آرشیو بیگانه
Відкрити в Telegram
مطالبی که فکر میکنم مفید باشن رو اینجا مینویسم. و اگر دوستدارید دفترچه خاطراتم رو بخونید: @emicalll اینستا: nikally.me
Показати більше3 504
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+430 днів
Архів дописів
3 504
Repost from بیگانه
بعد که به اعتماد به نفس و پیدا کردن ثبات و امنیت در خویشتن خویش فکر کردیم براش گفتم برای من میدونی مثل چیه؟ مثل اینه که من برای شخص خودم، مشخصه کی هستم. جایگاه اجتماعیم رو میشناسم. جایگاه فردیم رو میشناسم. میدونم چه ضعفها و نقاط قوتی داره. پذیرفتم چه کسی هستم. اصراری ندارم همین بمونم ولی میدونی؟ معیارهای تغییر کردنم رو خودم نوشتم. اصلا آزادی یعنی همین. مالک خویشتن خویش بودن و نقطه شکستهای خویشتن خویش رو شخصا نگارش کردن. خلاصه که وقتی تکلیفت با خودت معلومه، خیلی جلوتری از کسی که صرفا خودش رو دوستداره. چون بعضیا صرفا یه تصویری از خودشونو دوستدارن. چون بعضیا یه ورژنی از خودشون رو دوستدارن. یکم تکون بخوره دیگه ندارن. ولی کسی که بلده با خودش حل مسئله کنه و تکلیفشو با خودش مشخص کنه خیلی فرق داره. اعتماد بنفس هم چوب جادو نداره. بنظرم توی همین خوابیده. توی توان مشخص کردن تکلیف خویش با خویشتن خویش. بعد میگی از کجا معلوم درست باشه؟ اونجا بهت میگم ببین معیار اول درست و غلطی نیستها! معیار اول آزادیه. یعنی مقدم بر هرچیز انسان باید آزاد باشه اینکارو کنه. بعد از منظر ناظر بیرونی، بهقول کومه گفتنی: « 🍑 خودشه، میخواد توش درخت بکاره». گاهی وقتها میپرسه ازم اگر عزیزت باشه و بدونی دستی دستی داره خودشو عذاب میده چی؟ میگم اولا که خوب هرکسی با هرکس دیگه متفاوته. اصلا سر همینه که میگیم خیرجمعی، مفهومالمجهوله. یعنی میتونه هزارتا معنی داشته باشه ولی مجهول باشه. خیلی درست و غلطی برای همه وجود نداره. خیلی عذاب و خوشبختی برای افراد یکسان نیست. پشت هرکسی روایتی خوابیده. بعضیهام ولی خیلی مشخصه، میدونم خیلی مشخصه ولی اونجا تا وقتی بچهات نباشه و سر پرستش نباشی، آزادی مقدمه. درد دارهها ولی آزادی مقدمه. آزادی همیشه مقدمه.
3 504
Repost from بیگانه
بهش گفتم میدونی؟ امنیت رو کسی دیگه نمیتونه برات بسازه. چون دیگری، به دلیل دیگری بودنش، همواره در این کار میتونه ضعفهایی داشته باشه و تو میتونی دائما مترجم ناامنی از ضعفهاش باشی. آدم باید امنیت رو در درون خودشو پیدا کنه. سر پا ایستادن و شکننده نبودن و پر ترک نشدن، عمدتا توی خود آدمه. مثل آب بودن، مثل سنگ بودن، مثل کوه بودن... نمیدونم. اینها همشون برای خودشون یک چیزی هستن و کسی دیگه نمیتونه ماهیتشون رو بگیره.دیگری هرکاری کنه، کوه، کوهه. دیگری هرکاری کنه، آب آبه. یه انسان باید به یه حدی از ثبات درونی برسه که دیگری هرکاری هم کرد، خودش باقی بمونه. نه با موج مثل تصویر روی ساحل بهم بریزه و نه مثل برگ از درخت پایین بیفته. کار آدمی همینه. وقتی به اینجا برسی، دیگه فرو نمیریزی. دیگه دیگری با کارهاش نمیتونه تو رو از خودت بگیره. دیگه دیگری نمیتونه با ضعفهاش، در تو ناامنی بسازه. اون حس امنیت از وجود دیگری، به صورت پارادوکسیکالی، توی درون خود فرد خوابیده.
3 504
Repost from بیگانه
بهش گفتم میدونی؟ مسئله در ناراحت نکردن دیگری نیست، مسئله در حساس بودن نسبت به ناراحتی دیگریه. چون توی زندگی نمیشه انتظار داشت هیچوقت دیگری ناراحتت نکنه ولی اگر نسبت به ناراحتیت حساسیت داشته باشه، سعی میکنه خیلی کمتر پیش بیاد و اگر پیش اومد کم و کوچیک نمیشمارتش و درقبالش کارهایی انجام میده که تو احساس کنی برطرف شده. اینارو که گفتم بیشتر نگاهش کردم. توی چشمهاش خیلی چیزی پیدا نبود ولی وقتی حرف میزد مشخص بود تا حالا کسی نسبت به غمش حساس نبوده. آدمی چه تنها میشه اینطور وقتها.
