Miladfallah.ir
Відкрити в Telegram
لینک سایت (توضیحات، سرفصلها و ثبتنام دورهها) https://miladfallah.com صفحه اصلی اینستاگرام: https://instagram.com/miladfallah.ir پاسخ به سوالات و پشتیبانی در تلگرام: @miladfallah_info
Показати більше8 714
Підписники
+1324 години
+1337 днів
+52130 днів
Архів дописів
8 711
ثبتنام دوره جدید با عنوان "ادب حضور" دوشنبه ۳۰ شهریور ساعت ۱۹
این دوره به صورت حضوری برای دوستان ساکن تهران
و به صورت آفلاین برای عزیزان ساکن شهرستان و هموطنان خارج از کشور
(به شکل دسترسی به فایل صوتی جلسات) برگزار میشه
شامل ۳۰ ساعت آموزش
( ۱۰ جلسه ۳ ساعته)
مدرس: میلاد فلاح
زمان جلسات حضوری: پنجشنبهها ۱۶ الی ۱۹
مکان جلسات: حوالی میدان انقلاب تهران
تاریخ شروع: پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
زمان دسترسی به فایل صوتی جلسات:
یکشنبه هر هفته ساعت ۲۰
اطلاعات کامل دوره و سرفصلها رو میتونید از طریق سایت مطالعه کنید
https://miladfallah.com/
8 711
پاسخ به ایوب - کارل گوستاو یونگ
این کتاب همچنان به عنوان گسترده ترین تشریح و تفسیر یونگ از متون کتاب مقدس در نظر گرفته می شود. یونگ در این اثر به داستان مردی می پردازد که خدا را به چالش کشید؛ مردی که جهنم را بر روی زمین تجربه کرد اما همچنان از ایمان خود دست نکشید. سفر ایوب، شباهت های زیادی با تجارب خود یونگ دارد چرا که این روانکاو برجسته ی سوییسی نیز، به ژرفای ناخودآگاه خود سفر می کرد و با وجوه مختلف و فرونشانده ی روح خود مواجه می شد. یونگ با ارتباط برقرار کردن میان مسائل ماورایی و مفاهیم ناخودآگاه، کتاب پاسخ به ایوب را نه به عنوان یک متخصص کتاب مقدس بلکه به عنوان پزشکی می نویسد که به گفته ی خودش، شانس این را داشته تا اعماق زندگی ذهنی بسیاری از افراد را ببنید.
@ocbooks
8 711
📒انسان و سمبل هایش
👤کارل گوستاو یونگ
انسان و سمبولهایش نام کتابی فلسفی از کارل گوستاو یونگ میباشد که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاست. یونگ در این کتاب به نقش فرهنگ و اساطیر هر ملت در شخصیت افراد تشکیلدهندهٔ آن جامعه میپردازد و مفهوم کهنالگو را مطرح میکند. پس از مرگش این کتاب در سال ۱۹۶۴ به چاپ رسید. این کتاب را نخستین بار ابوطالب صارمی به زبان فارسی ترجمه کرده و انتشارات امیرکبیر منتشر کرده است.
امروز، ۲۶ ژوئیه، سالروزِ تولد کارل گوستاو یونگ
@honartohi
8 711
پادشاه در حالی که خشم تمام وجودش رو فرا گرفته بود چند دقیقهای به فکر فرو رفت و بعد به یکباره گفت: به تو خواهم گفت...
و بعد به همراه ملکه و هزار سوار جنگی تا دتدان مسلح ره سمت قصر برگشت. وقتی به قصر رسید فریاد زد...
این قصه ای بود که پدرم بارها و بارها برام تعریف کرده بود. و اونقدر هر بار برام جذاب بود که یادم میاد چقدر از پدرم میخواستم که این قصه رو برام تعریف کنه.
هر بار وقتی پیر مرد با بیاعتنایی به پادشاه میگفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم من قاه قاه میخندیدم طوری که خنده ام قطع نمیشد.
پدرم هر بار این قصه رو به شکل و شمایل متفاوتی تعریف میکرد. هر بار فکرهایی که به ذهن پادشاه میرسید با بار قبل فرق میکرد.
