ch
Feedback
پراکسیس

پراکسیس

前往频道在 Telegram

مباحثی در زمینه «زیبایی شناسی رادیکال» و «فلسفه عملگرایی» و هر کنش یا فعالیتی که به این موضوعات مربوط بشه/ @Majid_heidarii

显示更多
1 136
订阅者
-124 小时
+37
+1730
帖子存档
معرفی کتاب روح هنر سکولار گزیده‌ای از متن که در پست بعدی توضیح خواهم داد: این کتاب استدلال می‌کند که جادوی به‌ارث‌رسیدهٔ هنر بر نظام‌های اعتقادی پیشین استوار است. هنر ذاتاً ماهیتی آیین‌گونه و فرقه‌وار دارد. همه جنبه‌های هنر ــ به‌جز پرستیژ خودِ هنر ــ را می‌توان به‌طور تجربی و از طریق بررسی سبک، شمایل‌نگاری و حامیان مالی توضیح داد. اما آنچه به این سادگی قابل توضیح نیست، اتکای همهٔ هنرها ــ و به‌ویژه هنر سکولار ــ به شهودها و دریافت‌های دینی‌ای است که از دوران‌های کهن به ارث رسیده‌اند و تا امروز تداوم یافته‌اند. پرستیژ هنر بر بنیانی آیینی و ساکرامنتال استوار است و این کتاب تاریخ آن بنیان را روایت می‌کند. در پیوند دادن هنر با امر ساکرامنتال (آیین مقدس)، در نگاه نخست گویی با دو مفهوم کاملاً متضاد روبه‌رو هستیم. از زمان ظهور مدرنیسم، هنر به‌عنوان عرصهٔ آزادی بیان و میدانِ رها و بی‌قیدِ تخیل، ابداع و تجربه‌گری فهمیده شده است. هنر به معنای سرپیچی از قراردادهای گذشته و خلق چشم‌اندازهای نو است. در مقابل، مفهوم ساکرامنت عمیقاً نهادی و سازمان‌یافته است؛ مشروعیت آن از مراجع و اقتدارهای کهن سرچشمه می‌گیرد و بر باورها و اعمالی دیرپا استوار است، نه بر خلاقیت فردی. در نگاه اول، هیچ چیز نمی‌تواند از روح آزادمنشانهٔ هنر دورتر از برکات و مناسکِ مدون و قاعده‌مندِ آیینی باشد. از آغاز شکل‌گیری آوانگاردِ مدرن در قرن نوزدهم، هنر عموماً در تقابل با پایبندی‌های مذهبی قرار گرفته است. مفاهیمی چون عبادت و پرستش مدت‌هاست که به دلیل فقدان نگرش انتقادی بی‌اعتبار شمرده شده‌اند؛ مفاهیمی که از طریق سازوکارهای الهیاتی، در افراد نوعی تسلیم بی‌چون‌وچرا در برابر نظمی مبتنی بر اقتدار مطلق را پرورش می‌دهند. از این منظر، هنر مدرن خود را در نقطهٔ مقابل چنین فرمان‌برداری و اطاعتی تعریف کرده است. بی‌تردید هنر پیشامدرن دارای پیشینه‌ای آیینی و فرقه‌وار بوده است؛ اما این تصور رایج که گسست و نوآوری مدرنیسم به معنای فراروی از نهادهای دینی است، برداشتی نادرست است. نخست آنکه سنت هنر سکولار بسیار پیش‌تر از مدرنیسم وجود داشته است. دوم آنکه این پرسش مطرح می‌شود که شرایط و پیش‌فرض‌های دینیِ هنر دقیقاً چه زمانی و چگونه به حاشیه رفتند و وابستگی هنر به مناسک آیینی نامحسوس شد. این کتاب استدلال می‌کند که آن وابستگی‌های آیینی هرگز کنار گذاشته نشدند؛ بلکه به شور و اشتیاق‌های سکولار ترجمه شدند؛ شورهایی که به شکلی متناقض‌نما، همچنان به پس‌زمینه‌ای از معنویت رازآمیز و کهن وابسته‌اند؛ همان معنویتی که ظاهراً از آن فراتر رفته‌اند. هنر، آن‌گونه که امروز می‌شناسیم، بدون وجود یک پس‌زمینهٔ مقدس نمی‌توانست پدید آید. ساختارهایی از جنس ساکرامنتال، پیش‌شرط‌های لازم برای شکل‌گیری پرستیژ در هنر سکولار را فراهم کردند و برخی مفروضات بنیادین را در آن مستقر ساختند. بدین ترتیب، عنصر ساکرامنتال در هنر ناگهان ناپدید نشد، بلکه به صورت‌های سکولارِ برخوردار از اقتدار و نفوذی عظیم دگرگون شد؛ تا جایی که این عنصر اکنون در خودِ تعریف هنر نقشی اساسی دارد. رابرت نلسون. (۲۰۰۷). روح هنر سکولار: تاریخ ریشه‌های آئینی (مقدس‌گرایانه) ارزش‌های هنری معاصر. (ص. ۱-۲، ترجمه هوش مصنوعی) دسترسی به فایل کتاب وبلاگ پراکسیس @PraxisMH

