uk
Feedback
Out of Distribution

Out of Distribution

Відкрити в Telegram
2 535
Підписники
+724 години
+137 днів
+8930 день
Архів дописів
دقیقا بعد از پنج روز از این توییت به درگاه حق شتافت
دقیقا بعد از پنج روز از این توییت به درگاه حق شتافت

امروز دوست خوبم آقای سید مصطفی مشکاتی چنین کار دستی گران و لاکچری برای بنده آوردند. در حضور ابهت فرمانده لیوای، من هم قصد دار
امروز دوست خوبم آقای سید مصطفی مشکاتی چنین کار دستی گران و لاکچری برای بنده آوردند. در حضور ابهت فرمانده لیوای، من هم قصد دارم از فرصت استفاده کرده و بعد مدتها این جا از دنیا و روزگار گلایه کنم. اوضاع سخت خراب و در هم پیچیده است. دانشگاه لامصب، کار، زندگی و ...

عصر حجر برنامه‌نویسی: از سوییچ‌های مکانیکی و پانچ کارت‌ها تا اولین کامپایلر ایده فون نویمان برای ذخیره برنامه‌ها به صورت الکترونیکی در حافظه، دنیا رو تکون داد اما یک مصیبت بزرگ با خودش آورد: حالا که کابل‌های فیزیکی حذف شده بودند، برنامه‌نویس‌ها باید همه‌چیز رو به صورت کدهای عددی خالص باینری (صفر و یک) وارد حافظه می‌کردند. فرض کنید می‌خواستید یک فرمول ریاضی ساده بنویسی؛ باید ساعت‌ها پشت کنسول اصلی کامپیوتر می‌نشستی و ردیف‌های طولانی از سوییچ‌های فیزیکی رو بالا و پایین می‌کردی و در نهایت یک دکمه مکانیکی به نام Deposit رو فشار می‌دادی تا اون بایت وارد حافظه بشه. این کار نه تنها مغز رو منفجر می‌کرد، بلکه اگر فقط یک صفر یا یک رو اشتباه جابه‌جا می‌کردی، کل برنامه کرش می‌کرد و پیدا کردن یک اشتباه در میان هزاران صفر و یک، روزها وقت می‌گرفت. در این زمان بود که برنامه‌نویس‌ها عملا از این "بردگی باینری" کلافه شده بودند. در سال ۱۹۴۷، دانشمندی به نام کاتلین بوت (Kathleen Booth) در انگلستان، یک ابزار فکری ابداع کرد تا مغز انسان‌ها رو نجات بده. اون گفت چرا به جای نوشتن کدهای باینری خسته‌کننده، از کلمات مخفف یا نمانیک‌ها استفاده نکنیم؟ مثلا به جای یک ردیف صفر و یک، روی کاغذ بنویسیم ADD یا MOV. این‌طوری زبان اسمبلی (Assembly) متولد شد. اما جالبیش این بود که در اون چند سال اول، این زبان اصلا روی کامپیوتر اجرا نمی‌شد! اسمبلی فقط یک زبان روی کاغذ سفید بود تا دانشمندا بتونند منطق برنامه‌شون رو راحت‌تر دیباگ کنند یا الگوریتم‌هاشون رو در مقالات علمی با بیقه به اشتراک بذارند. در مرحله آخر، خود برنامه‌نویس باید مثل یک منشی یا مترجم فیزیکی می‌نشست، به یک جدول راهنما نگاه می‌کرد و کلمات اسمبلی خودش رو دستی به صفر و یک تبدیل می‌کرد و به ماشین می‌داد. تا اینکه در سال ۱۹۵۱، دیوید ویلر (David Wheeler) در دانشگاه کمبریج برای کامپیوتر EDSAC، یک ایده مرغ و تخم‌مرغی و نبوغ‌آمیز رو پیاده کرد. اون با خودش گفت چرا این کار منشی‌گری و تکراری ترجمه کلمات به عدد را به خود کامپیوتر نسپارم؟ ویلر برای اولین بار در تاریخ، یک برنامه ۳۱ خطی کاملا با کدهای ماشین (باینری) نوشت که کارش این بود: متن اسمبلی رو بخونه و خودش به صفر و یک تبدیل کنه. حالا چطور این برنامه ۳۱ خطی رو وارد ماشین کردند وقتی هنوز هیچ نرم‌افزاری نبود؟ اون‌ها این کد رو با هویه و سیم به صورت فیزیکی روی سوییچ‌های تلفن مکانیکی چرخنده لحیم کردند! وقتی کامپیوتر روشن می‌شد، این ۳۱ خط به صورت پالس الکتریکی مستقیم وارد حافظه می‌شد و اولین اسمبلر (Assembler) تاریخ شکل می‌گرفت. درست در همین سال‌ها (۱۹۵۱-۱۹۵۲) گریس هاپر (Grace Hopper) هم وارد معرکه شد و گفت خیلی از این تکه کدهای اسمبلی مثل محاسبه لگاریتم یا سورت مدام تکرار می‌شن؛ پس بیایم اون‌ها رو در یک کتابخانه ذخیره کنیم و برنامه‌ای بسازیم که این تکه‌ها رو به هم لینک کنه (مفهوم اولیه linker و compiler). در دهه ۱۹۵۰، ورود داده‌ها به کامپیوترها نظام‌‌مند‌تر شد و پادشاهی کارت‌های پانچ (Punch Cards) آغاز شد. برنامه‌نویس‌ها دیگه پشت کامپیوتر میلیون دلاری که در اتاق‌های شیشه‌ای ایزوله بود