𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋
Відкрити в Telegram
874
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
874
Repost from N/a
چونتوکنارمیقشنگمیخندمهیونگ
وگرنهکیمیتونهبااینهمهخستگیبخنده؟
874
Repost from N/a
میدونی چیـکار کـردی با قلبِ ســرد شدهٔ مـن؛
آفرودیـت؟
من فقط مجذوبِ رنگ هایی شدم که رقصِ قلمِ تو، نقشِ زیبایی از آمیخته شدنـشون به تصویر گذاشته بود؛ اما الان که چشمـای شیرینـت رو به خواب دعوت کردی و مالـکِ قلبِ من شدی، کلمات رو روی این کاغذ به نمایش میذارم تا به جای دیدنِ سقوطِ دریای چشمای مجنون کنندهٔ تـو، دلبـری های شیرینـت باشه که آخرین خاطره رو توی کتـابِ عشقـمون حـک میکنه. مـاهِ شیرینِ من؛ تو شدی نقاشِ ماهری که سیاهی رو از روحِ تاریکِ من گرفت و گرمیِ وجودش تمامِ من رو نوازش کرد؛ تو شدی مرهم برای تک تکِ زخم هایی که روی قلبـم همیشگی شدنـشون رو به یادگار گذاشته بودند؛ تو شدی نورِ امید برای جسمی که تاریکی اون رو محاصره کرده بود تا درد به بند بندِ روحـش منتقل بشه؛ تو شدی تمامِ من و من، شیفتهٔ لب های تو که زیباییِ صدای موج های دریا رو به گوشِ من میرسونه؛ من شدم دلباختهٔ پژواکِ صدای تو که روحم رو نوازش میکنه؛ من شدم شیـدای هر خاطره ای که تو در اون لبخند میزدی؛ من شدم دلدادهٔ تو و تو، دل نبند به دیدنِ دوبارهٔ این عاشق؛ شاید دوباره هیچ وقت همدیگه رو ملاقات نکنیم اما آفرودیـت؛ فراموش نکن کن تا همیشه، دوســتت دارم.
-لیـِن.
874
Repost from 𝖬𝖾𝗅𝖺𝗇𝖼𝗁𝗈𝗅𝗒.
- زیبایِ آسمانیِ من؛ فرشتهیِ دست نیافتیِ من، گلبرگ لطیفِ من.
سخته کلماتی که عاشق شنیدنشون بودی رو آخرین بار، نه به زبون، که بر روی کاغذ بیارم.
اما الان، نه زمانی برام باقی مونده و نه فرصت دوبارهای.
فقط همین یک تکهکاغذ و قلمی که امیدوارم جوهرش تا پایان این نامه تموم نشه؛
پس مهم نیست بشنوی یا بخونی، تنها چیزی که در لحظه اهمیت داره اینه که من، حقیقیترین محبوبم رو برای آخرین بار با القابی که عاشقشون بود خطاب کنم.
الان که داری این نامه رو میخونی، من روی آخرین صندلیِ انتهاییترین کوپهی قطاری قدیمی نشستم، سرم رو به پنجرهی کدر و تارش تکیه دادم و سعی میکنم با بستن پلکهام چهرهی معصومت رو موقع لبخند زدن تصور کنم.
میدونی چرا تصمیم گرفتم بدون خداحافظی ازت جدا بشم؟ از اینکه ازم متنفر بشی نمیترسیدم، از اینکه نخوای هیچوقت برگردم هم نمیترسیدم.
اما از سقوط اشکهایِ بلورینت، وقتی داشتی برای آخرین بار در آغوشم میگرفتی میترسیدم.
تو با لبخندهات زیباتری، تو با خندههای شیرینت خیلی خیلی زیباتری.
نمیخواستم آخرین تصوری که چشمهام ازت میبینه، نگاه غمزدهات باشه.
حالا اینجا نشستم، مهم نیست چهقدر تنها، چهقدر غریب، میتونم چهرهی خوشحالت رو تصور کنم و قلبم گرم بشه.
