نیک
Відкрити в Telegram
از کف تهران یا طهران یا نمیدونم چی اندک جایی برای مردن ؟ ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-78b146fd49
Показати більше246
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-730 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
червень '26
червень '26
+3
в 0 каналах
травень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
січень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+2
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+3
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+4
в 1 каналах
Get PRO
липень '25
+10
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+5
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+9
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+8
в 1 каналах
Get PRO
грудень '24
+8
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+10
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+15
в 2 каналах
Get PRO
вересень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
липень '24
+10
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+13
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+10
в 0 каналах
Get PRO
квітень '24
+4
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+12
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+19
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+20
в 3 каналах
Get PRO
грудень '23
+26
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+43
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '23
+327
в 2 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 23 червня | 0 | |||
| 22 червня | 0 | |||
| 21 червня | 0 | |||
| 20 червня | +1 | |||
| 19 червня | 0 | |||
| 18 червня | 0 | |||
| 17 червня | 0 | |||
| 16 червня | 0 | |||
| 15 червня | 0 | |||
| 14 червня | 0 | |||
| 13 червня | 0 | |||
| 12 червня | 0 | |||
| 11 червня | 0 | |||
| 10 червня | 0 | |||
| 09 червня | 0 | |||
| 08 червня | 0 | |||
| 07 червня | 0 | |||
| 06 червня | 0 | |||
| 05 червня | 0 | |||
| 04 червня | 0 | |||
| 03 червня | 0 | |||
| 02 червня | +1 | |||
| 01 червня | +1 |
Дописи каналу
| 2 | Немає тексту... | 77 |
| 3 | Немає тексту... | 133 |
| 4 | این شهر به دیوونگیشه | 113 |
| 5 | يک لحظه مرگ را
در زير پلک هاى خود احساس ميكنم
اما
گنجشك هاى قطره ى باران ها
بر پشت بام خانه من ، گویا
مى رقصند
رضا براهنى | 131 |
| 6 | بدون ادیت ، مثل رندوم اینستا ، از روزای با بدبختی وصل شدن و این صحبت ها | 219 |
| 7 | Немає тексту... | 213 |
| 8 | روزها در راه | 182 |
| 9 | Немає тексту... | 163 |
| 10 | کسی از پنجره ساختمان رو به رویی نگاهم میکند . من ، دراز کشیده بر تخت با چشمانی وق زده نگاهش میکنم . جسمی بی جان میماند . مدت طولانی ای است تکان نخورده است . پنجره اتاقش نرده هایی کلفت دارد ، پرده اتاقش گیپوری سفید رنگ و اتاقش با هاله ی بی جانی از نور روشن شده است. هیبتش را از پشت گیپور ها میبینم . زل میزنم ، میدانم زل زده است. سرش شکل عجیبی دارد ، سیاه و زاویه دار ، شبیه 'ه' در لغات، انگار دماغش را چسبانده و لب پایینی پنجره. سنگین نگاه میکند . بی خوابی عذابم میدهد. از این پهلو به آن پهلو میشوم . پشتم تیر میکشد . نگاهش طنابی انداخته در اتاق بی ماجرای من. انگار از کمر به سمتش کشیده میشوم . میان خانه مان یک حیاط فاصله است . انگار طنابی بر کمرم من را میکشاند و پنجره را میشکافد . سرم و پایم به