uk
Feedback
Out of Distribution

Out of Distribution

Відкрити в Telegram
2 778
Підписники
+624 години
+157 днів
+17330 день
Архів дописів
درباره جان‌داری و خنثی‌نبودن ابزارها این جمله از اودیسه هومر میاد. اودیسئوس به پسرش تلماخوس میگه سلاح‌ها رو از تالاری که خواستگاران پنه‌لوپه در آن مشروب می‌خورند جمع کند. اگر پرسیدند چرا، بهانه بیاورد که ممکن است مست شوند، دعوا کنند و چون شمشیر دم دستشان است کار به خون‌ریزی بکشد. جمله جمله عمیقیه. حرفش این نیست که آدم‌های خشن از سلاح استفاده می‌کنند بلکه حرفش اینه که همین که سلاح در دسترس باشد، خودش وسوسه‌ی استفاده از آن را ایجاد می‌کنه. اگر عمیقتر و دقیقتر بخوایم بگیم ابزار فقط ابزار یک نیت از پیش موجود نیست بلکه ابزار می‌تونه گاها خودش نیت رو تغییر بده. یا بهتر بگیم، ابزار موجودیتی خنثی نیست، شما ممکنه فکر کنید این منم که زنده ام و نیت دارم و ابزار بی‌جانه در حالی که اتفاقا ابزار هم می‌تونه نیت و رفتار شما رو دستکاری کنه. حالا این ابزار الزما شمشیر و تفنگ و سلاح نیست. میتونه موبایل باشه. موبایل فقط ابزاری نیست که وقتی تصمیم گرفتم از اون استفاده کنم سراغش برم خود حضور موبایل میل به استفاده ازش رو می‌سازه. گوشی روی میزه، نوتیفیکیشن میاد، صفحه روشن میشه و ناگهان کاری را انجام میدم که چند ثانیه قبل اصلا قصدش رو نداشتم: اینستاگرام رو باز میکنم تلگرام رو چک میکنم یک ویدئو میبینم و بیست دقیقه بعد هنوز اونجام. یا مثلا فرض کنیپ با کسی بحثتون شده. اگر موبایل همراهتون نباشه شاید چند ساعت بگذره آرام بشیم و بعد صحبت کنیم. اما وقتی واتس‌اپ جلوی دستتمونه امکان فرستادن یک پیام تند فقط سه حرکت فاصله داره. و ابزار میتونه خیلی چیزها باشه. میتونه قدرت باشه، میتونه پول باشه میتونه حتی همین کانال باشه. و البته ابزار میتونه صرفا منفی هم نباشه. چه بسا یک ابزار مثبت در کنار شما قرار داشته باشه و نیت شما رو به کارهای مثبت بکشونه. #فرامتن

این جمله از اودیسه هومر میاد. اودیسئوس به پسرش تلماخوس میگه سلاح‌ها رو از تالاری که خواستگاران پنه‌لوپه در آن مشروب می‌خورند جمع کند. اگر پرسیدند چرا، بهانه بیاورد که ممکن است مست شوند، دعوا کنند و چون شمشیر دم دستشان است کار به خون‌ریزی بکشد. جمله جمله عمیقیه. حرفش این نیست که آدم‌های خشن از سلاح استفاده می‌کنند بلکه حرفش اینه که همین که سلاح در دسترس باشد، خودش وسوسه‌ی استفاده از آن را ایجاد می‌کنه. اگر عمیقتر و دقیقتر بخوایم بگیم ابزار فقط ابزار یک نیت از پیش موجود نیست بلکه ابزار می‌تونه گاها خودش نیت رو تغییر بده. یا بهتر بگیم، ابزار موجودیتی خنثی نیست، شما ممکنه فکر کنید این منم که زنده ام و نیت دارم و ابزار بی‌جانه در حالی که اتفاقا ابزار هم می‌تونه نیت و رفتار شما رو دستکاری کنه. حالا این ابزار الزما شمشیر و تفنگ و سلاح نیست. میتونه موبایل باشه. موبایل فقط ابزاری نیست که وقتی تصمیم گرفتم از اون استفاده کنم سراغش برم، خود ح میل به استفاده را می‌سازد. گوشی روی میز است، نوتیفیکیشن می‌آید، صفحه روشن می‌شود، و ناگهان کاری را انجام می‌دهی که چند ثانیه قبل اصلاً قصدش را نداشتی: اینستاگرام را باز می‌کنی، تلگرام را چک می‌کنی، یک ویدئو می‌بینی و بیست دقیقه بعد هنوز آنجایی.