3 504
Repost from بیگانه
تعریف آبژکتیو آزادی
در نظریهی آزادی این تفاوت بنیادین با دیگر نظریات و مطالب موجود دربارهی آزادی وجود دارد که آزادی دارای یک تعریف آبژکتیو میشود. تعریفی که میشود دربارهی آن نه تنها بحث کرد که آن را به طور عملی در زندگی به کار برد و مثل یک سنجه برای مسائل دیگر نیز به کار بست. این تعریف آبژکتیو همان مالکیت فردیست. مالکیت فردی بر روی جان، مال و روان فرد. به عبارتی هرکسی میتواند صاحب ورودیهای زندگیش و خروجیهای آن به شکل تصمیماتش باشد و براینان نیز مسئول است. زمانی که شما بتونید جانتان را حفظ کنید، مالتان را درون جیبتان بگذارید و بر روی تصمیماتتان و آنچه که قرار است وارد ذهن شما بشود صاحب باشید (سانسور و فیلتری وجود نداشته باشد جز تصمیم خود شما) آن زمان است که میتوانید آزاد باشید چرا که قادر خواهید بود، امکان خواهید داشت، توان انجام خواهد بود. درصورتی که اگر شما امکان انجام نداشته باشید، میتواند معادل این باشد که آزادی ندارید. این دید، آبژکتیو است و به صورت آکسیومی پیش میرود یعنی این خاصیت را دارد که شما میتوانید آن را در مسائل دیگر به عنوان یک پیشفرض بیارید و بسنجید. اگر آنچه که فکر میکنیم و انجام دهیم حق مالکیت دیگری را بر جان و مال و روانش نقض نمیکند آنگاه آن کار میتواند صرفا تفاوتهای فردی ما در عملکرد باشد. مسلما برخی از اینان هزینه بیشتری خواهند داشت و برخی کمتر اما تا زمانی که به حق مالکیت دیگری ضربه نمیزنند، تفاوت عملکردی فردی ماست که در حیطهی اختیارات و مالکیتمان آن را به کار میبندیم. اما اگر کسی نقض مالکیت دیگری کند، به این معناست که این اصل را نپذیرفته پس با زیرسوال رفتن حق مالکیت خودش نیز مشکلی ندارد. اگر کسی چنین پیشفرضی را برای مقایسهی کارهایش به کار نمیبندد و در تصمیمگیریش دخالت نمیدهد، یعنی از آن کناره گرفته. اگر کسی این را به صورت کلی نیز به کار بگیرد یعنی قصد دارد حق مالکیت دیگران را فدای یک هدف، یک مفهوم یا یک آرمان بکند و این آن چیزیست که ما به اسم جمعگرایی میشناسیم. نکتهی کلیدی در این تبعیین این است که ما مالک دیگری نیستم و دیگری مالکیت ما را ندارد. پاسخگویی ما به دیگری و چرایی آنچه که میکنیم مربوط به خودمان است و صرفا در محدودهی زمانیست که قراردادی صورت گرفتهاست. به این معنا که اگر صاحبکاری با کارمند خود قراردادی مینویسد، میتواند کارمند را بابت آنچه که در قرارداد آمده مورد پرسش قرار بدهد و توضیح بخواهد. همینطور زمانی که قرارداد خرید و فروشی نوشته میشود، براساس آنچه که در این سند ذکر شده افراد میتوانند یکدیگر را در اون حیطههای محدود مورد پرسش قراردهند. در روابط انسانی نیز اگر دو نفر تصمیم بگیرند با یکدیگر قراردادی ببندند یا به عبارتی ازدواج کنند، در حیطه آنچه که شخصا تصمیم میگیرند ذکر کنند، میتوانند یکدیگر را مورد پرسش قراردهند. روابط انسانی اما به صورت گسترده لزوما با قرارداد پیش نمیروند. ارتباط ما با خانواده، با فامیل، با دوستان و با پارتنرها نوعی ارتباط است که براساس صحبتهای انجام شده پیش میرود اما درعین حال جایی برای پرسشهای اساسی قرار نمیدهند. نمیشود در تصمیمات دیگران دخالت کرد تا زمانی که حق مالکیت دیگری را نقض نکردهاند و همهچیز منوط و مشروط به حداقل یعنی همان حق مالکیت خصوصی باقی میماند. ممکنه است افراد در این روابط کارهایی انجام دهند که ما آن را شایسته ندانیم و در عین حال نقض مالکیت دیگری نکنند، از این رو حقی برای پرسش کردن و جواب خواستن و تصریح وجود ندارد. میتوان امتحان کرد، میشود درخواست کرد اما بایدی وجود ندارد. از این رو اینکه از رتبهی کنکور شما سوال میشود یا انتظار میرود چرایی ازدواج نکردنتان را به فامیل توضیح بدهید یا که چه و چه، همگی نمیتوانند یک انتظار و یک باید بشوند چرا که به حریم شما مربوطند و شما در دوحالت موظف به توضیح هستید و باید در دسترس باشید: یا بر روی آن توافقی صورت گرفته باشد و چنین چیزی نوشته شده باشد و ۲. شما نقض مالکیت دیگری کرده باشید. آکسیوم حق مالکیت فردی آنچنان بنیادین است که اگر به یک پیشفرض بنیادین تبدیلش کنید به سادگی میتوانید در باقی مسائل نتیجهگیری کنید و نسبت خودتان با دیگران را پیدا کنید و بدانید امکان عمل و توان را به شما میدهد. برای همین میتواند تعریفی آبژکتیو از آزادی باشد.
3 504
Repost from بیگانه
خطر بزرگ دیکتاتوری روش: چه بازار و چه علم
زیست انسانی مرکب بُعدهای پیچیده و درهم تنیدهایه که گاها تشخیصش از یکدیگر بسیار سخت میشه. راه ساده برای برخورد با این پیچیدگیهای در هم تنیده اینه که یک روش معین برای شناخت پیدا کنیم و همچون یک قالب بر روی همهچیز بگذاریم. این رفتار مثل گرفتن یک قالب دایره و گذاشتنش روی تمامی ابعاد زندگی انسانه. گاها بر روی چیزهایی میذاریم که دایره هستن و بدرستی دایره نشونشون میده اما در موارد دیگه ممکنه اونچه که ما درحال به شکل دایره دیدنش هستیم در حقیقت تصویر بزرگتر یا متفاوتتر و با گوشه و زوایای مختلفتری باشه که چون قالب دایرهای برای دیدنش به کار بردیم متوجه نشیم پرتی کار کجاست و تصویر رو به صورت کامل نبینیم و درک پیچیدگیها از دست ما خارج بیفته.
