پراکسیس
Відкрити в Telegram
مباحثی در زمینه «زیبایی شناسی رادیکال» و «فلسفه عملگرایی» و هر کنش یا فعالیتی که به این موضوعات مربوط بشه/ @Majid_heidarii
Показати більше1 194
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+6130 днів
Архів дописів
1 194
پیرزن ناز
با مادرم سوار آسانسوریم. خودش را در آینه نگاه میکند. کمی سرش را اینطرف و آنطرف میبرد، موهایش را مرتب میکند و میگوید: «چه پیرزن نازی.» نگاهش میکنم و لبخند میزنم. از آن جملههایی است که آدم نمیداند باید به کدام قسمتش واکنش نشان بدهد. «پیرزن» را تکذیب کند یا «ناز» را تأیید. تصمیم میگیرم فقط لبخند بزنم. گاهی سکوت بهترین شکل فضیلت است.
مدتی است پیرشدنش را به چشم میبینم. نه آن پیرشدن باشکوه سینمایی که موها یکدفعه سفید میشوند و موسیقی پخش میشود. پیرشدن واقعی خیلی خردهفروشتر از این حرفهاست.
یک موی سفید این هفته.
یک چروک ماه بعد.
یک «عینکم کجاست؟» درحالیکه عینکش روی سرش است.
یک لحظه عدم تعادل موقع راهرفتن.
در چنین مواقعی مغزم بساط رواقیگریاش را پهن میکند.
پیرشدن مادرم: خارج از اختیار.
گذشت زمان: خارج از اختیار.
مرگ: خارج از اختیار.
واکنش من: در اختیار.
از نظر اپیکتتوس تقریباً همهچیز حل شده است. اما از نظر من نه.
گاهی فکر میکنم همهٔ دنیا دستبهدست هم داده تا تنها آدمی را که مرا بدون رزومه پذیرفته از من بگیرد. مادرم برای دوستداشتنم هیچ مدرکی نخواسته؛ نه حساب بانکی، نه خانه، نه موفقیت، نه حتی شواهد قانعکنندهای مبنی بر اینکه بالاخره قرار است از من چیزی دربیاید. تقریباً چهل سال است پروژهای را تأمین مالی و عاطفی کرده که هنوز به مرحلهٔ بهرهبرداری نرسیده.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم بیشتر از آنکه باری از دوشش برداشته باشم، به نگرانیهایش اضافه کردهام. سالها نگران آیندهٔ من بوده و حالا من نگران آیندهٔ او هستم. بالاخره توانستم محبتش را جبران کنم؛ با اضطراب.
رواقیون مدام به خودشان یادآوری میکردند که آدمها فانیاند. اما من در این مورد احتیاجی به تمرین ندارم؛ ذهنم خودش دورهٔ پیشرفته را گذرانده است. گاهی مادرم فقط دارد از اتاقی به اتاق دیگر میرود و مغز من در همان فاصله تمرین فناپذیری اجرا میکند. ممنون مغز. خیلی آموزنده بود.
شاید برای من تمرین درست دقیقاً برعکس باشد. نه اینکه مدام به خودم یادآوری کنم «مادرت فانی است»؛ این را مغزم به اندازهٔ کافی یادآوری میکند. شاید چیزی که باید به یاد داشته باشم این باشد: «مادرت امروز زنده است، احمق.»
هنوز میشود با او چای خورد، صدایش را شنید و سر چیزهای بیاهمیت بحث کرد. هنوز میتواند بپرسد «کجا میری؟»، «کی برمیگردی؟»، «چیزی خوردی؟» و مجموعهٔ کامل سامانهٔ نظارتی مادرانه همچنان فعال است. روزی احتمالاً برای شنیدن یکی از همین سؤالهایی که امروز گاهی روی اعصابم میرود، حاضرم چیز زیادی بدهم. این هم از آن شوخیهای بیمزهٔ زمان است.
آسانسور به طبقهٔ سوم میرسد. در باز میشود. مادرم با کمی عدم تعادل بیرون میرود و من به پشت سرش نگاه میکنم. سرنوشت را باید پذیرفت. باشد، میپذیرم. اما از همین حالا هم دلم برایش تنگ شده.
نویسنده: حکیم ناچار
مهر ۱۴۰۵
@PraxisMH
1 194
گفتگوی نمایشی
جدول بالا انواع ششگانهٔ گفتگو را از نظر والتون و کرابه (۱۹۹۵) در کتاب «تعهد در گفتگو: مفاهیم بنیادی استدلال میانفردی» نشان میدهد.
با توجه به آنچه این روزها شاهدش هستیم، به فکرم رسید دستهٔ هفتمی هم به این جدول اضافه کنم: گفتگوی نمایشی.
در این نوع گفتگوها یا حتی نشستها، نمایشِ وقوع گفتگو بر خودِ گفتگو تقدم دارد. بههرحال، گفتگو و نشست هنوز ارزش نمادین دارند؛ ما را یاد آدمهای فرهیخته، محافل روشنفکری و جمعهایی میاندازند که قرار است در آنها فکری تولید شود. اما در این بازار تازه، گفتگو دیگر قرار نیست وسیلهای برای کشف حقیقت، بررسی باورها، تبادل اندیشه یا دستیابی به فهم مشترک باشد؛ بلکه به ابزاری برای تولید تصویر، جلب توجه و کسب اعتبار اجتماعی تبدیل شده است. قرار نیست اتفاق فکری خاصی رخ دهد؛ کافی است تصویری از وقوع آن ساخته شود.