وقتی Nvidia از زیرساخت به اکوسیستم حمله می‌کند اخبار جالبی به گوش می‌رسه. گویا Nvidia در حال خرید HuggingFace به ارزش ۱۲.۹ میلیارد دلاره. نکته بازی اینه که nvidia و hf دو سیر کاملا مقابل یک طیف هستند. nvidia رسالت اصلیش تا الان روی چیپ‌های سخت افزاری بوده در حالی که hf در بالاترین لایه‌ها اونم در یک فضای اوپن سورس نقش github رو برای توسعه دهندگان هوش مصنوعی داشته. حالا این حرکت nvidia رو میشه با این استعاره شبیه سازی کرد: اگر Nvidia قبلا زمین و کلنگ و بیل تب طلای AI را می‌فروخت؛ حالا میخواد خود بازارچه‌ای رو هم که معدنچی‌ها در آن جمع می‌شوند بخره. در واقع انگار انویدیا می‌خواد از یک شرکت سخت‌افزاری به سمت مالکیت استک AI حرکت کنه. حالا چرا اصلا این اتفاق داره می‌افته؟ در چند وقت اخیر هر کدوم از شرکت‌های گوگل و انتروپیک و امازون و openai دارند روی چیپ‌های اختصاصی خودشون کار می‌کنند تا میزان وابستگی‌شون رو به nvidia کم کنند. در این شرایط انویدیا هم مجبوره یک تک به اونور قلمرو بزنه. از طرف دیگه تب open models ها هم داره بالا می‌گیره. شرکت‌ها دیگه نمی‌خوان api مثلا openai رو بخرن بلکه میخوان مدلهای اوپن سورس رو دپلوی کنند. در این شرایط nvidia اگر هاگینگ فیس رو داشته باشه میتونه چیپ بیشتری هم بفروشه. در واقع اگر hf رو بشه توسعه داد طوری که هر کی خواست مدل اوپن سورسی دپلوی کنه بیاد رو هاگینگ فیس یک دکمه بزنه و تمام اون وقت nvidia میتونه ببره. در طرف مقابل اما یک سری پیچیدگی‌های دیگه هم وجود داره. تا الان یکی از مهمترین ویژگی‌های مثبت هاگینگ فیس در رشدش این بود که یک بازیگر خنثی بود و به هیچ غولی وابستگی کامل نداشت. برای همین هر کسی میومد مدلش رو اونجا قرار میداد. الان تو Hugging Face هم Nvidia هست، هم AMD، هم Intel؛ هم Qwen، هم DeepSeek، هم Google، هم Microsoft، هم هزاران پروژه مستقل. اگر صاحب فروشگاه Nvidia شود، AMD قاعدتا باید فکر کنه آیا واقعا می‌خواهم اکوسیستم نرم‌افزاری‌ام رو روی پلتفرم رقیب اصلی‌ام بنا کنم؟ لینک: https://techcrunch.com/2026/08/26/nvidia-closes-in-on-hugging-face-acquisition/

شما هر وقت یک اثر رو ‌می‌بینید غافل می‌شید که ۸۰ درصد اون اثر کانتکسش از زندگی سازنده‌اش میاد. جان اشتیان بک هم به همین منوال
+2
شما هر وقت یک اثر رو ‌می‌بینید غافل می‌شید که ۸۰ درصد اون اثر کانتکسش از زندگی سازنده‌اش میاد. جان اشتیان بک هم به همین منوال شخصیت جالبیه. در کالیفرنیا زاده می‌شه، بعد می‌ره استنفورد شروع به تحصیل ادبیات می‌کنه. بعد در اواخر بدون این که مدرک دریافت کنه ولی می‌کنه می‌ره نیویورک خبرنگار می‌شه. اونجا شکست می‌خوره و برمی‌گرده کالیفرنیا نقش‌های کارگر ساده و میوه‌چین و ... رو برمی‌داره. بعدش می‌شه پاسبان و سرایدار خونه و این جا فرصت نوشتن پیدا می‌کنه و آثار معروفش رو می‌نویسه. مسیر سیاسی اشتاین‌بک هم به همین اندازه جالبه. در دهه‌ی ۳۰ گرایش‌های چپ، کارگری و روزولتی پررنگی داشت و تقریباً تمام آثار مهم اون دوره‌اش درباره‌ی آدم‌های فرودست، کارگرها و قربانی‌های نظام اقتصادیه. اما کمونیست حزبی نبود. بعدها با سفر به شوروی و اروپای شرقی به یک ضدکمونیست جدی تبدیل شد و کار حتی به جایی رسید که در دهه‌ی ۶۰ از جانسون و برای مدتی از مداخله‌ی آمریکا در جنگ ویتنام حمایت کرد؛ موضعی که خیلی از طرفدارهای قدیمی و چپش رو شوکه کرد. با این حال هیچ‌وقت به معنای متعارف کلمه یک راست‌گرای اجتماعی نشد و تا آخر عمر در مسائلی مثل فقر، نژادپرستی و نابرابری تقریباً همان چپ روزولتی باقی موند