نمی‌نشستند؛ اون‌ها پشت یک ماشین مکانیکی مجزا به نام Keypunch می‌نشستند که شبیه ماشین تحریر بود. برنامه‌نویس کد اسمبلی رو تایپ می‌کرد و دستگاه ضربه می‌زد و روی کارت‌های مقوایی (که ۱۲ ردیف افقی و ۸۰ ستون عمودی داشتند) سوراخ ایجاد می‌کرد. هر کارت مقوایی معادل دقیقا یک خط کد بود. یک برنامه معمولی تبدیل به یک جعبه سنگین از این کارت‌ها می‌شد. اما این قطعات مقوایی خاک می‌گرفتند، خم می‌شدند و دستگاه‌های کارت‌خوان مدام در خواندن سوراخ‌ها ارور فیزیکی می‌دادند. یک پرانتز باز کنیم، در این دوران ریچارد همینگ (Richard Hamming) در آزمایشگاه‌های بل مشغول انجام محاسبه‌های گوناگون با کامپیوتر بود. ماجرا از یک کلافگی شدید شروع شد. در اون زمان، کامپیوترهای غول‌پیکر با رله‌های الکترومکانیکی کار می‌کردند و به شدت مستعد خطا بودند. همینگ اجازه داشت فقط آخر هفته‌ها که دستگاه خلوت‌تر بود، کدهاش رو اجرا کنه. (در واقع کامپیوتر‌ها معدود بودند و سیستم time sharing هم نبود و تسکهای ملت پشت سر هم سریالی اجرا می‌شدن) اون برنامه سنگینش رو با هزاران کارت پانچ به دستگاه می‌داد و می‌رفت خونه تا دوشنبه صبح نتیجه رو بگیره. اما دوشنبه که برمی‌گشت، می‌دید کامپیوتر همون شنبه شب به خاطر خوندن یک سوراخ اشتباه روی یک کارت (یا گیر کردن یک رله که باعث می‌شد صفر بشه یک) ارور داده و متوقف شده و کل آخر هفته ماشین بیکار افتاده! کامپیوترهای اون موقع فقط می‌فهمیدند که خطایی رخ داده، بوق می‌زدند و متوقف می‌شدند. همینگ از این وضعیت کلافه شد و باعث شد روی کاغذ شروع به حل این مشکل کنه. اون متوجه شد که با اضافه کردن چندتا صفر و یک اضافه در لابه‌لای دیتای اصلی با یک چیدمان ریاضی خاص، می‌تونه کاری کنه که ماشین نه تنها بفهمه دیتای ورودی خرابه، بلکه دقیقا لوکیشن همون یک بیت خراب رو پیدا و البته اصلاحش کنه. به این ترتیب در سال ۱۹۵۰، "کد همینگ" (Hamming Code) متولد شد. حالا دیگه وقتی ماشین یک سوراخ رو روی کارت اشتباه می‌خوند، متوقف نمی‌شد؛ خودش در صدم ثانیه ارور رو می‌فهمید، تصحیح می‌کرد و به پردازش ادامه می‌داد. این فرمول جادویی سیستم‌ها رو چنان پایدار کرد که هنوز هم در رم کاربردهای مختلف ارتباطاتی و استوریجی استفاده می‌شه. نوشتن معادلات غول‌پیکر ریاضی با زبان اسمبلی هنوز هم برای دانشمندان و ریاضی‌دان‌ها یک کابوس زمان‌بر بود. اینجا بود که در سال ۱۹۵۷، جان بکوس (John Backus) در IBM یک پیشنهاد گیم‌چنجر دیگه مطرح کرد: بیایید زبانی بسازیم که به زبان طبیعی ریاضی انسان‌ها نزدیک باشه. اون‌ها زبان فورترن (FORTRAN - Formula Translation) رو خلق کردند. تیم بکوس برای این زبان یک برنامه فوق‌العاده پیچیده به زبان اسمبلی نوشتند که کارش کامپایل کردن (Compiling) بود. روند کار کامپایلرهای اولیه کاملا خط‌تولیدی و فیزیکی بود: شما یک جعبه کارت پانچ حاوی کدهای متنی فورترن رو به عنوان ورودی به کامپیوتر می‌دادی. کامپیوتر که قبلا نرم‌افزار کامپایلر فورترن روی حافظه‌اش لود شده بود، این کارت‌ها رو می‌بلعید، تحلیل منطقی می‌کرد و از اون‌ور، خروجی رو مستقیما روی قطعه سخت‌افزاری پانچ خروجی می‌فرستاد. دستگاه یک سری کارت پانچ خام و سفید جدید رو سوراخ می‌کرد که این کارت‌های جدید مستقیما حاوی زبان ماشین (باینری خالص) بودند. شاید براتون سوال بشه که چرا کامپیوتر همون لحظه برنامه رو اجرا نمی‌کرد؟ دلیلش این بود که حافظه کامپیوترهای اون زمان اون‌قدر محدود بود که محال بود بتونه نرم‌افزار سنگین کامپایلر فورترن و دیتای برنامه شما رو همزمان تو خودش جا بده! بنابراین شما باید کارت‌های فورترن رو کنار می‌گذاشتی، کامپیوتر رو ریست می‌کردی تا حافظه‌اش کاملا پاک بشه، و تازه این دسته کارت باینری جدید (که بهش Object Deck می‌گفتند) رو به ماشین می‌دادی تا مستقیما روی سخت‌افزار اجرا بشه و نتایج نهایی رو روی کاغذ پرینت کنه. این‌گونه بود که بشر توانست اولین زبان برنامه‌نویسی مدرن رو متولد کنه.

