uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 958
Підписники
-124 години
+97 днів
+2130 день
Архів дописів
احذروا الدنيا فإنها تغُرُّ وتضُرُّ وتمُرُّ. مراقب دنیا باشید؛ وسوسه می‌کند، آسیب می‌زند و بعد می‌گذرد ... • امام علی

‏باور كن چيزی‌ به نام رنج عظيم، تأسف عظيم و يا خاطره‌ عظيم وجود نداره! همه‌چیز فراموش می‌شه؛ حتی‌ يك عشقِ بزرگ.

Repost from شَهقَة
هر وقت غم بودی و پریشون، یاد حرف تماماً پدرانه و آرامش‌بخشش بیفت و مرور کن که فرمایش می‌کرد؛ «در برابر دنیایی که گرفتاری آن مانند خوابهای پریشان شب می‌گذرد، شکیبا باش.»

+ من دیوونه نیستم. - خب رفتارت رو تغییر نمی‌دی و انتظار نتیجه متفاوت داری پس حتما دیوونه‌ای! 📽 Fear the Walking Dead

الَّذِينَ‌ يُنْفِقُونَ‌ أَمْوالَهُمْ‌ فِي‌ سَبِيلِ‌ اللَّـهِ‌ ثُمَّ‌ لا‌ يُتْبِعُونَ‌ ما‌ أَنْفَقُوا‌ مَنًّا‌ وَ‌ لا‌ أَذىً‌ لَهُمْ‌ أَجْرُهُمْ‌ عِنْدَ‌ رَبِّهِمْ‌ وَ‌ لا‌ خَوْفٌ‌ عَلَيْهِمْ‌ وَ‌ لا‌ هُمْ‌ يَحْزَنُونَ. کسانی‌ که‌ اموالشان‌ را‌ در‌ راه‌ خدا‌ انفاق‌ می‌کنند،‌ و‌ در‌ پی‌ انفاقشان،‌ منّت‌ و‌ آزاری‌ روا‌ نمی‌دارند‌ پاداششان‌ را‌ نزد‌ پروردگارشان‌ خواهند‌ داشت،‌ و‌ نه‌ ترسی‌ آنان‌ را‌ فرامی‌گیرد‌ و‌ نه‌ اندوهگین‌ خواهند‌ شد. • بقره‌ -‌ ۲۶۲

تو را درونم، در انتهای وجودم و در قعر قلبم پنهان کرده‌ام تا مبادا کسی تورا ببینید. تو زخم زیبایی هستی ؛ نباید این‌گونه تورا هدر داد.

ما مرّ ذِكرُكَ إلا وابتسمتُ لهُ كأنكَ العيد والباقون أيّامُ. صحبتی از تو به میان نیامد إلا آن‌که لبانم به تبسم گشوده شد. گویی تو همچون «عید» هستی و دیگران، باقی روزها. • شادی المرعبی

نَمی‌ره احوال‌پُرسِت.

مثل قبلنا زیاد حرف بزنیم؟! یا چی؟!🚶🏻‍♀️ نظرتون چیست؟

به تو فکر می‌کنم مثل خدا به کافر خویش.

شب‌های بسیاری گمان می‌کردم که در پس این غم‌ها شکوه خواهد بود. گمان می‌کردم هرچقدر آوار ناامیدی‌هایت سهمگین‌تر باشد، جوانه‌ی امیدی که از خاك آن برخواهد خواست سبزتر خواهد بود. اما حالا -با در دست داشتن تمامی این امیدها- می‌بینم که باز هیچ واژه‌ای مثل "شکستگی" برازنده‌ی من نیست و تنها این واژه است که تمام حجم مرا در آغوش می‌گیرد. بعد از این همه سال هنوز به هر نقطه‌ای از قلبم که می‌نگرم زخم‌هایی -که حتی منشأ خیلی‌شان از خاطرم رفته است- را می‌بینم و هربار، بی‌آنکه بگذارم او متوجه عمق فاجعه‌ی احتمالی شود، آرام از خودم می‌پرسم: چگونه هنوز ادامه می‌دهد؟! هربار که مقابل آینه می‌ایستم به سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام نگاه می‌کنم. و بعد برمی‌گردم. شاید غرور دهانم را بسته باشد اما خوب می‌دانم که ذهنم عاجزانه این سوال همیشگی‌اش را تکرار کرده است که: "کی خسته خواهی شد؟" نمی‌دانم! شاید روزی که حالم بهتر بود آمدم و از آینده‌ی زیبا و سرتاسر لذت پیش‌رو و مرگ مغروق در سعادت نوشتم. اما اکنون فقط به یک چیز اعتقاد دارم. من غمگینم و غمگین نیز بازخواهم گشت.

مرا رها کن از این شهر غرق دود برو نفس کشیدن تو در هوای من سخت است...

پایبندِ من باش، هم‌چون اندوه.

حتی اگر ذهن فراموش کند، تن فراموش نمی‌کند.

در پایان آن رنج‌های طاقت‌فرسا، رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچ‌کس را دوست نداشت و در همان‌جا پناه گرفتم.
در پایان آن رنج‌های طاقت‌فرسا، رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچ‌کس را دوست نداشت و در همان‌جا پناه گرفتم.

فکر می‌کردم تو آن آدم امنی هستی که می‌شود در آغوشش تمام ترس‌ها و اضطراب‌هایم را به دست فراموشی بسپارم؛ اما تو یک‌بار دیگر ثابت کردی که آغوش امنی وجود ندارد و یک ترس همیشگی در وجودم به یادگار گذاشتی! حالا می‌ترسم، از خودم، از آدم‌ها و از لب‌هایی که دوستت‌دارم را زمزمه می‌کنند ؛ می‌ترسم …

تمام تو را از بر می‌دانم ، همانی که هیچ‌گاه نخواهم بوسید و چه قدر عذاب‌آور خواهد بود که هنوز می‌توان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان ؛ صبور ، اما بی‌فایده ...

کوچک‌ترین ناملایمتی می‌تواند مرا فرسنگ‌ها از آدم‌ها دور کند و باعث شود دوباره به نقطه‌ای امن و دور افتاده‌ پناه ببرم. جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچ‌کس به من نرسد!

از آن گیسو که در دست رقیبان رایگان می‌گشت، اگر یک تار مو هم می‌فروشی، من خریدارم …

بگذار دوستت بدارم تا از اندوهِ بی‌کرانِ درونم رهایی یابم. تا از روزگار زشتی و تاریکی برَهَم. بگذار دمی در بسترِ دستانت بیارامم. ای شیرین‌ترین آفریده‌ها، با عشق می‌توانم هندسه‌ی جهان را دگرگون کنم، می‌توانم در برابرِ این پریشانی تاب آورم. • نزار قربانی