در دورانی که همهچیز به «کالا» تبدیل شده، بازار تازهای هم برای خریدوفروش ژست روشنفکری شکل گرفته است. شرکتها و گروههای استارتاپی، مجهز به دوربین و تیم تولید محتوا، به شکار سوژههای فرهنگی میروند. از هنرمند نامدار شهری تا هنرورزی گمنام در روستایی دورافتاده، همه میتوانند طعمهٔ دوربینهایی شوند که نه در پی کشف اندیشه، بلکه به دنبال استخراج محتوایی قابلفروشاند. زندگی، تجربه، اعتبار و حتی رنج آدمها میتواند به چند تصویر جذاب و چند ریلز اینستاگرامی تبدیل شود. مهم این است که محتوا تولید شود، بازدید بالا برود و فالوئر جدید جذب شود.
اما شکارگاه محبوب این گروهها، به گمانم، همان گالریها و نهادهای هنری مختلف است؛ نهادهایی که هرچه از فکر و ایده تهیترند، از مجوز و عنوان و نشان پُرترند. مؤسساتی که سالهاست داشتن مجوز را با داشتن هویت فرهنگی اشتباه گرفتهاند. نهادهایی بیچشمانداز و بیموضع که به جای تولید اندیشه، در تولید رویداد و گزارش و عکس یادگاری مهارت پیدا کردهاند. حالا هم با آغوش باز پذیرای شرکتها و گروههایی هستند که وعدهٔ دیدهشدن میدهند. چه معاملهای بهتر از این؟ یکی اعتبار فرهنگی میفروشد و دیگری تصویر و بازدید میخرد. در این میان، تنها چیزی که ظاهراً ضرورتی ندارد، خودِ اندیشه است.
نتیجه را میتوان در بسیاری از نشستها و گفتگوهای این روزها دید. دوربینهایی که مقابل هنرمندان قرار میگیرند، تصاویر پرتحرک از نمایشگاهها، موسیقیهای حماسی، نورپردازیهای حسابشده و گزیدههایی چندثانیهای از حرفهای پراکندهٔ افراد. چند جملهٔ ظاهراً عمیق، چند نمای نزدیک از چهرههای متفکر و تعدادی مخاطب که با جدیت سر تکان میدهند. همهچیز مهیاست تا تصویری از یک رویداد فکری مهم ساخته شود؛ بیآنکه معلوم باشد چه مسئلهای مطرح شده، چه ادعایی به چالش کشیده شده یا چه اندیشهای در جریان گفتگو شکل گرفته است.
این وضعیت البته چندان هم تازه نیست. سالهاست که بسیاری نهادهای فرهنگی و دانشگاهی در برگزاری همایشها و نشستهای نمایشی استاد شدهاند؛ همایشهایی با عنوانهای پرطمطراق، سخنرانان متعدد، بنرهای بزرگ و گزارشهای مفصل. رویدادهایی که مهمترین دستاوردشان اثبات این است که رویدادی برگزار شده است! حالا همان منطق حکومتی، در نهادهای مجوزدار و گروههای استارتاپی بازتولید میشود.
در چنین وضعیتی، گفتگوی نمایشی بیش از آنکه به دنبال تولید فهم باشد، به دنبال تولید نشانههایی از فهم است. آنچه اهمیت پیدا میکند، نه اندیشیدن در جریان گفتگو، بلکه نمایشِ اندیشیدن است.
وبلاگ پراکسیس
@PraxisMH
1 194
اینجا بود که احساس کردم یک جای کار میلنگد. یا دوهزاروپانصد سال تاریخ فلسفه چیزی را از من پنهان کرده بود، یا مغز من در انتخاب منابع آرامش معیارهای دانشگاهی چندان سختگیرانهای نداشت. احتمال سومی هم وجود داشت: شاید مشکل از این بود که همهٔ این فیلسوفها مرد بودند.
شاید اگر آن «خودت را بشناس» را بهجای سقراط زنی جذاب از یونان باستان با شهرتی از نوع دیگر در شرایط متفاوتی میگفت، دستگاه عصبی من همکاری بیشتری نشان میداد.
البته اگر منصفانه نگاه میکردم، رواقیون هیچوقت قول نداده بودند فلسفه مثل قرص آرامبخش عمل کند. کار فلسفه اساساً این نبود که اضطراب و ترس و درد را فوراً خاموش کند؛ قرار بود وقتی اینها سراغت میآیند، بتوانی دربارهٔ داوریها و انتخابهایت فکر کنی و ببینی در همان وضعیت چه چیزی از تو برمیآید. مشکل این بود که من آن شب اصلاً دنبال «زندگی مطابق فضیلت» نبودم. من فقط میخواستم مغزم برای نیم ساعت دست از سرم بردارد. و مغز هم راه خودش را پیدا کرده بود؛ راهی که بعید میدانم در هیچ نسخهای از تأملات مارکوس اورلیوس آمده باشد.