photo content
+4

photo content
+1

ولع ادویه؛ شلاقی بر گرده تاریخ شرق اروپایی‌ها از قدیم‌الایام بابت جغرافیای زمستان سرد اروپا مفلوک بودند. در یکی از نمونه‌ها وقتی پاییز می‌شد و زمان رو به زمستون می‌رفت علوفه‌ها رو از دست می‌دادن و دیگه غذای زیادی برای تغذیه دام‌هاشون تو فصل زمستون نداشتند.برای همین کمبود علوفه، هر سال پاییز که میشد مقدار زیادی از دام‌هاشون رو می‌کشتند. و دیگه حالا اونها می‌موندند و حجم زیادی از گوشت که باید یکجوری تا سال آینده نگهش می‌داشتند و مانع از فاسدشدنش می‌شدند. حالا خاصیت ادویه برای اروپایی‌ها همین بود که می‌تونستند با اضافه‌کردن جوزهندی و فلفل به گوشت‌ها مانع از فاسد‌شدنشون بشن و طعم موندگی‌شون رو هم بگیرند. اروپایی‌ها فارغ از این نیاز حیاتی به ادویه‌ها، نیازهای دیگه‌ای هم بهشون داشتند. مثلا از ادویه‌ها جهت کارهای درمانی (ضدعفونی‌کردن یا حتی مثلا میخک برای تسکین درد دندان) یا حتی گرم‌کردن طبع سردشون در اون هوای مزخرف استفاده می‌کردند. با وجود نیاز اروپایی‌ها به ادویه نکته اما اینجا بود که ادویه در آب و هوا اروپا نمی‌تونست به عمل بیاد.ادویه به صورت وسیع در شرق (یعنی عمدتا چین و هند) کشت می‌شد و برای همین اروپایی‌ها به حد وحشتناکی عاشق تجارت با شرقی‌ها بودند به این حد که تاجران اروپایی کلی کشتی بار می‌زدند می‌زدند به دل دریا یا سوار شتر می‌شدند از کلی سرزمین میانی می‌گذشتند و کلی خطر رو به جون می‌خریدند می‌رفتند هند ادویه می‌خریدند میاوردند در اروپا به قیمت بسیار گزاف می‌فروختند. در واقع تجارت ادویه یک سودآوری افسانه‌ای داشت. شاید سوال پیش بیاد که اروپایی‌ها در مقابل ادویه به شرقی‌ها چی‌ می‌دادن. پاسخ اینه که به صورت عمده طلا و نقره می‌دادند. به همین دلیل تراز تجاری اروپایی‌ها با شرقی‌ها منفی بود و اروپایی‌ها در خیلی از اوقات با مشکل کمبود طلا در نقدینگی کشورشون مواجه بودند. همین یکی از دلایلی بود که باعث شد اروپایی‌ها در سمت خودشون به اختراع بانک و LC برسند. به این مفهوم که بین خودشون با تعهد و چک تجارت انجام بدن و طلا رو بذارن برای خریدن کالا از شرقی‌ها. نکته مهم اما در سال ۱۴۵۳ میلادی و با سقوط قسطنطنیه به دست عثمانی‌ها رخ داد. عثمانی‌ها که حالا تونسته بودند سراسر راه زمینی اروپا به شرق رو مسدود کنند از اروپایی‌ها تقاضای مالیات‌ سنگین جهت عبور کاروان‌های تجاری کردند. اسپانیا و پرتغال برای همین انگیزه پیدا کردند که راه‌های دریایی مستقیمی برای دورزدن مسلمان‌ها پیدا کنند تا بتونند بدون واسطه به هند و چین برسند. همین اتفاق باعث شد تا کلمب انگیزه پیدا کنه یک مسیر از غرب به سمت هند و چین پیدا کنه و به صورت تصادفی آمریکا رو کشف کرد. یک نکته تاریخی جالب اینه که کلمب وقتی به آمریکا رسید یک چیزی دید که به نظرش شبیه فلفل میومد و گفت این فلفله. در حالی که اون چیز فلفل نبود بلکه از شاخه بادنجونی‌ها بیاد، ما امروز به اون چیز می‌گیم فلفل دلمه‌ای در حالی که ربطی به فلفل نداره و این به خاطر همون اشتباه کلمبه. کلمب خلاصه نه تونست راهی به هند پیدا کنه و نه تونست در آمریکا فلفل سیاه پیدا کنه ولی یک سری چیز دیگه پیدا کرد که بادنجون بودند ولی فکر کرد که اینا فلفلند و اسمشون رو فلفل گذاشت. فلفل چینی، هالوپینو، دلمه‌ای همگی از این دسته هستند که هیچ کدوم فلفل سیاه نیستند. کشف آمریکا باعث