photo content

_Robert_Nelson_The_Spirit_of_Secular_Art_A_History_of_the_Sacramental.pdf1.74 MB

معرفی مجله فوتوفایل مجموعه‌ای از کتاب‌های کوچک و تخصصی درباره عکاسان برجسته تاریخ عکاسی است که با هدف معرفی فشرده اما معتبر آ
معرفی مجله فوتوفایل مجموعه‌ای از کتاب‌های کوچک و تخصصی درباره عکاسان برجسته تاریخ عکاسی است که با هدف معرفی فشرده اما معتبر آثار و شیوه کاری آنان منتشر می‌شود. هر جلد معمولاً شامل گزیدهای از مهمترین عکس‌های یک عکاس، همراه با مقدمه‌ای تحلیلی، زندگینامه کوتاه و منابع تکمیلی است. این مجموعه به دلیل حجم کم، قیمت مناسب و کیفیت بالای انتخاب آثار، به یکی از منابع محبوب دانشجویان و پژوهشگران هنر و عکاسی تبدیل شده و راهی سریع برای آشنایی با زبان بصری، رویکرد هنری و جایگاه تاریخی عکاسانی چون هانری کارتیه برسون، رابرت کاپا، سوفی کال و ویویان مایر فراهم می‌کند. سه شماره از این مجله یافتم: شماره یک شماره دو شماره سه @PraxisMH

+2
[Photofile Magazine 2014-sum] - (2014) - libgen.li.pdf50.92 MB

۱۰ خرداد ۱۴۰۵ اینترنت در اولین روزهایی که پیامک «اینترنت پرو» برای عده‌ای ارسال شد، روزنامه دنیای اقتصاد آن را «ترفند کلاه‌برداری» خواند. اما بعد مدتی، این واژه جای خود را باز کرد. بعد پیامی به‌دستم رسید از یک گروه دانشجویی که راهکار گرفتن اینترنت پرو را توضیح می‌داد. وقتی صفحه جستجوی گوگل باز شد، دوستی که پروژه‌ای در دست من داشت پیام داد که «اینترنت وصل شده، کی پروژه منو تحویل می‌دی؟» ترافیک اینترنت وای‌فای خانه تمام شده بود. بازاریاب‌‌های مخابرات با من تماس گرفتند که «قصد ندارید اینترنت را شارژ کنید؟ تخفیف خوبی داریم؟»‌گفتم «خانم من بیکار شدم الان که اینترنت نداریم.» گفت «نت ملی هست، مگه شما سایت‌های خارجی نیاز دارین؟» برخی همکاران دانشگاهی هم سریع در پیام‌رسان‌های داخلی گروه آموزشی تشکیل دادند و تلاش بی‌وقفه کردند که همه چیز را طبیعی جلوه دهند تا دانشجویان پروپوزال بنویسند، دفاع کنند و پروژه انجام دهند. کادر اداری هم تلاش داشتند دانشجویان را متقاعد کنند «مگر ۴۰ سال پیش اینترنت بود؟ همه کارها پیش می‌رفت.» البته که بعضی‌وقت‌ها هم موفق می‌شدند. وقتی کار به اینجا می‌رسد که دروغ همه‌گیر و طبیعی می‌شود، تنها یک سنگر باقی می‌ماند: نوشتن. نوشتن تصاویر را ثبت می‌کند: تصویر جوانی معترض با ماسک در خیابان، تصویر مردی بیکار شده در پارک و تصویر بلند شدن دود از مرکز شهر. وبلاگ پراکسیس @PraxisMH 05#19

