uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

‌ pixielixie ᨩ

‌ pixielixie ᨩ

Відкрити в Telegram

‌ . 𝗌𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾'𝗌 𝖺𝗋𝖾𝖺 ー sam's fairy doll ๓ 𝗅𝗂𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇 𝖺 𝗌𝗎𝗋𝗋𝖾𝖺𝗅 𝖼𝗅𝗈𝗎𝖽𝗌 ☁️◞ .🐈‍⬛ ،، @nymphaei .

Показати більше
499
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-1430 днів
Архів дописів
دلتنگ خودت و زیبایی هات هستم

لطف داری..

کاش بفهمم دلیل این همه قشنگی چیه

زود باش بیا برو تو جیبم

Repost from ㅤ sın
غلط کر- منظورم اینه، عزیزم این چه حرفیه میزنی؟ مهم اینه ما راضی همه راضی گور بابای ناراضی.

حالا به هرحال بزرگ شدن سخته امیدوارم همه‌تون حالتون خوب باشه.

یهو پاییز چنان ناک‌اوتمون کرد باید به زود خودمون رو پیدا کنیم

یادته تابستون هرشب شلوغ میکردیم هم تو سوپربرد هم اینجا

آرام میدونی دارم به چی فکر میکنم؟

Repost from Super Board .
اگر زندگی مهلت نفس کشیدن بده، به زودی.

کی نوبت شما میشه پس قشنگ‌ترینم؟

Repost from Super Board .
و بازهم ناز با قلم زیباش چنل‌هامون رو از سکوت ناخواسته درآورد و متن قشنگی رو بهمون هدیه داد.

نگو. به نسبت سابق از نوشته‌هام راضی نیستم

Repost from ㅤ sın
شاهکارِ ناز.

این ایده واقعا زیادی قشنگه؟ دوست داشتید جوین بدید بچه‌ها

سلام عزیزم:)💗 اینجا دیلی دوستمه و برای شنیدن حرف ها و احساسات بقیه راه اندازیش کرده یکجورایی مثل تراپی رایگانه چون تحصیلاتش همینه اما خودش به تبلیغ کردنش راضی نمیشه برای همین من دلم میخواد بهش کمک کنم:) اگر دوست داشتی خوشحال میشم یک shout out بهش بدی🩷🩷🩷 https://t.me/unsaidtaijin

بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم خاک اینجا رو کنار بزنم و متن‌هام رو از جعبه دربیارم و راستی مرسی که هنوز اینجایید عزیزانم.

​​‌​​​​​​​​​​​​‌​​‌​​‌‌⨾ چه بسا که من همان بالرین خفته‌ای بودم که درون جعبه‌‌ای خاک خورده انتظار می‌کشید، انتظاری اسفناک برای به رقص درآوردن اندام خشکیده‌اش، رقصی که صاحب آن دستان بی‌تفاوت تو بود، دستانی که از بی‌طاقتی روزهای کسالت‌بارش به جعبه‌ای کم‌ارزش و شکستنی پناه می‌برد تا آن را کوک کند، یک چرخش، دو چرخش و سه چرخش پیش‌پا افتاده اما حیاتی و سرنوشت ساز برای جسم کم ارزشی که مرکز جعبه ایستاده بود، برایِ من؛ تو نمی‌دانستی که چگونه فقط با لمس یک سرانگشت به آن پیکر باریک‌اندام جان می‌دهی تا از تاریکی درون جعبه رهائی‌اش بخشی، من دلخوش به همین یک دم، زندگی را در لحظه معنا کرده بودم، در این میلِ کوتاهِ تو برای بازی با پیکر کوک شده‌ام، می‌دانستم که دنیای بزرگ‌تری برای پرداختن به آن داشتی، می‌دانستم که مرا احساس نمی‌کنی، از من چیزی در سر نداری، حتی تأسف‌بار تر از آن این را هم می‌دانستم، که برایت مأنوس نیستم، میان این دانسته‌های تلخ و گس که بر لبانم سنگینی می‌کرد پاهای خشکیده‌ا‌م را اجبار می‌کردم و اجازه نمی‌دادم حتی ذره‌ای از این رقص پیش روی چشمان بی‌جان و یخ‌زده‌ات دست بکشد، من ادامه می‌دادم زیرا نگاه نامفهوم تو به من روح بخشیده بود، من ادامه می‌دادم تا لحظه‌ای که استخوان‌های سفالی‌ام ترک بردارد، که این تار و پودِ سودا زده بود برایِ جان دادن پیش چشمانِ تو.