Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Відкрити в Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Показати більше623
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1030 день
815
Перегляди допису
Немає даних24 години
Немає даних48 годин
130.82%
Коефіцієнт залучення
Немає даних
Дописів на день
Архів дописів
623
سلام بچه ها خوبین؟
بابا بی نظمی این مدت خیلیییی معذرت میخوام
با اینکه پریارو کامل نوشتم ولی بازهم قبل انتشار هی ویرایش میکنم و این خیلی انرژی میگیره
سعی میکنم آخر هفته ها اینجا پارت بذارم❤️
623
#۶۰۵
بعد رسیدن بقیه، همه رفتن تو محوطه وسط باغ که ترقه بترکونن و من موندم پیش علی و داشتم نوک ترکه رو میکردم تو آتیش که گفت: برو از رو آتیش بپر
سرمو تکون دادم، دوباره گفت: پاشو برو چند تا ترقه بترکون
صدای داد زدنهای کبلایی نشون میداد صفیه جون با قدرت جبهه مردم آزاری رو حفظ کرده، خیلی دلم میخواست منم اونجا باشم و خطر بیافرینم ولی بازم سرمو تکون دادم و گفتم: نمیخوام، کمک کنم؟
انگشت اشاره و وسطشو مثل قیچی گذاشت روی گوشت اضافه سر سیخ و سیخ آماده رو گذاشت بغل بقیه و گفت: نه کاری نیس پاشو برو بازی کن
نوک سوخته ترکه رو کشیدم روی زمین، صدای جیغ و خنده فندق پیچید و علی لبخند زد گفتم: به من یه کباب اضافه میدین؟
سیخهارو شمرد و گفت: نه
_ گوجه چی؟
_ نه!
_ ساندویچ
_ نه
_ باقلوا چی؟ یه دونه باقلوا اضافه میدین؟
روی سینی سلفون کشید و گذاشت روی جعبه که از آتیش دور باشه و گفت: نه
کف دستمو گرفتم سمتش، نگام کرد و سرشو تکون داد، گفتم: فقط مونده زغال بذارین کف دستم دیگه
دستهاش کثیف بود برای همین با خنده گفت: گوشیمو باز کن
گوشی رو از جیبش درآوردم و باز کردم، گفت: برو تو تلگرام، کانال کارهای هانیه
کانالو پین کرده بود بازش کردم پیام آخر " زبون درازی جلوی بابا" بود.
گفت: بنویس سشن سینما، یه پیام دیگه هم بنویس تلمیح های تاریخی
نوشتم بعد گفتم: دوتاشونو باهم میزنین؟
چوب خیلی کلفتی رو انداخت روی خاکسترهای سفید و یکم فوت کرد. خیلی زود آتیش گرفت، یکم صبر کرد و آتیشش که آروم تر شد قابلمه بزرگ برنجو گذاشت روش، دوباره گفتم: بابایی
جدی برگشت سمتم وگفت: میبینی کاراتو؟ الان میتونستی بری اون وسط مثل بچه آدم یه چندتا ترقه بی خطر بترکونی شوخی کنی بخندی خوش بگذرونی ولی عقل نداری، همیشه هم همینی اونقدر از صبح حرفهای بی ربط میزنی و کارهای بد میکنی که آخرش درست وقت خوش گذروندن باید بشینی اینجا هی استرس بکشی هی چشمات پر اشک بشه هی التماس کنی.