با خودم گفتم شاید لازم نیست سقراط را با پورنهاب جایگزین کنم. شاید اساساً فلسفه و پورنهاب دو رسالت متفاوت دارند. یکی میپرسد چگونه باید زندگی کرد؛ دیگری، دستکم در تجربهٔ آن شب من، موفق شده بود برای مدتی کاری کند که اصلاً دربارهٔ چگونه زندگیکردن فکر نکنم. و در آن وضعیت، دومی مزیت رقابتی قابلتوجهی داشت.
بااینحال وسوسه شده بودم «مکتوبات رواقی: گزیده نامههای سِنِکا» را موقتاً کنار بگذارم و ببینم کتابی با عنوان «حکمت پورنهاب: مجموعهٔ دیالوگهای ماندگار» پیدا میشود یا نه. بعید بود دامنهٔ واژگانش به اندازهٔ سِنِکا باشد، اما فعلاً شواهد تجربی به نفع آن بود.
گوشی را کنار گذاشتم. اضطراب هنوز آنجا بود، اما صدایش کمتر شده بود. برای اولین بار آن شب احساس کردم شاید بتوانم با آرامش بخوابم.
نویسنده: حکیم ناچار
مهر ۱۴۰۵
@PraxisMH
1 194
حکمت پورنهاب
چند وقتی بود اضطراب افتاده بود به جانم. نه از آن اضطرابهای شیک و روشنفکرانه که آدم با یک فنجان دمنوش، چند نفس عمیق و صدای باران در یوتیوب حلش کند؛ از آن مدلهایی که وقتی میآید، کل سیستم را درگیر میکند. از دستگاه گوارش شروع کرده بود و کمکم رسیده بود به دستگاه منطقی و فلسفی. ظاهراً اضطراب برای تفکیک قوا احترام چندانی قائل نیست.
دنبال یک مسکن برای ذهنم میگشتم. فیلم دیدم، کتاب خواندم، موسیقی گوش کردم، شعر خواندم، کوه رفتم، پیادهروی کردم. هیچکدام جواب نداد. کمکم به این نتیجه رسیدم که اضطراب من از مجموعهٔ فعالیتهای فرهنگی و ورزشی چندان دل خوشی ندارد. احتمالاً اگر مرا با کولهپشتی، دیوان سعدی و کفش کوه میدید، شدت حمله را بیشتر میکرد.
فلسفه را هم امتحان کردم. دستگاه رواقی را روشن کردم و رفتم سراغ امور در اختیار و خارج از اختیار. علت اضطراب؟ بخش زیادی خارج از اختیار. آینده؟ خارج از اختیار. اتفاقاتی که ممکن است بیفتد؟ خارج از اختیار. قضاوت من دربارهٔ اینها؟ در اختیار. بسیار عالی. از نظر نظری تقریباً درمان شده بودم. بدنم، بااینحال، از پذیرش نتایج پژوهش خودداری میکرد.
به خودم گفتم: «آنچه تو را آشفته میکند خود اتفاقات نیست، بلکه داوری تو دربارهٔ آنهاست.» معدهام گفت: «من با داوری کاری ندارم، فعلاً اسید ترشح میکنم.» قلبم هم با سرعتی که نشان میداد احتمالاً اصلاً اپیکتتوس نخوانده، به فعالیت خودش ادامه داد.
اضطراب کمکم آنقدر شدید شد که خودش تبدیل شد به موضوع اضطراب. دیگر فقط نگران چیزهای بیرونی نبودم؛ نگران این بودم که چرا اینقدر نگرانم. نوعی سرمایهگذاری مرکب روی نگرانی. اضطراب اولیه سود میداد و سودش دوباره وارد بازار اضطراب میشد.
پول رواندرمانی و راهحلهای لوکس هم نداشتم. وضع مالی در حدی نبود که بتوانم برای آرامش روانم به یک اقامتگاه جنگلی بروم، یوگا کنم، عصرها در وانِ پر از نمک دریایی دراز بکشم یا مقابل یک رواندرمانگر، ترجیحاً زن و خوشگل، بنشینم و برایش درد دل کنم. حتی یک واجبی هم نمیتوانستم بخرم. در نتیجه، دستگاه تولید نسل مدتی بود میان پشمها مفقود شده بود. نه فقط در حالت عادی؛ اگر دچار خودبزرگبینی هم میشد، بعید بود بتوانم پیدایش کنم. البته، تأکید میکنم مشکل از طول پشمها بود.
خلاصه جسم و روان و اقتصاد دستبهدست هم داده بودند تا نشان دهند انسان تا چه اندازه میتواند همزمان در چند جبهه خارج از اختیار باشد.
یک شب باز خوابم نمیبرد. از نیمهشب گذشته بود و ذهنم مشغول همان فعالیت همیشگی خودش بود: تولید فاجعه با بودجهٔ نامحدود. گوشی را برداشتم و اتفاقی مطلبی دربارهٔ پورن خواندم. در متن اسمی آمده بود. کنجکاو شدم ببینم کیست. سرچ کردم و بعد از چند کلیک سر از پورنهاب درآوردم. قرار بود فقط ببینم آن اسم متعلق به چه کسی است. چند دقیقه گذشت. بعد نیم ساعت. بعد یک ساعت. ظاهراً پژوهش وارد مرحلهٔ مطالعات تکمیلی شده بود.