بنابراین باید پذیرفت که جهان مرکب و ابعاد پیچیده و در هم تنیدهی زیست انسانی نیازمند داشتن و به کار بردن روش (قالب)های متفاوته تا بتوان پرتیها را نیز حساب کرد و ابعاد مسائل رو کامل دید. این به ما کمک میکند که از دیکتاتوری روش (شرایطی که در آن همهچیز دایره بنظر میرسد چرا که با قالبی دایرهای به دیدن آن میرویم) رها شویم و دیگر دچار چنین خطایی نشویم.
برای مثال باید بتوانیم تعیین کنیم روش علمی (آنچه به عنوان ساینس میشناسیم) در چه حیطههایی میتواند با ما کمک کند. مسلما روش علمی در شناخت اتفاقات پیرامون ما روشی دقیق و کمنظیر دارد. اما در دیگر حیطهها همچون زمانی که از اخلاقیات، آزادی و الهیات صحبت میکنیم دیگر قالبی نیست که بتواند تمامی زوایا را پوشش دهد.
در کنار این، دید بازاری نسبت به مسائل و سنجیدن با قواعد آنچه که انسان تبادل میکند و با آن مالکیت دارد نیز به ما میتواند در درک اخلاقیات و آزادی کمک شایانی کند اما در تبیین مسائلی همچون روابط انسانی تنها بخشی از حقیقت را به ما نشان میدهد.
این را در نظر بگیریم که این به معنای بیحرف ماندن این دو حیطه در زمینههای گفته شده نیست. به این معنا که این قالبها، در هرکجا، مشخصا بخشی از مسئله را به ما نشان میدهند اما نباید تصور کنیم که فهم این بخش، فهم تمامی پیچیدگی مسئلهاست و فهم زوایای دیگر نمیتواند بر روی تصویری که داریم تاثیر کند. برای مثال ممکن است دایرهوی که ما در قالب میبینیم تنها بخش مرکزی یک مثلث بوده باشد.
برای مثال در رابطه با مسائل انسانی اگر از منظر پوزیتیویستی نگاه کنیم افرادی همچون داوکینز و ویلسون روابط انسانی را محدود به خودخواهی و انسان گرگ انسان است میدانند. فداکاری، عشق و ایثار را همچون خودخواهیهایی پنهانی در نظر میگیرند که براساس تکامل در جهت حفظ ژنهای نزدیک اتفاق میافتند.
اگر بخواهیم از منظر مغز و اعصاب و علوم شناختی و روش علمی نگاه کنیم روابط انسانی همچون مسائلی مربوط به هورمونها، فیزیولوژی بدن و غرایز دستهبندی میشوند. اگر در این حوزه نگاه تکاملی نیز دخیل باشد که تبیینهایی کم شواهد مبتنی بر اینکه چه چیزی در طول تاریخ بشر "جذاب" شناخته شده تا "تولید مثل بهینه" اتفاق بیفتد توضیح داده میشود.
در فهم بازار آزادی این مسئله نیز اگر دقت شود، همهچیز یک معامله و با حساب و کتاب منطقی پیش میروند و روابط انسانی را همچون یک سرمایهگذاری بر روی یک شخص میدانند تا آنها را به جایگاه بهتری برساند و افراد در پی اپتمایزد کردن روابط پیش میرود.
از تمامی این منظرها همواره بخش زیادی از پیچیدگیها و ابعاد ارتباطات انسانی خارج از مسئله میماند. شاید روابط انسانی یکی از پیچیدهترین مسائلی باشند که با آن برخورد میکنیم. متغیرها به حدی زیاد هستند و هر فرد به حدی آزادی عمل و انعطاف و منحصر به فرد عمل میکند که نمیتوان حکمهای کلی داد و از بیرون دربارهی مسائل سخن گفت. اگر افراد را همچون شخصهای مستقل دارای تنوع به حساب بیاوریم که ارادهی آزادی برای به کار بستن در مسائل دارند، پس نه لزوما خودخواهانه و در پی حفظ ژن عمل میکنند و نه لزوما در حال اپتمایزد کردن روابط برای سوددهی بیشتر یا سرمایهگذاری بلند مدت برای تضمین حضور هستند. روابط انسانی، غیرقابل پیشبینی اما متفاوت از قواعد بازار عمل میکنند. بازار، گرچه بخش مهمی از این روابط است و تنیدگی آن با روابط انسانی تنیدگیای بیبدیل است اما زوایای دیگری را همچون انتخابهای متنوع فردی براساس معیارهای فردی را در نظر نمیگیرد. افراد در روابط لزوما به دنبال اپتمایزد کردن نیستند. احساسات لزوما کالا نیستند و در روابط لزوما سرمایهگذاری نمیشود. فاکتورها به حدی متنوع هستند که حتی نمیشود دقیقا گفت کدام فاکتورها همگانی هستند و بتوان از آن نام برد. رویکردی که فردیت منحصر به فرد افراد را اصل قرار میدهد، توضیح میدهد چگونه ارتباطات انسانی فراتر از هر یک از تبیینهای گفته شده میرود: هر فرد، رویکردی متفاوت دارد. دلایلی متفاوت دارد. توضیح شکست و موفقیت در روابط متفاوت میشود. هر فرد، آزادی عمل خود را به کار میگیرد و اگر از دست بدهد یا چیز بدست بیاورد طبق قواعد بازار پیش نمیرود. برای مثال مسئلهی هدیه دادن را میتوان از نظر تکاملی بررسی کرد و گفت هدیه میدهیم تا در چشم دیگران بیخطر بنظر بیاییم و تضمین بخریم تا بقای ژن را ادامه دهیم. از منظر بازار آزاد میتوان گفت هدیه میدهیم چرا که وقت و زمان و احساساتمان را معادله کردیم. برخی حتی میگویند هدیه میدهیم چون هدیه نیز نوعی تبادل مالیاست و میدانیم شخص مقابل قرار است بار بعد هدیهای معادل آن بیاورد. با این حال اگر دیدگاهی فردی پیش بگیریم میبینیم چطور گاهی ممکن است هر یک از این تعاریف صادق باشند اما ما هزاران هزار مثال میشناسیم که نقض آن را ثابت میکند مثل زمانی که هدیه به شخصی ناشناس که هرگز قرار نیست دوباره او را ببینیم میدهیم.