یکم با پشیمونی سرمو انداختم پایین و بعد چند دیقه زیر چشمی نگاه کردم و دیدم داره با چشم غره نگام میکنه
دوباره سرمو انداختم پایین که گفت: بخون
_ چیو؟
_ شعرتو، باز داری مشطح میشی
_ عع از کجا فهمیدین؟
_ من تورو بزرگت کردم عین کف دستم میشناسمت
_ اگه خوب بخونم یدونه باقلوا اضافه بهم میدین؟
سرشو تکون داد و گفتم:
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
الان باقلوا میدین؟
با لبخند مهربون نگام کرد دستشو چندبار پت پت زد رو سرم و گفت: ببین وقتی سر جاش شعر میخونی چقدر قشنگ میشه، کتکم نمیخوری
_ بیام بغلتون؟
پتویی که دور خودش پیچیده بودو عین بالهای عقاب باز کرد و گفت: بیا
نشستم روی سکوی جلوی پاش و دوباره بالهاشو بست، توی بغلش خیلی گرم بود و داشت خوابم میبرد که بچه ها برگشتن
623
Repost from N/a
#۶۰۴
به محض تموم شدن جملهم کبلایی گفت: پس من میرم تو، برای علی مبارک باشه
برگشتم و با دیدن علی که وایستاده بود پشتم جیغ زدم: یعنی من از صبح تا شب اینجا سخنان انگیزشی میگم، نقد کتاب میکنم،از فلسفه جوهری ملاصدرا حرف میزنم، صحبتهای سیاسی میکنم، صحبتهای علمی میکنم قرآن تفسیر میکنم تو هیچ کدوم شما نیستین، یه جمله کسشعر میگم همون لحظه میرسین
علی نگاه خسته ای بهم انداخت و گفت: اونا چین؟
_اینا؟
_ دستشو گرفت به جعبه بمبها و محکم تکونش داد و گفت: اینا
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: خدا سومی رو بخیر کنه... ترقه
علی در جعبه رو باز کرد و با دیدن بمبها گفت: پس اکلیل سرنج نداشتی دیگه آره؟
قبل اینکه دفاعی ارائه بدم جعبه رو ضبط کرد و گفت: باشه عیب نداره شب میریم باغ
تا شب از ترس هرچی گفت فقط گفتم چشم و وقتی رسیدیم، با دیدن جعبه بمبها از خود بیخود شدم ولی علی گفت: هانیه اینارو نمیترکونی
چشم محکمی گفتم و تا رفت تو ساختمون صفیه جون یکیشونو برداشت و گفت: چجوری میترکونیم؟
_باید بکوبید به یه چیزی مثل دیوار ولی باید فاصله زیاد باشه چون نمیشه پناه گرفت
با توجه به تپلیت بازوهای صفیه جون احتمال کور شدن جفتمون هم بود برای همین بمبو داد بهم و دویید تو دسشویی و گفت: بکوب دیگه
به بچه ها گفتم پناه بگیرن و با نهایت توانم چرخیدم و بمبو کوبیدم به دیوار ساختمون کاهگلی
صدای مهیب و دود سبزی که بلند شده بود باعث شد بمبها تایید کیفیت بشن
و بعد از خوابیدن دود چشمم افتاد به کبلایی و علی که از پنجره منو نگاه میکردن و گفتم: چقدر خوب ترکید
علی یکم لبهاشو تکون داد و پرسید: خود به خود ترکید؟
_ خود به خود نبود، ما اینطور فکر میکنیم
ما نمیدونیم در درون دیگران چه میگذرد تا وقتی که به مرز انفجار میرسند و اینگونه میشود.
سری تکون داد و اومد پایین و تا کبلایی ببره البمب ها رو به روش ارتش امحا کنه گفت: یادته شعر زیاد میخوندی؟
یادم بود برای همین گفتم: بله
سری تکون داد و گفت: یه سشن هم میریم برای این نقل قولهای قشنگی که استفاده میکنی، برو ترکه پیدا کن
با چشمهای گشاد گفتم: اینجا؟
بدون اینکه قیافهشو تغییر بده ساندویچهارو از پشت ماشین برداشت و گفت: هرجا شیطونی کنی همونجا... بدو... دیر کنی اضافه میشه
داشت میرفت سمت اجاق که آستینشو گرفتم و گفتم: بابایی توروخدا نه
چرخید و خیره تو چشمهام گفت: هانیه همین الان میری ترکه پیدا میکنی میاری، شب هم بعد رفتن همه یه کتک قشنگ میخوری یاد بگیری حرف مفت نزنی بدو
_ قول میدم دیگه حرف نزنم
_ الان
_ بابایی
_ بدو زود
یکم سرجام درجا زدم و نگاهم کرد و گفت: پشت دستم بیاد؟
سرمو تکون دادم که گفت: پس بدو
با بغض رفتم ته باغ، دلم میخواست یه شاخه خیلی بزرگو بکنم ولی جلوی خودمو گرفتم و یه ترکه بلند چیدم
وقتی برگشتم وحیده ایناهم اومده بودن و صفیه جون داشت کتری سیاه پر آبو روی آتیش اجاق تنظیم میکرد.
بعد احوال پرسی باهاشون ترکه رو گرفتم سمت علی، نگاهی بهم کرد و گفت: نگهش دار رفتیم خونه ازت میگیرمش
623
#۶۰۳
فندق چاییشو خورد و صحنه رو ترک کرد که علی با خیال راحت خیره بشه بهم و پدرمو دربیاره و چون دیگه خیلی نامردی بود گفتم: خوب من چیکار کنم اون اذیت میکرد منم گفتم اینجا کلاس رقص نیست که
_ هانیه چرا نمیفهمی این از تو الگو برمیداره؟
_ خوب دعواش کنین برنداره اینکه الگوش غلطه که تقصیر من نیست.