شاید دلتنگم بشی، شاید چشم انتظارم بمونی یا حتی نبودنم رو انکار کنی، نپذیری؛
اما بهت قول میدم میگذره. زندگی جریان داره و تو حق نداری ازش عقب بمونی، راکد بشی.
پنجرهها رو باز میکنی. هرچقدر سخت، هرچقدر دیر، پنجرهها رو باز میکنی و تو هوایی که من دیگه نیستم تا باهات شریک بشم، نفس میکشی.
مهم نیست شبهایِ تاریکت چقدر طولانی بشه، مهم نیست قطارِ من کی به مقصد میرسه. خورشید برای قلبِ مهربونت طلوع میکنه و من بالاخره توی خلوتترین ایستگاه این جهان پیاده میشم.
ازت نمیخوام که منتظرم بمونی، بهت قول نمیدم که برگردم.
اما بخاطر من که نه، بخاطر تک تک ثانیههایی که انگشتهام موهایِ ابریشمیات رو نوازش میکرد، هم که شده، ژانویه که رسید توی گلدونهایِ باغچهی کوچیکت گلبرفی بکار.
بخاطر من نه، بخاطر خودت هم که شده گلبرفی بکار.
حتی اگر سردترین زمستون سال از راه رسید، حتی اگه امیدی به بهار نبود، گلبرفی بکار.
نذار روحی که کنارت جا گذاشتم آواره و سرگردون بمونه.
این نامه رو قبل از تموم شدن جوهر قلمم همینجا تموم میکنم.
چشمهات رو، گونههای سرخ از خجالتت رو، انگشتهای یخ زدهات رو، موهای خرمایی رنگ و لبهای زیبات رو میبوسم.
حتی اگر هیچوقت دوباره همدیگه رو پیدا نکردیم؛
یادت نره تا همیشه دوستت دارم.
" از طرف مردی که قول داده بود بخاطرت انسان بهتری باشه، به گلبرفی. "
874
ایــنزندگــیهقلــب
همیشــهقرارنیســتبخــندونه؛
ولــیهرغمــیهمقـرارنیســتبُکشــه...
ببینزندگــیکردم،دارمزنــدگیمیکنم؛
ازتمــومِاشتــباهاتمدرسمیگیــرم؛
دیــگهدروغهاتروباورنــمیکنم...
دارمبزرگمیشمحتــیاگهدیــرشدهباشــه...
اگهازمنپرسیدنبهشـونبگو"تمــومشد"
"منبیخیالــششدمواونرفــت"
بهشونبگو
"خیلیاشـکریختومنکـارینکردم..."
874
Repost from 𝖲𝖴𝖭𝖠𝖬𝖨 "
تهیونگ اسلحه رو روی شقیقه اش گذاشت
و به چشمای پسر خیره شد و نیشخند کوچیکی
به پسر زد .
+داری چیکار میکنی تهیونگ.. اون
لعنتیو بیار پایین!
_دلیلی برای انجامش نمیبینم جئون .
+چی داری میگی روانی.. تمومش
کن این مسخره بازیو؛
_چرا هیچ تلاشی برای متوقف
کردن این آدم روانی نمیکنی جئون؟!
کوک سرشو به طرفی کج کرد و چشماشو
ریز کرد و به مردِ روبه رو خیره موند.
تهیونگ نیشخند صداداری زد و اسلحهرو پایین آورد؛
_وانمـودنکنمـردنمهنوزمبـراتاهمیتدارهجـئون .
874
Repost from N/a
377 days left until the moon returns home
🤎
502 days left until the sun of my life returns home.🎞
874
Repost from N/a
- من مجنونت شدم جئون ..
+ یه شاهزاده که شیفته ی محافظ شخصیش شده .. درسته کیم ؟
874
Repost from N/a
── 𐬍 🐋☁️ اینجا وایب دریا گرفته که صاحبش قطعا با جادوی دریاییش همیشه خوشحالمون میکنه و پروانه های وجودشو تو قلبمون میفرسته :) Ⱁ
