𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋
Відкрити в Telegram
874
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
874
Repost from N/a
874
Repost from 🀄 % : star boy .
— " میخوام ازش بگم خیلی زیاد ولی فقط توی ذهنم حتی نمیخواستم مثل آدمای معمولی فکرش برم برای دوستام تعریف کنم...
این اولش بود خیلی شیرین بود هر قدم که نزدیک و نزدیک تر میرفتم به کتابخونه متروکه ذهنش نزدیک تر میشدم میفهمیدم...
اون پر از کتابای فلسفه مهم بود اما به کتابخونش یک قفل زده بود یک جایی محوش کرده بود ...
خودشم میترسید وارد اونجا بشه، چون میدونست بازم ضربه میخورم برای همون قفل کتابخونش همیشه نگه میداشت..
و من؟ خوشحال بودم که قرار بود کتاباش بالاخره بخونم و وقتی که خواستم صفحه اولو باهاش ورق بزنم ستونای کتابخونه لرزیدن...
جوری که داشتن میریختن روی سرمون و اون منو از کتابخونش نجات داد البته توی ذهن خودش...
فکر میکرد با فراری دادنم از خودش میتونست روش اسم نجات بذاره
اما من بهش گفتم حاضرم باهات زیر آوار بمیرم، ولی یک چیزی یادم رفته بود...
حتی اگه زیر آوار باهاش میموندم این دنیا یک قاعده بدی داره.
هرچقدر بهش نزدیکتر بشم بیشتر زمان از دست میدم که نگهش دارم...
چون دنیا یک روزی ازم میگرتش این قاعده مزخرفه دنیاست
پس منم به حرفش گوش کردم مثل اون فرار کردم از کتابخونه ای که میدونستم ذهنم برای همیشه مراقبت کنه که غمی واردش نشه اما الان دوری ازش شده بود همون غمش
من نشستم روی ماه...
اونم روی زمین...
و کار من شده بود دیدن نور کوچیک چشماش از اون بالا از همون دور دورا که قول داده بودم" .
874
Repost from N/a
- تو رفتی ، یک جایِ دور افتادهیِ سرد و تاریک ؛
من همراهت نبودم ، من تنها بودم ، من از بین رفته بودم و تکههایِ شکستهام هردویِ ما را زخمی میکرد ؛
زیبایِ من ، اکنون من از دست رفتهام و تنها عشقِ من برایِ تو باقی مانده .
قبول میکنی ؟
ای معجزهیِ پنهان شدهیِ من ، قبول میکنی دیگر بدونِ هیچ منی ، عشقم را بپذیری و نگهش داری ؟
من برایِ تو ، برای خودمان و برای این عشق ..
اکنون از دست رفتهام .
874
Repost from "𝗙𝗮𝗰𝗲
توصیفزندگی..؟
شایدبشهاسمشوگذاشت"فـلسـفـهیدرد"
زخماموحسمیکنمولیتابهشفکرمیکنم...مغزمآسیبمیبینه،
اماوقتیبهشفکرنمیکنم...
نامحسوسقلبموتسخیرمیکنهومن،
کمکمتوایندنیانابودمیشم؛
874
Repost from N/a
هیچ نیمه ی گمشده ای وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد تکه هایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم؛ حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همه ی عمر...!
874
Repost from ⚊𝗔𝗫𝗜𝗢𝗡;
قلبِ تهیونگ
چرا با وجود اینکه میدونی قلبم طاقت دیدن چشمهات و نداره
بازم اینطوری به چشمای هیونگ خیره میشی؟