علی چشمهاشو ترسناک کرد و گفت: بهونه نیار... بگو ببخشید
نمیخواستم بگم ولی همه جام کبود بود و اگه به این نتیجه میرسید که تنبیهم کافی نبود خیلی اتفاقهای بدتری میوفتاد برای همین با قیافه غمگین و مظلومی گفتم: ببخشید
تا نزدیکهای عید هم تحت تاثیر همون کتکها دیگه آدم وار زندگی میکردم.
بااینکه کلا دوهفته از شروع کلاسها میگذشت، بچه ها دوهفته مونده به عید رو هم تعطیل کردن و چون تو این فصل مراغه خوشگل بود، یه هفته التماس کردم که علی مارو ببره مراغه و تنها بمونیم.
علی اصلا نمیخواست زیر بار بره ولی اونقدر با فندق براش چایی های پررنگ ریختیم و تو کارهای خونه کمک کردیم که کوتاه اومد و گفت: باشه ولی زنگ بزنم کسی چوغولی کنه
خیلی محکم گفتم: نمیکنه
و بعد از جمع کرد مایحتاج یک ماه رفتیم مراغه.
علی روز بعد بعد از اینکه مارو به آبا ننه، عطیه، بالاش، سجاد، سینا صفیه جون و بقال محل سپرد رفت.
به محض بسته شدن درحیاط سلام پر قدرتی به آزادی دادم و همراه صفیه جون رفتیم بیرون
رنگ فروشهای مراغه برعکس تبریز تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران نبودن و نه تنها اکلیل و سرنج فروختن که حتی لنت هم اشانتیون دادن و بعد از اینکه از محله های فرهنگی پایین شهر مراغه هم دیدن کردیم، با تجهیزات کاملی برگشتیم خونه.
من همیشه بمب دستی رو با سنگریزه میساختم ولی صفیه جون پیشنهاد داد با نخود و لوبیا بسازیم.
صفیه جون یه روفرشی توی آشپزخونه پهن کرد و یه سینی گرد بزرگ گذاشت وسط و تو دوتا کاسه نخود و لوبیا ریخت و گذاشت کنار.
چون کار منظم بود سریع هم داشت پیش میرفت.
وقتی آخرین ترقه رو لنت پیچی کردم و گذاشتم تو جعبه کنار بقیه ترقه ها کبلایی اومد تو آشپزخونه و گفت: اینجا چه خبره؟
صفیه جون آرنجشو تکیه داد به رونش و گفت: داریم برای چهارشنبه آماده میشیم
کبلایی با قیافه خطرناکی گفت: با ترقه؟ اینا بمب دستین؟ هانیه اینا همون نیستن که باعث میشن خونه ها بترکن؟
صفیه جون یکی از بمب دستی هارو برداشت، پرت کرد بالا و گرفت
رنگم از حرکتش پرید ولی وقتی کبلایی خم شد ترقه هارو بگیره جعبه رو برداشتم و دوییدم تو حیاط
کبلایی از دم در حیاط داد زد: هانیه همین الان زنگ میزنم به علی میگم
جعبه رو گذاشتم روی صندوق عقب ماشین و گفتم: بگین
کبلایی با حرص گفت: میاد میزنتتا
_ هرجا شما مارا دیدید بزنید برای شما مبارک هرجا ما شمارا دیدیم میزنیم برای ما مبارک
623
بچه هااااااا
فقط برید ببینید چی نوشتهههههه
https://t.me/tale404
دارم خودمو خنج میکشمممممممم😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️
623
https://t.me/hbabrixan
لینک کانال
توضیح زیادی درمورد داستان نمیدم
ترجیح میدم خودش بگه
فقط برای آدمای عجول و کسایی که دنبال پورنن مناسب نیست
شاید هم برای دسته دوم مناسب باشه چون من ابایی از نوشتن ندارم
ولی طول میکشه بهش برسیم
خیلی طول میکشه❤️
623
سلام عزیزای من عید همگی مبارک باشه
امیدوارم سال جدید هممون خوشحال و امیدوار باشیم
مشکلات کمتر اذیتمون کنن و بیشتر به هرچی خواستیم برسیم.
یه برگ سبزی هم به عنوان تحفه آوردم نمیدونم در حدی هست که بگم عیدیه یا نه
ولی ویرایش پریارو تموم کردم.
