499
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-1430 天
帖子存档
Repost from ㅤ sın
غلط کر- منظورم اینه، عزیزم این چه حرفیه میزنی؟ مهم اینه ما راضی همه راضی گور بابای ناراضی.
Repost from Super Board .
و بازهم ناز با قلم زیباش چنلهامون رو از سکوت ناخواسته درآورد و متن قشنگی رو بهمون هدیه داد.
سلام عزیزم:)💗
اینجا دیلی دوستمه و برای شنیدن حرف ها و احساسات بقیه راه اندازیش کرده یکجورایی مثل تراپی رایگانه چون تحصیلاتش همینه اما خودش به تبلیغ کردنش راضی نمیشه برای همین من دلم میخواد بهش کمک کنم:)
اگر دوست داشتی خوشحال میشم یک shout out بهش بدی🩷🩷🩷
https://t.me/unsaidtaijin
بعد از مدتها تصمیم گرفتم خاک اینجا رو کنار بزنم و متنهام رو از جعبه دربیارم و راستی مرسی که هنوز اینجایید عزیزانم.
⨾ چه بسا که من همان بالرین خفتهای بودم که درون جعبهای خاک خورده انتظار میکشید، انتظاری اسفناک برای به رقص درآوردن اندام خشکیدهاش، رقصی که صاحب آن دستان بیتفاوت تو بود، دستانی که از بیطاقتی روزهای کسالتبارش به جعبهای کمارزش و شکستنی پناه میبرد تا آن را کوک کند، یک چرخش، دو چرخش و سه چرخش پیشپا افتاده اما حیاتی و سرنوشت ساز برای جسم کم ارزشی که مرکز جعبه ایستاده بود، برایِ من؛ تو نمیدانستی که چگونه فقط با لمس یک سرانگشت به آن پیکر باریکاندام جان میدهی تا از تاریکی درون جعبه رهائیاش بخشی، من دلخوش به همین یک دم، زندگی را در لحظه معنا کرده بودم، در این میلِ کوتاهِ تو برای بازی با پیکر کوک شدهام، میدانستم که دنیای بزرگتری برای پرداختن به آن داشتی، میدانستم که مرا احساس نمیکنی، از من چیزی در سر نداری، حتی تأسفبار تر از آن این را هم میدانستم، که برایت مأنوس نیستم، میان این دانستههای تلخ و گس که بر لبانم سنگینی میکرد پاهای خشکیدهام را اجبار میکردم و اجازه نمیدادم حتی ذرهای از این رقص پیش روی چشمان بیجان و یخزدهات دست بکشد، من ادامه میدادم زیرا نگاه نامفهوم تو به من روح بخشیده بود، من ادامه میدادم تا لحظهای که استخوانهای سفالیام ترک بردارد، که این تار و پودِ سودا زده بود برایِ جان دادن پیش چشمانِ تو.
