uk
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

Відкрити в Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

Показати більше
1 382
Підписники
Немає даних24 години
-97 днів
-4630 днів
Архів дописів
هم‌خوانی ادبیات فارسی بهار 404.pdf1.15 KB

Erfan Tahmasbi - Delgir.mp37.57 MB

دریا، گویی خواب‌آلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونه‌هایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمه‌باز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش می‌زند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا می‌شود... قدم بر ماسه‌های مرطوب می‌گذارم صدای موج‌ها، نجواهای عاشقانه‌ای است که گوشِ دلم را پر می‌کند. شن‌های خیس، انگار از گرمای تنم سرشار می‌شوند و مرا در خود فرو می‌برند. ردپاهایم، نقش‌های موقتی از حضور من‌اند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید می‌شوند هوا بوی نمک و رؤیا می‌دهد. بوی شب‌های بی‌خواب، بوی نامه‌های ناگفته، بوی آغوش‌هایی که هرگز به سرانجام نرسیدند. دست‌هایم را در جیب فرو می‌برم، گویی می‌خواهم چیزی را که سال‌ها پیش از کف داده‌ام، دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم می‌پیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطره‌ای شیرین از ذهن در دوردست، فانوس دریایی، همچون چشمی بیدار، شعاع‌هایش را بر تاریکی می‌پاشد. صدای مرغان دریایی که از دور می‌آید، چون ترانه‌ای ناتمام، در دل شب می‌پیچد. دریا، سایه‌روشنِ دل‌پذیرِ موج‌ها را تا بی‌کران می‌برد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بی‌انتها قدم می‌زنم، به یاد می‌آورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانه‌ام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان می‌آید، قصه‌ای را که نیمه‌تمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه می‌داریم...

photo content
+4

Bar Gisooyat Ey Jan (320).mp32.84 MB

photo content
+1

vigen-Gisooye_Kootah.mp33.01 MB

میان این همه سکوت، صدای پرندگان، همچون نغمه‌های بهشتی، در فضا جاریست گنجشک‌ها شادمانه میان شاخه‌ها می‌پرند، بلبلان با آوازهای دلنشین خود قلب باغ را می‌نوازند، و قمری‌ها با زمزمه‌های عاشقانه، موسیقی آرامش را تکمیل می‌کنند خورشید از میان برگ‌ها سرک می‌کشد و نور طلایی‌اش را بر پوست پرتقال‌ها می‌پاشد. هر نسیمی که می‌وزد، بوی شیرین پرتقال‌های رسیده را به مشام می‌رساند و حس زندگی را در جان آدمی بیدار می‌کند در این باغ، انگار همه چیز برای آرامش آفریده شده است؛ جایی که هر نفس، طراوتی تازه دارد و هر لحظه، رؤیایی از طبیعت را به تصویر می‌کشد. کافی‌ست چشمانت را ببندی و به آواز پرندگان گوش بسپاری؛ آنگاه خواهی دانست که بهشت، چیزی جز این لحظات ناب نیست...
✒️🩷

photo content
+1

sticker.webp0.06 KB

در ظهر آفتابی، که نور زلال خورشید روی دیوارهای خانه‌ها می‌رقصد و سایه‌های درختان بر زمین پهن شده‌اند، ناگهان صدای خنده‌ای شیرین و کودکانه در کوچه می‌پیچد. خنده‌هایی که مثل زنگ‌های بلورین، در هوا طنین‌انداز می‌شوند و سکوت آرامش‌بخش ظهر را با شادمانی پر می‌کنند بچه‌های همسایه، با لباس‌های رنگارنگ و چهره‌های آفتاب‌خورده، در حیاط‌های کوچک یا در کوچه‌های پر از عطر یاس بازی می‌کنند. هر بار که یکی از آن‌ها چیزی را کشف می‌کند، صدای خنده‌شان بلندتر می‌شود، مثل موجی که آرام آرام بالا می‌آید و بعد به نرمی در هوا می‌شکند این خنده‌ها چیزی بیشتر از صدا هستند؛ انگار که تابستان را نفس می‌کشند، انگار که خورشید از لبخند آن‌ها نور بیشتری می‌گیرد. شادی‌شان آن‌قدر زلال است که رهگذری که از کنار کوچه می‌گذرد، بی‌اختیار لبخند می‌زند و برای لحظه‌ای، دلش پر از حس سرزندگی و خاطرات روزهای دور کودکی می‌شود ظهر آفتابی، صدای بازی و خنده، دیوارهایی که رازهای بچه‌ها را در خود نگاه می‌دارند... و کوچه‌ای که تا همیشه، انعکاس خوشبختی را در خود حفظ خواهد کرد... ✒️خودم

photo content

sticker.webp0.23 KB

خانه دلتنگ است... پرده را پس می‌زنم، تا آفتاب گرد غم را از دلِ این خانه بروبد خانه دلتنگ است... کوچه‌های کودکی خاموش و سردند یاد آن روزی که با هم زیر باران...

photo content
+1

خانه‌ی مادربزرگ، عمارتی قدیمی با دیوارهای کاهگلی و ایوانی که عصرها بوی چای تازه‌دم و مربای بهارنارنج در آن می‌پیچید. حوض فیروزه‌ای در میان حیاط، با ماهی‌های قرمزی که گویی سال‌هاست قصه‌های مادربزرگ را گوش می‌دهند. درخت توت که سایه‌سارش پناه بچه‌ها بود، و گلدان‌های شمعدانی که لب پنجره‌ها، گوشه‌ی دلنشین خانه را پر از رنگ و عطر می‌کردند. عصر که می‌شد، باد ملایمی از لابه‌لای شاخ و برگ درختان می‌گذشت، دست نوازش به جان پیچک‌های حیاط می‌کشید و از پنجره‌ی ارسی، نور غروب را با خود به درون خانه می‌آورد. مادربزرگ با چارقد سفیدش، کنار سماور قدیمی می‌نشست، استکان‌های کمر باریک را پر از چای می‌کرد و از روزگاری می‌گفت که همه چیز آرام‌تر بود، ساده‌تر بود، عمیق‌تر بود. آن خانه فقط چهاردیواری نبود، پناه بود، خاطره بود، جایی که هنوز در رویاهایم بوی نان تازه‌ی تنوری و صدای شرشر آب از حوض میان حیاطش را می‌شنوم...

photo content

BAEKHYUN - Take You Home.mp39.17 MB

photo content
+1

sticker.webp0.22 KB