طبق مشورتی که با بچه ها داشتم قرار شد خاطرات خودمو با عجله جمع و جور نکنم چون فرمش فرق داره
برای همین این کانال همینجوری میمونه و خاطراتمو ادامه میدم
ولی برای کسایی که پریارو نخوندن
یا خوندن و دوست دارن بازم بخونن یه کانال جدید میزنم خواستید جوین بشید❤️
623
#۶۰۲
چون دیگه خیلی داشت آدم فروشی میکرد عمامهشو شوت کردم تو شکمش و گفتم: آره چون از تکنولوژی خیلی ظریفی توش استفاده شده در اثر ضربه
علی درحال رد شدن دستشو زد به کمرم و اول خفه شدم و بعد معذرت خواهی کردم و بعد گزارش انتخاب واحد و نهار و ... رو دادم و گفتم: فردا باید برین کارنامه فندقو بگیرین
_ چرا تو نگرفتی؟
_ من یکم دیر رسیدم فقط تونستم بردارم بیارمش
_ هانیه اگه گند و گهی هست بگو، برم اونجا بگن غافلگیر بشم به خدا میزنمش
_ وا چه خشن
_ هانیه
_ هیچی نیس
_ خیلی غیر قابل اعتمادی بار آخره میپرسم چیزی هست؟
_ خیلی هم قابل اعتمادم و خیر چیزی نیس
_ اینا میرن، من میدونم با تو و اون زبون دراز بی ادبت
و بعد عوض کردن لباساش و شستن دستاش رفت بیرون و درحال بررسی آشپزخونه از فندق که داشت چایی میریخت پرسید: فندق من فردا نرم کارنامه بگیرم چرت و پرت بشنوم؟
_ در مورد کی؟
_ یعنی چی؟
_ یعنی من که کاری نکردم ولی مامان با معلم ورزشمون دعوا کرده
علی با خستگی روحی تکیه داد به دیوار و پرسید: بعدش چیشد؟
_معلمه از مدرسمون رفت، ولی میدونین کیه؟
_ کیه؟
_ پسرخاله مامان که هفته پیش عقد کرد، زن اون
_ ثنا؟
_ آره... اشکال نداره... چایی میخورین؟
_ اون برای کیه؟
_ برای خودم
_ بده من ببینم ... برا خودت بریز
و تا فندق یه چایی دیگه بریزه خیره شد به من و گفت: واقعا دیگه کم آوردم از دستت
623
#۶۰۱
روز بعد اول با صدای ورجه وورجه صفیه جون و بعد با سر و صدای آبا بیدار شدم و بااینکه میخواستم باز بخوابم مجبور شدم پاشم فندق گشادو اماده کنم ببرم مدرسه و وقتی با نون و سرشیر و عسل برگشتم چشمم افتاد به دنای مشکی حاج صادق و لشکریانش که دونه دونه از ماشین پیاده میشدن و چون همشون لپ داشتن از خود بیخود شدم و یجوری خوب استقبال کردم که حتی فهیمه هم شرمنده شد و بعد اینکه رفتیم توو حاج صادق صفیه جون و ننه و فهیمه رو برد دکتر و بهش قول دادم بچه هارو نگه دارم و چون محمد خیلی کمک میکرد به خوبی از پس نگه داشتن بچه ها براومده بودم و چون بچه ها هم منو دوست داشتن و حرفمو گوش میدادن تا عصر حسابی باهم صمیمی شدن و همه خیلی راضی بودن که علی درو باز کرد تا اومد تو عقیل عمامه تبدیل به توپ شده رو شوت کرد و صاف خورد تو صورتش و جیغ زد: گلللللل
و درحالی که شکم و باستن گلمبهشو میچرخوند اومد سمتم و بعد اینکه بوس داد دویید پشت کبلایی تا از قیافه شمری علی در امان بمونه و علی به تنها کسی که پناه نگرفته بود گفت: اینجا چه خبره؟
فندق همونجوری که تکیه داده بود به ستون گفت: بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن
_ هانیه چی؟
_هانیه هافبکه
_ بله دیگه مگه میشه جایی خرابکاری باشه هانیه درست وسط ماجرا نباشه؟
چون منتظر جواب بود گفتم: یازده سپتامبر من وسط ن... باشه ببخشید گفتم خاطره خوب تو ذهن بچه ها بذارم
علی نگاه صدا خفه کنی بهم انداخت و به حاج صادق گفت: حاج آقا شما هم؟
_ چیکار کنم؟ گفتن نشینی کمرتو دروازه کنیم عمامهتو پس نمیدیم... هرچند فک نکنم دیگه به کار بیاد