بهترین روش که احتمالا برای بررسی روابط انسانی خارج از بازار میتوان به کار برد، دیدی مبتنی بر فردیت و با در نظر گرفتن منحصر به فرد بودن هر رفتار و هر تصمیم و هر عقیده انسانی در این زمینه خواهد بود. به این معنا که باید پذیرفت دربارهی روابط انسانی حکمهایی کلی نمیتوان صادر کرد. روش ما برای شناخت دلایل، مسائل و الگوها تنها میتواند زمانی تمامی زوایا را مشخص کند که به حرف و توضیحات خود افراد تکیه کنیم و همین آزادی عمل، این عرصه را با یکی از بیقاعدهی کلیترین عرصهی زیست انسان بدل میکند. جایی که بدلیل فردیت و ارادهی آزاد هر فرد، توضیح چراییها و رفتارها میتواند تا حد فردی متنوع شود و هیچ یک توضیح برای یک اکثریت صادق نباشد. چه بسا که حتی به زور برای یک دو نفر بتواند توضیح دهنده باشد.
این به معنای ناکارآمدی روش علمی یا شناخت مبتنی بر بازار نیست. این به معنای شناخت محدودیتهای این روشها و مرزبندی حیطههاییست که میتوانند در آن بیانگر و توضیح دهنده باشند. از این رو نمیتوان گفت زنها ازدواج نمیکنند زیرا... مردها روابطی را میخواهند که... باسن بزرگ برای برای مردان... زنان در رابطه سرمایه گذاری میکنند بر....! همهی این گزارهها، گزارههایی جمعیست که تفاوتهای فردی را فدای سهولتِ توضیحات براساس یک قالب در دست میکند و افراد را به یک الگو، با یک توضیح تقلیل میدهد. این تناقضی بزرگ است اگر معتقد باشیم که انسان، منحصر به فرد و دارای ارادهی آزاد است. همین.
3 504
Repost from بیگانه
یکی از گوشههای جالب زبانی ما (که فقط مختص به ما نیست) اینه که به هرچیز دولتیای که میگیم دولتی ولی به هرچیزی که دولتی نیست میگیم "آزاد"، انگار که اون یکی نوعی بردگی داخلش داشته باشه. اما رفته رفته اگر دقت کنیم یه آسیب بزرگی هم همراه شده یعنی اینکه "آزاد" معادل پولی و گرون هم معنا شده. درصورتی که برای دولتی از طریق مالیات هم پول داده میشه و دلیل گرونتر بودن هرچیز "آزادی" اینه که نیاز به رد کردن موانع دولتی بیشتری داره. البته باز این صحبت من در شرایطی مثل ایران نیست چون در ایران ما چیزی تماما خصوصی و تماما آزاد نداریم. اما در شرایطی که یه کارآفرین یا مالک خصوصی بخواد کاری رو پیش ببره که دولت هم انجام میده، مشخصا به دلیل اینکه دولت به صورت انحصاری روی قوانین و روی نظارت کنترل داره، راه رو سختتر میکنه تا سود بیشتری بدست بیاره، تا کنترل بیشتری داشته باشه و تا انحصارش رو حفظ کنه چرا که این ذات دولته. از این رو باید خیلی حواسمون باشه اون چیزی که ما آزاد تهیه میکنیم و گرونتره، در حقیقت هزینهی دور زدن موانع دولتیه. اگر این موانع برداشته بشن، هزینهها در رقابت بازاری بالانس میشن و این بالانس در هارمونی با درامد شهروندانی که مالیات نمیدن و توی جیب خودشونه قرار میگیره.
3 504
Repost from بیگانه
مالکیت خصوصی، بازار آزاد و محافظه کاری
چندی پیش ویدئویی در یوتیوب منتشر کردم که از مسئلهی اخلاقیات و مالکیت خصوصی و بازار صحبت کردم. به صور خلاصه در این ویدئو تاکید کردم ما با دو نوع اخلاقیات برحسب اینکه با چه ماهیتی در مسئله طرف هستیم رو به رو میشویم. وقتی طرف ما در مسئله ماهیتی انحصاری دارد و از قوهی قهریه برخوردار است (دولت) تمام آنچه که ما اصرار داریم انجام بدهد به پاسداری و دفاع از حق مالکیت فردی و آزادی پول و بانک خلاصه میشود. این یعنی دولت را خالی از هرگونه امکان یا حق برای دخالت در زمینههای فرهنگی، اقتصادی، علمی، مذهبی و... میدانیم. از این رو تنها چیزی که مهم است، حفظ مالکیت خصوصی فردی و تضمین آزادی بازار، پول و بانکهاست. در مقابل اما وقتی طرف ما، دارای انحصار و قوهی قهریه نیست (فرد) ما میتوانیم ارزشهای شخصی دیگری را دخالت بدهیم و در مواجهه و مراوده با دیگر انسانها انتخاب کنیم چه معیارهای اخلاقیای داشته باشیم (با ذکر این نکته که حق مالکیت فردی اصلی پذیرفته بین طرفین باشد). در نتیجه اگر بخواهیم با این دیدگاه به مسئلهی محافظهکاری بپردازیم باید این را روشن بدانیم که محافظه کاری گرچه میتواند رویکردی فردی در مواجهه با دیگر افراد باشد - یعنی مجموعهای از ارزشهای شخصی، نهادی و اجتماعی - اما نمیتواند رویکردی دولتی و منصوب به دولت باشد چرا که با اصل مالکیت فردی - زمانی که بدست یک ماهیت انحصارگر و دارای قوهی قهریه میافتد - به تناقض میخورد و نمیتواند همزمان در یک جایگاه حضور داشته باشند. این تمایز به ما میتواند کمک کند تا ایدهای شفافتر از رابطهی محافظه کاری، راست کلاسیک، نئولیبرالیسم و فرد داشته باشیم و مبادا اینهارو با یکدیگر قاطی کنیم یا به دیگران اجازه بدیم که با قاطی کردنشون، مفاهیم رو برای ما زیر و رو کنند و از ماهیت انحصاری و قوهی قهریه (دولتها) علیه افراد سواستفاده کنند.