در میانهٔ این تحقیقات ناگهان متوجه چیز عجیبی شدم: اضطرابم کمتر شده بود. گوشی را پایین آوردم و چند لحظه به سقف نگاه کردم. این نتیجه از نظر فلسفی نگرانکننده بود.
چند ماه بود سقراط، سِنِکا، مارکوس اورلیوس و اپیکتتوس را به خط کرده بودم و هیچکدام نتوانسته بودند دستگاه عصبیام را متقاعد کنند که برای چند دقیقه خفه شود. بعد چند بازیگر بیادعا و بهطرز افراطی مهربان وارد شدند که بعضیهایشان کل ذخیرهٔ واژگانیشان در فیلم بین «اوه»، «یس» و «مای گاد» در نوسان بود و همانها را هم چندان طبیعی ادا نمیکردند، اما ظرف نیم ساعت کاری کردند که دستگاه فلسفه از انجامش عاجز مانده بود.
برای اولین بار نسبت به سلسلهمراتب تاریخ اندیشه دچار تردید شدم. آن حکمت معروف دلفی میگفت: «خودت را بشناس.» شناختم؛ مضطرب بود. اپیکتتوس گفته بود میان آنچه در اختیار توست و آنچه نیست تمایز بگذار. گذاشتم. تقریباً همهٔ چیزهایی که بابتشان مضطرب بودم آن طرف خط بودند و خود اضطراب این طرف خط حاضر به همکاری نبود. مارکوس اورلیوس هم توصیه کرده بود مراقب چیزهایی باشم که ذهنم را پُر میکنند. مراقب بودم؛ اضطراب تقریباً تمام ظرفیت را پیشاپیش رزرو کرده بود.
ولی ظاهراً یک جملهٔ بسیار ساده با مضمون «واو!، چقدر کلفته»، از زبان یک نامادریِ شیطون با برجستگیهای قابلملاحظه، توانسته بود در مدت کوتاهتری به نتایج عملی و قابلاندازهگیری برسد.
1 194
+4
1 194
پیادهروی و فلسفه
یک تجربه گروهی برای راهرفتن، گفتوگو و تأمل
موضوع این برنامه:
الگوهای تربیتی خانواده چگونه بر شخصیت ما اثر گذاشتهاند؟
شرح برنامه:
☑️یک ساعت پیادهروی و صرف صبحانه در طبیعت
☑️توضیح مختصر درباره الگوهای تربیتی خانواده
☑️گفتوگوی تسهیلشده درباره تجربههای شخصی
☑️تحلیل و جمعبندی
☑️یک ساعت پیادهروی در مسیر برگشت
🔗فایل مقاله علمی درباره الگوهای
مقتدرانه، مستبدانه، سهلگیرانه، بیتفاوت
زمان: ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۶ صبح
محل شروع: انتهای کوهپارک
مدت برنامه: ساعت ۶ تا ۱۱
ثبت نام: @Majid_Heidarii
@PraxisMH
@WalkingPhilosophy
1 194
تراپی غیررسمی
(فلسفه درمانی)
آیا فلسفه میتواند نقش درمانگرانه داشته باشد؟
پاسخ من به این پرسش مثبت است. مدتی است این ایده را در قالب جلسات فردی و در فضای یک کلینیک روانشناسی دنبال میکنم و برای آن یک فرایند ششجلسهای طراحی کردهام.
☑️در سه جلسه نخست، با گفتوگوی عمیق و شرححالنویسی مکتوب، تلاش میکنیم مسئله محوری، الگوهای تکرارشونده و باورهایی را که در شیوه مواجهه فرد با خود و جهان نقش دارند، روشنتر کنیم.
☑️در سه جلسه بعد، بر اساس این شناخت، برخی از این الگوها و باورها با کمک فلسفه رواقی و رویکردهای شناختی بازبینی میشوند و تمرینهایی برای مواجهه آگاهانهتر با افکار، احساسات و موقعیتهای دشوار ارائه میشود.
☑️این فرایند در چارچوب مشاوره فلسفی و خودکاوی تأملی طراحی شده و جایگزین رواندرمانی بالینی نیست.
⭐️این جلسات به صورت حضوری یا آنلاین برگزار میشود.
اطلاعات تکمیلی:
@Majid_Heidarii
1 194
همان لحظه صدای مارکوس اورلیوس را میشنوم که گوشهٔ مغازه ایستاده و با صدای بلند و در حال خلسه میگوید: «تصور کن نانوایی آتش گرفته. سقف در حال فروریختن است. شعلهها لباسهایت را گرفتهاند. دوستانت یکییکی در آتش میسوزند و تو میدانی که ممکن است تا چند لحظهٔ دیگر...»
با تعجب میگویم: «مارکوس، چرا داری همهمونو میسوزونی؟»
میگوید: «پیشاندیشی دشواریها.»
برمیگردم سراغ اپیکتتوس که مسئول چانهگیری است تا بگویم این مارکوس را جمع کند. میبینم وسط کار نشسته و زیر لب با خودش حرف میزند. «آتش گرفتن نانوایی: خارج از اختیار. فروریختن سقف: خارج از اختیار. سوختن بدن: خارج از اختیار. واکنش من هنگام سوختن: در اختیار...»
میگویم: «اپیکتتوس!»