623
#۶۰۰
بعد از گرفتن تایید علی رفتم تو آشپزخونه و آبا هم نگاهی به خروس انداخت و بااینکه معتقد بود من یکمشو حروم کردم اجازه داد بسته بندیشون کنم و بذارم تو فریزر و تا خواستم برم گفت: نشین اینارو هم بسته کن
_ یا ابالفضل ما پای مرغ نمیخوریم
_ برای مامانت و صفیه آوردم
_ چیکارشون کنم؟
_ بشور ناخوناشونم بزنم بذار بپزن
_ آخه آقا بوشو دوس نداره، بذارم تو فریزر فردا که رفت سرکار بپزم؟
_ باشه
تا من بشورم و تمیزشون کنم بچه ها هم برگشتن و زود یه پای مرغ تپل مپل برداشتم و بعد شستن و تمیز کردنش دادم بهشون که باهاش بازی کنن و به علی که هنوز تو حالت سیو پاور بود گفتم: آقا شام بپزم
_ اصلا جون ندارم
_ نه من
یکم مردد نگام کرد و گفتم: به خدا خوب میپزم اصلا خرابکاری نمیکنم
_گازو کثیف میکنی
_ نه نمیکنم قول میدم
_ ماکارونی درست کن
_ خروسو نپزم؟ آبا ناراحت میشه
_ تو توو عمرت خروس پختی؟
_ میپزم بلدم به خدا
_ باشه تو شروع کن میام کمکت
چون میخواستم نیاد کمکم سریع پریدم تو آشپزخونه و خروسارو با زعفرون و ادویه و پیاز و سیر و هویج و سیب زمینی چیدم تو سینی فر و گذاشتم تو فر و برنجم ریختم تو پلوپز و چون آقا جلوی مامان شل کرده بود و فریزر پر ملزومات یخ زده بود سوپ هم با سرعت نور ردیف شد و داشتم سالادو تزئین میکردم که علی اومد تو آشپزخونه و با دیدن خروسهای سرخ شده خوش رنگ و لعاب و گاز تمیز و آشپزخونه مرتب با ذوق بغلم کرد و گفت: وای قربونت بشم الهی
و خیلی سریع زیر گازو کم کرد و بعد اینکه کمکم کرد میزو بچینیم و از مهمونهای بهانه جو و بی تربیتمون پذیرایی کنیم هرکی یه طرف جا انداخت و تا خوابیدم کنارش گفت: خوب خودت بگو
_ چیو؟
_ چیکار کردی که داری ماستمالیش میکنی
_ نه تصمیم گرفتم بزرگ بشم
_ تو هر پنج روز یبار از این تصمیما میگیری بگو چی شده
_...
_ بگو دعوات نمیکنم
_....
_ هانیه
_ متون فقه ده گرفتم
_ همون که هی بهت گفتم برو سر کلاس نرفتی؟
_ بله دعوا میکنین؟
_ نه به من چه بچه که نیستی
623
#۵۹۹
علی نگاهی به ابعاد خروس انداخت و چون حیاط خیلی سرد بود برد توو حموم و گفت: هانیه چندتا لگن و چاقو بیار
سریع لگن گنده و چاقو رو برداشتم و دوییدم دنبالش و همونجوری که داشت موهای خروسو میکند و میریخت توو کیسه زباله بزرگ گفت: هانیه اینو تو گفتی بیارن؟
_بله... آخه میگن مفیده
_ برای گوارش بابا؟
_ نه برای قوای جنسی
_ قوای جنسی بابا؟
_ نه خودمون
_ خودمون؟
_ البته من ماشالله قوای جنسیم خوبه
_ آره ماشالله هم بگو یه وقت کم نشه
_ آره
_ یعنی برای منه دیگه آره؟
_👉👈
_ من قوای جنسیم مشکل داره؟
_ الان نه خداروشکر من ازتون راضیم، ایشالا خدا هم ازتون راضی باشه ولی بالاخره سنتون داره میره بالا میترسم کم بشه
علی یکم همونجوری که نشسته بود رو صندلی پلاستیکی با چشمای ریز نگام کرد و توو یه حرکت انتحاری بلند شد و گفت: پس حالا که من ضعیفم اینم نمیتونم تمیز کنم خودت بکن
_ نه ... من که نگفتم ضعیفین... بابایی توروخدا
_ اصلا به من هیچ ربطی نداره الانم خستهم نمیتونم
_ آخه من اینو چیکار کنم
_ بنداز دور
_ آبا دهنمو چیز میکنه
بی توجه به وضعیت بحرانی من شونه هاشو انداخت بالا و رفت بیرون و چون واقعا خسته بود لم داد روی مبل