برکه ساکت برکه ساکت، در واقع، اصلا ساکت نیست و همیشه صدای حشرات، پرنده‌ها و قورباغه‌ها شنیده می‌شود. به‌ندرت، صدای گفتگوی چند کوهنورد به گوش می‌رسد که از مسیرهای‌اطراف عبور می‌کنند یا صدای نیسان‌وانتی از دوردست که در سربالایی جاده خاکی گاز می‌دهد. اینجا هیچ وقت ساکت مطلق نیست و همیشه صداهای مبهمی هست، مثلا هر بیست دقیقه بادی بلند می‌شود و برگ‌ها بهم‌می‌خورند: صدایی شبیه دست زدن نامنظم جمعی. گاهی هم شاخه درختی تکان می‌خورد یا توتی از درخت می‌افتد. اگر این‌ صداها را در نظر نگیریم، اینجا ساکت است و باد مطبوعی زیر سایه درخت به تنم می‌خورد. بوی گیاهان در فضا پیچیده و منظره از هر طرف محصور کوه و تپه‌های سنگی و درختان میان‌سال است. برکه ساکت لب مرز است، جایی که زندگی ادامه دارد اما به شکلی ایستا. اینجا حرکت زیرپوستی و آهسته‌ای جریان دارد. وقتی روی تخته سنگ کنار برکه می‌نشینم، تنها حرکتِ سریعِ اطرافم، مگس‌یا زنبوری است که از بیخ گوشم می‌گذرد و سرعت بهم‌خوردن بال‌هایش را حس می‌کنم. البته برگ‌ها هم در باد می‌لرزند و سایه‌ها را تکان می‌دهند. وضعیت اینجا نوعی از لمس‌کردن زمان و غوطه‌خوردن در مکان است. برخلاف معمول که زمان در حرکت‌های سریع، آشوب و صداهای بلند گم می‌شود، در اینجا زمان در حرکتِ شاخ‌و برگ درختان و حشرات ظهور‌می‌کند. مکان‌هایی مثل برکه ساکت، حضور یا زیستی را آشکار می‌کنند که برای رهگذرانی که از آن فیلم و عکس می‌گیرند، قابل درک نیست. درک این وضعیت، وقتی ممکن است که در این محوطه می‌مانی، با خودت گفتگو می‌کنی و نتیجه را می‌نویسی. نوشتن، برکه را با کلمات تصویر می‌کند تا برای مشاهده بعدیم آماده شود. برکه ساکت پیش‌پا افتاده اما اعجاب‌انگیز است. منظورم این است که هر کسی می‌تواند با ساعتی پیاده‌روی به آن برسد، اما گفتگو با این فضا، مشاهده مورچه‌ها چنان که هستند و درک زمان‌بندی قورقور قورباغه‌ها، نیازمند نوعی مشارکت در بودن است؛ یعنی تمرین در مشاهده اساسی‌ترین حرکات زیستی. هر بار که تنه درختان را بازرسی می‌کنم، در اطراف برکه قدم می‌زنم و رشد علف‌ها را می‌بینم، هر بار که از درخت بالا می‌روم، مراقبم که به گودال درونم فرو‌نیافتم. پرسه زدن این اطراف، همچون راه رفتن روی لبه تیغ است و هر لحظه خطر تهدیدم می‌کند. ممکن است تبدیل به رهگذری دوربین به‌دست شوم یا شاعری در خود فرو رفته و شیدا. برای دوری از این خطرات، پیگیر رویدادهای مهم برکه هستم. مثلا چه بر سر نی‌های خشک می‌آید و نی‌های جدید چطور سبز می‌شوند؟ چه بر سر برگ‌هایی می‌آید که بر زمین می‌افتند؟ پرنده‌ها در چه مواقعی و چرا داد و بیداد راه می‌‌اندازند؟ چرا بعضی روزها تعداد مگس‌ها بیشتر است؟ باد، این بازیگری نامرئی، چه نقشی در این محوطه دارد؟ به این شکل خودم را از خطر مرگ نجات می‌دهم و نه شاعر می‌شوم و نه رهگذر، بلکه خودم را از سطح زیستی یک مورچه بازسازی می‌کنم تا بتوانم پای برهنه روی خاک بایستم. بعد دوباره به صداها گوش می‌کنم، چند رهگذر نزدیک می‌شوند، سلام می‌کنیم و می‌روند. وب‌لاگ پراکسیس @PraxisMH 05#18

photo content

س

سناریوی دوم (واقع‌بینانه‌تر): همه یاد می‌گیرند دربارهٔ دین و سیاست با هم حرف نزنند. همزیستیِ سردِ مودبانه‌ای شکل می‌گیرد: همسایه‌ای به همسایه‌ای دیگر نمک می‌دهد، در مراسم دیگر خانواده‌ها شرکت می‌کنند (اما بدون خوردن غذا در صورت رعایت نکردن حلال/حرام)، و در عین حال در خانه، والدین به فرزندان می‌گویند «با بچه‌های آن‌ها بازی کن اما حرف‌هایشان را باور نکن». این نوع همزیستی، ستیزه‌جویی آشکار را از بین می‌برد، اما همدلی حقیقی ایجاد نمی‌کند. به تعبیری، خشونت جای خود را به سکوتِ مسلحانه می‌دهد. سناریوی سوم (بدبینانه اما نادر): اگر یکی از خانواده‌ها به هر دلیلی دچار بحران هویتی شود، ممکن است دیگری را «مقصرِ شکنندگیِ جهان خود» ببیند. در آن صورت، همزیستی به جای همدلی، به تقابل نرم (تحقیر، طرد اجتماعی، تهمت) منجر می‌شود. اما در شرایط فرضی ما -که هیچ عامل بیرونیِ تهدیدکننده‌ای وجود ندارد و خانه ایزوله است- این سناریو کم‌احتمال است. به گمان من، در چنین آزمایشی یک تغییر بنیادین رخ می‌دهد: قطعیت باورها، سبک‌های زیستی و اعتقادات برای همیشه نسبی می‌شوند. حتی اگر هیچ تغییر اعتقادی در هیچ خانواده‌ای رخ ندهد، آن‌ها به این باور خواهند رسید که امکانات زیستی متنوع و متکثر ممکن است. و این آگاهیِ صرف که «دیگری نیز از زیست‌جهانی منسجم و انسانی برخوردار است» حالت ستیزه‌جویانهٔ پیشینی را تضعیف می‌کند. البته هم‌چنان تضعیف ستیزه‌جویی، با افزایش همدلی یکی نیست. محتمل‌ترین پیامد، همزیستیِ مبتنی بر احترامِ شرطی و اجتناب از موضوعات حساس است یعنی «سکوت مسلحانه» که از خشونتِ یقین‌محور بسیار بهتر است. در جهانی که میلیون‌ها انسان هرگز حتی امکان رؤیای چنین همزیستی‌ای را ندارند، همین «دست‌کشیدن از خشونت آشکار» نیز یک پیروزی کوچک اما ارزشمند به شمار می‌رود. توجه: بخش‌هایی از متن درباره مشخصات خانواده‌ها و سناریوهای ممکن با هوش مصنوعی نوشته شده است. این متن را در وبلاگ پراکسیس بخوانید @PraxisMH 05#17