دستش را بالا میآورد. «یه لحظه. دارم بررسی میکنم در صورت سوختن چه کنشی فضیلتمندانهتره.»
دیگر کلافه شدهام. دنبال سقراط میگردم. مسئول آمادهکردن خمیر بوده، ولی غیبش زده. «سقراط؟» جوابی نمیآید. «سقراط!» کل نانوایی را میگردم. نیست. از پلهها به پشتبام میروم. میبینم آنجاست. دستها را پشت کمرش زده و به آسمان خیره شده.
میگویم: «اینجا چی کار میکنی؟ پایین همهچی به هم ریخته. بیا برو بچهها رو مدیریت کن.» بدون اینکه نگاهم کند، میپرسد: «بالاخره خودت را شناختی؟» کلافه میگویم: «بله. یک آدم ناچار که وسط مغزش چند فیلسـ...»
ناگهان از پایین صدای فریاد اپیکتتوس میآید: «آهااا! فهمیدم!» خم میشوم و از لبهٔ پشتبام پایین را نگاه میکنم. داد میزنم: «چی شده؟» میگوید: «بهترین تکنیک هنگام سوختن، توصیف عینی حادثهست!» با صدای بلند ادامه میدهد: «بافتهای بدن در مجاورت منبعی با دمای بالا قرار گرفتهاند و در حال تجربهٔ تغییرات ساختاریاند.» چند ثانیه سکوت میشود. بعد صدای تأیید و احسنت دیوژن و سِنِکا و مارکوس میآید.
به سقراط نگاه میکنم. هنوز به آسمان خیره است. از پایین بوی نان سوخته میآید. گوشیام را درمیآورم و به استاد پیام میدهم: «فکر کنم هفتهای یکی بهتره.»
نویسنده: حکیم ناچار
۱۰ مهر ۱۴۰۵
@PraxisMH
1 194
نانوایی رواقی
پیام صوتی استاد را گوش میدهم: «تصورم این بود که هر پنجشنبه و جمعه یک متن بذاریم. الان یه متن دیگه دارم؛ اگه بتونی تا آخر هفته یکی دیگه هم بدی، یکی رو پنجشنبه و یکی رو جمعه بذاریم. به نظرم خیلی باحال میشه.»
یک نگاهی به مغزم میاندازم و دنبال اپیکتتوس میگردم. پیدایش نمیکنم. باز معلوم نیست از شدت بیاعتنایی به دنیای بیرون و توجه به دنیای درون، توی کدام چالهای افتاده. آن هم در مغز من؛ جایی که قبلاً بهش هشدار داده بودم بدون راهنما زیاد پرسه نزند. مغزم پر از حفره و گودال و چاه و دره است و بعضی قسمتهایش هنوز روی نقشه ثبت نشده.
صدایش میکنم. جوابی نمیآید. دوباره بلندتر صدا میزنم: «اپیکتتوس!» از دور صدایش میآید: «اینجام!» به سمت صدا میروم. از دور میبینم با چیزی گلاویز شده. نزدیکتر که میشوم، میبینم خرخرهٔ یکی از باورهای معیوبم را گرفته و دارد خفهاش میکند. میگویم: «مگه بهت نگفته بودم یه جا بشینی و به چیزی دست نزنی؟» خرخرهٔ باورم را ول میکند. باور بیچاره سرفهکنان فرار میکند و پشت یکی از عقدههایم قایم میشود.
اپیکتتوس لباسش را مرتب میکند. «حالا زیاد سخت نگیر. چی شده؟ صدام میکردی؟» میگویم: «استاد ویس داده، میگه تا آخر هفته یه دونه متن دیگه هم بده.» با تعجب نگاهم میکند. «مگه نونواییه؟!» چند ثانیه نگاهش میکنم. میگویم: «فکر بدی هم نیست.»
«چی؟!»
«بیا واقعاً یه نونوایی رواقی راه بندازیم.»
نگاهم میکند. «چجوری؟ ما نه منابع داریم، نه نیروی انسانی.»
به اطراف اشاره میکنم. «منابع که تا دلت بخواد ریخته. دور و برتو نگاه کن. چرتوپرت، افکار مریض، عقده، خودخوری، حسرت، خشم، حرص، ترس، وسواس فکری، باور معیوب، اضطراب، پیشداوری، درماندگی، چند کیسه پشیمونی، دو کارتن بحران وجودی، خاطراتی که باید بیست سال پیش دور ریخته میشـ...»
میگوید: «باشه بابا، فهمیدم. ول کن. نیروی انسانی رو چیکار کنیم؟»
به دوردست اشاره میکنم. «اونم هست. این همه فیلسوفِ مفتخور و علاف اینجا دارن برای خودشون پرسه میزنن.»
اپیکتتوس نگاه میکند. «اوناها، سقراط. از صبح زل زده به آسمون، معلوم نیست دنبال چیه. اونم دیوژن؛ از دیشب یه مجسمهی یخزده رو بغل کرده تا خودش رو برای سختی و رنج آماده کنه. سِنِکا هم از صبح میخواد یه پاراگراف بنویسه؛ سه خط نوشته، چهار تا استعاره عوض کرده. مارکوس هم بهجای حکمرانی نشسته داره از دست دادن امپراتوریش رو پیشاندیشی میکنه.»
