به هایشیا، بایگانی جنوبی.
Відкрити в Telegram
1 237
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
-1330 днів
Архів дописів
Repost from دخترِ شهرزاد
ادبیات هر کشور چه احساسی داره؟!
- ژاپن: سکوت،آرامش و گاها حادثههای موثر اما عجیب.🪴
- ایران: شور جوانی و کلههای گرم و قصههای روون.🍎
- انگلیس: عشق و لطافت و گفتگوهای پر از جزئیات.⚡️این لیست بر اساس تجربهی خوانش من بوده و با معرفی کتاب از هر حس ادامه پیدا میکنه.🍸
Repost from خانهی کتاب
|•📜معرفی_کتاب:
در رمان رهایت می کنم، اولین اثر کلر مکینتاش، پسری 5ساله در حادثه ی رانندگی کشته می شود. بعد از این حادثه، نیروهای پلیس با پرونده ای حساس و خطیر روبه رو شده و زنی زندگی خود را در خلاءای پرنشدنی می یابد. در کسری از ثانیه، زندگی جنا گری، به کابوسی دردناک تبدیل می شود. تنها راه خلاصی او از این شرایط، ترک کردن همه چیز و آغازی دوباره است. جنا که امیدی به رهایی از این کابوس ندارد، به کلبه ای دوردست در ساحل ولش نقل مکان می کند؛ اما ترس ها، اندوه ها و خاطراتش از شبی جهنمی در ماه نوامبر، او را به این سادگی ها رها نخواهند کرد. با گذشت زمان و به آرامی، جنا کورسوهایی از خوشحالی را در آینده اش متصور می شود، اما گذشته اش دوباره به سراغش خواهد آمد و اتفاقاتی عجیب و سخت در پیش خواهد بود.📘رهایت میکنم ✍🏻کلر_مکینتاش |دریافت فایل کتاب
Repost from رام نشو؛وحشی بمون.
+1
چون امسال دلم میخواست برم شمال و نشد؛ رفتم عکسهای شمال رو دوباره نگاه کردم
Repost from دفترچه خاطرات یک انسان🍎
مرد ها عجیب ترین و اذیت کننده ترین موجودات زنده روی این کره ی خاکی هستند، توی ذهنشون میسازن و تصمیم میگیرن اونی که توی ذهنشون ساختن کاملا درسته، در صورتی که روحشونم خبر نداره از چیزی که درسته و از اونجایی که کلا از قدرت تفکرشون هم استفاده نمی کنند و هیچوقت دو دو تا چهارتا نمی کنند، بدون فکر هرچیزی که اشتباه بوده و نبوده به زبون میارن، من واقعا روزی که به درک و فهم کامل برسن رو حتی نمیتونم توی ذهنم تصور کنم..
Repost from یادداشت..
مرا بخوان
از لا به لای بوتههای سبز
جایی که کفشدوزک آواز میخواند
جایی که من
دست در دست جیرجیرک
کوچک شدهام
آنقدر کوچک
مدام از شکوه چشمانت سقوط میکنم...
حسین جهانبخشی.
هایان گفت و البته که تمام روزهای باقی مونده عمرشو دنبالِ هایشیا گشت تا ازش مراقبت کنه.
هایان گفت و البته که تمام روزهای باقی مونده عمرشو دنبالِ هایشیا گشت تا ازش مراقبت کنه.
هایان گفت و تمام روزهای باقی مونده عمرشو دنبالِ هایشیا گشت تا ازش مراقبت کنه
+2
“حتی اگر استاد نتونه نجاتت بده، تو باز هم منو داری، من تا روزی که بمیرم ازت مراقبت میکنم.”