شد تا حجم زیادی طلا هم وارد اروپا بشه و اروپا که به شدت تحت تراز منفی تجارت با شرقی‌ها بود یکبار دیگه این بار به این نحو با چند برابر شدن طلاهاشون از فروپاشی اقتصادی در جلوی شرقی‌ها نجات پیدا کرد. همزمان که اسپانیایی مشغول استعمار امریکا بودند،‌ پرتغالی‌‌ها هم با دورزدن آفریقا از طریق دماغه امیدنیک راه هند و شرق رو پیدا کردند. پرتغالی‌ها ادویه را با کشتی از هند و اندونزی به لیسبون می‌آوردند منتها چون خودشون شبکه توزیع خوبی در داخل اروپا نداشتند، تاجران هلندی به لیسبون می‌آمدند، ادویه‌ها را عمده می‌خریدند و با کشتی‌های خودوشن به شمال اروپا می‌بردند و خرده‌فروشی می‌کردند. انگلیس هم این وسط هنوز یک قدرت درجه دو دریایی بود و بیشتر تماشاگر بود. سال ۱۵۸۰ یک اتفاق بسیار بزرگ در اروپا رخ داد. پادشاه پرتغال بدون وارث مرد و فیلیپ دوم (پادشاه اسپانیا) رفت پرتغال رو تصاحب کرد. اینجا یک پرانتز هست. هلندی‌ها طی یک جنگ هشتاد ساله قبلا از اسپانیا استقلال گرفته بودند و حالا اسپانیا از حرص اون جنگ، لیسبون رو روی هلند بست. هلندی‌ها ناگهان بیکار شدند و قیمت ادویه تو شمال اروپا سرسام‌آور شد. هلندی‌ها فهمیدند که برای زنده موندن باید خودشون برن شرق ادویه بیارن (ملت‌های بزرگ این شکلی زنده می‌مونند نه با تسلیم). انگلیسی‌ها نیز که با اسپانیا در جنگ بودند فرصت رو مناصب دیدند که از ثروت شرق استفاده کنند. مشکل دولت‌های هلند و انگلیس اما این بود که ثروت لازم برای رفتن به شرق رو نداشتند. اینجا یک نقطه عطف تاریخی رخ می‌ده. این دو کشور، دو شرکت به نام‌های کمپانی هند شرقی بریتانیا و کمپانی هند شرقی هلند تاسیس می‌کنند و سرمایه‌اش رو هم از طریق عرضه عمومی به ملت جذب می‌کنند. اینجوری برای اولین بار در دنیا سهام ایجاد می‌شه و ملت هلند هم برگه‌های سهامشون رو در آمستردام (بورس) با هم خرید و فروش می‌کردند. این دو کمپانی چنان قدرتمند شدند که میزان ارتششون چند برابر خود ارتش‌های بریتانیا و هلند شد! رفتند اندونزی و هند رو از دست پرتغالی‌ها گرفتند و خودشون به جاشون دست به کنترل جریان تجارت ادویه زدند و البته یک مالیاتی هم تهش به دولت‌های خودشون می‌دادند. در این بازه تاریخی در سال ۱۶۲۲ هم شاه عباس صفوی خودمون که حضور پرتغالی‌ها در جزیره هرمز عاصی شده بود، با شرکت هند شرقی بریتانیا متحد شد. کشتی‌های جنگی انگلیس از دریا و ارتش صفوی از زمین به پرتغالی‌ها حمله کردند و اون‌ها را پس از یک قرن از خلیج فارس بیرون انداختند. (یک نکته دیگه مزیت این شرکت‌های خصوصی این بود که می‌تونستند با اسپانیا و پرتغال وارد جنگ بشن در حالی که هیچ مسئولیتی بر گردن دولت‌های انگلیس و هلند نباشه) این دو شرکت بعدا خیلی پررو پررو اندونزی و هند رو واقعا تصاحب کردند و اون کشور‌ها رو به عنوان ملک خصوصی خودشون اداره کردند. چند وقت بعد، با پیشرفت علم و کنسروسازی و فراوان‌شدن ادویه در اروپا، تب ادویه فروکش کرد اما رابطه اروپایی‌ها با شرقی‌ها دیگه عوض شده بود. بله، رابطه اروپایی‌ها با شرق نه تنها تغییر کرد، بلکه صد مراتب خشن‌تر، عمیق‌تر و سلطه‌جویانه‌تر شد. با سرد شدن تب ادویه، اروپایی‌ها شرق را رها نکردند؛ بلکه نوع نگاه آن‌ها به شرق از یک "شریک تجاری هم‌تراز یا واسطهٔ گران‌قیمت" به یک "منبع مواد خام ارزان و بازار مصرف اجباری" تغییر پیدا کرد. باقی داستان ماجرای دیگه‌ای داره.

