ch
Feedback
𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋

𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋

前往频道在 Telegram

𝐃rug,𝙎moke,𝐌aybe s’ex,

显示更多
874
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
Repost from N/a
در ظاهر روی پاهایم ایستاده‌ام. گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم. ‏اما حقیقت این است که خسته هستم. ‏می‌خواهم فرار کنم. می‌خواهم بروم گم بشوم. -فروغ فرخزاد

‌— " میخوام ازش بگم خیلی زیاد ولی فقط توی ذهنم حتی نمیخواستم مثل آدمای معمولی فکرش برم برای دوستام تعریف کنم... این اولش بود خیلی شیرین بود هر قدم که نزدیک و نزدیک تر میرفتم به کتابخونه متروکه ذهنش نزدیک تر میشدم می‌فهمیدم... اون پر از کتابای فلسفه مهم بود اما به کتابخونش یک قفل زده بود یک جایی محوش کرده بود ‌‌‌... خودشم می‌ترسید وارد اونجا بشه، چون میدونست بازم ضربه میخورم برای همون قفل کتابخونش همیشه نگه می‌داشت.. ‌ و من؟ خوشحال بودم که قرار بود کتاباش بالاخره بخونم و وقتی که خواستم صفحه اولو باهاش ورق بزنم ستونای کتابخونه لرزیدن... جوری که داشتن میریختن روی سرمون و اون منو از کتابخونش نجات داد البته توی ذهن خودش... فکر می‌کرد با فراری دادنم از خودش میتونست روش اسم نجات بذاره اما من بهش گفتم حاضرم باهات زیر آوار بمیرم، ولی یک چیزی یادم رفته بود... حتی اگه زیر آوار باهاش میموندم این دنیا یک قاعده بدی داره. هرچقدر بهش نزدیکتر بشم بیشتر زمان از دست میدم که نگهش دارم... چون دنیا یک روزی ازم‌ میگرتش این قاعده مزخرفه دنیاست پس منم به حرفش گوش کردم مثل اون فرار کردم از کتابخونه ای که میدونستم ذهنم برای همیشه مراقبت کنه که غمی واردش نشه اما الان دوری ازش شده بود همون غمش من نشستم روی ماه... اونم روی زمین... و کار من شده بود دیدن نور کوچیک چشماش از اون بالا از همون دور دورا که قول داده بودم" .

Repost from гибель
اجباری‌در‌کار‌نیس؛مالکیتمو‌درک‌نمیکنی‌سیک.

Repost from . любовь .
رقـصیدن‌بـاتـو، تـوی‌فضـای‌اروم‌کتـابخـونه‌ب‌تنـهایی‌مسـتم‌میکـنه‌دایمـنت؛
رقـصیدن‌بـاتـو، تـوی‌فضـای‌اروم‌کتـابخـونه‌ب‌تنـهایی‌مسـتم‌میکـنه‌دایمـنت؛

Repost from N/a
‌- تو رفتی ، یک جایِ دور افتاده‌یِ سرد و تاریک ؛ من همراهت نبودم ، من تنها بودم ، من از بین رفته بودم و تکه‌هایِ شکسته‌ام هردویِ ما را زخمی می‌کرد ؛ زیبایِ من ، اکنون من از دست رفته‌ام و تنها عشقِ من برایِ تو باقی مانده . قبول میکنی ؟ ای معجزه‌یِ پنهان شده‌یِ من ، قبول میکنی دیگر بدونِ هیچ منی ، عشقم را بپذیری و نگهش داری ؟ من برایِ تو ، برای خودمان و برای این عشق .. اکنون از دست رفته‌ام .

Repost from "𝗙𝗮𝗰𝗲
توصیف‌زندگی..؟ شاید‌بشه‌اسمشو‌گذاشت‌"فـلسـفـه‌ی‌درد" زخمامو‌حس‌میکنم‌ولی‌تا‌بهش‌فکر‌میکنم...مغزم‌آسیب‌میبینه، اما‌وقتی‌بهش‌فکر‌نمیکنم... نامحسوس‌قلبم‌و‌تسخیر‌میکنه‌و‌من، کم‌کم‌تو‌این‌دنیا‌نابود‌میشم؛

ㅤㅤㅤ ˖ ̣ ݁ :ᥕɾᥲp 𝗆ᧉ 𝗂ꪀ ყ᥆ᥙɾ jᥲᥴkᧉƚ,﹙🌑﹚ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𑱘 𝗆ყ bᥲbყ㇁
+1
ㅤㅤㅤ ˖  ̣  ݁ :ᥕɾᥲp 𝗆ᧉ 𝗂ꪀ ყ᥆ᥙɾ jᥲᥴkᧉƚ,﹙🌑﹚ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𑱘 𝗆ყ bᥲbყ㇁

Repost from N/a
هیچ‌ نیمه ی ‌گمشده ای وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد تکه هایی از زمان است که در آن‌ها، ما با کسی حال خوشی داریم؛ حالا ممک
+1
هیچ‌ نیمه ی ‌گمشده ای وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد تکه هایی از زمان است که در آن‌ها، ما با کسی حال خوشی داریم؛ حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو‌ روز، پنج سال یا همه ی عمر...!

Repost from N/a
من بلد نیستم بنویسم ، از خودم بگویم برایت یا که نه؟

现在我就站在你的棺材旁,跟你说别离⚰🪦
+1
现在我就站在你的棺材旁,跟你说别离⚰🪦

قلبِ تهیونگ چرا با وجود اینکه میدونی قلبم طاقت دیدن چشمهات و نداره بازم اینطوری به چشمای هیونگ خیره میشی؟
+1
قلبِ تهیونگ چرا با وجود اینکه میدونی قلبم طاقت دیدن چشمهات و نداره بازم اینطوری به چشمای هیونگ خیره میشی؟

شیش تا دیگه میبندم

خب دیگه ترکیدم شب بخیر

الان از ذوق میترکم

بله برگشته