تکثر و همدلی پذیرش تنوع و تکثر تجارب زیست آدم‌ها و تاریخی که از سر گذرانده‌اند، برای بسیاری از افراد ممکن نیست. برای پذیرش تنوع، تکثر و گذشته زیستی افراد مختلف، نیاز است از دنیای ذهنی خودمان خارج شویم و با امکان‌های زیستی دیگر همدلی کنیم. همدلی قابلیت یا مهارتی است که تنها در سایهٔ پرورش عمومی فرد از دوران کودکی ظهور می‌کند. اگر پرورش عمومی فرد وابسته به یک داستانِ کلیِ خودمقدس‌پندار، ستیزه‌جو با دیگر داستان‌های کلی و مبتنی بر الاهیاتی توحیدیِ انحصاری باشد، توانایی همدلی او با زیست‌جهان‌های دیگر کاهش می‌یابد. به‌عکس، فردی که از کودکی در معرض داستان‌های کلی مختلف قرار گرفته و در بافتاری رشد کرده که رویکردی ستیزه‌جویانه نسبت به جوامع فرهنگی، قومی یا اعتقادی نداشته، توانایی همدلی بیشتری پیدا می‌کند. اما این قاعده، در عمل، با استثناهایی روبه‌روست که تنها در موقعیت‌های زیسته، نه در نظریه‌پردازی محض، خود را نشان می‌دهند. یک آزمایشِ ذهنی: سه خانواده در کنار دریای خزر برای روشن‌تر شدن بحث، اجازه دهید موقعیتی فرضی را تصور کنیم: سه خانوادهٔ کاملاً متفاوت در خانه‌ای کوچک رو به دریای خزر، در محیطی روستایی و دور از بقیهٔ آدم‌ها، اسکان دهیم: خانوادهٔ اول، مسلمان شیعهٔ فارسی‌زبان از طبقهٔ متوسط مشهد. پدر کارمند اداره، مادر خانه‌دار، با دو دختر و یک پسر. خانواده‌ای که نمازهای یومیه را اول وقت می‌خوانند، ماه رمضان روزه می‌گیرند. جهان‌بینی آن‌ها بر محور امامت، عدل، معاد و نوعی تکلیف‌گراییِ اخلاقی شکل گرفته است. خانوادهٔ دوم، بودایی‌هایی از اهالی تبت. پدر دست‌فروش، مادر نیز برای معیشت کار می‌کند و هر سه فرزند از کودکی کار کردن را تجربه کرده‌اند. آن‌ها به چرخهٔ تولدهای مکرر (سامسارا)، کارما و نیروانا باور دارند، اما نه به صورت کتبی و فلسفی، بلکه به شکلِ روزمره و زیست‌شده: مهربانی با هر موجود زنده، پذیرش رنج به عنوان جزئی از هستی، و تمرکز بر لحظهٔ حال. هیچ معبدی در کار نیست، فقط یک گوشه از اتاق با تصویر بودا و چند شمع. این خانواده تجربهٔ تبعید و بی‌خانمانی را در حافظهٔ زیسته دارد و از این رو، نسبت به اقتدار دولت‌ها و مرزهای ملی بدبین است. خانوادهٔ سوم، مورمون‌هایی از منطقهٔ روستایی آیداهو در آمریکا. پدر و مادر هر دو معلم مدرسهٔ محلی هستند، با چهار فرزند. ساختار خانواده در این سنت بسیار منظم و مبتنی بر «کلام خرد» (دستورالعملی تغذیه‌ای و اخلاقی شامل پرهیز از الکل، قهوه، چای و تنباکو) است. کتاب مورمون را معادل متن وحیانی می‌دانند و هر دوشنبه شب را به «شب خانواده» اختصاص می‌دهند. نکتهٔ کلیدی: این گروه در قرن نوزدهم آمریکا تجربهٔ آزار و اذیت گسترده (تبعید از میسوری و ایلینوی) را داشته است، بنابراین در داستان کلی آن‌ها یک لایهٔ «ما نیز قربانی هستیم» وجود دارد. آن‌ها به خانواده‌های مسلمان با نگاه «برادرانِ گمراه در ابراهیم» می‌نگرند و به بودایی‌ها با تحسینی محتاطانه از «صلح درونی‌شان اما در مسیر نادرست.» فرض این است که این سه خانواده، در آن خانهٔ کوچک شمالی، آزادی کامل دارند تا هر سبک و سیاق زیستی خود را اجرا کنند (البته که در ایران کنونی امکان‌پذیر نیست!) در کوتاه‌مدت، هر سه خانواده در شوکِ شناختیِ وجودِ دیگری فرو می‌روند. خانوادهٔ مشهدی برای اولین بار می‌بینند انسانی می‌تواند بدون خدا و پیامبر و امام، آرام باشد. خانوادهٔ بودایی با دیدن سخت‌گیریِ مورمون‌ها بر مواد مخدر و عادات غذایی دچار حیرت می‌شوند. مورمون‌ها نیز درمی‌یابند که نه مسلمانان «تروریست‌های بالقوه» هستند و نه بودایی‌ها «بت‌پرستانی بی‌قاعده». در این مرحله، تنش وجود دارد، اما احتمالاً از سر ترس از شکسته شدن آداب، نه از سر خصومت. همسایه‌های روستایی شمالی نیز برایشان معمایی شده‌اند: «این جماعت عجیب از کجا آمدند؟» اما ماه اول، بیشتر صرف مشاهده و عقب‌کشیدنِ محتاطانه می‌شود. در بلندمدت، سه سناریو امکانپذیر است: سناریوی اول (خوش‌بینانه): کودکان و نوجوانان خانواده‌ها به مرور به دوستان بازی تبدیل می‌شوند، زبان همدیگر را یاد می‌گیرند و ناخواسته مفاهیم یکدیگر را وارد زیست‌جهان خانواده خود می‌کنند. قطعیت باورها در همه کاهش می‌یابد، نه به معنی شکاکیت، بلکه به معنیِ «این امکان وجود دارد که دیگری نیز برای زیستنِ خوب، راهی یافته باشد». خانوادهٔ مشهدی ممکن است نماز خود را همچنان بخواند، اما وقتی پسربچهٔ بودایی به او می‌گوید «الههٔ مهربانی را در خواب دیدم»، دیگر با عصبانیت واکنش نشان نمی‌دهد. خانوادهٔ مورمون همچنان کتاب خود را مقدس می‌شمارد، اما شمع روشن کردن برای بودا را «بت‌پرستی» نمی‌خواند. @PraxisMH 05#17

۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ از کوپن روغن تا اینترنت پرو مادرم چادرش را سرش می‌کرد و دست من را می‌گرفت راه می‌افتادیم. کوچه هجرت تا آخر عامل، چند بقالی، شیشه‌فروشی و دوچرخه‌سازی داشت و البته دبستان شهید ناصر صفری. آن زمان این مسافت خیلی طولانی به‌نظرم می‌آمد. به یک مغازه شبیه انباری پر از روغن، برنج و خوراکی می‌رسیدم. فقط همین مغازه اطراف خانه ما مجوز فروش از طریق کوپن داشت. یک حلب روغن نباتی و کمی حبوبات می‌گرفتیم. مادرم کوپن‌های کاغذی را از کیفش درمی‌آورد، چندتایی می‌کند و تحویل فروشنده می‌داد. این کوپن‌ها را سرپرست هر خانواده با ارائه شناسنامه اعضا از مسجد محل دریافت می‌کرد. کوپن‌ها شبیه بلیط اتوبوس یا به قول مادرم بلیط واحد بود. خرید با کوپن برایم عجیب بود و درک نمی‌کردم چرا بعضی وقت‌ها در صف می‌ایستند و به جای پول، کوپن می‌دهند. یادم هست که یک بعد از ظهر پاییزی، چند ساعت در صف بنزین روی صندلی عقب پیکان خوابیدم. هر نیم ساعت پدرم ماشین را روشن می‌کرد و کمی به سمت پمپ بنزین ابوطالب حرکت می‌کرد. آن وقت، این انتظار برایم لذت‌بخش بود، چون قرار بود بعد از پر کردن باک بنزین به کارواش تمام اتوماتیک کنار پمپ بنزین برویم. حس عجیبی داشت. باید شیشه‌های ماشین را بالا می‌دادی و بعد به ماشین آب پاشیده می‌شد و چرتکه‌های بزرگی نزدیک می‌شدند،‌ همه جا پر از کف می‌شد و دوباره آب پاشیده می‌شد. پدرم فرمان را رها می‌کرد و همه چیز خودکار بود. ماشین از کارواش بیرون می‌آمد و کسی که نمی‌شناختم دست‌مال به دست، شیشه‌ها را خشک می‌کرد. هفته پیش رفتم سوپر محله و کارتم را دادم به حسین. شکمش جلو آمده، به شیشه‌کانتر می‌ساید. تقریبا تمام موهای بالای سرش ریخته و همیشه از من می‌پرسد «به نظرت چی می‌شه؟». اگه حوصله داشته باشم و جوابش را بدهم، بلافاصله موبایلش را درمی‌آورد و از کانال‌های خبری ناشناس، ویدیوهایی نشان می‌دهد که پیش‌بینی‌های آخرالزمانی از آینده‌ای نزدیک دارند. حسین گفت سه میلیون یارانه دارم. یک کیسه پنج کیلیویی برنج اعلای ایرانی خریدم. خوشحال بودم که حالا یارانه محدود به بعضی مغازه‌ها نیست. همانقدر که خرید با کوپن در بچگی برایم عجیب بود، حالا خرید اینترنت پرو برایم عجیب است. باید در صف انتظار باشی تا شاید پیامکی به دستت برسد با این مضمون که «مشترک گرامی، دسترسی به اینترنت پرو برای شماره شما فعال شد. با مراجعه به لینک زیر اقدام به فرآیند احراز هویت نمایید». این پیامک هنوز برای من ارسال نشده اما یکی از همکارهای دانشگاه، اینترنت پرو دارد. همیشه با یک کت و شلوار خاکستری مایل به زرد می‌بینمش که از در ورودی دانشگاه وارد می‌شود. سرش را پایین می‌ندازد اما زیر چشمی همه را می‌پاید. موقع راه رفتن پشت دست‌هایش به سمت جلو مایل است طوری که انگشترهای بزرگش دیده می‌شود. @PraxisMH 05#16