و چیزی که از همه عجیب تره اینه که من هیچوقت پایان این داستان رو نشنیدم. چون همیشه در میانهی داستان خوابم میبرد.
بعدها فهمیدم که اصلا این داستان پایانی نداره چون احتمالا حماقتهای این پادشاه پایانی نداره. بزرگتر که شدم توی دانشگاه وقتی واحد سبکهای ادبی رو میگذروندم به ویژگیهای ابزوردیسم که رسیدم داستانهای پدرم رو به یاد میاوردم. چقدر تمام اون ویژگیها رو داشت. یه طنز تلخ که گاهی تو رو به قاهقاه میندازه. مثل وقتی که بکت از زبون استراگون میگه: "اگه خنده ممنوع نبود از دستت خندهم میگرفت." و تکرار... و مدام تکرار... در حالی که یک چیزهای بی اهمیتی تغییر میکنه اما چیزی که مهمه همچنان تکرار میشه. مثل تکراری که سیزیف تحمل میکنه. مثل تکراری که ولادیمیر و استراگون با لاکی تحمل میکنن و مثل تکرار کرگدن شدن اهالی شهر یونسکو.
8 711
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
روزی روزگاری یه پادشاه مغروری بود که سالها با اقتدار بر قلمرو پادشاهی و مردمش فرمانروایی میکرد. همه از سر ترس بهش احترام میذاشتن و از دستوراتش اطاعت میکردن.
یک روز پادشاه تصمیم گرفت برای شکار از قصر بیرون بره و یه گردشی تو قلمرو پادشاهیش بکنه. برای همین لباس های شکار اعیونیشو تن کرد و مثل همیشه بادی به غبغب انداخت و به راه افتاد. رفت و رفت تا به یه رودخونه بزرگ وسط جنگل رسید. با دیدن آب زلال هوس کرد یه آبی به تن بزنه برای همین خواست لباسهای شکار اعیونیشو از تنش در بیاره که یکباره دید یه پیر مرد یه لاقبای ژنده پوش فقیری کنار رودخونه دراز کشیده و یه کلاهی هم روسرش گذاشته و بدون اینکه هیچ توجهی به پادشاه کنه مشغول ماهیگیریه.
پادشاه خیلی بهش برخورد. مثل همیشه یه بادی به غبغبش انداخت و با غرور فریاد زد: آهای داری چیکار میکنی؟
پیرمرد که داشت از آرامش جنگل و صدای آب لذت میبرد و این فریاد بیموقع باعث رنجشش شده بود بدون اینکه حتی کلاه رو از صورتش برداره گفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم!
پادشاه خیلی بهش برخورد. تا چند دقیقه از این برخورد ماهیگیر شوکه بود و با عصبانیت قدم میزد و فکر میکرد. یکباره به خودش اومد و گفت: به تو خواهم گفت...
و راهی قصر شد.
به قصر که رسید رفت و تاج پادشاهیشو برداشت و روی سرش گذاشت. به وزیر گفت: زود اسب مرا زین کنید با ده نفر از بهترین سربازانمان به شکار میرویم.
وزیر که تا به حال پادشاه رو اینقدر خشمگین ندیده بود به سرعت اسب و سربازان رو آماده کرد. خیلی زود پادشاه سوار بر اسب به همراه وزیر و ده سرباز سمت جنگل به راه افتادن. پادشاه که میدونست پیرمرد ماهیگیر کجاست یکراست همه رو بالای سر پیرمرد برد. فریاد زد همینجا اتراق میکنیم. اما پیر مرد با وجود همه سر و صداها حتی کلاه از سر برنداشت مشغول لذت بردن از صدای پرندگان و رودخانه و ماهیگیری بود. پادشاه که از این برخورد پیرمرد دوباره شوکه شده بود فریاد زد: آهای با تو ام... داری چیکار میکنی؟
پیرمرد با بیمیلی روشو برگردوند کمی کلاهش رو پایین داد تا ببینه این انسان بیملاحظهای که آرامشش رو به هم زده کیه. وقتی پادشاه رو با وزیر و ده سرباز دید دوباره با بی میلی گفت: مگه کوری؟ دارم ماهی میگیرم!