عقب میروند و من نوعی عروج را تجربه میکنم ، به اتاقی که حاله کمرنگی از نور با موجودی ناشناخته دارد. آنجا بوی نا میاید. من از پنجره اتاقش که میروم داخل احساس میکنم فلج شده ام. من تنها در اتاقی عجیب نشستم . اتاقی که کفش مرطوب است و تشت هایی زمینش را پر کرده است که لبالب آب هستند. هر یک قطره ای که از سقف چکه میکند میریزد درون تشت و میریزد روی زمین و از نشیمنگاهم بالا میرود و رطوبت مغزم را زنگ میزند. با دست هایم خودم را میکشانم . به هر تشت که میخورم ، زمین خیس تر میشود و لیز تر میشود و بیشتر می افتم . تا درگاهی در که با حاله ای زرد رنگ پر شده است پیش میروم . سرم را که بیرون میکنم به نفس نفس می افتم . انتهای راهرویی که من و این اتاق خیس قرار دارد او هنوز نگاهم میکند. چشمانم سیاهی میرود . داخل اتاق که میشوم ، جان به ریه هایم باز میگردد . چشمانش را نمیبینم پس چطور میدانم نگاهم میکند. دست هایم را هم دیگر نمیتوانم حرکت دهم . تنها با فشاری از شکم _کمر اینور و آنور میشوم . تشت ها به هم میخورند و پخش میشود و اب فضای اتاق را پر میکند و پر میکند. میخواهم بهش بگویم نگاهت را بس کن . من از خانه رو به رویی امدم . فقط میخواهم کمی بخوابم . اما نمیتوانم پیش بروم . فقط تلاش های مذبوحانه ای که آب را تا گلویم بالا میدهد . چشمم را میبندم . در آب باز میکنم. حالا بهتر میتوانم خودم را تکان دهم . با همان تلاش های مذبوحانه به جلو میروم . خوشحالم از حرکت، تا به درگاهی که میرسم انگار به جسمی سفت برخورد کرده ام . راهرو را حالا میبینم. ارتفاعش تقریبا صد برابر من و طولش پنجاه برابر من شده . سرم گیج میرود . من میخواهم بخوابم . به سمت راهرو که میروم سرم محکم به چیزی میخورد. بال سرم را نگا میکنم . دو چشم کاملا باز به من خیره شده است . کوچک شده ام یا دنیا بزرگتر ؟ فقط چشمانم را میبینم و نیمه پایینی صورتش را به چیزی نانرئی تکیه داده . دست هایش را وارد آب میکند.به سمتم می آید و من کمر میزنم . شکم میزنم . من را میگیرد و از آب جدا میشوم . نفسم میگیرد . چشمانم تار است ، فقط چشم هایش را میبینم . پنجره را باز میکند . من را پرتم میکند و من مولکول های هوا را میشکافم ، پنجره را میشکافم و می افتم روی تختم و دستی به صورتم میزنم که خیس است و سقفم را نگاه میکنم که آب زیرش جمع شده. باران میبارد و دیگر او پشت پنجره نیست. به آشپزخانه میروم. میچرخم . صورتم را میشویم . به اتاق برمیگردم . به این حجم خیس روی تختم ، تشک جمع شده ام و سقف خرابم نگاه میکنم. پله ها را بالا میروم. به در همسایه بالایی میرسم. در میزنم. چشمی در تکان میخورد.خودم را به نفهمیدن میزنم. در را باز نمیکنند. رویم را سمت پله میکنم که بروم . زمین مرطوب است . نگاهم رد رطوبت را تا زیر در همسایه بالایی میگیرد . به زیر درش زل میزنم که انگار دارد آب تولید میکند. دستی به در میکشم ، آب جاری است . بلند میشوم. چشمی در دوبارهتکان میخورد. چشمم را روی چشمی در میگذارم . چهره ای نیمه با چشمانی گشاد بهم خیره شده است . عقب عقب میروم ، پایم لیز میخورد ، سر میخورم و از عقب می افتم در همان فضای پر از آب و مبحوس ، با راهرویی بزرگ و چشمی که به من خیره شده است و دستی که به سمتم می آید. شکم میزنم. ماهی شدن آسان نیست. | 121 |
| 11 | نامه _ شب نوشت _جنگی بعد از مدت ها وصل شدن ، به امید موندگار شدن بین صفحه های متفاوت زندگی. | 63 |
| 12 | هنوز دلتنگتم . هر روز و هر روز بیشتر از دیروز . کم کم برام به اوهام میمونی. مثل امروز که وسط مه بودیم . همه ما مه بود . خط بین دریا و آسمون ، آسمون و جنگل ، همه چی محو بود. اسب وسط ساحل با سوارش رو هوا بودن . بدون زمین، تو مه . ماشین حرکت کرد . تا به آب ، تا به لمس آب ، انگار سراب میدیدم.