من ترجمه پرویز داریوش از این کتاب رو خوندم. دو کلمه داشت که معنیشون رو نمی‌فهمیدم و برام جالب بود. یکی گاس بود و یکی هم فعل ش
من ترجمه پرویز داریوش از این کتاب رو خوندم. دو کلمه داشت که معنیشون رو نمی‌فهمیدم و برام جالب بود. یکی گاس بود و یکی هم فعل شنگیدن. گاس به معنای شاید/ممکنه است. مثلا "گاس بیاد" یعنی "شاید بیاد". شنگیدن هم یعنی سر و گوش جنبیدن و به هوس افتادن. مثلا "داره می‌شنگه" یعنی سر. و گوشش داره می‌جنبه.

ما وقتی دبیرستان بودیم و مجبور بودیم برای امتحان یا کنکور، تاریخ ادبیات بخونیم، مدام این اسم این کتاب موش‌ها و آدم‌ها رو شنید
ما وقتی دبیرستان بودیم و مجبور بودیم برای امتحان یا کنکور، تاریخ ادبیات بخونیم، مدام این اسم این کتاب موش‌ها و آدم‌ها رو شنیدیم و در حافظه‌مون هم حک شد که اثری از جان اشتاین بک که اثر معروف دیگه‌اش هم خوشه‌های خشم بود. ولی هیچ وقت نرفتیم بخونیم خب چرا موش‌ها و آدم‌ها معروف شده و جان اشتاین بک چه کرده که بابت این کتاب معروف شده. این هفته بالاخره فرصت شد تا این کتاب رو بخونم. کتاب نسبتا کوچکی هست و حدود ۱۱۰ صفحه است. در ابتدای داستان و در میانه داستان هم شما تحت تاثیر قرار نمی‌گیرید اما هر چه داستان به انتهای خودش نزدیک‌تر می‌شه، در چند صفحه آخر و مخصوصا بعد از اتمام داستان تازه متوجه می‌شید که چه عمق دقت و تلاشی اشتاین بک در نوشتن این کتاب داشته. شما هر چه قدر به تناظرها و شخصیت‌های پردازی‌های شکل گرفته توسط اشتاین‌بک نگاه می‌کنید می‌فهمید چرا و چطور یک محصول ادبیاتی مثل یک داستان می‌تونه یک نوع هنر و هنرمندی باشه. من اگر معلم ادبیات در مقطع راهنمایی بودم عوض این همه فشار به دانش آموزانم بابت نوشتن معنی تک تک و درآوردن استعاره‌ها و ... می‌سپردم هر چند نفر برن یک محصول ادبی با همین ابعاد صد صفحه یا کمتر بخونن و بیان توصیفش کنند. خطر اسپویل: راجع به محتوا اما. این داستان یک تراژدی درباره دوستی، تنهایی، رویای زندگی بهتر و بی‌رحمی منطق‌ناپذیر جهانه. اشتاین‌بک نمیگه آدم‌ها چون تنبل یا احمق‌اند به رویاهاشون نمی‌رسند بلکه سعی می‌کنه بگه که حتی آدم‌های سخت‌کوش هم آن‌قدر آسیب‌پذیرند که یک حادثه می‌تونه تمام آینده‌شون را نابود کنه. شخصیت‌های داستان هیچ کدوم سفید یا سیاه نیستند. همه خاکستری اند و اشتاین بک در تنها صد صفحه این خاکستری بودن رو به خوبی محقق می‌کنه. در عین حال که آدم‌ها قربانی هستند اما می‌تونن همدیگه رو آزار بدن. این امر در مورد زن کورلی و خود کورکس بهتر از بقیه قابل لمسه. قلب داستان اما درباره رابطه جرج و لنی هست. جرج بارها از لنی خسته می‌شه، سرش فریاد می‌زنه و می‌گه اگر تنها بود، زندگی راحت‌تری داشت. احتمالا راست هم می‌گه. اما در عین حال نمی‌تونه او را رها کنه. در اوایل کتاب شما به عنوان خواننده به جرج فحش می‌دید ولی اواخر داستان تازه جرج رو درک می‌کنید. و اتفاقا یکی از قدرت‌های پایان کتاب هم همینه که اشتاین‌بک نمی‌گذارد با خیال راحت بگیم جرج قهرمان بود یا جنایتکار. در مورد لنی هم شرورانه‌ای نداره. چیزهای نرم را دوست داره و وقتی می‌ترسه، قدرت بدنی‌اش رو بدون فهم پیامدهایش به کار می‌گیره. لنی در واقع معصومه، قربانیه و در عین حال خطرناکه. اما کتاب راجع به چه بود اصلا؟ کتاب نمی‌گه که رویا داشتن احمقانه است اما نشون می‌ده که چه قدر شکننده و دوره. جرج و لنی فقط دنبال پولدار شدن نیستند. میخوان متعلق به جایی باشند؛ جایی که کسی نتواند اخراجشان کند، از هم جدایشان کند یا درباره‌ی ارزش وجودشان تصمیم بگیره. تراژدی اما همینه که در پایان، جرج برای نجات لنی از دیگران، خودش همون کسی می‌شه که باید. بارها در طول کتاب از رویای مزرعه حرف زده می‌شه. مزرعه‌ای که بیشتر از این که یک هدف قابل دسترسی باشه یک قصه آرامبخشه. جرج بارها اون رو برای لنی تعریف می‌کنه تا آرومش کنه در عین این که خودش هم به اون نیاز داره. انگار هر دوشون می‌دونن که زندگی‌شون تحمل ناپذیره و نیاز به این رویا دارند. عمق تراژدی اما جاییه که وقتی کندی حاضر میشه پولش رو وسط بذاره، این رویا برای حتی مای خواننده قابل دسترس می‌شه و امیدوار می‌شویم نکنه بتونه محقق بشه. اما صرفا در عرض چند ساعت داستان به جایی بدتر از آغازش می‌ره. عنوان کتاب هم از شعری از رابرت برنز میاد. جایی که شاعر در حین شخم زدن زمین لونه یک موش رو خراب می‌کنه و براش شعری می‌گه. در انتهای شعر چنین چیزی هست: اما ای موش کوچک، تو تنها نیستی در این که آینده‌نگری گاهی بیهوده از آب درمی‌آید: بهترین نقشه‌های موش‌ها و آدم‌ها چه بسیار که به خطا می‌روند، و به جای شادی‌ای که وعده داده بودند برایمان چیزی جز اندوه و درد نمی‌گذارند. با این همه، ای موش، تو از من خوشبخت‌تری؛ فقط اکنون بر تو اثر می‌گذارد. اما من، آه، به عقب نگاه می‌کنم و چشم‌اندازهای تلخی می‌بینم؛ و رو به جلو، هرچند چیزی نمی‌بینم، حدس می‌زنم و می‌ترسم. تناظری که هست اینه که لنی همون موشه و شاعر هم همون جرجه. لنی تقریباً مثل موش شعر زندگی میکنه. در اکنونه. چند دقیقه بعد را درست نمی‌فهمد. حتی وقتی اتفاق وحشتناکی افتاده، دوباره می‌پرسه می‌تونم خرگوشم رو نگهداری کنم؟ اما جرج انسان آگاه داستانه. گذشته رو به یاد داره، رنج حال رو درک می‌کنه و آینده رو پیش‌بینی می‌کنه. آخر کتاب هم پیش از این که لنی خودش بفهمه چه شده جرج می‌فهمه که رویا تمام شده. لنی مصیبت رو تجربه می‌کنه اما این جرجه که علاوه بر تجربه مصیبت معنای مصیب رو هم درک می‌کنه.

photo content

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دامِ دگری پابستی گفتا شیخا! هر آن‌چه گویی هستم آیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟! خیام

photo content

فردا می‌نویسمش.

