آنـتــی بـیــوتـروریـســم
Відкрити в Telegram
بیوتروریسم جنگ زیستی،میکروبی هدفمند ازعوامل بیولوژیک،از باکتریها.. کشتن یا ناتوان کردن انسانها،جانوران گیاهان است در جنگافزار زیستی استفاده میشود دستکاری ژنتیکی،میزان کشندگی یا ناتوانسازی ودرمان را سخت تر غیر https://telegram.me/bioteroris
Показати більше1 870
Підписники
+324 години
+37 днів
+230 день
Архів дописів
Repost from پایـگاه اسـتراتژیک
فیلم سیمان ریختن در قلب راکتور هستهای اراک
# مرگ بر خائن وطن فروش
@Esteratjic @steratji
Repost from شیـاطیـن جـن انـس در زمیـن
فکت: عراقچی هربار گفته به توافق نزدیکیم، فرداش جنگ شده 😐
عراقچی ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ : خیلی به توافق نزدیکیم. شبش اسرائیل حمله کرد و جنگ ۱۲ روزه شروع شد. عراقچی ۸ اسفند ۱۴۰۴ : خیلی به توافق نزدیکیم. فرداش حمله کردن به بیت رهبری و جنگ ۴۰ روزه شروع شد. عراقچی ۲۲ خرداد ۱۴۰۵: خیلی به توافق نزدیکم. فردا... نکته عجیب اینه که امشب دقیقا سالگرد شروع جنگ ۱۲ روزه ست.
🔥@shaitinjen🔥
مذاکرهای که در آن نظم جهانی آمریکایی هنوز حاکم است و شما به عنوان بازیگر آن نظم جهانی کار را پیش ببرید، دستاورد کافی برای این مقاومت جانانه مردم نیست
حجتالاسلام مجتبی عرب، استاد دانشگاه و حوزه:
🔹محتوای شروط رهبری در مذاکرات باید عملی بشود که بتوانیم به دستاورد واقعی برسیم. اگر نتوانیم این معادلهی نظم جهانی را تغییر بدهیم یعنی با هزینه بسیار زیاد یک دستاورد ۱۰۰ واحدی را به ۱۰ واحدی تبدیل کردهایم.
@EnqelabStreetTV
۷ سال قبل گفتیم که ابرها را برای به وجود آمدن خشکسالی در ایران عقیم کردهاند
دکتر اصغر ابراهیمی اصل، کارشناس اقتصادی:
🔹کشورهای منطقه اجازه دادند آمریکا در کشور آنها پایگاه داشته باشد و در آن پایگاه رادارهایی نصب بشود که ابرها را برای خشکسالی در ایران عقیم کند.
🔹اولین کاری که نیروی مسلح ما انجام داد زدن رادار ۱/۵ میلیون دلاری آمریکا که باعث عقیم سازی ابرهایی که به سمت ایران میآمدند بود.
@EnqelabStreetTV
Repost from شیـاطیـن جـن انـس در زمیـن
🔴 عراقچی: تنها راه تعیین تکلیف مواد غنی شدهی سطح بالا، رقیق سازی در داخل کشور است !!!!
مگه رهبری امر نکردند که حق مذاکره در مورد غنیسازی مطلقا ندارید؟!!!
نتیجهٔ این کار با نتیجهٔ خارج کردن اورانیوم، یکی است؛ حملهٔ اتمی!
🔥@shaitinjen🔥
Repost from شیـاطیـن جـن انـس در زمیـن
⭕️ عراقچی تضمین می کند!
🔻عراقچی در گفتگو با شبکه خبر۲۲/ ۳/ ۱۴۰۵ : جنگ رمضان بازدارندگی لازم برای جمهوری اسلامی را ایجاد کرده و تا سالها شاهد تهاجم و حمله به جمهوری اسلامی نخواهیم بود و دیگر کسی فکر تعرض به ایران را نخواهد کرد!
🔻آیا عراقچی تضمین می کند که دوباره شاهد تهاجم آمریکایی-صهیونی نباشیم؟ اگر دوباره تهاجمی به جمهوری اسلامی رخ بدهد،عراقچی پاسخگو خواهد بود؟
🔻یکی از بزرگترین خطاها در دستگاه محاسباتی مسئولان کشور(بویژه شخص عراقچی!)همین تصور تحقق بازدارندگی جمهوری اسلامی و عدم حمله به کشورمان تا سالهای آینده است و بر همین اساس اگر در آینده تهاجمی به کشورمان اتفاق رخ بدهد،عراقچی را مقصر می دانیم!