photo content

بشكست اگردل من،به فداي چشم مستت سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی به کسی جمال خود را ننموده‌ای و بینم همه جا به هر زبانی، بوَد از تو گفتگویی غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم تو ببُر سر از تن من ببَر از میانه گویی به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم شده‌ام ز ناله، نالی، شده‌ام ز مویه، مویی همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی شود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی همه موسم تفرج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نِه، بنشین کنار جویی نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام، بویی بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی بنموده مو سپیدم، صنم سپید رویی ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کویی نظری به سویِ «رضوانیِ» دردمندِ مسکین که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی فصیح‌الزمان شیرازی

این curl که می‌رود به فناست! چند وقت اخیر، یک پترن تکراری و خطرناک رو بین همکاران و دوستان دیدم. سناریو این‌طوریه که برای حل یک چالش فنی یا کارهای روتین سیستم‌عامل (مثل پاک کردن کش و پسماندهای هارد مک، یا نصب یک پکیج)، سریعا سراغ گوگل میرن. بعد بدون توجه به ساختار نتایج، روی اولین لینک کلیک می‌کنن که اتفاقاً یک دستور curl شسته_رفته برای حل مشکل گذاشته. بدون هیچ بررسی، دستور رو کپی و توی ترمینال پیست و اجرا می‌کنن. اسکریپت شروع به کار میکنه و وسط پروسه، دسترسی sudo یا پسورد سیستم رو می‌خواد؛ کاربر هم طبق عادت همیشگی پسورد رو وارد میکنه و تادا! کار انجام میشه. اما دقیقاً همین‌جاست که یک حس ششم فنی فعال میشه و شک می‌کنن که چرا یک اسکریپت ساده باید پسورد روت می‌خواست؟ اگر کمی دست‌به‌کد باشن و سیستم رو تریس کنن، به عمق فاجعه پی می‌برن: بله، سیستم کاملاً هک شده. یک اسکریپت مخرب در پس‌زمینه اجرا شده و کل سشن‌ها، کوکی‌های مرورگر، پرایوت‌کی‌ها، والت‌ها و دیتای حساس رو پک کرده و به سرور هکر آپلود کرده. حالا وقتی روت‌کاز رو ریشه‌یابی می‌کنن، متوجه میشن اون لینکی که توی گوگل روش کلیک کرده بودن، اصلاً نتایج ارگانیک نبوده؛ بلکه یک Malvertising (تبلیغات مخرب اسپانسرشده) بوده که با پول، رتبه اول گوگل رو غصب کرده بوده و ظاهرش رو دقیقاً شبیه داکیومنت‌های رسمی دولوپری درآورده بوده. خیلیا فکر می‌کنند تا اینتر نزنند خبری نیست، اما کافیه دستور را پیست کنند. وقتی خروجی curl را با پایپ | مستقیم به sh یا bash می‌فرستید، عملا دارید به یک اسکریپت ناشناس اجازه می‌دید اجرا بشه. حالا این آرگومان جلوی curl خیلی وقتا عبارات عجیب، طولانی و بی‌معنی طولانی دارند. چرا؟ این عبارت‌ها معمولا یا کدهای Base64 رمزگذاری‌شده هستند که در لحظه توسط ترمینال رمزگشایی و اجرا می‌شن، یا آدرس‌های پیچیده‌ای هستند که شما رو تو یک لوپ ریدایرکت، به مقصد مخرب نهایی می‌رسونند. هکرها این کار را می‌کنند تا چشم رو خسته کنند و ذهن‌ رو گول بزنند که این یک دستور پیچیده و فنی است، پس حتما درسته. فریبی که حتی سنیورترین مهندسان نرم افزار هم ازش در امان نیستند و ممکنه بدتر از یک نوب در دامش بیافتند. خلاصه که حواس‌مون باید جمع باشه دامنه‌ی دامین‌ها رو دقیق چک کنیم، به رتبه‌های اول گوگل اعتماد کورکورانه نکنیم و مهم‌تر از همه، هیچ وقت خروجی curl رو مستقیم به sh یا bash پایپ نکنیم. چه بسا curlهایی که کل سیستم رو به فنا دادند!