اپیکتتوس چند لحظه ساکت میماند.
میگویم: «بیا جمعشون کنیم. هم از این وضعیت بطالت و بیهودگی نجات پیدا میکنن، هم یه پولی به جیب میزنیم. شاید بالاخره بتونیم از مرحلهٔ پذیرش رنج و بدبختی عبور کنیم و وارد مرحلهٔ برخورداری از حداقل امکانات بشیم.»
اپیکتتوس میگوید: «ثروت از امور بیرونی است.»
میگویم: «قبول. ولی فقر هم زیادی داره درونی میشه.»
نانوایی رواقی افتتاح میشود.
بعد از چند ساعت بحث، اختلاف فلسفی و یک درگیری مختصر بر سر ماهیت خمیر، منوی نانوایی آماده میشود:
سنگکِ دوگانگی اختیار؛ نصفش در اختیار شماست، نصف دیگرش بسته به شاطر.
بربریِ پیشاندیشی دشواریها؛ قبل از خوردن تصور میکنید سوخته، خمیر و بیات است تا وقتی سالم تحویلتان میدهند خوشحال شوید.
لواشِ توصیف عینی؛ نه خوشمزه است، نه بدمزه؛ «جرمی مسطح متشکل از آرد، آب و نمک است که تحت تأثیر حرارت قرار گرفته.»
تافتونِ فاصلهگیری از برداشتها؛ قبل از اینکه بگویید «نان سوخته»، چند ثانیه صبر کنید و بررسی کنید آیا واقعاً سوخته یا این فقط داوری شما دربارهٔ تیرگی سطح آن است.
نانِ محرومیت اختیاری؛ تحویل داده نمیشود. پولش را میگیریم تا تمرین کنید مدتی بدون نان سر کنید.
و محصول ویژهٔ مغازه:
نان آمور فاتی؛ هرچی از تنور درآمد، همان را دوست داشته باش.
اولین سفارش باید برای استاد آماده شود. سِنِکا شاطر است. مقداری خمیر برمیدارد و به شکل چلمنگانهای با آن ور میرود. خمیر از دستش میافتد، برش میدارد، به انگشتش میچسبد، دستش را تکان میدهد، خمیر به آستینش میچسبد.
میگویم: «سِنِکا، چه غلطی داری میکنی؟» میگوید: «خیلی با کار فکری فرق داره. خمیر اصلاً همکاری نمیکنه.»
«اولین باره دست به خمیر میزنی؟»
باوقار میگوید: «نان من را معمولاً خدمتکارانم تهیه میکردند.»
«یعنی تاحالا یه کیک هم نپختی؟»
«گفتم که خدمتکار داشتم.»
هنوز دارم به تناقضات طبقاتی فلسفهٔ رواقی فکر میکنم که متوجه دیوژن میشوم. دیوژن مسئول نانهای تنور است، ولی ظاهراً به این نتیجه رسیده که حرارت تنور فرصت مناسبی برای تمرین محرومیت اختیاری است. دستهایش را باز کرده و دارد به سمت تنور میرود. داد میزنم: «دیوژن!» میگوید: «باید بدن را به سختی عادت داد.» اپیکتتوس و سقراط میپرند و از دو طرف میگیرندش.
1 194
۸ مهر ۱۴۰۵
امروز از چهار کلاس ارشد فقط یکی برگزار میشود، چون بقیه ترماولیاند؛ همانهایی که بهخاطر جنگ، کنکورشان دیر برگزار شده و احتمالاً نتایجشان چند هفتهٔ دیگر مشخص میشود.
دیروز دلار به ۲۵۰ هزار تومان رسید و کشور در محاصرهٔ دریایی و هوایی است. اما قرار است در همان یک کلاس ارشد نقاشی، با دانشجوها دربارهٔ پل سزان صحبت کنم.
پانزده سال پیش، وقتی روی رسالهٔ دکتری کار میکردم، زیر فشار قسط و قرض شدیدی بودم و در همان حال ماهها صرف تطبیق متن انگلیسی و فارسی کتاب «هستی و زمان» کردم. روزانه ساعتها سرگرم این کار بودم.
حالا هم به خودم دلگرمی میدهم که هنوز متنهایی هستند که در آنها کلمات در معنای درست به کار رفتهاند.
هنری فورد میگوید:
«هیچکس هرگز در جنگ پیروز نمیشود.»
(No one ever wins a war.)
@PraxisMH
1 194
استعمار ژنتیکی
شب بود و روی تخت دراز کشیده بودم. از آن شبهایی که خواب نمیآید و ذهن هم، بهجای همکاری، شروع میکند به تولید سناریوهایی که هیچکس سفارش نداده. گفتم حالا که بیدارم، حداقل یک استفادهی فلسفی ازش بکنم. یاد تمرین رواقیِ «پیشاندیشیِ دشواریها» افتادم؛ اینکه گاهی فقدان و اتفاقات سخت را پیشاپیش تصور کنی تا اگر روزی سراغت آمدند، آمادگی بیشتری داشته باشی.