✍ استاد محمد صادق کوشکی
@pas_kouchehaie_enghelab
🔴خبر «ترور سردار احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران، در تهران» هنوز تایید نشده؛ و احتمالاً بعد از امضای توافق اعلام خواهد شد.
⚠️بهرحال سازمان ترور موساد در کشور فعال؛ و به لطف خیانتهای رده بالای داخلی، در کار خود موفق است. موانع تسلیم ایران به درخواستهای آمریکا یک به یک حذف میشوند؛ و تنها وابستگان به سازمانهای اطلاعاتی غربی سالم باقی میمانند. چنین چیزی هم بدون هماهنگی داخلی در بالاترین ردهها عملی نیست.
Repost from پایـگاه اسـتراتژیک
❌ بزرگترین سلاح مخفی تاریخ ایران چه بوده؟؟
@Esteratjic @steratji
💢خبرگزاری فارس در انتقاد از توییت عراقچی:
عراقچی نهتنها مستقیماً ادعای ترامپ درباره «جعلی بودن» مفاد منتشرشده را رد نکرد، بلکه با درخواست از رسانهها برای پرهیز از گمانهزنی، عملاً فضایی ایجاد کرد که میتوان آن را تأیید غیرمستقیم نادرست بودن برخی اخبار تلقی کرد. ترامپ هم بلافاصله پساز انتشار توئیت عراقچی، آن را بازنشر و از آن به عنوان تأییدی بر موضع خود استفاده کرد.🔖 @News1Fori
Repost from N/a
6
قسمت ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم
سالهای پیش با پرچم آلمان در راهپیمایی شرکت میکردم. در مسیر، خیلیها ازم سؤال میکردند. اما امسال تصمیم گرفتم پرچمهایم را کنار بگذارم و من، همسفر با خودم این سفر را بروم. با وضع پایم، اگر کسی بغیر از خودم باهام همراهم میشد، فقط پاسوز من میشد. مسیر را آرامآرام طی میکردم تا وقت نماز ظهر برسد. هر جا جای خلوت و تمیزی پیدا میکردم، نماز میخواندم و تا عصر همانجا استراحت میکردم. بعد دوباره به راه میافتادم.
در یکی از این استراحتگاههای کوچک که برای استراحت رفته بودم، دمپاییام را نمیدانم چه کسی برداشت. حدود یک ساعت نشستم که شاید کسی رفته باشد دستشویی یا حمام، اما خبری نشد. مجبور شدم کفش پیادهرویام را که بجای بند کش داشت پام کنم، به زحمت بپوشم و راه بیفتم. به امید اینکه دمپاییای مثل قبلیام پیدا کنم، اطراف را نگاه میکردم. در مسیر، دستفروشها چیزهای مختلف میفروختند: کفش، وسایل موبایل و ...
برام جالب بود که بعضی زنها با بچههای بیمار یا معلول گدایی میکردند، اما با بلندگو و صدای ضبطشده درخواست پول داشتند. یاد حرف یکی افتادم که میگفت: «مثل گدای سامره شده!» شاید منظورش همینها بود.
در همین فکرها بودم که سگی ولگرد را از دور دیدم. فقط همان سگ را نمیدیدم؛ انگار آینده را میدیدم روزی را که مثل سگهای ولگرد ایران، به گله تبدیل میشوند و اطراف موکبها پرسه میزنند. آخرش هم همیشه دلم به دعا ختم میشد.
در مسیر، یاد همه بودم. همیشه تمرکزم این بود که برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنم.
اول برای خود آقا دعا میکردم و ایشان را در ذهنم میدیدم که در حرکتاند، بعد برای رهبر عزیزم قدم برمیداشتم و پشت سرشان راه میافتادم.