وزیر و سربازها با اینکه نمیتونستن جلوی خنده شون رو بگیرن اما به هر زوری بود خودشونو کنترل میکردن و پادشاه اینو میفهمید.
انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود. با خودش فکر کرد چقدر براش بده که یه پیر مرد یه لاقبا جلوی وزیر و سربازها اینطور باهاش حرف زده!
با خودش گفت باید کاری کنم و الا از فردا هیچکس از من حساب نخواهد برد.
به وزیر گفت این پیر مرد را بگیرید و سر از تنش جدا کنید تا درس عبرت شود.
وزیر گفت: اعلی حضرت این کار قوام پادشاهی شما رو به خطر میاندازه. مردم خواهند گفت پادشاه پیرمرد ماهیگیر ژنده پوشی را بیگناه کشته است. اعلی حضرت بهتر است فکری دیگر بکنیم.
پادشاه که مشورت وزیر رو سنجیده دید چند دقیقهای از سر خشم راه رفت و فکر کرد و بعد به یکباره گفت: به تو خواهم گفت!
سوار بر اسب شد و با وزیر و ده سرباز به سمت قصر برگشت. به محض اینکه به قصر رسیدند پادشاه فریاد زد به ملکه بگویید آماده شوند. با هزار سوار جنگی تا دندان مسلح به شکار میرویم. چیزی نگذشت که ملکه با سپاهی بزرگ از هزار سوار جنگی مسلح به سوی جنگل راه افتادند. صدای سم اسبها تمام جنگل را به لرزه میانداخت. در راه ملکه از پادشاه پرسید. با هزار سوار مسلح به شکار چه میرویم؟ آیا خطری ما را تهدید میکند؟
پادشاه گفت دیگر نه!
رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند. پیر مرد همچنان همانجا دراز کشیده بود و مشغول لذت بردن و ماهیگیری بود و انگار هیچ از این همه سر و صدا و لرزهای که به جان جنگل افتاده بود نشده بود. پادشاه با دیدن این وضع همهی خشمش رو تو گلوش جمع کرد و فریاد زد: آهای پیر مرد یه لا قبا با تو ام... داری چیکار میکنی؟
پیر مرد دوباره با بیمیلی هر چه تمامتر سرش رو برگردوند. کلاهش رو کمی پایین داد و پادشاه رو با ملکه و هزار سوار جنگی دید.
و گفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم!
پادشاه دیگه به مرز جنون رسید. انگار تمام سپاه و حتی ملکه داشتن توی دلشون بهش میخندیدن اما از ترس جرات نمیکردن حتی لبخندی بزنن.
پادشاه با عصبانیت خنجرش را کشید و خواست پیاده شود و پیر مرد را بکشد اما ملکه دست او را گرفت و گفت: این فقط یک پیرمرد ژندهپوش ماهی گیر است تو که نمیخواهی به او آسیب بزنی؟ پادشاه کمی فکر کرد و دید این فکری است است که احتمالا در این لحظه تمام این هزار سوار جنگجوی من در سر دارند. او فقط یک پیر مرد ماهیگیر ژنده پوش است. باید فکر دیگری کرد.
8 711
پادشاه در حالی که خشم تمام وجودش رو فرا گرفته بود چند دقیقهای به فکر فرو رفت و بعد به یکباره گفت: به تو خواهم گفت...
و بعد به همراه ملکه و هزار سوار جنگی تا دتدان مسلح ره سمت قصر برگشت. وقتی به قصر رسید فریاد زد...
این قصه ای بود که پدرم بارها و بارها برام تعریف کرده بود. و اونقدر هر بار برام جذاب بود که یادم میاد چقدر از پدرم میخواستم که این قصه رو برام تعریف کنه.
هر بار وقتی پیر مرد با بیاعتنایی به پادشاه میگفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم من قاه قاه میخندیدم طوری که خنده ام قطع نمیشد.