3 504
Repost from بیگانه
باید درک کرد که به صورت کلی دو راه بیشتر وجود ندارد: یا باید تمام تلاش خود را به کار بست تا همگی داخل حق و حقوق راه پیدا کنند و تمامی تکثر جمعی را شامل شویم یا باید قانونی کلی و دقیق وضع کنیم که بتونید برای هر انسان، صرف انسان بودنش، صادق باشد و از حق و حقوقش محافظت کند. در مورد اول مسئله در این است که انسان باید بتواند همهچیز را داخل قانون بیاورد زیرا ماده و تبصرههای انسانی پایان ندارد. گروههای انسانی روز به روز تکثیر میشوند. انواع حقوق را باید نوشت. و این نیازمند نوعی مهندسی اجتماع است. مشخصا این راه طولانی، پیچیده و خطرناک است چرا نیازمند سرک کشیدن قانونگذاران و مجریان قانون در تمامی بخشهای زندگیست تا بتوانند چنین چیزی را تضمین کنند. این دولت را فربه میکند، کنترل را بیشتر میکند و روز به روز چیزهای بیشتری را در خارج از خودش بجای میگذارد که توان رسیدگی به آن را ندارد. در مقابل اگر ما بتوانیم قانونی وضع کنیم که انسان را آزاد بگذارد و همزمان از این آزادی دفاع بکند (حق مالکیت فردی بر جان و مال و روان) ما دولت را به هستهایترین و کوچیکترین اندازهی خود دراوردهایم و موفق شدهایم حق هر انسان را بدون آنکه سر قانونگذار و مجری قانون در ماتحت هرچیز و هرکجا باشد دفاع کنیم. بحث مالکیت فردی بر جان و مال و روان، آنچنان بنیادین است که حافظ تنوع انسانی و حافظ انواع توسعه در انسان است چرا که اصلی هستهایست و در هستهی تمامی کارها، روابط و تفکرات انسانی حضور دارد. از این رو ما باید بین این دو راه انتخاب کنیم. چرا که یا باید بالاخره دخالت را بپذیریم و یا آنکه به جد انواعش را در زندگی از بین ببریم.
3 504
Repost from بیگانه
تفکری اشتباه در بین برخی از عزیزان جا افتاده که تصور میکنند اگر قانون چیزی را منع نکرده به معنای آن است که با آن موافقت وجود دارد، آن مسئله ترویج شده یا به نوعی دعوت به آن اتفاق افتادهاست اما در حقیقت در صورت نبود منع قانونی، مسئله بدست جامعه سپرده شده و مسئولیت بر دوش افراد اجتماع است و تنها دخالت دولتی در آن زمینه کمتر شده تا با کنترل و استانداردهای خود، حق مالکیت افراد را نقض نکند. آزادی، نیازمند مسئولیتپذیری فردیست.
پن. این مسئله بلعکسش هم به همین شکل است. تصور میشود اگر قانون به صورت صریح موافقت یک موضوع را اعلام نکند به معنای مخالفت و منع مسئلهی مدنظر است درصورتی که در این جا نیز به افراد جامعه سپرده شدهاست.
3 504
Repost from بیگانه
منباب مسئلهی DS در BDSM
وقتی در مواجهه با کانتنتهای ساخته و پرداخته شده در حوزهی BDSM قرار میگیرم یا که روابط این چنینی رو نگاه میکنم احساس میکنم چیزی حسابی در این روابط لنگ میزنه و به خوبی بیان و فهمیده نشده. این رو اغلب بخاطر نوع پرزنت شدنش در فضای مجازی میدونم. محتواهایی که در این حوزه ساخته میشه اغلب یه باگ اساسی داره و اون اینه که دامیننتها دامیننت نیستن و از نوعی اخلاق دیالکتیکی ارباب و بردهی هگلی پیروی میکنن. به این معنا که به نظر نمیاد فردی که در نقش دام قرار گرفته، به راستی دامیننت باشه و صرفا نوعی بردهی برده محسوب میشه و کسی که سابمسیو عه تبدیل به ارباب ارباب شده. این رو میشه مثلا در نوع لباس پوشیدن و رفتارهایی که فرد دامیننت در رابطه میکنه دید. مثلا پوشیدن لباس پردردسر، سخت و تعریقانداز لاتکس یا انجام دادن یک سری رفتار کد شده جهت تحقیر ساب همگی در راستای ارضای میل ساب به داشتن چنین دامیه و این رفتار چون در راستای ارضای آنچه که دام میخواد نیست، جایگاه دامیننت رو ازش میگیره و اون رو به صورت ضمنی تبدیل به بردهی برده میکنه که در حال پیروی از خواستههای بردهاش و در جهت لذت بردن اونه که کارهایی رو میکنه. میشه گفت وقتی به داینامیک ارباب و برده نگاه میکنیم اونچه که باید شاخص باشه، دقیقا این مسئلهاست که دام باید اونقدر از پذیرش خودش و چیزهایی که میخواد بهرمند باشه که ذرهای به ساز دیگری نرقصه و این دیگری یا همون ساب رابطهاست که باید به ساز دام رابطه برقصه حتی اگر در مواردی براش ناخوشایند باشه یا بهش لذت نده چون این دقیقا اون چیزیه که این دو نقش قراره به نمایش بذاره. لازم به گفتن نیست که مهمترین اصل در این روابط توافق، پیش از شروع این ارتباط بر روی رفتارها و مسائل که قراره گرفته بشه، است و همواره باید یک راه خروج امن و مشخص غیرقابل نقض بین طرفین توافق شه تا آسیبی رو برای کسی به همراه نداشته باشه. از این رو، میشه گفت عدهی زیادی دارن خیلی اشتباه میزنن و همین اشتباه زدنهاست که هم معنای ارتباط رو از بین میبره، هم تصور اشتباهی میسازه و هم دیگه اونچه که در اصل خودش هست رو نمایندگی نمیکنه. همین.