دلم میخواد رشد کنم پیشرفت کنم فقط نمی‌دونم چگونه

بعضی وقتها شما وقتی در درگاه بانکی میری هر چی گزینه ارسال رمز دوم رو می‌زنید به گوشی‌تون نمیاد. در این شرایط صرفا کافیه یک بار ببرید رو حالت پرواز و برگردونید بعدش smsها دریافت میشن.

کتاب ملت دوپامین: سومصرف اجباری و الاکلنگ این هفته کتاب ملت دوپامین رو تموم کردم. کتاب رو یک روانشناسی نوشته که مطالبی رو با لنز روانشناسی و علوم شناختی و گاها علوم اعصاب درباره اعتیاد به لذت بیان کرده و در خلال کتاب هم تجارب مختلفی که بیماران مراجعش داشته رو نقل کرده. نویسنده به عنوان قلب کتاب یک استعاره‌ای ترسیم کرده که نمی‌دونم چه قدر علمیه ولی خیلی ملموس و باورپذیره. اون استعاره یک الاکلنگ هست. یک طرف الاکلنگ لذت قرار داره و طرف دیگرش درد و نویسنده مطالب مختلف راجع به اعتیاد رو با همین استعاره توصیف می‌کنه. اصلی‌ترین توصیف هم درباره اینه که شما وقتی تعادل این الاکلنگ رو به هم می‌زنی الاکلنگ به آرومی به وضع درست بر نمی‌گرده بلکه وارد یک فرآیند آزاردهنده می‌شه. در واقع شما وقتی لذت رو تجربه می‌کنید کفه لذت الاکلنگتون برای مدتی سنگین‌تر می‌شه و به پایین می‌ره، اما به توصیف نویسنده این الاکنگ ساختارش جوریه که بعد از سنگین شدن یک کفه میخواد اوضاع رو برگردونه و اینجوری بعد از لذت، کفه درد سنگین‌تر می‌شه طوری که حتی این قدر سنگین می‌شه که پایین‌تر از کفه لذت قرار می‌گیره. و به قول نویسنده، بعد از هر لذتی باید منتظر درد سنگین‌تری باشیم (هر لذتی‌ هزینه‌ای دارد و دردی که در پی آن می‌آید طولانی و شدیدتر از لذت اولیه است) اعتیاد از جایی شروع می‌شه که انسان نتونه درد رو تحمل کنه و سعی می‌کنه کفه لذت رو در پاسخ به درد دوباره پایین ببره و هر بار این لذت با یک درد دوباره همراهه و دوباره این چرخه شوم شدیدتر ادامه پیدا می‌کنه. مساله اصلی از نگاه نویسنده کتاب اینه که ما اکثرا سعی می‌کنیم از درد فرار می‌کنیم. دردی که حتی می‌تونه ناشی از بی حوصلگی باشه. و برای این فرار خودمون رو درگیر مخدرهای متنوعی می‌کنیم از مواد آرامبخش و اسکرول کردن شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های کامپیوتری و هرزه‌نگاری و خوردن قند و چربی و شنیدن موسیقی گرفته تا حتی تخیل‌کردن و حتی حواس پرتی. در حالی که بی‌حوصلگی می‌تونه حتی مفید باشه. بی‌حوصلگی در واقع ما رو مجبور می‌کنه که با مسائل جدی و مهم رو به رو شیم و درباره‌شون فکر کنیم. چیز جالبی که در یک جای کتاب بهش گریز زده اینه که یادگیری هم حتی اعتیادآوره و به نظرش هر چیز اعتیادآوری می‌تونه مضر باشه و اعتیاد خوب و بد نداریم. یک حرف دیگه‌ای هم که ادعا می‌کنه اینه که شما وقتی یک مخدر رو جایگزین یک مخدر دیگه میکنی این اصلا ممکنه نتیجه بهتری نده. مثلا اشخصاصی که سعی کرده بودن مشاهده پورن رو از طریق بازی کامپیوتری کردن ترک کنند مجددا در ترک پورن ناموفق می‌موند. متناظر با همین یک سری موارد دیگه‌ای رو مطرح میکنه که آدم‌هایی که معتادند صبرشون در قبال گرفتن پاداش کمتر می‌شه، یعنی در آزمایش‌هایی که بین دو راهی گرفتن پاداش فوری کم و صبر کردن ولی گرفتن پاداش زیاد هستند، گزینه اول رو انتخاب می‌کنند. در واقع اعتیادهای شما در حوزه‌های دیگه ذهنی شما هم مداخله می‌کنند. کتاب یک سری مفاهیم دیگه رو هم مطرح کرده چیزهایی مثل سومصرف اجباری، عصر لذت‌گرایی، اقتصاد دوپامین‌محور و ... که مفاهیم قابل‌تاملی هستند. در یک فصلی هم راجع به این صحبت می‌کنه که می‌شه بابرعکس کردن اون الاکلنگ به آرامش و تعادل رسید. در واقع شما می‌تونید با سنگین‌کردن کفه درد، تعادل الاکلنگ رو درست کنید. البته دردی که موجب آزار رسیدن به شما نشه، مثلا دوش گرفتن آب سرد از این جنسه. البته درد هم می‌تونه اعتیادآور باشه. فصل یکی مونده به آخر راجع به اثر راستگویی محض در ترک سومصرف اجباری صحبت میکنه. حرفش اینه که راست گفتن باعث می‌شه آگاهی‌مون راجع به کارهایی که می‌کنم بالا بره. بعد یک سری آزمایشات نقل می‌کنه از تاثیر راستگویی در تحریک قشر پیش‌پیشانی که گویا این دو با هم رابطه دارند. اگر راست بگید قشر پیش‌پیشانی‌تون تقویت می‌شه و اون باعث می‌شه جلوی هوس‌هاتون بیشتر مقاومت کنید. بعد راجع به رابطه راستگویی و مسئولیت پذیری می‌گه: حتی زمانی که شخص واقعا قربانی شده باشد، اگر در روایت‌هایش از قربانی بودن عبور نکند بعید است درمان شود. درباره هرزگی در نمایش‌دادن بحث می‌کنه. درباره روانشناسی مشاوره محور هم بحث می‌کنند جایی که با سه تا سوال سعی می‌کنند بیمار رو به شناخت از خودش برسونند: چرا می‌خواهی چنین تغییری ایجاد کنی؟ اگر این رفتارت را کنار بگذاری چه چیزی را از دست می‌دهی؟ برای تغییر این رفتار چه قدمی ‌می‌توانی برداری؟ فصل آخرش هم که دو سه صفحه نتیجه‌گیری هست فصل خوبیه و به طور مختصر خوب توضیح داده. ما یک سری استانداردهای ناممکن برای خودمون و دیگران می‌گذاریم. بعد به خاطر همینها دچار نشخوارهای بی‌پایان ذهنی می‌شیم. بعد برای رهایی از همین نشخوارها به این مخدرها رو میاریم. از موسیقی گرفته تا تخیل و چیزهای مختلف. در نهایت برای ما فراغت از نشخوارهامون فراهم می‌کنن اما ما رو درگیر اعتیاد بزرگتر می‌کنن. و نویسنده توصیه میکنه شاید بهتر بشه که از چیزهایی که می‌ترسیم ازشون فرار نکنیم بایستیم برگردیم با اونها رو به رو شیم.