پدرم هر بار این قصه رو به شکل و شمایل متفاوتی تعریف میکرد. هر بار فکرهایی که به ذهن پادشاه میرسید با بار قبل فرق میکرد.
و چیزی که از همه عجیب تره اینه که من هیچوقت پایان این داستان رو نشنیدم. چون همیشه در میانهی داستان خوابم میبرد.
بعدها فهمیدم که اصلا این داستان پایانی نداره چون احتمالا حماقتهای این پادشاه پایانی نداره. بزرگتر که شدم توی دانشگاه وقتی واحد سبکهای ادبی رو میگذروندم به ویژگیهای ابزوردیسم که رسیدم داستانهای پدرم رو به یاد میاوردم. چقدر تمام اون ویژگیها رو داشت. یه طنز تلخ که گاهی تو رو به قاهقاه میندازه. مثل وقتی که بکت از زبون استراگون میگه: "اگه خنده ممنوع نبود از دستت خندهم میگرفت." و تکرار... و مدام تکرار... در حالی که یک چیزهای بی اهمیتی تغییر میکنه اما چیزی که مهمه همچنان تکرار میشه. مثل تکراری که سیزیف تحمل میکنه. مثل تکراری که ولادیمیر و استراگون با لاکی تحمل میکنن و مثل تکرار کرگدن شدن اهالی شهر یونسکو.
8 711
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
روزی روزگاری یه پادشاه مغروری بود که سالها با اقتدار بر قلمرو پادشاهی و مردمش فرمانروایی میکرد. همه از سر ترس بهش احترام میذاشتن و از دستوراتش اطاعت میکردن.
یک روز پادشاه تصمیم گرفت برای شکار از قصر بیرون بره و یه گردشی تو قلمرو پادشاهیش بکنه. برای همین لباس های شکار اعیونیشو تن کرد و مثل همیشه بادی به غبغب انداخت و به راه افتاد. رفت و رفت تا به یه رودخونه بزرگ وسط جنگل رسید. با دیدن آب زلال هوس کرد یه آبی به تن بزنه برای همین خواست لباسهای شکار اعیونیشو از تنش در بیاره که یکباره دید یه پیر مرد یه لاقبای ژنده پوش فقیری کنار رودخونه دراز کشیده و یه کلاهی هم روسرش گذاشته و بدون اینکه هیچ توجهی به پادشاه کنه مشغول ماهیگیریه.
پادشاه خیلی بهش برخورد. مثل همیشه یه بادی به غبغبش انداخت و با غرور فریاد زد: آهای داری چیکار میکنی؟
پیرمرد که داشت از آرامش جنگل و صدای آب لذت میبرد و این فریاد بیموقع باعث رنجشش شده بود بدون اینکه حتی کلاه رو از صورتش برداره گفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم!
پادشاه خیلی بهش برخورد. تا چند دقیقه از این برخورد ماهیگیر شوکه بود و با عصبانیت قدم میزد و فکر میکرد. یکباره به خودش اومد و گفت: به تو خواهم گفت...
و راهی قصر شد.
به قصر که رسید رفت و تاج پادشاهیشو برداشت و روی سرش گذاشت. به وزیر گفت: زود اسب مرا زین کنید با ده نفر از بهترین سربازانمان به شکار میرویم.
وزیر که تا به حال پادشاه رو اینقدر خشمگین ندیده بود به سرعت اسب و سربازان رو آماده کرد. خیلی زود پادشاه سوار بر اسب به همراه وزیر و ده سرباز سمت جنگل به راه افتادن. پادشاه که میدونست پیرمرد ماهیگیر کجاست یکراست همه رو بالای سر پیرمرد برد. فریاد زد همینجا اتراق میکنیم. اما پیر مرد با وجود همه سر و صداها حتی کلاه از سر برنداشت مشغول لذت بردن از صدای پرندگان و رودخانه و ماهیگیری بود. پادشاه که از این برخورد پیرمرد دوباره شوکه شده بود فریاد زد: آهای با تو ام... داری چیکار میکنی؟
پیرمرد با بیمیلی روشو برگردوند کمی کلاهش رو پایین داد تا ببینه این انسان بیملاحظهای که آرامشش رو به هم زده کیه. وقتی پادشاه رو با وزیر و ده سرباز دید دوباره با بی میلی گفت: مگه کوری؟ دارم ماهی میگیرم!