شرکت‌های دانش‌بنیان نهادها، مسئولان، خبرگزاری‌ها و سیاسیون نگران «شرکت‌های دانش‌بنیان» هستند که مبادا این شرکت‌های فناورانه متضرر شوند و روند پیشرفت علمی آنها متوقف شود. انواع مشوق‌ها و حمایت‌ها از این شرکت‌ها می‌شود تا «به تحقق راهبرد اقتصاد مقاومتی» کمک کنند و «بر تحریم‌ها غلبه کنند». در خبرگزاری‌ها صحبت از «ضرورت حمایت از شرکت‌های دانش‌بنیان در دوران بعد از جنگ» است و این شرکت‌ها «راهکارهای عبور از بحران پس از جنگ» می‌دهند. در صدا سیما «راهکار‌های حقوقی حمایت از شرکت‌های دانش‌بنیان» بررسی می‌شود و صحبت از «نقش‌آفرینی شرکت‌های دانش‌بنیان در اقتصاد کشور» است. البته در برخی منابع دیگر، بحث می‌شود که «این شرکت‌ها به محلی برای بزل و بخشش رانت تبدیل شده‌اند» و «راه‌های مقابله با رفتارهای رانت‌جویانه شرکت‌های دانش‌بنیان» ذکر می‌شود. به‌عنوان نمونه هفته گذشته با شرکت الوکام آشنا شدم که «با توجه به محدودیت‌های اینترنت در ایران طراحی و ساخته شده است». این شرکت خدماتی که قبل از قطعی اینترنت به صورت رایگان توسط گوگل‌میت ارائه می‌شد را حالا با نت ملی، کیفیت پایین‌تر و البته با دریافت هزینه به ما می‌فروشد. به نظر من مثال الوکام فقط نوک این کوه یخ است و تنها نشان از سود یک شرکت از تصمیمات سیاسی و شرایط امنیتی کشور است. مساله وحشت‌آور این است که این شرکت‌ها تا چه حد علم و تخصص خود را در خدمت سیاست‌های اقتدارگرایانه قرار می‌دهند؟ چقدر در تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری دخیل هستند؟ در چه حدی به مطالعه علمی جامعه می‌پردازند تا با جمع‌آوری اطلاعات و تحلیل داده‌ها به روش‌های سرکوب، نظارت،‌ کنترل و اقتدارگرایی کمک کنند؟ سود حاصل از این خدمات تا چه اندازه دوطرفه است؟ @PraxisMH 05#15

ادبیات اضطراری (Literature of Emergency) زیبایی‌شناسی اضطراری (Aesthetics of Emergency) در «وضعیت اضطراری» از ما انتظار می‌رو
ادبیات اضطراری (Literature of Emergency) زیباییشناسی اضطراری (Aesthetics of Emergency) در «وضعیت اضطراری» از ما انتظار می‌رود که هم شاهد زخم و فاجعه باشیم و هم در برابر آن واکنش نشان دهیم. در مواقع بحرانی، به صورت طبیعی باید واکنش نشان دهیم، اما اگر دیگر توان یا آمادگیِ واکنش نداشته باشیم چه؟ اگر آن پرتگاه و فاجعه آن‌قدر عادی شده باشد که دیگر دیده نشود چه؟ در چنین وضعیتی، خطرِ بحران بیشتر هم می‌شود؛ چون یا آن را اشتباه می‌فهمیم، یا حاضر نیستیم آن را به رسمیت بشناسیم، یا اساساً دیگر توانِ تشخیصش را نداریم. این وضعیت که انسان در نوعی تاریکی اخلاقی و ذهنی قرار می‌گیرد «کاتاتونیا» نام دارد:‌ حالتی شبیه به انجماد و فلجِ ذهنی یا جسمی که فرد توانِ واکنش و پاسخ‌گویی را از دست می‌دهد. «ادبیان اضطراری» و «زیبایی شناسی اضطراری» از دل چنین وضعیت بی‌حسی و فلج‌شده‌ای ظهور می‌کند. زخم‌های زندگی را دوباره پیش چشم ما می‌آورد تا توانِ دیدن، احساس‌کردن و خواستنِ تغییر را در ما زنده کند؟ منبع نمونه‌ها: یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ صداهایی از چرنوبیل فرانکنشتاین در بغداد رفعت العریر @PraxisMH

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ بند رخت لباس‌ها روی بندِ‌رخت آویزان بودند. از درخت انجیر تا نرده‌های ایوان، بندِ رخت حیاط را به دو قسمت کرده بود. باد تندی وزید. یکی یکی لباس‌ها کنده شدند و به گوشه‌ای افتادند. حاج خانم نمازش را تمام کرد و چادر را دور کمرش پیچید، از روی ایوان لنگ لنگان به سمت لباس‌ها رفت. پیراهن حاج‌آقا، شلوارک پسرش ناصر و بلوز خودش را از روی زمین برداشت، در تشت آب کشید، دوباره پهن کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که زیرپوش حاج آقا، دستمال آشپزخانه و جوراب ناصر روی زمین افتاد. همانطور که زیر لب ذکر می‌گفت، لباس‌ها را از توی باغچه برداشت، آب کشید و روی بند انداخت. آسمان برقی زد و صدای بلندی شبیه بمب به گوش رسید. حاج خانم به آسمان نگاهی کرد و زیر لب دعا خواند. باد شدیدی برخاست و لباس زیر حاج خانم را از روی بند کند، در هوا تابی داد و پرت کرد آنطرف دیوار سمت خانه آقای شفیعی که در جوانی خواستگار حاج خانم بود. بعد شلوارک ناصر پرت شد پشت در حیاط، بیژامه راه‌راه حاج آقا هم افتاد کنار راه‌پله زیر‌زمین، رو‌بالشی سفید هم افتاد جلوی در مستراح حیاط. باران تندی شروع شد. حاج خانم فریاد کشید و کمک خواست. حاج آقا تسبیح به دست در چهارچوب درِ ایوان ظاهر شد. دم‌پایی به پا کرد و به راه افتاد اما پایش سُر خورد و با کمر روی پله‌ها افتاد. سرش به هر پله می‌خورد تَق تَق صدا می‌کرد تا اینکه روی موزائیک‌های حیاط دراز شد. چشمانش به شاخه درخت انجیر دوخته شد. حاج خانم فریاد ‌کشید و ناصر را صدا کرد که در اتاقش با صدای بلند موسیقی گوش می‌کرد. آقای شفیعی از روی دیوار سرش را بالا آورد. تماشا کرد و سرش را تکان داد. دوباره باد زوزه‌کشید، بندِ رخت از سمت نرده‌های ایوان کنده شد و همه لباس‌ها روی زمین ریختند. شورت خیس حاج آقا در هوا تابی خورد و افتاد روی صورتش. @PraxisMH