یکم به آبا که تو آشپزخونه میچرخید نگاه کردم و چون ازش میترسیدم برگشتم توو حموم و بعد یکم فکر کردن دیدم هیچ راهی نداره که من پرای اینو بکنم پس از اون قسمتی که علی کنده بود چاقو رو انداختم و پوست و موهارو باهم کندم و درحالی که در پوست خودم نمیگنجیدم چهار تیکهش هم کردم و بعد پرت کردن کیسه تو سطل حیاط، لگن پر خروسو بردم گرفتم جلوی علی که با ذوق گفت: چه زود
_ موهارو با پوستش کندم
_ آفرییین
_ بله، توشم خودم تمیز کردم
_ یه بوس بده
سریع لپمو بردم جلو که جایزهمو بده و بعد گفتم: الان بپزمش؟
_ نه بذارش فریزر فردا میپزیم
_ شام چی؟
_ میریم بیرون
623
#۵۹۸
بعد چند ساعت که خودش خونه رو مرتب کرد و ظرفارو گذاشت سرجاشون و همه سطوح آشپزخونه و هالو دستمال کشید گفتم: چقد دیگه باید نور وارد بشه؟
_ آدم شدی؟
_ بله
و درحالی که جفتمونم مطمئن بودیم دروغ میگم رضایت داد برم پی کارم
چون تمام مدت درگیری ما فندق تو اتاقش بود طبق راهنمایی کرمهای مادرانه وجودم و البته چشم و ابرو اومدنای علی رفتم پیشش که ببینم چیکار میکنه و از اینکه بشقابارو از دیوار برداشته بود خوشحال شدم و گفتم: این دخترا کین؟
_ پسرن
_ دومادم کدومه؟
با صدای علی چرخیدیم سمتش که کلهشو از در آورده بود توو و با دقت عکس پسرای بی تی اسو نگاه میکرد و فندق زشت ترین و زرد ترینشونو نشون داد و گفت: این
_ این؟
_ آره چشه؟
_ بیشتر عروسمه تا دامادم
_ خیلی هم خوبه
_ بیا این ریسه رو ببند به این میخا این عکسارم ازشون آویزون کن
و بعد اینکه کمک کرد ریسه چراغ دارو بزنن به دیوار، داشتن عکسارو با گیره های کوچولو ازش آویزون میکردن که در زدن
در حال باز کردن در داد زدم: آقا آبا اینان
و رفتم تا دم در حیاط که نگه بی ادبی و چون علی هم به اندازه من میترسید دنبالم دویید توو حیاط و بعد سلام و احوال پرسی و دادن بوسهای پر تف گفت: آبا چرا نگفتی بیام دنبالتون؟
_ با اسنپ اومدم
_ از ترمینال؟
_ نه از دم در خونمون تا دم در خونتون
_ ايول
_ آره... هانیه بیا اینم خروست
و یه گونی که توش یه خروس بی سر سیاه خیلییییی سنگین بودو داد بهم و رفت توو که فندقو بچلونه و ننه گفت: زود تمیزش کن بذاریم تو فریزر خراب نشه
623
#۵۹۷
بعد از رفتن کبلایی و صفیه جون مامان اینا هم رفتن و چون علی قصد داشت بهم بی محلی کنه که دق کنم رفتم تو آشپزخونه و داشتم کابینت بغل گازو با وایتکس پاک میکردم که از پشت بغلم کرد و بغل گوشم گفت: فدای سرت که گوشتا خراب شدن، چرا استرس میدی به خودت اخه؟
_ آخه از دستم ناراحت شدین
_ بخاطر اونا ناراحت نشدم از حرفت ناراحت شدم
_ پس چرا دعوام کردین؟
_ که غذا از گلوت پایین بره... گریه نکن دیگه الان فندق میاد فک میکنه چیشده
سرجام چرخیدم که کامل برم تو بغلش و چون خیلی وضعیت پروانه ای بود گفتم
_ اصلا تا حالا اینجوری رمانتیک نشده بودین
_ الانم مجبور شدم وگرنه اون کابینتو متلاشی میکردی
_ وای آقا خیلی بی ادبین
_ چیکار کنم خوب؟ یه چیکه زعفرون ریخته داری کابینتو توو وایتکس میغلطونی... نه نه بغض نکن اصلا عیب نداره همینجوری هرچقد خواستی خسارت بزن
_ پولشو میدم
_ باز میخاری
_ نه
_ آره
_ پیش باباتون اینا که نمیشه
طبق معمول دستمو گرفت و کشید توو اتاق و بعد اینکه شلوارمو کشید زیر باسنم چرخوند تا رو به آینه باشم و گفت: ببین
_ دیدم
_ اصلا برام سواله چجوری میشینی؟
_چرا؟
_چرا؟ کبودی؟
_ اینا؟ نه از اینا نور وارد میشه