پن. برای شخص من عمدتا توی این روابط مهم اینه که ساب خط قرمزهاش رو مشخص کنه و باقیش رو به فرد دامیننت واگذار کنه. اینجاست که فرد دامیننت میتونه دقیقا توی نقش دام قرار بگیره و انتخابگر باشه. اما بخشی از حرفم حتی مربوط به پیش از شروع روابطه. داشتن یک سری استروتایپ دربارهی اینکه دام باید فلان لباس رو بپوشه یا فلان شکل رفتار کنه این فرصت رو از افراد میگیره که با فردی رو به رو بشن که واقعا نگاه دامیننتی داره. چرا اگر "واقعا" داشته باشه، دم به این تلهها نمیده و عمدتا نظرش اینه: هرچی بخوام میپوشم و هرطور بخوام رفتار میکنم چون من دامم و قرار نیست توی استروتایپ شما مبنی بر اینکه یک دام چیه و چه شکلیه جا بشم.
3 504
Repost from بیگانه
نمیشه رفتار بد و اشتباه و ناقض مالکیت آدمهارو به زمین و زمون و فرهنگ و این طرف و اون طرف ربط داد. شاید اینها بتونن صرفا کانتکست ماجرا رو مشخص کنن اما هرگز نباید تبدیل به تحلیلی از رفتار ناقض مالکیت و اشتباه کسی بشن، در این صورت دیگه تحلیل و فهم کانتکست نیستن بلکه توجیه کنندهی ظلم ظالمن. اگر ما به این قائل نباشیم که درنهایت، در هر فرهنگ، در هر کانتکست، با هر وسیله و در هر زمان، این خود شخص فرده که انتخابگر رفتار و عملشه، اونوقت باید منتظر این باشیم که کسی حلد جلد مقاله و صفحه صفحه کتاب بنویسه که چطور با نقض فلان آزادی افراد، میشه جامعه رو مهندسی کرد تا دیگه فلان رفتار اشتباه سر نزنه.
3 504
Repost from بیگانه
تعارف، اونقدرها هم بد نیست.
اگر از در این نگاه وارد شیم که فرهنگ ایرانی در درون خودش دفاع از مالکیت خصوصی، دفاع از خانواده و مهر به دیگری رو جای داده (در نظریهی آزادی، ادعا اینه و براش شواهد آورده شده) آنگاه اگر به تعارف نگاه کنیم شاید بتونیم وجههای ازش رو ببینیم که تاحالا ندیدیم: تعارف میتونه نوعی دفاع از مالکیت خصوصی دیگری و نشونهای از مهر دیگری باشه. یعنی اینکه شما آنچه که در اختیار داری رو بنا بر مهری که به دیگری داری عرضه میکنی و پیشنهاد میدی و دیگری چون بر مالکیت تو نسبت به داراییت آگاهه و مهر داره، نمیخواد تورو در سختی بندازه یا به آنچه تحت مالکیت توست تجاوز کنه یا نسبت بهش بیتفاوت و بدون ملاحظه باشه عمل تعارف رو انجام میده. شاید اگر از این در نگاهش کنیم، تعارف ایرانی، نوعی پاسداری روزمره و یادآوری مرز ما باهمدیگهاست. اینکه من بیملاحظه از آنچه دیگری، که تحت مالکیتش داره، بهم آفر میده استفاده نمیکنم و در نهایت اگر استفاده بکنم بعد از دو سه بار دعوت شدن به انجامش، میدونم و این در من نهادینه شده که دارم از آنچه تحت مالکیت دیگریست استفاده میکنم. این مسلما منجر به احساس قدردانی و درک مهر به دیگری میشه. جوامعی که چنین عملی رو باهمدیگه ندارن، این پاسداری روزمره و درکی که ما از لطف بهرهمندی از آنچه برای دیگریست رو ندارن. بنابراین خیلی مهمه از چه لنزی داریم به چه اتفاقی نگاه میکنیم. اگر کسی برخلاف این ادعایی داره، باید اونوقت برای بنیاد فرهنگ ایرانی ادعا کنه و اون رو در داستانهای سینه به سینه، مکتوبات ادبی، ضربالمثلها و خردهفرهنگها انعکاس بده تا لنزش از یه صلاحیتی برخوردار بشه. همین.
پن. دیدم یه ناعزیزی فرهنگ جمعگرایی رو به نهاد خانواده تقلیل داده، خانوادهی ایرانی رو بدلیل شیوهی زیستش بدون مرز تصور کرده و در نهایت این نتیجهگیری رو کرده که تجاوز بابت فرهنگی میاد که نهاش معادل نه نیست. تک تک اینها نیازمند واکاویه: ۱. چه شواهد ادبی، فرهنگی و تئوریکی برای پشتیبانی از این ایده وجود داره که فرهنگ ایرانی جمعگرایی در سطح خانواده داره؟ آیا اصلا چنین چیزی میتونه معنی بده با توجه به چیزی که ما از جمعگرایی و سطح اتفاق افتادنش میدونیم؟ ۲. شیوهی زیست خانوادههای ایرانی احتمالا به حدی مرز داشته که توی همون خونههای بیدیوار، رابطهی جنسی اتفاق میفتاده، دعواها پیش میرفتن، بچه بزرگ میشده و نبود دیوار، معادل نبود مرز نیست. صرفا میتونه نوع متفاوتی از مرزگذاری باشه. و ۳. متجاوز لنگ شنیدن یک نه قاطع نیست تا تجاوز نکنه. این حرف نوع دیگری از سرزنش قربانیه. قبلا میگفتن لباست رو بهتر کن، الان میگن نههای قاطعانهتری بگو ولی در حقیقت تجاوز، یه رفتار آگاهانهاست و فرد انتخاب میکنه با دیگری صدمه بزنه و این بخاطر رفتار جمعی و فردی نیست. هر دلیلی هم فرد رو به سمت گرفتن این تصمیم بگیره، باز آدمی آزادی ارادهاش رو میتونه به کار ببنده و جلوی چنین رفتاری رو بگیره، مگر اینکه معتقد باشید آدمی ارادهی آزاد نداره و بخواید به این شکل مهندسیش کنید.