به گردنت دست میزنم ، لمس ، فیزیک بدون واسطه و احساسی از نوازش . من عاشق برآمدگی های کوچیک روی پوستت ، بافت پوستت ، حتی پشت انگشت کشیدن روی تنتم. امروز تو مثل مه اومدی . دوباره خودمو تو بغلت گم کردم . احساس میکنم خاطراتمون مثل یک رویای جامونده و بی سرانجام قدیمیه . انگار آرزویی بوده که داشتم و برآورده نشده و فکر میکنم گذروندمش . ازم دوری و من بیشتر از همیشه از نبودت درد میکشم. حتی الان به تفاوت بین رنج و درد فکر میکنم. قسمتی از قلبم احساس میکنه که داره بریده میشه . به طرز واضحی کشیده شدن لبه تیز چاقو و بعد پاره شدن جسم و درد دونه دونه رگ ها رو حس میکنه ، تو که نیستی .تو درون من جاری ای ، من به تو فکر نمیکنم ، من قسمتی از توام . و تو قسمت بزرگی از من . لحظه هایی نیست که بگم بهت فکر کردم ، چون قبلش لحظه ای نبوده که فکر نکرده باشم . تو مادام تو فکرم هستی ، و شیرین ترین پناه منی . از هر سختی ای . به امید زنده ام ، به امیدت . روزی که از اوهام به واقعیت برسیم | 61 |
| 13 | سیل اتفاقات آدم رو الکن میکنه . اتفاقات به سرعت میوفتن ، انقدر که اراده رو از آدم میگیرن و ما چنگ میزنیم به نیاز های عادی ، خیلی خیلی عادی ، برای زنده موندن و فراموشکردن اینکه دقیقا چه اتفاقی داره میوفته . از روزی که اومدم اینجا به ندرت ، فقط به ناچار به تقویم نگاه کردم . نمیدونم چند روزه اینجام و نمیخوام به عدد ها فکرکنم . راه میرم ،غذا میخورم،میخوابم .و این ها داراییای ساده من هستن که هنوز باهاشونزندگی میکنم . میترسم که یادم بیاد مدتیه دارم تو شمال زندگی میکنم .اتاقم یه جای تاریک تو ذهنم داره خاک میخوره . به خداحافظیا فکرمیکنم . به اینکه انقدرتند چمدون بستم که وقت نکردم فکر کنم چند روز قرار نیست اتاقمو ببینم . بعد از اینکه ده جلد کتاب برداشتمخودمو شماتت کردم که تو چهار روز تمومشون نمیکنم . خیلی بیشتر از چهار روز گذشته ،تقریبا پنج برابر . خسته ام . حتی خسته ام برای امید داشتن .چیزی درون من خاموشه که توان ادامه رو ازم میگیره . چیزی که من رو به حق نفس کشیدن تقلیل میده ، قناعت به نفس ، قناعت به زنده بودن ،صرف نظر از معنا . خالی ام . و فقط به روزگار آینده فکرمیکنم . به اینکه کاش ارزششو داشته باشه . | 49 |
| 14 | _بارون داره میاد بازم ؟
مدت زیادی است که پنجره های خانه را شبنم گرفته. بخار عجیبی در همه جا حضور دارد ، در اتاق ، در حمام، روی شیشه ، حتی در هوا ،روی درخت ها در جنگل. هر شب ، صدای همیشگی برخورد قطرات بر سقف فلزی خانه ، تا خواب همراهی میکند . بارون میاد بازم ؟
از شب اولی که رسیدیم ، تا اکنون ، جای باران های نباریده تهران ، که دیگر نمیدانم چقدر دلم برایش تنگ شده است . انگار به شدت پیر و فرسوده شدم . انگار در یک چشم بهم زدنی همه چیز را به صورت کامل از دست داده ام. تو را ، شهرم را ، خانه ام را. و حالا با تکه هایی از همه چیز به صورت عجیبی خودم را فقط زنده نگه میدارم . با ده کتاب از صد کتاب در کتابخانه ، با چند عکس از هزار خاطره ای که داریم .
تهران عزیزم، تهران ما ، تو میگفتی : تو تهران دوستت دارم . من میگفتم : فقط تو تهران ؟
ما چه معانی در تهران داشتیم ، چه روزهایی .
امروز را فقط به بازی گذراندیم .
یا سبز یا هشت
یا سبز یا دو
یا دو یا قرمز
دو تا بردار
نگفتی اونو
بذار دستتو ببینم
صد بار از ابتدا . در یک بازی ناتمام برای جلوگیری از فکر کردن های احتمالی و واکنش دادن به اتفاقات ، به آسمان تهران ، به تعداد جنگنده ها ، به تخریب ها ،به آینده ، به زنده ماندن .