با لبخندی که هی سعی میکرد کمرنگش کنه ولی پررنگ میشد نگام کرد و چون پررو شدم گفتم: حالا خوبه نور وارد میشه اگه خارج میشد چلچراغ میشدم، مثل کرم شب تاب
بدون اینکه قیافهشو عوض کنه لباسمو درست کرد و بردم کنار تلوزیون و چون فندق خونه بود گفت: وایمیستی همینجا
_ وای چرا آخه؟
_ که قشنگ نور وارد بشه
623
#۵۹۶
مامان و صفیه جون وسط بحث کریر آری یا نه بودن که مامان گفت: خود هانیه رو هم من تو کریر بزرگ کردم هیچیشم نشد
علی که دوباره امید به زندگیش زیاد شده بود گفت: بستگی داره هیچی به چی بگیم و سریع داداشو گرفت که با مشت و لگد باعث سقط بچهم نشه و بابا هم جلوی مامانو گرفت که گوشیشو نکنه تو حلقم
برای عوض شدن جو عجیب خونه علی سریع سفره رو داد به داداش که پهن کنه روی میز و بعد چیدن همه چیز، نشستم پیش علی و چون برعکس همیشه اول برای من نکشید
با بغض گفتم: به من نمیدین؟
_ تو مگه از بوش بدت نیومد؟
_ گشنه بمونم؟
_ نه بده بشقابتو
_ نه از بوش بدم میاد ولی نمیشه که هیچی نخورم
_ آش بخور
_ من آش بخورم شما پاستا؟
_ سالاد بخور
_ نه
یکم تو سکوت خیره شد به چشمام و گفت: پاشو بیا یه لحظه
کبلایی یه حرکتی کرد که انگار میخواد جلوشو بگیره ولی خوشبختانه خیلی زود تصحیحش کرد و دستمال کاغذی برداشت که سرفه ساختگیشو کنترل کنه و تا حواسا بره سمت اون دنبال علی رفتم تو اتاق و تا درو بست گوشمو گرفت و بدون اینکه بپیچونه گفت: صد بار گفتم وقتی یه گندی زدی بعدش پررو بازی درنیار
و بی توجه به اینکه از شدت خجالت لپهام داغ شدن و پاهام گزگز میکنن ادامه داد: خودتو تا شب کنترل کردی که هیچ وگرنه من میدونم و تو فهمیدی؟
_بله
_بلند
_ بله فهمیدم
_ بیا برو
با خجالت خیلی وحشتناکی از جلوش رد شدم و وقتی برگشتم سر سفره دیگه مرغا بو نمیدادن و بعد اینکه بشقابمو پر کرد بی سر و صدا غذامو خوردم و حتی بعد نهار همه چیزم جمع و جور کردم و داشتم چایی دم میکردم که داداش موفق شد از دوستش وقت بگیره
623
#۵۹۵
و بعد خوردن آب میخواستم برم بیرون که داداش گفت: چرت میگه نه؟
علی بعد ریختن ماکارونیا شیر رو هم افزود و گفت: آره
ولی چون مقاومت نکردم با تردید گفت: الکی میگی نه؟
_ ممکنه الکی بگم... ولی ممکنم هست الکی نگم
_ هانیه!
_جونم؟
_ حامله ای؟
لبخند محجوبی زدم و میخواستم برم بیرون که علی دو دستی کوبید رو سرش و گفت: خاک بر سر من
داداش یکم چپ نگاش کرد و گفت: خاک بر سرت؟ چرا؟
_ وای من اصلا آمادگیشو ندارم
_ مگه تو قراره بزایی؟
_ معلومه که من قراره بزام! من قراره بزام قطعا من قراره بزام، وای وسط اینهمه کار از همین الان تا سال دیگه میخواد زائو بخوابه بعدم میگه بچه شیر میدم، بعدم قراره هی چیزای بد یاد بچه بده
و همونطور که داشت پانیک میزد دستاشو گذاشت روی میز و داداش یکم بهش آب داد
کبلایی که بخاطر سر و صدا اومده بود جلوی آشپزتونه گفت: چیشده؟
با بغض و چونه لرزون گفتم: هیچی حاملم ناراحت شده
کبلایی یکم با چشمایی که گوشه هاش کج شده بود نگام کرد و چون نخندیدم هول کرد و گفت: جدی حامله ای؟ .... منظورم اینه که چه خوب ... علی پسرم؟
_ بله؟
_ گاوی؟ جای خوشحال شدنته؟
_ خوشحالم خیلی خوشحالم
یکم پشت چشم نازک کردم و گفتم: آره خیلی، بعد نمیگین چرا انداختیشا
قبل علی داداش گفت: هانیه یبار دیگه همچین گهی بخوری عین بچگیات یجوری میزنمت صدای کفتار سر زا بدی