(نمیدانستم دلم چقدر به ایشان وصل است تا وقتی جنگ دوازده روزه پیش آمد. بعد از سخنرانی اولشان که چند روزی خبری از ایشان نبود، بیقرار شدم. با خودم میگفتم نکند روزی بگویند نایب امام زمان عج هم مثل خود ایشان غایب شده... تنها کسی که میتوانستم این حرفها را بزنم پری، دوست دوران جنگ اهواز.. و دبیرستان بود. او دلداریام میداد، اما خودش هم گاهی حال من را داشت، دلش پر میزد.
در آن روزها تلفنهایم زود داغ میکردند، طوری که طبیعی نبود. هر که میگفتم، میگفت تلفنش همینطور است. احساس میکردم از تلفنها جاسوسی میشود. دو تا گوشی داشتم و مدام عوضشان میکردم. سایت رهبری را نگاه میکردم، موبایل از دستم نمیافتاد. شب تا خوابم میبرد و صبح که بیدار میشدم، اول سراغ اخبار میرفتم. هیچ وقت اینطور نشده بودم؛ دلم ناگهان هُری میریخت.
روزی در راه برگشت از کار، دیدم پری پیام دوم رهبر را برایم فرستاده. چه آرامشی گرفتم! اما چند روز بعد که دوباره خبری از ایشان نشد، بیقرار شدم. باز تنها کسی که میتوانستم با او حرف بزنم پری بود. شب عاشورا که پیام تازهشان آمد، آرام گرفتم. آن موقع بود که فهمیدم چقدر دوستشان دارم. گفته بودند برایشان دعا کنیم؛ من هم به نیت ایشان قدم برمیداشتم)
در مسیر یاد شهید...، فرمانده افتادم. آخرین عکسی که از پیکرش دیدم، بر خاک دراز کشیده بود، آرام و آسوده، انگار خوابیده است. به او گفتم: من در این دنیا بهجای تو و شهدا قدم برمیدارم، شما هم در آن دنیا برایم قدم بردارید.
برای شهید سید... هم دعا کردم، همان که در جبهههای جنگ ایران و عراق شهید شد.
نفهمیدم جسدش را کجا خاک کردند،لبنان، ایران یا جایی دیگر. یاد آخرین باری که عکسش را روی حجله دیدم افتادم.
به یاد شهید... حزب جمهوری، ۷۲ تن، و همهی آنها
به یادشان قدم برمیداشتم و ازشان خواستم، مثل گذشته که راهنمایم بودند، حالا هم مرا تنها نگذارند.
کی فکرش را میکرد که روزی راه کربلا باز شود و اینقدر آسان رفتوآمد کنیم؟ چه بسیار کسانی که در این راه مجروح یا شهید شدند. در مسیر به یاد همهشان بودم
شهیدان آشنا،
جانبازان، و شهیدان تازه مثل سلامی و حاجیزاده. چقدر حاجیزاده را دوست داشتم...
بعد به یاد پدر، مادر، مادربزرگها و همهی کسانی که گفتند برایشان دعا کنم افتادم. برای همه کسانی که در طول عمرم حتی یک سلام با آنها رد و بدل کردهام. همه و همه را روانه کردم دنبال آقا امام زمان (عج) و رهبر
امیدوارم ثوابش به همهشان برسد.
6
قسمت ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم
سالهای پیش با پرچم آلمان در راهپیمایی شرکت میکردم. در مسیر، خیلیها ازم سؤال میکردند. اما امسال تصمیم گرفتم پرچمهایم را کنار بگذارم و من، همسفر با خودم این سفر را بروم. با وضع پایم، اگر کسی بغیر از خودم باهام همراهم میشد، فقط پاسوز من میشد. مسیر را آرامآرام طی میکردم تا وقت نماز ظهر برسد. هر جا جای خلوت و تمیزی پیدا میکردم، نماز میخواندم و تا عصر همانجا استراحت میکردم. بعد دوباره به راه میافتادم.
در یکی از این استراحتگاههای کوچک که برای استراحت رفته بودم، دمپاییام را نمیدانم چه کسی برداشت. حدود یک ساعت نشستم که شاید کسی رفته باشد دستشویی یا حمام، اما خبری نشد. مجبور شدم کفش پیادهرویام را که بجای بند کش داشت پام کنم، به زحمت بپوشم و راه بیفتم. به امید اینکه دمپاییای مثل قبلیام پیدا کنم، اطراف را نگاه میکردم. در مسیر، دستفروشها چیزهای مختلف میفروختند: کفش، وسایل موبایل و ...