دیگر حس میکنم که حس نمیکنم. یک قسمت عظیمی ازمغزم را از دست داده ام . از کار افتاده ام . بی جان و بی حرکتم ، هیچ کاری از دستم برنمیاید . روزگار بد است .
در میان گفتن اعداد و رنگ ها خبر می آید .
بنزین تا بیست لیتر زده میشه به صورت دولتی .
دو و آبی
منبع نفتو زدن .
دو تا بردار .
پنجاه تا جنگنده برده اونجا چیکار ؟
چهار آبی
تقلب کردی دستتو دیدم.
مجتبی رهبر شد.
اینترنشتال که گفته بود از چند روز پیش
کارتا تمام . بردم .
روزها طولانیست. زندگی با خاطراتت عجیب شده . دلتنگتم | 49 |
| 15 | روز ششم از جنگ
امروز روز مفید تری از قبل بود . دو تا فیلم دیدیم که جفتشو فهمیدیم . فهمیدن باعث میشه حس بهتری داشته باشم، فاصله غریبی که این روزا با ادبیات دارم، شاید انقدر هنوز فهمیده نشدم. فهمم به اندازه تئاتر پست مدرن و نمایشنامه های سورئال جدید نیست. امشب به چیزای متفاوت تری فکر کردم . بعد شب بعد از بازی های خانوادگی به لحظه به نبودن فکر کردم . همه اون چیزایی که دارم انگار یه دنیای دیگری در زیر زمین داره ، اونجایی که یکم آینده تره . برعکس هر شب که دلتنگیت دیوونم میکرد ، امشب غرق بازی کردن شدیم . فکر کردم که خوبه هستن ، حتی احمقانه ، خوبه که یه سری دردسرای کوچیک خانوادگی نمیذاره به دردسرای بزرگ کشوری فکر کنم ، و مهم تر از همه به نبود تو . جالبه که من همه متنا رو شروع میکنم که از روزم نوشته باشم و تو انتهای متن میبینم به تو رسیدم. فکر میکنم که همیشه جریان داری ، چه با بودنت چه با نبودنت ، تو منبع الهام بی نهایت من و مخاطب همیشگی نوشته هامی ، مونولوگ های ناتمامی که تهش به تو ختم میشه. داشتم از روز و خانواده میگفتم . ثانیه ای به این فکر کردم که خانواده عمو اینا که از بودنشون راضی نبودم شب نباشن و بازی ما شکل نگیره . به اینکه ثمین بره و عصر دیگه پیاده روی ای نباشه چون من تنها نای راه رفتن ندارم . خریدای شبونه و صبونه ما ام نباشه . این روزمرگی جدید که داره منو به خودش عادت میده یه جور عجیبی بغلم میکنه . انگار بگم با اینکه هیچ چی خوب نیست ولی چیزای خوبی ام هست . کاش بودی و بهتر بود میدونی که دوستت دارم . همیشه . | 45 |
| 16 | روز پنجم
عصبی بیقرار اشفته . جنگم مثل انقلاب تا دم خونت میاد ، خودش در میزنه و وارد میشه . بندر نوشهرم زدن . جایی نیست که امن باشه .معلومه که تو نیستی جای امن دیگه ای وجود نداره . دارم به جنون میوفتم . امروز کلمه ها تو ذهنم بازی میکردن . فرق بین ناامیدی و یاس چیه ؟ فرق بین صد تا کلمه هم معنی . من معانی رو گم کردم . تو نبودی من یادم رفت دنیا رو ترجمه کنم. من نا امیدی و یاسم رد کردم . کلمه ای براش ندارم . کتاب نمیفهمم، ادبیات برام نامفهوم شده . من جا موندم . آتن جا مونده ، تبعید یعنی نقض انسان ، معنی ندارم . به زمان فکر نمیکنم . نه یه عنصر محرکه و نه هیچ ، فقط بازی آسمون با خودشه . دیگه برام فرقی نداره کی روز میشه کی شب ، ساعت چنده و چندمه . تا الان انقدر تو سیالیت نبودم ، تو یه سیلی ام که قطره بودنم زیر سوال رفته ، فقط یه جریانم . خسته و ناتوانم . تو مرحله اول بقا گیر کردم ، نمیتونم به پله بالایی برسم . زنده بمونیم و همدیگه رو ببینیم . من به امید روز دیدنت ادامه دارم . من فکر میکنم که چقدر اشکتو بغلت خالیم میکنه ، هیچی ، غمم برای سینت بزرگه عزیزم . منتظر دیدارتم . دوستت دارم | 43 |
