ar
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

الذهاب إلى القناة على Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

إظهار المزيد
295
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
طبیعت قلبمو خوشحال می‌کنه.

photo content
+3

photo content
+4

photo content
+1

دشت بابونه، زیادی زیبا بود✨

چشمام تقویت شد انقدر سرسبزی دیدم💚🤝🏻
+2
چشمام تقویت شد انقدر سرسبزی دیدم💚🤝🏻

نفس عمیق
+1
نفس عمیق

مِه غلیظ و حیرت.
مِه غلیظ و حیرت.

البته از طرفی هم، به عشق دیدن دشت بابونه‌ی فندق‌لو مخالفت نکردم. امیدوارم ببینمش🙏

خیلی یه‌هویی و بدون برنامه قبلی، زدیم تو دل جاده، و مامان می‌گفت عجیبه ولی تو چرا مخالفت نکردی؟ چرا این‌بار نگفتی من هزارتا کار دارم؟ چون خیلی خستم مادر، خیلی خسته.

تو نمایشگاه کتاب به واسطه کاری که انجام می‌دادم(صحبت کردن درمورد کتاب‌ها) مدام با افکار مختلف مواجه می‌شدم. یه آقای مسنی می‌گفت:((من اگه تو این جهان کاره‌ای بودم، برای نویسنده شدن مجوز می‌ذاشتم، و قبل از گرفتن اون مجوز، یه چمدون می‌دادم دست اون فرد و می‌فرستادمش دنیا رو بگرده.))

و ما، در اوج قدرت ضعیفیم و در نهایت ضعف، قدرتمند!

حالم شبیه به اون روزیه که از مدرسه خسته و کوفته اومدم خونه و خوابیدم، و وقتی بیدار شدم اتاق تاریک بود و نمی‌دونستم کجام؟ یه اغمای عجیب. یه خیابون خلوت و طولانی تو شب پاییزی.

همیشه از ۱۸ سالگیم، به عنوان سالی که "زندگی کردم" یاد می‌کنم، چون شکست داشت، موفقیت داشت، آشنایی‌های جدید داشت، رها کردن داشت، قدم زدن و گشت زدن داشت، خارج شدن از تک تک مناطق امن داشت. خلاصه زندگی با تموم چالش‌هاش برام در "جریان" بود. و بعد از اون سال استثنایی، دوباره برگشتم به عقب. به هزاران منطقه‌ی امن جدید. به دست کشیدن از تجربه‌های جدید. به حفظ حالت موجود. به کمتر ریسک کردن و بیشتر محافظه‌کار بودن... امسال که دوباره هوای ۱۸ سالگی به سرم زد، به خودم گفتم امسال، سال رسیدنه. رسیدن به ثمره‌ی دونه‌هایی که تو خاک مناطق امن کاشته بودم. و اردیبهشت ماه با تموم چالش‌هاش، تبدیل شد به ماهی که توی خواب هم نمی‌دیدم. من و این همه کار جدید؟ من و این همه آدم جدید؟ اکثر شب‌ها اشک ریختم. حرف‌های زیادی شنیدم و چیزهای زیادی گفتم. رفتار‌های زیادی رو تحمل کردم. کارهایی کردم که از من بعید بود. جاهایی رفتم که هر لحظه‌ و هر ثانیه‌اش سخت بود. حتی از یه جایی به بعد، فکر نمی‌کردم به چیزی، فقط تحمل می‌کردم و می‌گذروندم. می‌گذروندم تا برسم. چون امسال سال رسیدنه...

photo content
+1

هرنوع فشار و رفتاری رو تحمل کردم ولی دووم آوردم و اردیبهشت ماه هم تموم شد.

احساس می‌کنم تمام حرف‌هایی که قرار بود بزنم، بیات شدن.

نمی‌دونم چه‌طور بگم ولی دلم زندگی می‌خواد. روح و روانم زیادی خسته و آسیب‌پذیر شده...

این مدت خیلی اذیت شدم و به زور تحمل کردم زندگی رو.

هرثانیه‌ای که بیشتر می‌گذره، یک قدم به رفتن نزدیک‌تر می‌شم.