وزیر و سربازها با اینکه نمیتونستن جلوی خنده شون رو بگیرن اما به هر زوری بود خودشونو کنترل میکردن و پادشاه اینو میفهمید.
انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود. با خودش فکر کرد چقدر براش بده که یه پیر مرد یه لاقبا جلوی وزیر و سربازها اینطور باهاش حرف زده!
با خودش گفت باید کاری کنم و الا از فردا هیچکس از من حساب نخواهد برد.
به وزیر گفت این پیر مرد را بگیرید و سر از تنش جدا کنید تا درس عبرت شود.
وزیر گفت: اعلی حضرت این کار قوام پادشاهی شما رو به خطر میاندازه. مردم خواهند گفت پادشاه پیرمرد ماهیگیر ژنده پوشی را بیگناه کشته است. اعلی حضرت بهتر است فکری دیگر بکنیم.
پادشاه که مشورت وزیر رو سنجیده دید چند دقیقهای از سر خشم راه رفت و فکر کرد و بعد به یکباره گفت: به تو خواهم گفت!
سوار بر اسب شد و با وزیر و ده سرباز به سمت قصر برگشت. به محض اینکه به قصر رسیدند پادشاه فریاد زد به ملکه بگویید آماده شوند. با هزار سوار جنگی تا دندان مسلح به شکار میرویم. چیزی نگذشت که ملکه با سپاهی بزرگ از هزار سوار جنگی مسلح به سوی جنگل راه افتادند. صدای سم اسبها تمام جنگل را به لرزه میانداخت. در راه ملکه از پادشاه پرسید. با هزار سوار مسلح به شکار چه میرویم؟ آیا خطری ما را تهدید میکند؟
پادشاه گفت دیگر نه!
رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند. پیر مرد همچنان همانجا دراز کشیده بود و مشغول لذت بردن و ماهیگیری بود و انگار هیچ از این همه سر و صدا و لرزهای که به جان جنگل افتاده بود نشده بود. پادشاه با دیدن این وضع همهی خشمش رو تو گلوش جمع کرد و فریاد زد: آهای پیر مرد یه لا قبا با تو ام... داری چیکار میکنی؟
پیر مرد دوباره با بیمیلی هر چه تمامتر سرش رو برگردوند. کلاهش رو کمی پایین داد و پادشاه رو با ملکه و هزار سوار جنگی دید.
و گفت: مگه کوری دارم ماهی میگیرم!
پادشاه دیگه به مرز جنون رسید. انگار تمام سپاه و حتی ملکه داشتن توی دلشون بهش میخندیدن اما از ترس جرات نمیکردن حتی لبخندی بزنن.
پادشاه با عصبانیت خنجرش را کشید و خواست پیاده شود و پیر مرد را بکشد اما ملکه دست او را گرفت و گفت: این فقط یک پیرمرد ژندهپوش ماهی گیر است تو که نمیخواهی به او آسیب بزنی؟ پادشاه کمی فکر کرد و دید این فکری است است که احتمالا در این لحظه تمام این هزار سوار جنگجوی من در سر دارند. او فقط یک پیر مرد ماهیگیر ژنده پوش است. باید فکر دیگری کرد.
8 711
در کودکی ما همهی اطلاعات و دیتاهامون رو از والدینمون میگیریم. ما مجبوریم که بپذیریم. والد به ما میگه: به اتو دست نزن! یا به چرخ گوشت نزدیک نشو! و ما هم دیدیم که هر چیزی که والد به ما میگه درسته... چون مثالهایی رو میبینیم و میشنویم که کسانی که به این حرفها گوش نمیدن چه بلاهایی سرشون میاد؛ و ما این الگو رو در کودکی در درون خودمون شکل میدیم که هر چیزی که پدر من میگه یا مادر من میگه درسته! چون جهانمون محدوده... فقط یه خونهست و دو تا والد... و میبینیم که هر چی هم که میگن اغلب درسته! ما این رو اینهمانی میکنیم از همون اول... نتیجه میگیریم که هر چیزی که پدر من یا مادر من میگه درسته! ولی مشکل از اونجا شروع میشه که نه الزاما! هر چیزی که هر پدر و مادری میگن الزاما درست نیست... ولی معصوم این رویه رو ادامه میده...