| 17 | روز سوم از شروع جنگ _ فلجی کامل . وقتی نمیتونم جاتو امن کنم انگار تیکه ای از من دیگه وجود نداره . در واقع من اصلا وجود ندارم . به طرز عجیبی دیوونه شدم و به هر چیزی واکنش نشون میدم .دلم نمیخواد حتی یک مورچه کنارم راه بره ، از هر جنبنده ای متنفرم . از خودم متنفرم . از خودم که نمیتونم کاری کنم . نمیدونم ساعتا چطوری میگذره ، حتی نمیدونم چند ساعت میگذره و چه روزی هستیم و کیه . دلم نمیخوام بدونم . دلم نمیخواد بشمرم و با خودم به این نتیجه برسم که چقدر گذشته و چقدر مونده . همه حالتو از من میپرسن و میخوان که از تهران دورت کنم . من چیکار میتونم بکنم. کم کم دارم جنون رو توی خودم حس میکنم . یه وقتایی حس میکنم عقلمو از دست دادم دیگه هیچ معیاری برای درست کار کردن ذهنم ندارم . روزی صدهزار تا صدا توشه و من فقط میخوام گریه کنم . امروز هزار تا خبر خوندم . هزار تافرماندهی که زدن و جاهایی که زدن و برای ختم الکلام مجلس ام زدن. فقط از همینا شاد میشم . کاش تهران بودم . کاش یه ساختمون بودن که میریخت ، نه اینطور که اشکام میریزن، بلکه تخریب میشدم . همونطور که از دورن از هم پاشیده ام . اولین باره که تو زندگیم هیچ تیکه ای رو نمیتونم بهم بچسبونم . مثل روغن توی آب همه تیکه هام از هم جداست . بغلم کن که بهم بچسبم. چشم به راهتم .
احضار خاطره های خوب ، انقدر عکس نگاه میونم که یادم بیاد روزای عادی په شکلی بودن . ما تو این شرایط سعی داشتیم جریان رو نگه داریم. دوست داشته بشیم و دوست بداریم . و ادامه بدیم . نمیدونم چه نیرویی تو مائه که هر بار با این شکاف گنده تو زندگی باز میخواین برگردیم . به خاطره خوب ، روزای خوب . | 45 |
| 18 | اما بالاخره که ما شبا تنها میشیم با صدای بارون . رو زمین خوابیده و چشم تو چشم گیپورای ارزون پرده ها که تهش نخای نخ کش داره . غصه اون زیر ، لای درز پنجره و زمین مرطوب شمال ، که نور مهتاب روشنش کرده نشسته و من توی ذهنم پخش میشه : اما غم آنجا هم بود . لای رطوبت بی انتهای شمال ، میدونیم که هوا جا به جا نمیشه ، بخاری هوای سقفو گرم کرده و کف سرده . جریان نداره ، اینجا جریان جریان نداره . دلم انگار یه گل پوسیده تو گلدون بو گرفته است ، انداره این هوا راکده ، مث ذره ها بهم نمچسبه ، دلم تیکه تیکه شده . من دشت های دور را گشتم ، اما غم انجا هم بود .
گریه ، نوعی بارش با منبع جسمانی از صورت _چشم . بالاخره که شبا تنها میشسم وقتی بارون _گریه میباره . من قد صد تا دریا اشک توم جمع شده که نمیدونه باید چیکار کنه . تهی شدم ، یادم نمیاد اخرین بار کی دوباره اینطور شده بودم ولی میدونم که الان حال بدیه . میدونم که غم اینجا هم هست . و این یعنی هیچ جایی تو دنبا _ حتی این کلبه تنگ و کوچیک وسط جنگل و دریا هم _نمیتونه از غصه در امان بمونه . | 49 |
| 19 | وطن پرنده پر در خون | 49 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