3 504
Repost from بیگانه
به نظرم یکی از چیزایی که زنها دربارهی مردها ازش خیلی شاکین اینه که art of noticing ندارن. حالا این به معنای اینکه ذاتیه و فقط مختص آقایونه به نظر من نیست. یه چیزیه که به عادت مربوطه و نوعی مهارته که آدم میتونه یادش بگیره. هنر توجه کردن یا متوجه شدن اونجاییه که شما به اطرافت توجه میکنی و از داخل این توجه نکاتی رو استخراج میکنی و براساسش اعمالی رو انجام میدی بدون اینکه دیگری ازت خواسته باشه. مثل مثلا پر کردن جایخی، جای شکر، گردگیری کردن جایی که کثیفه، سر جای خودش قرار دادن چیزی که استفاده کردی، تشخیص دادن حال و احوال دیگران، به یاد داشتن روزهای مهم زندگی افراد، خریدن کادو نسبت به ذائقه فرد و... همهی اینها نیازمند داشتن یه توجه فعاله که براساسش یه اعمالی صورت بگیرن. خلاصه اینکه همین، با کمی دقت و تلاش قابلیت بدست آوردن داره. خیلی هم سخت نیست.
پن. بین خانومها میبینم داره یه ضربالمثلی بوجود میاد به این شکل: a great man is just an average woman. من این رو بخاطر این میدونم که زنها برای خیلی از مسائل تلاش فعال میکنن که به روابط انسانی و چرخوندن جزئیات زندگی ربط داره و مردها درقبالش تلاشی از خودشون بروز نمیدن و انتظاراتی که ما از مردها داریم رو برای همین هیچوقت از زنها نداریم چون اغلبشون بابت جوری که بزرگ میشن و انتظارات جامعه الردی اون عادتهارو بدست اوردن و مهارتهارو دارن. این چیز خوبی نیست. میشه به بهتر شدنش کمک کرد.
3 504
Repost from بیگانه
وقتی میگیم حق مالکیت فردی، به قسمت اولش زیاد توجه میشه ولی به قسمت دومش کمتر: "فردی". وقتی از فردی بودنش صحبت میکنیم یعنی داریم تمام ویژگیهای هویتی (جنسیت، رنگ پوست، نژاد، مذهب، محل تولد و...) رو در لحظه خنثی میکنیم. وقتی میگیم فردی یعنی داریم دربارهی انسان صحبت میکنیم. دربارهی هر انسان. انسان، عضو تشکیل دهندهی هر گروهه (چه اقلیت و چه اکثریت). این یعنی ما به جای تضمین برای اقلیتها، جنسیتها، اینوریها، اونوریها، از حق کوچکترین عضو سازندشون دفاع میکنیم. اگر هرانسان چنین حقی داشته باشه، به این معناست که اعضای سازندهی هر گروهی ازش بهرمند میشن. مسئله رو از پایه، بدون تبعیض منفی و مثبت حل میکنه و نیاز به ماده و تبصره یا دخالت در جزئیات نداره بلکه امکانی رو به فرد میده که خودش پاسدار هرآنچیزی باشه که تحت مالکیتشه (جان، مال و روان). احتمالا این تنها حالتیست که با آن میتوان "کرامت انسانی" رو حفظ کرد چون مستقیما مربوط به مسئلهی انسان بودنه و انسان بودن رو به هویتهای شخصیتی تقلیل نمیده، دستهبندی نمیکنه و تبعیض مثبت و منفی قرار نمیده.
3 504
ترجمهی آهنگ RÀRCHE
Si può spezzare un fiore in mezzo al vento
میشه گلی رو در میانهی باد پر پر کرد
Ma il vento senza fiore odora di niente
اما باد بدون گل، هیچ عطری نداره
Si può spezzare un fiore in mezzo al vento
Ma il vento senza fiore odora di niente
La voce di questo popolo
صدای این مردم
deve cantarla la verità
باید حقیقت رو بخونه
che il diavolo non vuole raccontare
حقیقتی که دیو (شیطان) نمیخواد بخونه
Stelle cadute accendono il mare
ستارههایی که میافتن دریا رو روشن میکنن
Dove va la luna quando scompare?
ماه کجا میره وقتی نهان میشه؟
Portate il bene facendo il male
خوبی رو میبرید با بدی کردن
Con la stessa rabbia di un animale
با همون خشم حیوانی
Vorrei, vorrei sapere
میخوام، میخوام بدونم
se viene prima la terra o la bandiera
اول زمین میاد یا پرچم
Vorrei, vorrei sapere
میخوام، میخوام بدونم
se viene prima la croce o la preghiera
که اوع صلیب میاد یا دعا؟
Si può spezzare un fiore in mezzo al vento
میشه گلی رو در باد پر پر کرد
ma sotto la terra le radici sono vive
اما زیر زمین ریشههاش زندن
Ma il vento senza fiore odora di niente, di niente
اما باد بدون گل، عطری نداره، هیچ عطری
Stelle cadute accendono il mare
Dove va la luna quando scompare?