این چند روز که دلار دوباره مشغول زدن رکوردهای جدیدیه من دستانم رو قفل کردم که به هر لینکی برم جز سایت های نرخ ارز. دیگه رد دادم در زندگی. دوست دارم به مرحله پذیرش برسم که کاری از من برنمیاد. ولی آدم به هر حال اینجوری نیست که نفهمه. از حال خودش و از حال اطرافیانش می‌فهمه. و به طرز عجیبی تورم و کاهش ارزش پول ملی از لحاظهای بسیار افسرده کننده تر از جنگ هستند. کاهش ارزش پول حسش شبیه حس زدن دزد به خونه است، حس میکنی هم داشته‌هات کم ارزشتر شدند و هم چیزی که قراره در آینده اضافه کنی. از طرف دیگه در جنگ نظامی، شما اگر اینوری باشی موشک بخوره احساس غرور می‌کنی که داری مقاومت می‌کنی یا شهید می‌شی اگر اونوری هم باشی که باز در جنگ اخیر مشخص شد که می‌تونی از لحاظ های دیگه احساسات خاصی داشته باشی. در جنگ اقتصادی ولی این طور نیست شما هر کاری کنی با کاهش ارزشت نمی‌تونی احساس غرور درکنی یا اگر برانداز باشی خوشحالی کنی. از لحاظ های دیگه در جنگ نظامی شما حداقل چهار تا موشک میتونی ول بدی خوشحال باشی مثلا یکی خورد به اونا آسیب زد. جنگ اقتصادی ولی خیلی یک طرفه است. خلاصه من در جنگ اقتصادی حس یاسی رو می‌بینم که در جنگ نظامی این شکلی نبود