چشمهایم را بستم و گفتم: «خب، بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته چیه؟» سؤال اشتباهی بود. ذهنم ظاهراً مدتها منتظر مجوز رسمی بود. هنوز چند دقیقه از تمرین نگذشته بود که در تصوراتم تصادف کرده بودم، آسیب نخاعی شدید دیده بودم و روی تخت بیمارستان افتاده بودم. جز سقف، دستگاهها و پرستاری که هر چهار ساعت یکبار میآمد، چیزی نمیدیدم. دکتر هم با لحنی که آدمها معمولاً برای اعلام نتایج انتخابات یا پایان جهان به کار میبرند، توضیح داد که آسیب شدید است. قرار بود با تصور دشواریها برای زندگی آمادهتر شوم، اما ذهن من ظاهراً تصمیم گرفته بود مستقیم برود سر آزمون نهایی. حالا که تا اینجا آمده بودم، گفتم ببینم در چنین وضعیتی از آن همه «امور در اختیار» دقیقاً چه چیزی برایم باقی مانده.
پاهایم؟ فرمان دادم: «حرکت.» هیچ. خارج از اختیار. دستها؟ «حرکت.» هیچ. خارج از اختیار. بلندشدن، راهرفتن، دویدن، خاراندن دماغ، برداشتن لیوان آب، بستن پنجره، عوضکردن کانال تلویزیون... همه یکییکی مهاجرت کردند به خارج از اختیار.
اما ناامید نشدم. استاد گفته بود مسئله وسعت قلمرو نیست؛ مهم این است که در همان بخش کوچکی که متعلق به توست، آزاد باشی. پس شروع کردم به جستوجوی قلمرو باقیمانده. چشمهایم را بستم. باز کردم. دوباره بستم. عالی بود. پلکزدن هنوز در اختیارم بود. بعد از چند روز شکست پیاپی، کشف پلکزدن چنان خوشحالم کرد که اگر دستم حرکت میکرد، احتمالاً برای خودم کف میزدم؛ که متأسفانه آن هم در محدودهی خارج از اختیار بود. پس فعلاً صاحب یک حکومت کوچک بودم: قلمرو مستقل پلک. میتوانستم هر وقت خواستم ببندمش، بازش کنم، حتی اگر خیلی سرخوش میشدم، دوبار پشت سر هم پلک بزنم. آزادی همین بود.
تا اینکه یک صبح اتفاق دیگری افتاد. پرستار پتو را کنار زد، نگاهی کرد، دوباره پتو را کشید و با اندکی شرم گفت: «خب... ظاهراً این عملکرد هم حفظ شده.» لحظهای سکوت کردم. بعد پایین را نگاه کردم. باورم نمیشد. دوباره نگاه کردم. نمیدانستم باید خوشحال باشم یا فوراً یک سمینار فلسفی تشکیل بدهم. قلمرو اختیار من ناگهان از یک عضو به دو عضو گسترش یافته و عملاً دو برابر شده بود. البته مسئلهی فلسفی پیچیدهای وجود داشت: نعوظ تا چه حد واقعاً «در اختیار» من بود؟ همین که داشتم دربارهاش فکر میکردم، خودش مستقل از دولت مرکزی تصمیم میگرفت. اما در آن شرایط اهل سختگیری نبودم. در دفتر خیالیام نوشتم:
امور در اختیار:
۱. پلکزدن.
۲. نعوظ، با درجاتی از خودمختاری.
برای اولین بار بعد از تصادف احساس امید کردم. با خودم گفتم شاید برنامهی طبیعت این بوده که من دیگر خودم نتوانم در جهان حرکت کنم، اما دستکم بتوانم ژنهایم را بفرستم به جاهایی که خودم نمیتوانم بروم. یک جور استعمار ژنتیکی. من در تخت میماندم، ولی ژنهایم در جهان پخش میشدند. یکی میرفت برلین، یکی استانبول، یکی شاید آرژانتین. نسلها جلو میرفتند و هر کدام سهم بیشتری از اختیار نصیبشان میشد. پسرم میتوانست راه برود. نوهام بدود. نتیجهام کوهنوردی کند. و من، بنیانگذار این سلسله، از روی تخت با غرور به سقف نگاه میکردم و پلک میزدم.
فقط امیدوار بودم بچهها وقتی بزرگ شدند و اپیکتتوس خواندند، بفهمند چه مسئولیت سنگینی روی دوششان است. من تمام سرمایهی موجود را گذاشته بودم وسط: یک پلک، یک نعوظ و مقدار قابلتوجهی امید به نسلهای آینده.
نویسنده: حکیم ناچار
مهر ۱۴۰۵
@PraxisMH
@StoicismPraxis
1 194
مکالمه اول
دیگه
دیگه... اهمیتی نداره. فقط دارم میگذرونمش. تموم شد و رفت. دیگه واقعاً اهمیتی نداره که میخواد خوب پیش بیاد یا بد. واقعاً تموم شده.
ببین... سال تحویل همیشه واسه من لحظهخاصی بود، با خودم میگفتم همهچیز رو باید دوباره نو کنی، فلان و اینها؛ دیگه امسال أصلا اونطوری نبود، راستش سال تحویل ما خیلی تخمی بود. خیلی تخمی بود.