Portate il bene facendo il male
Con la stessa rabbia di un animale
3 504
Repost from بیگانه
ادامه... من مدتی از یادگیری دانشم رو صرف یادگیری کارکرد مغز انسان، تصمیمگیری و مسیرهای تصمیمگیری کردم. نکتهی حائز اهمیت وقتی دربارهی تفکر الگوریتمی ماشین و تفکر انسانی صحبت میکنیم اینه که ما خالق تفکر سیستمی و الگوریتم ماشینی هستیم و این به این معناست که بخشی از تفکر انسانی رو در آنچه که خلق کردیم دمیدیم و به جا گذشتیم. شکل نوعی انعکاس میمونه که نوعی از شیوهی فکری انسانی رو میتونیم از طریقش بفهمیم اما نباید کل تفکر انسانی رو به این نوع تفکر تقلیل بدیم و تصور کنیم صرفا به این شکل کار میکنیم. ما میدونیم که چنین تایپ تفکری برای مثال به عنوان if و else داریم اما این رو هم میدونیم آدمی قادره - حتی با سالها گیر کردن در چنین حلقهی فکریای، - خودش رو با توجه به خلاقیتش و آزادی ارادهاش نجات بده و آزاد بکنه و condition متفاوتی رو جایگزین قبلی بکنه. آیا همه قادرن انجام بدن؟ آیا همه به یک اندازه؟ چه فاکتورهایی تاثیر گذاره؟ خب واقعیتش، ما نمیدونیم. شاید هرگز هم نتونیم بفهمیم چون اگر یک سیستم بخواد خودش رو به صورت کامل یاد بگیره باید از نوع ماشین کامل باشه و این در علم فیزیک و هستیشناسی مسئلهای غیرممکنه پس ما نمیتونیم همهی اجزای انسان رو دریابیم. اما خب میتونیم از این روشها و انعکاسها استفاده کنیم و این رو صریحا پیش خودمون تصریح کنیم که ما فقط بخشی از تفکر آدمی رو داریم میبینیم و ازشون میتونیم بدون اینکه تقلیل بدیم (با جا گذاشتن همیشه برای آزادی عمل و شک) استفادهی مفید کنیم.
3 504
Repost from بیگانه
من توی زندگیم این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم و تقریبا یه سرکی توی اغلب رشتههای ممکن کشیدم از زمانی که رشتهام بیوتک بود تا الان که انسانشناسیه هرجا شده یه سری زدم و معتقدم هر اطلاعاتی رو باید بلعید چرا که چه خوب و چه بد، به انسان چشم دیدن میده چه برای موافقت و مخالفت. من از کودکی به شدت روی ریاضی خوندنم تاکید شد و استدلال ریاضیاتی بهم کمک کرد بتونم زبان رو راحتتر بفهمم. اما این متن رو نوشتم که نه دربارهی ریاضی بلکه دربارهی اهمیت یادگیری تفکر الگوریتمی داخل برنامهنویسی صحبت کنم. گاهی وقتها خیلی پیش میاد من و شما تفکراتی داریم که نمیتونیم بیان کنیم یا ازشون نتیجهگیری کنیم. وقتی زمان اخلاقیات و تصمیمات مهم و اساسی و بنیادینانسانی هم میشه عملکرد مناسبی نداریم. چیزی که به من در این راستا کمک کرد یاد گرفتن پایه (و نه حتی پیشرفتهی) تفکر سیستماتیک و تفکر الگوریتمی بود. یه نمونهاش رو برای شما مثال گذشتم. اگر شما بتونی اصولی رو برای خودت تعیین کنی که تبدیل به condition اگرهای شما بشه اونوقت هر اینپوتی رو براساسش میتونی تحلیل کنی و اگر همسو بود یا همسو نبود بتونی واکنش بدی. البته مشخصا برای دچار تعصب نشدن باید اون condition رو به جای نسبی کردن، هستهای کرد. یعنی به عبارتی شما اونقدر کاندیشن مدنظرت رو پایهای کنی که مثل اولین آجر دیوارت بشه. بگی اگر صافه صاف میره بالا اگر کجه، کج میره بالا. تصمیمات بنیادین، اون تصمیماتین که مقدم به رفتارهای ما و باقی تفکراتمونن. برای مثال ارادهی آزاد و پذیرفتن حق مالکیت فردی چنین ویژگیای داره و در کتاب #آزادیدینایران تلاش میشه دقیقا این جا بیفته. وقتی میگیم اصول نظر آکسیوماتیک یعنی هستهایه و شما قادری جایگزین داخل condition بکنی و هرچیزی رو براساسش بهت جواب میده. خودش هم قابلیت اثبات نداره چون مقدمه یعنی یا میپذیری و یا نمیپذیری و همهچیز براساس اینکه پذیرفتی یا خیر شکل میگیره دقیقا مثل آجر اول دیوار. از این رو نمیشه به سادگی گفت رویکردهای اعتقادی افراد همچون جهتگیری سیاسیشون چیزی جدای زندگیشونه چون خواه و ناخواه، آجر اوله. فقط مزیت داشتن چنین تفکری در اینه که فرد رو به سیستم فکریش آگاه میکنه و بهش ابزارهای مناسبتری میده که کارش رو در بررسی و فهم مسئله راحت میکنه. خلاصه که از این شاخه به اون شاخه پریدن لزوما کار اشتباهی نیست چه بسا گاهی موجب تقویت دید انسانی نسبت به مسائل میشه.
3 504
Repost from بیگانه
در فرهنگ لغات ایتالیایی به ندرت کلمهای در رقابت با کلمات فارسی برای توصیف احوالات پیدا میشه اما اگر بخوام احساس کنونی رو به شکل کلمه در بیارم، طبق افکار این چندوقت، اون کلمه باید Spaesamento باشه. اگر در این واژهی ترکیبی، paese معنای کشور/روستا رو بده spaesamento به صورت معنای دقیق کلمه به حالتی اشاره داره که فرد از کشور/روستای خود نوعی راندگی رو داره و به صورت حسی میشه گفت سر جای خودش نیست اما به همینجا ختم نمیشه. عمدتا بار معنایی احساسی نوعی سردرگمی و تنهایی رو هم با خودش به همراه داره و لزوما به سر جای خود نبودن به عنوان یک امر فیزیکی اشاره نمیکنه. بلکه ممکنه فرد در زندگیش، فرد در یک دورهمی یا فرد در انتظارش نسبت به جایگاهی که باید در زندگی کسب میکرده چنین حسی رو پیدا کنه. معمولا جملهای متداول برای صرف il sentirsi spaesato هستش که از فعل کمکی "احساس کردن" وام میگیره. همین.