انسان‌ها خیلی قبل‌تر از این که computerهای فعلی به وجود بیان، به دلایل مختلف درگیر امر محاسبه بودند. در بدیهی‌ترین حالت از دوران باستان نیاز به تدوین و نگهداری یک تقویم داشتند تا بدونند کی باید در کشاورزی محصول رو بکارند و کی زمین رو شخم ‌بزنن و کی آماده بارون باشند. یا برای مثال نیاز به محاسبه داشتند تا بتونند سهم زمین یا سهم آب هر کسی رو تعیین کنند. یا در عرصه مسافرت چه بر روی زمین و چه بر روی دریا نیاز به محاسبه برای جهت‌یابی داشتند. این نیاز مخصوصا در دریا شدیدتر بود جایی که هیچ چیزی جز ستاره‌های در آسمان برای نشانه گذاری وجود نداشت. برای همین نجوم و محاسبه جداول زیجی اوج گرفت. از طرف دیگه با اوج گرفتن اسلام، مسلمان‌ها از روی انگیزه‌های دینی که داشتند به سمت محاسبه رفتند. مسلمون‌ها برای محاسبه تایم نماز‌های پنج گانه و البته محاسبه جهت قبله اهتمام روی محاسبه و نجوم به خرج دادند. با اوج گیری رنسانس در اروپا توجه به محاسبه بیشتر هم شد. اروپایی‌ها که تازه استعمارگری‌شون رو آغاز کرده بودند به شدت نیاز به جدول نجومی داشتند تا کشتی‌هاشون رو وسط اقیانوس حفظ کنند. از طرف دیگه رقابت بین کلیسا و اشراف و بورژوا‌ها باعث می‌شد قدرتمندان این نهادها دانشمندان محاسبه‌گر رو استخدام کنند تا به این سبب برتری خودشون رو بر گروه دیگه اثبات کنند. در همین زمان افرادی مثل کپلر و کوپرنیک و نیوتن هم با انگیزه‌های الهیاتی سعی بر محاسبه و کشف قوانین عالم داشتند (کپلر البته این وسط برای تامین فاند مجبور به طالع‌بینی برای پادشاه هم بود) انقلاب صنعتی نیاز به محاسبه رو در اسکیل‌تر و بیشتر کرد. حل انواع معادلات مختلف برای ساخت ماشین‌های مختلف، برای محاسبه سود و زیان و میزان ریسک شرکت‌های بیمه و البته صنایع نظامی. با پیشرفت توپخانه در جنگ‌های جهانی اول و دوم، شلیک دقیق به اهداف دور نیازمند محاسبه جدول‌های بالستیک بود و باید حجم زیادی محاسبه صورت می‌گرفت. برای این محاسبه‌ها اغلب از خانم‌ها استفاده می‌کردند و بهشون اصطلاحا computer گفته می‌شد. حالا چرا خانم‌ها؟ چون آقایون در جبهه‌های نبرد بودند و برای همین از زنان فارغ التحصیل ریاضی استفاده می‌کردند. این کامپیوتر‌های انسانی جالبیش این بود که در یک هایررکی کار می‌کردند و هر کسی در پایپلاین مسئول یک امر بود. در پایان جنگ جهانی دوم پروژه‌های بزرگ نظامی دیگه‌ای هم در حال اجرا بودند. ساخت بمب اتم و ساخت و طراحی جنگ‌افزارهایی مثل هواپیماها. برای این‌ها مخصوصا بمب اتم به میزان زیادی محاسبه برای حل معادلات مربوطه‌شون نیاز بود. در اینجا بود که آروم آروم سرمایه‌گذاری رو این پروژه‌های نظامی منجر به ابداع و گسترش کامپیوترهای فیزیکی شد. از سالهای پیش ساختن کامپیوترهای مکانیکی که با چرخ دنده کار می‌کردند آغاز شده بود اما توفیق آنچنانی نداشت. در همین زمان دو دانشمند به نام‌های جان ماکلی و جی پرسپر اکرت یک پروژه مخفی برای ساخت یک کامپویتر الکترونیکی رو آغاز کردند. اونها اولین کامپیوتر الکترونیکی دنیا با نام ENIAC رو ساختند که با لامپ خلا کار می‌کند و لامپ‌ها در حکم استیت اون سیستم بودند. وقتی انیاک در اواخر جنگ آماده شد، ارتش یک مسابقه ترتیب داد: یک مسیر پرتابه بالستیک همزمان به یکی از بهترین کامپیوترهای انسانی ارتش (یک زن با ماشین حساب مکانیکی) و به انیاک داده شد. نتیجه مسابقه ۲۰ ساعت در مقابل ۳۰ ثانیه بود! خود ENIAC حالا چطوری برنامه‌نویسی می‌شد؟ ساختار اتصال سیم‌های ENIAC در واقع همون برنامه بر روی ENIAC بود. برای تغییر برنامه آن، باید هزاران سیم و کابل روی پنل‌های بزرگ جابه‌جا و کلیدهای بی‌شماری دستی قطع و وصل می‌شدند. اینجا جان فون نیومن وارد می‌شه. نقش جان فون نویمان (John von Neumann) در این میان، نقطه عطف بزرگی بود که مسیر تکامل کامپیوتر را از یک ماشین سیم‌کشی سخت‌افزاری به کامپیوترهای دیجیتال مدرن (با قابلیت اجرای نرم‌افزار) تغییر داد. در سال ۱۹۴۴، جان فون نویمان که یک ریاضی‌دان و دانشمند همه‌فن‌حریف نابغه بود، در پروژه منهتن (ساخت بمب اتم) کار می‌کرد و به شدت به دنبال راهی برای سرعت بخشیدن به محاسبات بمب بود. فون نیومن با انیاک آشنا شد و ازش شگفت زده شد اما توجهش به یک چیزی جلب شد. ماشین محاسبات را در ۳۰ ثانیه انجام می‌داد، اما برای تغییر برنامه‌اش (مثلاً از محاسبه بالستیک به محاسبات بمب اتم)، برنامه‌نویسان باید ۳ روز تمام کابل‌ها را جابه‌جا می‌کردند و کلیدها را می‌چرخاندند. فون نویمان ایده‌ گیم چنجر رو مطرح کرد. گفتش که چرا کدهای دستورالعمل (برنامه) را هم مثل داده‌ها (اعداد) به صورت الکترونیکی داخل حافظه کامپیوتر ذخیره نکنیم؟ در انیاک، اعداد داخل لامپ‌های خلا بودند، اما دستورات (اینکه حالا جمع کن یا ضرب کن) در کابل‌های فیزیکی روی دیوار بودند. فون نویمان پیشنهاد داد که به دستورات هم کد عددی اختصاص داده شود (مثلاً عدد ۰۰۱ یعنی جمع کن، ۰۱۰ یعنی ضرب کن). با این کار، برنامه به جای کابل‌های مسی، به شکل سیگنال‌های الکترونیکی درون حافظه ماشین قرار می‌گرفت. فون نیومن در ۱۹۴۵ تمام این ایده‌ها را در یک گزارش معروف به نام «پیش‌نویس گزارش نخست درباره ادواک» (EDVAC) مکتوب کرد. این گزارش ساختار استاندارد یک کامپیوتر را تعریف کرد که به معماری فون نویمان معروف شد و پایه اساس کامپیوتر‌های امروزی ماست.