برام جالب بود که بعضی زنها با بچههای بیمار یا معلول گدایی میکردند، اما با بلندگو و صدای ضبطشده درخواست پول داشتند. یاد حرف یکی افتادم که میگفت: «مثل گدای سامره شده!» شاید منظورش همینها بود.
در همین فکرها بودم که سگی ولگرد را از دور دیدم. فقط همان سگ را نمیدیدم؛ انگار آینده را میدیدم روزی را که مثل سگهای ولگرد ایران، به گله تبدیل میشوند و اطراف موکبها پرسه میزنند. آخرش هم همیشه دلم به دعا ختم میشد.
در مسیر، یاد همه بودم. همیشه تمرکزم این بود که برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنم.
اول برای خود آقا دعا میکردم و ایشان را در ذهنم میدیدم که در حرکتاند، بعد برای رهبر عزیزم قدم برمیداشتم و پشت سرشان راه میافتادم.
(نمیدانستم دلم چقدر به ایشان وصل است تا وقتی جنگ دوازده روزه پیش آمد. بعد از سخنرانی اولشان که چند روزی خبری از ایشان نبود، بیقرار شدم. با خودم میگفتم نکند روزی بگویند نایب امام زمان عج هم مثل خود ایشان غایب شده... تنها کسی که میتوانستم این حرفها را بزنم پری، دوست دوران جنگ اهواز.. و دبیرستان بود. او دلداریام میداد، اما خودش هم گاهی حال من را داشت، دلش پر میزد.
در آن روزها تلفنهایم زود داغ میکردند، طوری که طبیعی نبود. هر که میگفتم، میگفت تلفنش همینطور است. احساس میکردم از تلفنها جاسوسی میشود. دو تا گوشی داشتم و مدام عوضشان میکردم. سایت رهبری را نگاه میکردم، موبایل از دستم نمیافتاد. شب تا خوابم میبرد و صبح که بیدار میشدم، اول سراغ اخبار میرفتم. هیچ وقت اینطور نشده بودم؛ دلم ناگهان هُری میریخت.
روزی در راه برگشت از کار، دیدم پری پیام دوم رهبر را برایم فرستاده. چه آرامشی گرفتم! اما چند روز بعد که دوباره خبری از ایشان نشد، بیقرار شدم. باز تنها کسی که میتوانستم با او حرف بزنم پری بود. شب عاشورا که پیام تازهشان آمد، آرام گرفتم. آن موقع بود که فهمیدم چقدر دوستشان دارم. گفته بودند برایشان دعا کنیم؛ من هم به نیت ایشان قدم برمیداشتم)
در مسیر یاد شهید...، فرمانده افتادم. آخرین عکسی که از پیکرش دیدم، بر خاک دراز کشیده بود، آرام و آسوده، انگار خوابیده است. به او گفتم: من در این دنیا بهجای تو و شهدا قدم برمیدارم، شما هم در آن دنیا برایم قدم بردارید.
برای شهید سید... هم دعا کردم، همان که در جبهههای جنگ ایران و عراق شهید شد.
نفهمیدم جسدش را کجا خاک کردند،لبنان، ایران یا جایی دیگر. یاد آخرین باری که عکسش را روی حجله دیدم افتادم.
به یاد شهید... حزب جمهوری، ۷۲ تن، و همهی آنها
به یادشان قدم برمیداشتم و ازشان خواستم، مثل گذشته که راهنمایم بودند، حالا هم مرا تنها نگذارند.
کی فکرش را میکرد که روزی راه کربلا باز شود و اینقدر آسان رفتوآمد کنیم؟ چه بسیار کسانی که در این راه مجروح یا شهید شدند. در مسیر به یاد همهشان بودم
شهیدان آشنا،
جانبازان، و شهیدان تازه مثل سلامی و حاجیزاده. چقدر حاجیزاده را دوست داشتم...
بعد به یاد پدر، مادر، مادربزرگها و همهی کسانی که گفتند برایشان دعا کنم افتادم. برای همه کسانی که در طول عمرم حتی یک سلام با آنها رد و بدل کردهام. همه و همه را روانه کردم دنبال آقا امام زمان (عج) و رهبر
امیدوارم ثوابش به همهشان برسد.
