uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 951
Підписники
+224 години
+87 днів
+1830 день
Архів дописів
مردم از من می‌پرسند که چرا هنوز، دوستش داری؟ و من چگونه می‌توانستم توضیح دهم که زندگی را به همان کوتاهی بوسه‌اش احساس کرده بودم؟

به دست آوردن، تدریجی‌ست اما از دست دادن، ناگهان رخ می‌دهد. آدم ممکن است به دست آوردن را به یاد نیاورد، خاطره‌ای گنگ در دوردستی محو. اما از دست دادن را هرگز فراموش نمی‌کند، زخمی ناگهانی که هیچ‌گاه محو نمیشود و هم‌سفر باوفایی‌ست.

حفره‌های ذهنم مدام افزایش می‌یابد، عمیق‌تر می‌شود و تاریک‌تر.

Repost from N/a
نیاز به یک انسان در زندگیم دارم که شبیه به جان ‌واتسون برای شرلوک باشه، همونقدر سرشار از اعتماد و حمایت و همراهی تحت هر شرایط و حادثه و فلاکتی.

Repost from پرانتز
نمی‌فهمید چه‌طور باید درست دوستم داشته باشد. - صفحهٔ ۱۱۸ -

گفته‌ای بعد از این مرا دوست نخواهی داشت اما، نامه‌ات چرا اینقدر طولانی‌ست؟

Affet_Enstrümantal__QXCYJ6YCTbs_140.mp34.78 MB

گاهی هم تمام چیزی که انسان نیاز دارد، سکوت است. آن هم نه از آن‌ سکوت‌هایی که نیازی به شکسته شدن داشته باشند یا حتی حرف نگفته‌ای پشت آن‌ باشد، تنها خود سکوت و نه چیزی بیشتر از آن. میل خودخواسته‌ی انسان برای آن‌که کلماتش را مدتی در جیب کاپشنش بگذارد و همین! سکوت ممتد خالی یک دشت باز که می‌تواند آدم را از هیچ چیز نامعلومی پر بکند.

Repost from Saved Messages
که من می‌خواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هیچ‌وقت و هرگز، احساس بی‌پناهی نکنی. چرا که به تجربه دریافته بودم بی‌پناهی، چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود به همراه دارد.

آدمی‌زاد وقتی بزرگ‌تر می‌شود، یاد می‌گیرد طوری فرار کند که به نظر بیاید دارد جایی می‌رود.

شاید اندوهگین‌تر از اندوهی باشم که از آن می‌نویسم. اما به اندازه‌‌‌ای از شادی می‌گویم که از آن سهمی دارم.

تنهای تنهای تنها، در اتاق نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم و اگر بگویم حالم خوب است، دروغ گفته‌ام. سرگردانی روح من درمان‌پذیر نیست عزیزدلم. و من می‌دانم که هرگز، هرگز به آرامش نخواهم رسید. چه باشی چه نباشی.

پشت نقاب بزرگ‌سالی‌ همه‌ی ما، کودکی‌ نشسته است منتظر، نیازمند به عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی‌.

در آخر گفت من تو را آن‌گونه که شایسته‌ی آن بوده‌ای دوست نمی‌داشتم. تو مرا آن‌گونه که سزاوار آن هستم به دست فراموشی بسپار. لبخند زدم. و در دل گفتم تو هرگز سزاوار فراموش شدن نخواهی بود.

تو هم با برف امسال می‌آیی؟
تو هم با برف امسال می‌آیی؟

به صد جان می‌خرم گردی که خیزد از سر راهت، عزیزدلم.

من و هوای لبِ دیگری؟ خدا نکند...

برای کسانی که تمامِ عمر از دوست داشته نشدن رنج برده‌اند، بی‌صدا دوست داشتن فرقی با دوست داشته نشدن ندارد.

- برخی عشق را چنگکی می‌دانند که نیازهای تنشان را به آن بیاویزند. لحظه‌ای را که نیاز غلیان می‌کند، حادثهٔ عشق می‌نامند و آن را با تمنا می‌جویند و آن‌گاه که نیاز فروکش کرد، عشق را از یاد می‌برند. عشق؛ محصول انس است و بعد از نیاز تن و در غیاب آن آغاز می‌شود. غیر از این تعریف را برای حضرت عشق، توهین‌آمیز می‌دانم. + جایگاه تن کجاست؟ آن را نادیده می‌گیری و به حساب نمی‌آوری؟ - تن و لامسه واقعیتی انکارناپذیر است. ولی عشق نه با آن آغاز می‌شود و نه با آن پایان می‌یابد. در سطحی پایین‌تر از کلمه و معنا که خانهٔ اصلی ابراز عشق است، گاهی تن و لامسه هم با حرارتش، حضور عشق را تأیید می‌کند. ولی آن‌ها که از سطح تن و لامسه عشق را آغاز می‌کنند، بعید می‌دانم به سطح کلمه و معنا اوج بگیرند. همان‌طور که اگر بگویند عشق در یک نگاه متولد می‌شود و شعله می‌کشد، دغل‌بازی کرده‌اند. تازه‌کارها غالباً سرکشیِ هوس را با تولد عشق اشتباه می‌گیرند. • ارتداد.

گاهی انسان برای کارهایی که می‌کند در همان لحظه دلیل موجهی ندارد. آن کار را به منزلهٔ محصول یک سلسله فعل و انفعالات عقلی یا احساسی مرتکب می‌شود. اگر فعل ارتکابی‌اش نتیجهٔ خاصی نداشت که فراموش می‌شود؛ هم خودِ فعل و هم آن‌چه باعث انجام شدنش شده بود. ولی اگر نتیجهٔ آن فعل ارتکابی ماندگار باشد، وسواس فکری آدم را بی‌چاره می‌کند و انبوهی از پرسش‌های سرزنش‌آمیز فرا می‌رسد. • ارتداد.