_ من نمیخوام بندازم ولی طفلک بچهم هنوز هیچی نشده باباش بدش میاد
و با بغضی که هر لحظه بزرگ تر میشد رفتم بیرون و داشتم به بهت و خوشحالی همزمان خانواده م نگا میکردم که داداش از شوک خارج شد و گفت: آزمایش دادی؟
_نه
_ بی بی چک؟
_نه
_ چند وقته فهمیدی از کجا فهمیدی؟
_ همین الان دیگه، دیدم از بوی مرغ بدم اومد فهمیدم
623
#۵۹۴
از اونجایی که خیلی زود بود و قصاب باز نکرده بود علی با وسایل پاستا اومد و چون باید یه جوری مدیریت میکرد که هم موقع جا افتادن سس پاستا از آب پاستا توش بریزه و هم دم پهن کردن سفره آماده بشه که خشک نشه یکم گوز پیچ شد و به عنوان راه حل اولین کاری که به ذهنش رسید این بود که گیر بده به من و دیگه داشت اشکم درمیومد که صفیه جون با لگدی که از فرد دارای کمردرد بعید بود از آشپزخونه بیرونش کرد و به من گفت: هانیه برو حموم
_چرا؟
_ برو حموم دیگه
_چرا؟
_ کثیفی آخه
_چرا؟
_موهات چربه
_چرا؟
علی بیرون آشپزخونه با خنده ای که نشونه لذت بردنش بود خیره شد به ما و در جواب صفیه جون که صداش میکرد گفت: به من چه خودت باهاش حرف بزن
_ بیا بگو بره حموم الان دارن میان سوپرایزش کنن میخواد با همین تیپ و مو بره جلوشون؟
_ کی میخواد سوپرایزم کنه؟ وای مامان چرا هربار لو میدی
_ خوب مقاومت نکن منم لو ندم بیا برو حموم تمیز لباس بپوش آماده شو قشنگم سوپرایز شو
چون دلم کادو میخواست حرفشو گوش دادم و بعد اینکه حسابی زیر آب داغ خیس خوردم یه گربه شور الکی کردم و رفتم بیرون
علی بعد متقاعد کردن مامانش موفق شد بنشونتش روی مبل و خودش مرغا و قارچارو خورد کرد و گذاشت یه طرف و حدود ساعت ۱۲ بود که مامان اینا با کیکی که شبیه پیپی هاگرید بود و خیلی شاد و خندون اومدن و چون نمیخواستم ذوقشون کور بشه اونقدر سوپرایز شدم که بابا برام آب آورد و بعد کنترل اشک و آهم شمعمو فوت کردم و گفتم: این کیک چرا اینجوریه؟
_ اینو بچه ها یکم کوبیدن اینور اون ور خراب شد منم با دستم بهش شکل دادم
_ کسی کیک میخوره؟
صفیه جون و مامان فشارشون و بابا عملش رو بهونه کرد و کبلایی هم که ذاتا اهل کیک و شیرینی نبود نگاهی به داداش کردم که بشقاب و چایی به دست اومد و نصف کیکو گذاشت تو بشقاب و برگشت پیش علی که داشت پیازارو تفت میداد و از اونجایی که حسودیم شده بود بیخیال دستور پخت پای مرغ مامان که به صفیه جون یاد میداد شدم و دوییدم تو آشپزخونه
علی مرغارو کشید دور تابه استیل و خامه رو ریخت وسط و درحال هم زدنش کیکی داداش با چنگال براش گرفته بود و خورد و گفت: یکم بگذره بهتر میشه به نظرم الان کار خوبی میکنی بهش نزدیک نمیشی
_ آره فک میکنم اگه اول اعتمادشو جلب کنم بهتر از زورکی بغل کردنش باشه
یکم نگاشون کردم و چون ادامه ندادن پرسیدم: اعتماد کی؟ نسیم؟
داداش یکم خنثی نگام کرد و بااینکه انتظار داشت خودمو جمع کنم میتواستم ادامه بدم که حس کردم یه بوی بدی میاد و گفتم: آقا این مرغا خراب نیستن؟
_نه
_ یه بوی بدی نمیدن؟
_نه!
_ سیرش زیاد نشده؟
علی یکم با تردید تابه رو نگا کرد و به داداش گفت: این بوش بده؟
_ نه مثل همیشهس
یکم با تعجب تابه رو نگا کردم و گفتم: داره حالمو بهم میزنه، شاید از ویارمه
Контент доступний для користувачів 18+
Авторизувавшись на сервісі, ви підтверджуєте, що вам виповнилося 18 років.