photo content
+3

بنده جزو طرفداران نسیم طالب نیستم، امروز اما این کوت ازش رو در توییتر دیدم و خوشم اومد. فحوای فارسی کلامش میشه این که: نسبت آ
بنده جزو طرفداران نسیم طالب نیستم، امروز اما این کوت ازش رو در توییتر دیدم و خوشم اومد. فحوای فارسی کلامش میشه این که:
نسبت آکادمی به دانش واقعی، مثل نسبت تن‌فروشی به عشق است؛ در ظاهر شاید مو نزنند و شو بخرند، اما آدم اگر مال این صحبت‌ها باشد و کلاه سرش نرود، می‌فهمد که اصلا و ابدا یک چیز نیستند
منظورش اینه که عشق یک حس درونی و خالص و عمیقه. در حالی که تن‌فروشی شکل تجاری و سطحی و معامله‌گرایانه اونه. عشق به فهمیدن یک امری جوشیده از کنجکاویه اما محیط آکادمی اون رو تبدیل به شغل، تجارت، مدرک‌گرایی، مقاله نویسی برای ارتقای رتبه و معامله تبدیل کرده. و همونطور که ممکنه تن‌فروشی ظاهر و کارهای مربوط به رابطه عاشقانه را تقلید کنه اما روح عشق در اون وجود نداره. آکادمی هم با کاغذبازی‌ و ساختارهای اداری ادای تولید دانش را درمیاره اما لزوما به حقیقت یا درک عمیق منجر نمیشه.

دوازده تا توپ هم شکل داریم که یکیشون وزنش با بقیه فرق داره و نمیدونیم کدومه. یک ترازو داریم که می‌تونیم در هر دو طرفش تعدادی توپ قرار بدیم و ترازو نشون میده کدوم طرف سنگین تره. چطور با فقط سه بار استفاده از ترازو می‌تونیم توپی که با بقیه فرق داره رو پیدا کنیم و بگیم که سبک‌تره یا سنگین تره؟

افسون VAR، ایمان دربست به روایت‌های خط‌کشی‌شده در دوران پیشاوار، وقتی یک صحنه بحث برانگیز داوری رخ می‌داد همه یک تصویر می‌دیدند و حالا هر کسی از ظن خودش تصمیم می‌گرفت که چه واقعیتی رخ داده و تصمیم داور درست بوده یا نه. کسی هم اگر فکر می‌کرد داور اشتباه کرده بر نظرش پابرجا بود چون به دیده خودش باور داشت. در واقع تماشاگر هم از زاویه خودش در استادیوم یا پای تلویزیون، تفسیر خودش را داشت. وار اما یک چیز خیلی عمیقی را خیلی ظریف تغییر داده. هر صحنه‌ای که رخ می‌دهد تصویری از آن توسط وار ساخته می‌شود و به بینندگان نشان داده می‌شود. حالا این تصویر می‌تواند خط آفساید باشد، می‌تواند سنسور توپ باشد یا چیزهای دیگر. و اتفاقا میزان شکایت تماشاگران و بازیکنان هم از صحنه‌ها کمتر یا حتی صفر شده. هیچ کس اما دیگر برایش سوال نیست که آیا این تصویری که وار به ما نشان می‌دهد واقعی است یا ممکن است ساختگی باشد؟ از کجا معلوم که واقعا وار دو سانت اینورتر نکشیده باشد؟ بحث من این نیست که دوران پیش از وار بهتر بود نه خیر. بحثم این است که وار گویی باور آدم‌ها به چشم‌هایشان را کشته و باعث شده تا دربست به تصویری که برایشان ساخته می‌شود ایمان بیاورند. وار یک نمونه در فوتبال بود ولی در دنیای مهم‌تر رسانه‌ها و تکنولوژی ها هم چنین نقشی را انگار دارند برای ما ایفا می‌کنند. این مکانیزم وار، کپی مینیاتوری از چیزی است که فیلسوفانی مثل ژان بودریار به آن «وانموده و بازنمود» (Simulacra and Simulation) می‌گویند. وضعیتی که در آن تصویر ساخته‌شده از واقعیت، جای خود واقعیت را می‌گیرد و ما بدون آنکه بدانیم، شیفته و تسلیم این نسخه بدلی می‌شویم. #فرامتن

این جوانان بیست ساله رو میبینم که با فوتبال و تیم های ملی این جام جهانی برای هم کری می‌خوانن میمانم. بر ما چیزی رفته که پیر شدیم یا نسل جدید فرق داره؟

photo content

۱- فولارین بالوگان، بازیکن تیم ملی فوتبال آمریکا، در بازی با بوسنی، با پا می‌ره روی پای بازیکن بوسنی. صحنه به VAR می‌ره و بال
۱- فولارین بالوگان، بازیکن تیم ملی فوتبال آمریکا، در بازی با بوسنی، با پا می‌ره روی پای بازیکن بوسنی. صحنه به VAR می‌ره و بالوگان با کارت قرمز مستقیم اخراج می‌شه. بالوگان از بازی با بلژیک محروم می‌شه. ۲- امروز نهاد فاخر فیفا، در اقدامی نادر، محرومیت بالوگان رو برگردوند و اجرای محرومیت یک‌جلسه‌ای بالوگان را برای یک دوره آزمایشی یک‌ساله به حالت تعلیق درآورد! یعنی گفتند اوکی کار بدی کردی این دفعه می‌بخشیمت ولی اگر تا یک سال آینده دوباره کار خطرناکی کنی محرومیتت رو اعمال می‌کنیم! ۳- ترامپ هم بعد از این اتفاق، چنین توییتی امروز زد و از فیفا بابت "جبران یک بی‌عدالتی بزرگ" تشکر کرده. ۴- تو فیفا و اینفانتینو و ترامپ و عدالت جهانی و ... این که حالا یک بازی فوتبال بی‌اهمیته ولی خب دنیا در اشل کلی‌اش همینه. ابله کسانی که به مفاهیم جهانی ایمان دارند و ابله‌تر کسانی که فکر می‌کنند غرب پلیس جهانه.