۲۹ فروردین ۱۴۰۵ آخرین پیامش، دو ماه پیش، در تلگرام: «فکر کنم بزودی اینترنت قطع بشه» دیگر پیامی نداد. تلفن خاموش. میز بی‌صاحب در محل کار. آپارتمان تخلیه‌شده. همسایه‌ها گفتند که مادرش گریه می‌کرد و می‌گفت من کسی به این نام نمی‌شناسم، پدرش گوشه‌ای ساکت، خیره به در نشسته بود. یک عده آمدند، وسایل خانه را بسته‌بندی کردند، با پدر و مادرش رفتند. بعد مدتی، حس کردم نبودنش عادی شده. شروع کردم به نوشتن. هر روز در تلگرام برایش می‌نویسم; از بوته گل‌های زرد همسایه که روی دیوار قد کشیده‌اند، اینکه سیامک چقدر لاغر شده، پوریا عصبانی و دلخور است و از آقای شفیعی که نگران باغ بی‌صاحب است. آخرین بار پشت پنجره آمد و خندید. نور خورشید تو چشمش می‌زد. دستش را سایه‌بان کرد. @PraxisMH

۲۴ فروردین ۱۴۰۵ تی‌شرت زرد تنش کرده بود و شلوارک طوسی. با سیگارش به درخت‌های باغ اشاره کرد و گفت: «دو هفته‌ی گذشته شاهد بودم چطور جوانه زدن و رشد کردن». لاغر شده بود و عصبانی حرف می‌زد: «باید بزنه زیرساخت‌ها رو نابود کنه، این‌طوری نمیشه، من می‌گم باید بزنه». هوا که تاریک شد با سیامک رفتیم پشت بنای اصلی; حیاط خلوتی پر از وسایل مورد نیاز باغ و درخت‌های خشکیده تلنبار شده. گفت: «باید بگم یک نفر بیاد با اره برقی این چوب‌ها رو ببُره و مرتب کنه». به‌زحمت از بین وسایل و شاخه‌های‌درهم، کمی چوب برای آتش برداشتیم. تا نیمه‌‌شب کنار یک اجاق آجری نشستیم و بطری عرق را تمام کردیم. فردا صبح که بیدار شدیم، با عجله ظرف‌ها را شستیم و همه‌‌جا را مرتب کردیم. موقع رفتن، سیامک شیر آبِ چاه را باز کرد. آب با فشار از یک شلنگ قطور و بلند خارج شد. تمام محوطه را با فشار آب شست. خرده‌سنگ ‌و چوب و زغال با جریان آب ریختند به باغچه. چهار هفته بعد، آتش‌بس شده بود اما هنوز اینترنت قطع بود و نمی‌شد کار کرد. پس سوار دوچرخه شدم به سمت برکه. وقتی رسیدم، دیدم چند کوهنورد نشسته بودند جایی که من همیشه خلوت می‌کنم. به راهم ادامه دادم. به‌‌ خاطرم آمد که هفته پیش رهگذری، آدرس یک باغ داده بود: به جاده خاکی رسیدی می‌پیچی به چپ، از کنار درخت‌های خشکیده که تلنبار شده رد می‌شی، تو دل یک دره. نیم ساعت بعد رسیدم. یک باغ در دامنه کوه، کنار جاده خاکی. پر بود از لاله‌های قرمز، درخت‌های پرشکوفه و چمن‌های سبز. از لا‌به‌لای درخت‌ها قدم زدم و از خرابه‌های یک خانه سنگ‌چین گذشتم. از پشت یک درخت بزرگ، صدای آب شنیدم. از یک بلندی بالا رفتم و به محوطه‌ای صاف کنار یک چشمه رسیدم که از آب‌راه تنگی میان کوه‌ها می‌آمد و به استخری می‌ریخت. یک گوشه استخر، درخت بزرگی بود با چند تخته سنگ صاف برای نشستن و یک اجاق سنگی. کمی چوب جمع کردم و یک آتش درست کردم، بعد گردو از کیفم درآوردم کبابی کردم. مشغول صبحانه بودم که مردی حدود ۶۵ ساله‌از راه رسید. یک عصای چوبی بلند داشت که سرش یک میله تیز گذاشته بود، کوله‌پشتی که خودش دوخته بود و کفش‌های لاستیکی ساده. رفت سراغ چشمه و چند بطری را از آب پر کرد. سر حرف که باز شد فهمیدم اسمش آقای شفیعی است، معلم بازنشسته که هفته‌ای یکی دو بار به اینجا می‌آید. برای دل خودش به این باغ رسیدگی می‌کند و البته اصرار داشت در مورد محل باغ به کسی چیزی نگویم. می‌گفت: «اینجا شلوغ می‌شه و طبیعتش بهم می‌خوره». موقع رفتن، با آقای شفیعی دست دادم و گفتم: «به کسی در مورد اینجا نمی‌گم». @PraxisMH

