es
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

Ir al canal en Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

Mostrar más
1 382
Suscriptores
-124 horas
-207 días
-5130 días
Archivo de publicaciones
vigen-Gisooye_Kootah.mp33.01 MB

میان این همه سکوت، صدای پرندگان، همچون نغمه‌های بهشتی، در فضا جاریست گنجشک‌ها شادمانه میان شاخه‌ها می‌پرند، بلبلان با آوازهای دلنشین خود قلب باغ را می‌نوازند، و قمری‌ها با زمزمه‌های عاشقانه، موسیقی آرامش را تکمیل می‌کنند خورشید از میان برگ‌ها سرک می‌کشد و نور طلایی‌اش را بر پوست پرتقال‌ها می‌پاشد. هر نسیمی که می‌وزد، بوی شیرین پرتقال‌های رسیده را به مشام می‌رساند و حس زندگی را در جان آدمی بیدار می‌کند در این باغ، انگار همه چیز برای آرامش آفریده شده است؛ جایی که هر نفس، طراوتی تازه دارد و هر لحظه، رؤیایی از طبیعت را به تصویر می‌کشد. کافی‌ست چشمانت را ببندی و به آواز پرندگان گوش بسپاری؛ آنگاه خواهی دانست که بهشت، چیزی جز این لحظات ناب نیست...
✒️🩷

photo content
+1

sticker.webp0.06 KB

در ظهر آفتابی، که نور زلال خورشید روی دیوارهای خانه‌ها می‌رقصد و سایه‌های درختان بر زمین پهن شده‌اند، ناگهان صدای خنده‌ای شیرین و کودکانه در کوچه می‌پیچد. خنده‌هایی که مثل زنگ‌های بلورین، در هوا طنین‌انداز می‌شوند و سکوت آرامش‌بخش ظهر را با شادمانی پر می‌کنند بچه‌های همسایه، با لباس‌های رنگارنگ و چهره‌های آفتاب‌خورده، در حیاط‌های کوچک یا در کوچه‌های پر از عطر یاس بازی می‌کنند. هر بار که یکی از آن‌ها چیزی را کشف می‌کند، صدای خنده‌شان بلندتر می‌شود، مثل موجی که آرام آرام بالا می‌آید و بعد به نرمی در هوا می‌شکند این خنده‌ها چیزی بیشتر از صدا هستند؛ انگار که تابستان را نفس می‌کشند، انگار که خورشید از لبخند آن‌ها نور بیشتری می‌گیرد. شادی‌شان آن‌قدر زلال است که رهگذری که از کنار کوچه می‌گذرد، بی‌اختیار لبخند می‌زند و برای لحظه‌ای، دلش پر از حس سرزندگی و خاطرات روزهای دور کودکی می‌شود ظهر آفتابی، صدای بازی و خنده، دیوارهایی که رازهای بچه‌ها را در خود نگاه می‌دارند... و کوچه‌ای که تا همیشه، انعکاس خوشبختی را در خود حفظ خواهد کرد... ✒️خودم

photo content

sticker.webp0.23 KB

خانه دلتنگ است... پرده را پس می‌زنم، تا آفتاب گرد غم را از دلِ این خانه بروبد خانه دلتنگ است... کوچه‌های کودکی خاموش و سردند یاد آن روزی که با هم زیر باران...

photo content
+1

خانه‌ی مادربزرگ، عمارتی قدیمی با دیوارهای کاهگلی و ایوانی که عصرها بوی چای تازه‌دم و مربای بهارنارنج در آن می‌پیچید. حوض فیروزه‌ای در میان حیاط، با ماهی‌های قرمزی که گویی سال‌هاست قصه‌های مادربزرگ را گوش می‌دهند. درخت توت که سایه‌سارش پناه بچه‌ها بود، و گلدان‌های شمعدانی که لب پنجره‌ها، گوشه‌ی دلنشین خانه را پر از رنگ و عطر می‌کردند. عصر که می‌شد، باد ملایمی از لابه‌لای شاخ و برگ درختان می‌گذشت، دست نوازش به جان پیچک‌های حیاط می‌کشید و از پنجره‌ی ارسی، نور غروب را با خود به درون خانه می‌آورد. مادربزرگ با چارقد سفیدش، کنار سماور قدیمی می‌نشست، استکان‌های کمر باریک را پر از چای می‌کرد و از روزگاری می‌گفت که همه چیز آرام‌تر بود، ساده‌تر بود، عمیق‌تر بود. آن خانه فقط چهاردیواری نبود، پناه بود، خاطره بود، جایی که هنوز در رویاهایم بوی نان تازه‌ی تنوری و صدای شرشر آب از حوض میان حیاطش را می‌شنوم...

photo content

BAEKHYUN - Take You Home.mp39.17 MB

photo content
+1

sticker.webp0.22 KB

sticker.webp0.00 KB

«ببین! هرکاری کنی، بلاخره یه‌روز یه‌چیزی اشتباه پیش میره. اون‌روز به این فکر نکن که مقصر چیزی هستی که نمیتونستی کنترلش کنی. زندگی همینه. ازش لذت ببر! تا وقتی که مهمونی تموم بشه».🌿

photo content

ze_man_migorizi.mp33.67 MB

photo content
+4

sticker.webp0.09 KB