با توجه به اینکه ما باورهامون رو زندگی میکنیم... در چنین وضعیتی اگر والد از طریق تحقیر و سرزنش باورهای منفی رو در ناخودآگاه ما نسبت به خودمون بکاره... ناخودآگاه ما اون صفتها و خصلتهای منفی رو به عنوان هویت واقعی ما میپذیره! و این میتونه سرآغاز فجایع بزرگی در زندگی ما بشه.
8 711
📒انسان و سمبل هایش
👤کارل گوستاو یونگ
انسان و سمبولهایش نام کتابی فلسفی از کارل گوستاو یونگ میباشد که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاست. یونگ در این کتاب به نقش فرهنگ و اساطیر هر ملت در شخصیت افراد تشکیلدهندهٔ آن جامعه میپردازد و مفهوم کهنالگو را مطرح میکند. پس از مرگش این کتاب در سال ۱۹۶۴ به چاپ رسید. این کتاب را نخستین بار ابوطالب صارمی به زبان فارسی ترجمه کرده و انتشارات امیرکبیر منتشر کرده است.
امروز، ۲۶ ژوئیه، سالروزِ تولد کارل گوستاو یونگ
@honartohi
8 711
ابن عربی معتقد بود رابطهی ما با خداوند مثل رابطهی مردمک چشم با چشم میمونه... که چشم از طریق نردمکش میبینه...
به این معنا خداوند از طریق ما حیات و عشق رو تجربه میکنه
در حالی که ما موجودی جدا از او نیستیم:
...
موج از دریا خیزد
و با وی آمیزد
و در وی گریزد
و از وی ناگزیر است
8 711
کتاب گاه ناچیزی مرگ؛ رمانی درباره زندگانی محی الدین ابن عربی
نویسنده:محمدحسن علوان
مترجم:امیرحسین الهیاری
8 711
از راههای دیگر صدای چکمههای یاَس میآید
ایثار...
ایثار...
این تنها راه نرفته است...
8 711
این جمله تکان دهنده از رام داس هست که: اگر فکر میکنی به آگاهی رسیدی یک هفته با خانوادهت زندگی کن!
رام داس با نام واقعی ریچارد آلپرت استاد روانشناسی دانشگاه هاروارد بود که بعد از تجربهی معنویای که داشت در هند با نام رام داس بیشتر به عنوان یک معلم معنوی شناخته شد.
این جمله رام داس بیانگر عمیقترین کمپلکسهای به جا مانده از مادر و پدر به عنوان زمین اصلی رشد ناخودآگاهه که هیچ گریزی ازش نیست.
معیاری که رام داس برای تجربهی واقعی آگاهی معرفی میکنه در واقع موفقیت در شفای زخمهای به جا مانده از مادر و پدر بر تن ناخودآگاه انسانیه ، طوری که معتقده در غیر این صورت دعوی آگاهی چیزی فقط در اندازهی یک ادعای بیاساس باقی خواهد ماند.
از نظر رام داس شفای رابطه با والد پیشفرض و پیشنیاز آگاهی تلقی میشه؛ چون در غیر این صورت فرد همهی حقایق رو از پشت عینک زخمها و ترسهاش تماشا میکنه که تصویر معوجی از حقیقته
...
تصاویر از فیلم عزیز سونات پاییزی ساخته اینگمار برگمان و درخت زندگی ساخته ترنس مالیک
وویس شامل بخشی از دوره ۱۲ منزل سفر قهرمانی یونگ
با موضوع کمپلکس مادر | کمپلکس پدر
