سپیـدار
Відкрити в Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
Показати більше295
Підписники
-124 години
+27 днів
+830 днів
Архів дописів
295
خیلی یههویی و بدون برنامه قبلی، زدیم تو دل جاده، و مامان میگفت عجیبه ولی تو چرا مخالفت نکردی؟ چرا اینبار نگفتی من هزارتا کار دارم؟
چون خیلی خستم مادر، خیلی خسته.
295
تو نمایشگاه کتاب به واسطه کاری که انجام میدادم(صحبت کردن درمورد کتابها) مدام با افکار مختلف مواجه میشدم. یه آقای مسنی میگفت:((من اگه تو این جهان کارهای بودم، برای نویسنده شدن مجوز میذاشتم، و قبل از گرفتن اون مجوز، یه چمدون میدادم دست اون فرد و میفرستادمش دنیا رو بگرده.))
295
حالم شبیه به اون روزیه که از مدرسه خسته و کوفته اومدم خونه و خوابیدم، و وقتی بیدار شدم اتاق تاریک بود و نمیدونستم کجام؟ یه اغمای عجیب. یه خیابون خلوت و طولانی تو شب پاییزی.
295
همیشه از ۱۸ سالگیم، به عنوان سالی که "زندگی کردم" یاد میکنم، چون شکست داشت، موفقیت داشت، آشناییهای جدید داشت، رها کردن داشت، قدم زدن و گشت زدن داشت، خارج شدن از تک تک مناطق امن داشت. خلاصه زندگی با تموم چالشهاش برام در "جریان" بود.
و بعد از اون سال استثنایی، دوباره برگشتم به عقب. به هزاران منطقهی امن جدید. به دست کشیدن از تجربههای جدید. به حفظ حالت موجود. به کمتر ریسک کردن و بیشتر محافظهکار بودن...
امسال که دوباره هوای ۱۸ سالگی به سرم زد، به خودم گفتم امسال، سال رسیدنه. رسیدن به ثمرهی دونههایی که تو خاک مناطق امن کاشته بودم.
و اردیبهشت ماه با تموم چالشهاش، تبدیل شد به ماهی که توی خواب هم نمیدیدم. من و این همه کار جدید؟ من و این همه آدم جدید؟
اکثر شبها اشک ریختم. حرفهای زیادی شنیدم و چیزهای زیادی گفتم. رفتارهای زیادی رو تحمل کردم. کارهایی کردم که از من بعید بود. جاهایی رفتم که هر لحظه و هر ثانیهاش سخت بود. حتی از یه جایی به بعد، فکر نمیکردم به چیزی، فقط تحمل میکردم و میگذروندم. میگذروندم تا برسم. چون امسال سال رسیدنه...