در استثنایی‌بودن مسی و نبوغش در فوتبال که نمی‌شه شکی داشت. برای من اما همیشه رونالدو شخصیت جذاب‌تری بوده. نه این که مانند این
در استثنایی‌بودن مسی و نبوغش در فوتبال که نمی‌شه شکی داشت. برای من اما همیشه رونالدو شخصیت جذاب‌تری بوده. نه این که مانند این تینیجرها رونالدوفن باشم و بگم رونالدو بهتر از مسیه، نه. ولی داستان اینه که من خوب بودن مسی رو از استعدادش و نبوغ ذاتی‌اش می‌بینم. در رونالدو اما ویژگی‌‌های می‌شه دید که خیلی تاثیرگذارند. یک ولع و یک غرور درونی برای بهتر بودن و بردن. با این که شاید از دور برای یک مسی فن، شخصیت رونالدو یک شخصیت مغرور و خودخواه به نظر برسه، اما منی که از دور خودم اذعان می‌کنم مسی نبوغ بالاتری نسبت به رونالدو داره، این تلاش رونالدو برای بردن و ول نکردنش رو دوست دارم. خیلی وقت‌ها حتی حسرت می‌خورم ای کاش ذهنیتم اندازه ده درصد از ذهنیتش بود. در مورد مودریچ هم همین صادق بود. مودریچ از جمله ستارگانی بود که دیر مطرح شد. یادم هست وقتی رئال داشت از تاتنهام می‌خریدش طرفدارانش داشتند غر می‌زدند چرا وقتی مسوت اوزیل ۲۳ ساله رو داریم رفتیم این ۲۸ ساله رو خریدیم. مودریچ اما با این که دیر مطرح شد ولی بسیار عمر کرد در رئال و در تار و پود رئال تنیده شد. امشب از بابت تمام شدن مودریچ ناراحت شدم ولی خب دوست دارم لااقل پرتغال قهرمان ج.ج شود تا داستان رونالدو هم درام‌تر تمام شود.

"روباه چیزهای بسیاری را می‌داند، خارپشت اما یک چیز مهم می‌داند". این جمله یک بخشی از شعری از آرخیلوخوس یونانی در قرن هفتم قبل
"روباه چیزهای بسیاری را می‌داند، خارپشت اما یک چیز مهم می‌داند". این جمله یک بخشی از شعری از آرخیلوخوس یونانی در قرن هفتم قبل از میلاده که تبدیل به یک ضرب المثل در ادبیات جهانی شده. معنیش اینه که در مصاف روباه و خارپشت، روباه وقتی می‌خواد خارپشت رو شکار کنه از حیل و نقشه‌های زیادی استفاده می‌کنه، در طرف مقابل اما خارپشت یک استراتژی تنها اما کارآمد بلده و اون هم جمع‌شدنش و حالت توپی به خودش گرفتنه. دینامیک این بازی حالا این طور جلو می‌ره که روباه هر سری باید نقشه جدید بهتری رو به کار ببنده و خارپشت هم هر سری باید بر تنها استراتژیش بهتر عمل کنه تا نهایتا ببینیم چه کسی برنده می‌شه. این جمله قرن‌ها ضرب المثل بود تا این که یک فیلسوفی به نام آیزایا برلین در ۱۹۵۳ یک مقاله‌ای به نام "خارپشت و روباه" نوشت و اون رو به یک ابزار تقسیم‌بندی متفکران و نویسندگان تبدیل کرد. برلین گفت که می‌شه اندیشمندان و هنرمندان بزرگ رو به دو تیپ ذهنی تقسیم کرد. خارپشت‌ها، کسانی که جهان رو از دریچه یک ایده مرکزی واحد می‌بینند؛ یک نظام فراگیر که همه چیز را توضیح می‌ده و معنا می‌بخشه. روباه‌ها اما کسانی هستند که جهان رو در کثرت و تنوعش دنبال می‌کنند، بدون آنکه بخوان همه را در یک قالب واحد بگنجونند. بخش زیبای مقاله اما درباره تولستوی هست. برلین در واقع این مقاله رو نوشت تا تولستوی رو توضیح بده. جمله‌ای که برلین راجع به تولستوی می‌گه اینه: تولستوی طبیعتاً یک روباه بود، اما عمیقا باور داشت که باید خارپشت باشه. یعنی تولستوی استعدادی بی‌نظیر در دیدن جزئیات بی‌شمار و تنوع زندگی داشت اما تمام عمر در جستجوی یک حقیقت واحد و فراگیر درباره تاریخ، اخلاق و معنای زندگی بود. یک روباهی بود که آرزو داشت خارپشت باشه. #فرامتن

Out of Distribution - Статистика та аналітика Telegram каналу @out_of_distribution