در چند روز گذشته آمریکایی که در جنگ ایران روی پیت هگزت مانور می‌دادن حالا شخصیت مورد فوکس رو به اسکات بسنت، وزیر خزانه داری ت
در چند روز گذشته آمریکایی که در جنگ ایران روی پیت هگزت مانور می‌دادن حالا شخصیت مورد فوکس رو به اسکات بسنت، وزیر خزانه داری تغییر دادند. عکس فوق اسکات بسنت به همراه خانواده‌اش در جلسه کنگره است. اون دو تا بچه‌هاشند و اون آقا هم شوهرشه.

در چند روز گذشته آمریکایی که در جنگ ایران روی پیت هگزت مانور می‌دادن حالا شخصیت مورد فوکس رو به اسکات بسنت، وزیر خزانه داری ت
در چند روز گذشته آمریکایی که در جنگ ایران روی پیت هگزت مانور می‌دادن حالا شخصیت مورد فوکس رو به اسکات بسنت، وزیر خزانه داری تغییر دادند. عکس فوق اسکات بسنت به همراه خانواده‌اش در جلسه کنگره است. اون دو تا بچه‌هاشند و اون آقا هم شوهرشه.

فصل وحشی هوش مصنوعی ام‌روز با موروث‌ی، که حالا تحت تاثیر دو بازوانش قدرت‌مندش، کدکس و کلادکد در نقش راه‌بر فرو رفته، یک به یک رفتیم. تعدادی حرف بینمون رد و بدل شد که مواردیش اینها بودند: - اعتقاد داشت که دست فرمون بعضی‌ها در AI Adopt شدن اشتباهه. یعنی مثلا این فرآیند هوش‌واره‌پذیرشدن رو میان با کارهای فن‌ی تعریف می‌کنند. مثلا میگن با AI این سرویس رو مهاجرت بدید یا این چیز رو پیاده کنید. خب این غلطه، چون باعث نمی‌شه شما یاد بگیرید چطور از نظر محصولی باید یک چیزی رو از AI بخواید. شما وقتی AI پذیر می‌شید که بتونید فرآیندهای زندگی‌تون رو شخصی‌سازی‌شده براش AI بزنید. اگر مهندس نرم افزار هستید باید توسعه‌تون رو تماما AI کنید. اگر ریسرچر هستید باید ریسرچ‌تون رو با AI جلو ببرید. اگر حتی کارتون صرفا با اکسل هست باید همون اکسل رو سعی کنید AI توش کنید. - تصور می‌کرد که به طرز سریعی هر کاری که فیزیکی نیست (مثل غذاخوردن با قاشق و چنگال) داره توسط هوش مصنوعی محقق می‌شه. چیزهایی که اخبارشون وقتی شش ماه پیش میومد همه می‌گفتیم مارکتینگ شرکت‌های تک هستند الان می‌دونیم که برای AI ممکن هستند. ما در یک فصل وحشی از توسعه هوش مصنوعی هستیم که همه استفاده کنندگان ازش دارن می‌دوند. صبح بلند می‌شیم می‌دونیم عقب هستیم. عصر که می‌شه فکر می‌کنیم جلو زدیم. آخر شب که می‌شه دوباره می‌فهمیم که هنوز عقبیم. و معلوم نیست این مسیر در انتها به AGI می‌رسه یا نه. اگر به AGI برسیم که دیگه همگی با هم بی‌کار می‌شیم ولی اگر به AGI نرسه هم یک دوران گذار متلاطم رو خواهیم داشت. دورانی که در اون عادات جدیدی کاری ساخته می‌شه و سبک جدید کار کردن روی همون عادات استیبل می‌شه. - در این رقابت شدید، به روزهایی رسیدیم که در اون تخصص فنی در یک دامین الزما نمی‌تونه نقطه قوت کار در بیار شما باشه. چه بسا جونیورهایی که بلدند به خوبی بهتر از سنیورها از AI استفاده کنند. بنابراین تا می‌شه باید از آدم‌هایی که در این فضا جلوتر از خودمون هستند مشارکت داشته باشیم و از اونها فوت و فن‌های کار با AI رو یاد بگیریم. باید تا می‌تونیم سعی کنیم جوری با AI کار کنیم