قسمت ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم و دلم👇
6
قسمت ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم
سالهای پیش با پرچم آلمان در راهپیمایی شرکت میکردم. در مسیر، خیلیها ازم سؤال میکردند. اما امسال تصمیم گرفتم پرچمهایم را کنار بگذارم و من، همسفر با خودم این سفر را بروم. با وضع پایم، اگر کسی بغیر از خودم باهام همراهم میشد، فقط پاسوز من میشد. مسیر را آرامآرام طی میکردم تا وقت نماز ظهر برسد. هر جا جای خلوت و تمیزی پیدا میکردم، نماز میخواندم و تا عصر همانجا استراحت میکردم. بعد دوباره به راه میافتادم.
در یکی از این استراحتگاههای کوچک که برای استراحت رفته بودم، دمپاییام را نمیدانم چه کسی برداشت. حدود یک ساعت نشستم که شاید کسی رفته باشد دستشویی یا حمام، اما خبری نشد. مجبور شدم کفش پیادهرویام را که بجای بند کش داشت پام کنم، به زحمت بپوشم و راه بیفتم. به امید اینکه دمپاییای مثل قبلیام پیدا کنم، اطراف را نگاه میکردم. در مسیر، دستفروشها چیزهای مختلف میفروختند: کفش، وسایل موبایل و ...
برام جالب بود که بعضی زنها با بچههای بیمار یا معلول گدایی میکردند، اما با بلندگو و صدای ضبطشده درخواست پول داشتند. یاد حرف یکی افتادم که میگفت: «مثل گدای سامره شده!» شاید منظورش همینها بود.
در همین فکرها بودم که سگی ولگرد را از دور دیدم. فقط همان سگ را نمیدیدم؛ انگار آینده را میدیدم روزی را که مثل سگهای ولگرد ایران، به گله تبدیل میشوند و اطراف موکبها پرسه میزنند. آخرش هم همیشه دلم به دعا ختم میشد.
در مسیر، یاد همه بودم. همیشه تمرکزم این بود که برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنم.
اول برای خود آقا دعا میکردم و ایشان را در ذهنم میدیدم که در حرکتاند، بعد برای رهبر عزیزم قدم برمیداشتم و پشت سرشان راه میافتادم.
(نمیدانستم دلم چقدر به ایشان وصل است تا وقتی جنگ دوازده روزه پیش آمد. بعد از سخنرانی اولشان که چند روزی خبری از ایشان نبود، بیقرار شدم. با خودم میگفتم نکند روزی بگویند نایب امام زمان عج هم مثل خود ایشان غایب شده... تنها کسی که میتوانستم این حرفها را بزنم پری، دوست دوران جنگ اهواز.. و دبیرستان بود. او دلداریام میداد، اما خودش هم گاهی حال من را داشت، دلش پر میزد.
در آن روزها تلفنهایم زود داغ میکردند، طوری که طبیعی نبود. هر که میگفتم، میگفت تلفنش همینطور است. احساس میکردم از تلفنها جاسوسی میشود. دو تا گوشی داشتم و مدام عوضشان میکردم. سایت رهبری را نگاه میکردم، موبایل از دستم نمیافتاد. شب تا خوابم میبرد و صبح که بیدار میشدم، اول سراغ اخبار میرفتم. هیچ وقت اینطور نشده بودم؛ دلم ناگهان هُری میریخت.
روزی در راه برگشت از کار، دیدم پری پیام دوم رهبر را برایم فرستاده. چه آرامشی گرفتم! اما چند روز بعد که دوباره خبری از ایشان نشد، بیقرار شدم. باز تنها کسی که میتوانستم با او حرف بزنم پری بود. شب عاشورا که پیام تازهشان آمد، آرام گرفتم. آن موقع بود که فهمیدم چقدر دوستشان دارم. گفته بودند برایشان دعا کنیم؛ من هم به نیت ایشان قدم برمیداشتم)
در مسیر یاد شهید...، فرمانده افتادم. آخرین عکسی که از پیکرش دیدم، بر خاک دراز کشیده بود، آرام و آسوده، انگار خوابیده است. به او گفتم: من در این دنیا بهجای تو و شهدا قدم برمیدارم، شما هم در آن دنیا برایم قدم بردارید.