photo content

۲۳ فروردین ۱۴۰۵ قطعی اینترنتِ آزاد، من را به رَسانه‌های ایرانی همچون فارس‌نیوز، ایسنا و خبرگذاری مهر مجبور کرد. خلاصه‌ای برای شما تهیه کردم از ۴۵ روز پرسه‌گردی در رَسانه‌های دولتی: اعماق راهبردی طوری استراتژیک شده است که بیان قاصر است از این همه ایستادگی. چنان پیروزی خفه‌مان کرده است که تمام رَسانه‌های دنیا در اشتباهات محاسباتیشان سر در گم مانده‌اند. بازتاب پیروزی‌هایمان حماسه شکوه و ایثار را در سوگواریمان به نمایش گذاشته است تا استکبار جهانی مقتدرانه متحمل شکست شود. در برهه حساس کنونی که شکوه جاویدان وطن، دلاور مردان گم‌نام را این‌گونه رَشادت‌ها بخشیده است، باید بصیرت را در حد اعلا به امت بزرگ اعطا کرد. این تصویر عظیم از رَسا که رجز‌خوانی می‌شود را باید انتقام سخت از همه قلدری‌ها دانست. به یاری خدا در همه زمینه‌ها قطار پیشرفت به شکلی بی‌سابقه به سوی قله‌ها در حرکت خلل‌ناپذیر است. قیمت فعلی بنزین درخت تنومندی است که با پیروزیِ قطعی میوه خواهد داد و همه ابرقدرت‌های جهان را فروپاشی خواهد کرد، به همت این سرزمین. آنها قربانی جنایت‌کارانی شدند که روضه حق علیه باطل وعده داده است. طرح هوشمندانه ترافیک باعث سرریز شدن ۴ سد در کردستان و تولد یک دختر بچه پای لانچر شده است. قمارِ محاصره دریایی، در صورت حضور مردم در میدان، یک سیگنال مهم به بازار گاز داده است که به زودی سفیر اسپانیا را در آغوش ملت خواهد انداخت. هر اثرِ رَسانه‌ای، یک موشک نقطه‌زن است که ضربات ایران به آمریکا را در سامانه سابتا با رکوردی تاریخی در زمینه اینترنتِ ملی ثبت کرده است. @PraxisMH

۲۲ فروردین ۱۴۰۵ از ابتدای جنگ تا به امروز شاهد دو پدیده بودم که یکی برایم کاملاً جدید بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم از بین رفتن یک «وضعیت بد» برای عده‌ای اضطراب‌آور باشد. به عبارت دیگر، دیدم که برخی از دوستان و آشنایان به وضعیت نامطلوب پیشین خو گرفته بودند و حالا که آن شرایط از بین رفته، دچار نوعی دلهره شده‌اند. نکته‌ای که برایم تازه بود این است که از بین رفتن وضعیت بد، لزوماً به معنای شادمانی نیست؛ چون برای بعضی‌ها «بدِ قابل پیش‌بینی» امن‌تر از «نامعلومِ بالقوه بهتر» به نظر می‌رسد. پدیده بعدی که مدت‌هاست با آن مواجه‌ام، همان نگاه «حالا با همین شرایط یک کاریش بکنیم» است. با قطع اینترنت، بسیاری از اساتید خیلی سریع گروه‌های درسی تلگرام را به پلتفرم‌های داخلی منتقل کردند و شرایط را طوری پیش بردند که انگار با «اینترنت ملی» هم می‌شود آموزش و پژوهش را ادامه داد. این رفتار را می‌توان نوعی «همنوایی» یا حتی «اطاعت مازاد» دانست؛ وضعیتی که در آن افراد برای جا نماندن یا طرد نشدن، خودشان را با شرایط جدید—هرچقدر هم نامعقول—تطبیق می‌دهند. بارها در ساختار اداری دانشگاه دیده‌ام که همکاران، انواع سیاست‌های کنترلی و نظارتی را بدون کمترین مقاومت جدی می‌پذیرند. در سال‌های اخیر، نمونه‌های زیادی دیده و ثبت کرده‌ام که نشان می‌دهد افراد به‌تدریج آنچه را که به آن‌ها تحمیل شده، «منطقی» یا «ضروری» جلوه می‌دهند تا از تنش روانی خودشان کم کنند. این مسئله را در حوزه هنر هم می‌شود دید؛ جایی که بعضی هنرمندان، محدودیت‌هایی را که سال‌ها به آن‌ها تحمیل شده، درونی کرده‌اند و حالا آن‌ها را بخشی از هویت هنری خودشان می‌دانند. @PraxisMH

پراکسیس - Telegram 频道 @praxismh 的统计与分析