و خروجی بگیریم که بتونیم باهاش Flex کنیم. الان وقت دوشیدن از این فرصت‌ AI هست. باید تا می‌تونیم یاد بگیریم. - ممکنه در این مسیر احساس عقب موندن بهمون دست بده. بهتره بگیم قطعا این موقعیت دست میده. احساس عقب موندن رو رو باید بپذیریم اما نباید منجر به ناله بشه بلکه باید منجر به اکشن زدن بشه. سعی کنیم هر کاری که داریم رو سعی کنیم AI پذیرش کنیم. - موروثی می‌گفت که AI باعث ارزون‌شدن و گسترش‌پذیرشدن هوش عمومی می‌شه و اعتقاد داشت در چنین شرایطی اراده‌ها مهم‌تر از هوش می‌شند. برای همین توصیه داشت که باید هر کدوم باتلنک و گلوگاه سستی کار کردنمون رو پیدا کنیم. در مورد افراد فنی مثل من مثلا فکر می‌کرد که ما ممکنه پیچیده فکر کنیم و در هنگام کار با AI و محصول ساختن باهاش فکر کنیم چیزی برای نفهمیدن تو پیاده‌سازی‌های AI وجود داره و درگیر همون باشیم. در حالی که اعتقاد داشت اتفاقا آدم‌های محصولی غیرفنی چون چیزی برای از دست دادن ندارند می‌دونند که تهش هم نمی‌فهمند برای همین درگیر جزییات نمی‌شن و بهتر می‌تونن AIپذیر بشن. برای همین خودش معتقد به بت روی آدمای غیرفنیه چون معتقده که اینها آدم‌هایی هستند که در برخورد با محصول جور دیگری فکر می‌کنند و درگیر ابزار نمی‌شن، و این خوبه چون الان با AI، انگار ابزار رو دارن و می‌تونن به خوبی فقط روی هدف متمرکز بشن. - در نهایت گفت که فعلا قواعد این بازی تثبیت نشده. شاید چند سال دیگر همه‌ی این شیوه‌های کار بدیهی به نظر برسند. ما در دوره‌ای هستیم که هنوز قواعد پایدار کار با AI ساخته نشده و همه هم‌زمان دارند قواعد را کشف می‌کنند. ولی الان هنوز وسط فصل وحشی‌ایم؛ و در فصل وحشی، مزیت با کسی است که بیشتر آزمایش می‌کند و کسی می‌تونه بیشتر آزمایش کنه که اصطکاک کمتری با کار با AI داشته باشه.

photo content

این توصیه جالب از پاول گراهام که موسس Ycombinator هست می‌گه اگر من الان ۱۷ ساله بودم سعی می‌کردم که llmها رو از صفر بسازم و ت
این توصیه جالب از پاول گراهام که موسس Ycombinator هست می‌گه اگر من الان ۱۷ ساله بودم سعی می‌کردم که llmها رو از صفر بسازم و تا جایی که سخت افزار قابل دسترسم اجازه می‌ده train شون کنم. این برای این نیست که روی این بیاید استارتاپ بسازید بلکه به شما این قابلیت رو میده که بفهمید llmها چطور ساخته می‌شن و بعدا از این دانشتون برای ساخت استارتاپ استفاده کنید.

اول میگن آی مردم کجایید که یارانه و پول بیت المال رو ثروتمندان داره چند برابر دهک های پایینتر ازش می‌مکند. کجایید که دارند بنزین و نون و گوشت و ... رو قاچاق میکنند. دوم میگن بیاید پس یارانه رو حذف کنیم و به جاش مبلغ مالی رو مستقیما به ته زنجیره مصرف کننده بدیم. سوم‌ میگن این دهک های بالا نیازی‌ ندارند نباید بهشون اون مبلغ رو بدیم. قول میدن مبلغ دهک های پایین رو بیشتر کنند ولی نمی‌کنند. چهارم به خودتون می‌آید و می‌بینید یارانه از دهک‌های بالا حذف شده و در دهک‌های پایین هم این قدر کم‌ارزش شده که عملا وجود نداره. قصه تکراری