برای شهید سید... هم دعا کردم، همان که در جبهههای جنگ ایران و عراق شهید شد.
نفهمیدم جسدش را کجا خاک کردند،لبنان، ایران یا جایی دیگر. یاد آخرین باری که عکسش را روی حجله دیدم افتادم.
به یاد شهید... حزب جمهوری، ۷۲ تن، و همهی آنها
به یادشان قدم برمیداشتم و ازشان خواستم، مثل گذشته که راهنمایم بودند، حالا هم مرا تنها نگذارند.
کی فکرش را میکرد که روزی راه کربلا باز شود و اینقدر آسان رفتوآمد کنیم؟ چه بسیار کسانی که در این راه مجروح یا شهید شدند. در مسیر به یاد همهشان بودم
شهیدان آشنا،
جانبازان، و شهیدان تازه مثل سلامی و حاجیزاده. چقدر حاجیزاده را دوست داشتم...
بعد به یاد پدر، مادر، مادربزرگها و همهی کسانی که گفتند برایشان دعا کنم افتادم. برای همه کسانی که در طول عمرم حتی یک سلام با آنها رد و بدل کردهام. همه و همه را روانه کردم دنبال آقا امام زمان (عج) و رهبر
امیدوارم ثوابش به همهشان برسد.
Repost from N/a
سفر کربلا را باید با دل رفت، نه با پا.
راهش خاکی است اما مقصدش آسمان.
هر که دلش حسینی شود، خودش زائر است، هرچند از دور نه در نقشه، که در دل باید جست.
راهش از عشق میگذرد، نه از مرز و بلیت.
https://t.me/arbai_n از آلمـان تا کـربلا
قسمت ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم و دلم👇
Repost from پایـگاه اسـتراتژیک
🚨سفارت جمهوری اسلامی در بوسنی این ویدیو رو منتشر کرده
شهیدسیدعلی خامنهای: ترامپ حتی شایسته مبادله پیام هم نیست
@Esteratjic @steratji
اجازه میدهیم نفتتان را تا ۳۰۰ میلیارد دلار بفروشید و پولش را آنگونه و بابت آن چیزی که ما اجازه میدهیم هزینه کنید و اسمش را در متن توافق میگذاریم هزینه بازسازی!!!
امیدوارم این دروغ، راست نشود!
✍حسین زمانی میقان
🌐 @Rahe_Dialameh
Repost from پایـگاه اسـتراتژیک
فراخوان مهم مجمع نمایندگان استان قم برای تجمع "لبیک یا خامنهای" جهت مطالبه تحقّق کامل شروط رهبری در مذاکرات
مجمع نمایندگان استان قم ضمن قدردانی از ملت فهیم ایران، از آحاد مردم شریف و بصیر قم دعوت مینمایند در راستای مطالبه تحقّق کامل شروط و خطوط قرمز رهبری در مذاکرات، در تجمع "لبیک یا خامنهای" حضور به هم رسانند. انشاءالله ما نیز باحضور در این تجمع شما که همواره پرچمدار روشنگری در تاریخ انقلاب اسلامی بودهاید قطرهای از دریای بیکران این تجمع تاریخی شما خواهیم بود.
زمان: شنبه ۲۳ خردادماه ساعت ۲۱
مکان: قم، میدان توحید
مجمع نمایندگان استان قم (مجتبی ذوالنوری، قاسم روانبخش، محمدمنان رئیسی)
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منانِ رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
Repost from تمدننگار | شکوهیانراد
روزگار عجیبی است...
روزگار عجیبی است، جماعتی که مردم انقلابی و مبعوث را دائما با این ادعا که اینها تندرو هستند و از منویات رهبری عبور کردهاند را خوارج مینامیدند حالا خودشان در قبال نقض آشکار خطوط قرمز رهبری و عبور از تذکرات صریح ایشان، کمترین واکنشی هم نشان نمیدهند و دائما با انشاءالله و ماشاءالله گفتن، سعی در توجیه و مالهکشیِ فرایند مذاکرات و نقض مکرّر شروط رهبری دارند! تاریخ قضاوت میکند که چه کسانی خوارجصفت بودهاند و چه کسانی با ایفای نقش ابوموسی اشعری برای معاویه، از منویات و خواستههای علی عبور کردهاند!
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منانِ رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