با زری نشسته بودیم تو خونه و زده بودیم شبکهٔ منوتو؛ داشت جاویدنامها رو نشون میداد. زری از اونور گریه میکرد، من از اینور. اینجوری بودم که دیگه اصلاً سال تحویل اون معنی قبلش رو نداره. اینکه بشینی آرزو کنی چه اتفاقات خوبی بیاد، بغل کنی و فلان... نه، تموم شده اون، خب؟
واقعاً داشتم اشک میریختم به خاطر تکتک این جوونهایی که از بین رفتن. الان شاید واقعاً خیلی سنگدلی باشه؛ یعنی وقتی به خودم نگاه میکنم، با منِ قبلی خیلی تغییر کرده ، ولی واقعاً دیگه اهمیتی نداره.
چون اینمدلیام که همهمون میآییم توی این زندگی، به دنیا میآییم و بعدش از این دنیا میریم. اینکه چجوری از این دنیا میری شاید واقعاً واسه هرکسی یه مسیر متفاوت باشه. شاید از تو یه اسطوره بسازه، شاید. خب، به تخمم؛ چیکار کنم؟
من یه زندگی دارم و میخوام همونجوری که باب دل منه بگذرونم. نمیخوام به این فکر کنم که چطور اسطوره باشم، چطور یه قهرمان باشم، چطور از من یاد بکنن. نه، واقعاً برام هیچ اهمیتی نداره.
منظورم اینه که نمیخوام جمعیش کنم؛ میخوام شخصیش کنم. نمیخوام جمعیش کنم که یه ایران بهتر داشته باشیم، یه جمع دوستانهٔ بهتر داشته باشیم، یه آیندهٔ بهتر.
.
فقط به خودم فکر میکنم. به خودم فکر میکنم که من الان، توی این برهه از زندگی که دارم، چی دوست دارم و چی میخوام.
اصلاً من بهنام رو... مثالش رو دارم میگم. من بهنام رو دوست دارم، الان حالم باهاش خوبه. اگه یه حال بدی ببینم، اوکی، خودم کنار میکشم. ولی وقتی اینجوریه که جفتمون اوکیایم، حالمون خوبه، همین رو بریم جلو. نمیدونیم که زندگی چهجوری واسمون پیش میره؛ همین رو بریم جلو.
یا اصلاً چه میدونم، توی کارم میگم که فلان کار رو دوست دارم، فلان کار رو انجام میدم، با این حالم خوبه و با این میرم جلو. دیگه اینجوری نیستم که یه چیز خیلی بزرگ توی ذهنم بسازم که باید به اونجا برسم، باید فلان کار رو بکنم.
دیگه واقعاً واسه خودم سختش نمیکنم، به تخمم.
نمیدونم... واسه خودم هنوز سنگینه اعترافکردن به یه همچین چیزی، اون هم بلندبلند، چون اولین باره دارم میگم. چون توی تصورم اینه که وقتی کسی همچین چیزهایی بشنوه، حتما میگه: «تو چقدر سنگدلی! چقدر مادرقحبهای که اصلاً به تخمته که سی هزار نفر مردن؛ توی دو شب سی هزار نفر مردن».
همهمون میمیریم. الان طرز تفکرم اینه. شاید فردا تغییر کنه؛ هیچ بحثی توش نیست. اونها هم یه طرز تفکری داشتن و واسه همین جونشونو دادن.
من الان فقط میخوام زندگی کنم. یا خوب میگذره یا بد میگذره؛ واقعاً به تخمم.
برام هیچ هدفی نیست که بخوام بگم میخوام مهاجرت کنم که یه زندگی ایدهآل داشته باشم. نه، من این رو پذیرفتم که توی ایران به دنیا اومدم و میخوام همینجا هم بمیرم. ذهن مهاجرتی ندارم که بخوام یه زندگی ایدهآل واسه خودم بسازم. همینجا؛ تموم شد و رفت.
هر چیزی که واسم پیش میاد رو میپذیرم، چون همین الان همینطوری داره واسه من تجربه میشه.
یادته؟ یادت هست اون روزها چه آدمهای ناجوری دیدیم؟ ... هر کسی به دلایل مختلف همراه میشد. یکی شهرت میخواد، یکی نمیدونم توجه یا همراهی میخواد؛ هرکسی یه چیزی.
اگه تو میگی فکر من اینه که الان شلوغی شده، من میخوام برم بیرون، دو نفر دیگه رو هم با خودم همراه کنم و فلان کار رو انجام بدم، اینجوریام که: «بابا، ایول بهت! من بهت افتخار میکنم که همچین طرز فکری داری. من ازت حمایت میکنم. واقعاً تو قهرمان منی».
اصلاً توی این چیزها اینمدلی نیستم که بخوام فقط یه حرفی زده باشم. نه، واقعاً هرکسی یه طرز تفکری داره و من بهش احترام میذارم.
اما ببین من فهمیدم امید الکی منو از زندگیم عقب میندازه. تموم شد و رفت.
....راستی حال گربت چطوره؟
شهریور ۱۴۰۵
@PraxisMH
1 194
«مکالمات»
سالهاست گفت و گوهای خودم با بقیه را ضبط (رکورد) میکنم.
این مکالمات در خود لحظاتی شیرین، تلخ و طنزآلود دارند که گاهی خودش متنی دلچسب میشود.
مجموعه «مکالمات» برداشت آزاد من از گفتههای دیگران است که ضبط، پیادهسازی و ویراست شده. نامها را تغییر دادهام و هویت گویندهها پیش من محفوظ است.
@PraxisMH
