uk
Feedback
• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

Відкрити в Telegram

آیا لذت نویسنده، لذت خواننده را تضمین می‌کند؟ هرگز. نویسنده فقط می‌تواند امیدوار باشد که مکانی «برای دیالکتیکِ اشتیاق»، برای «سرخوشی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیافریند.

Показати більше
2 448
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+6330 день
Архів дописів
شاعران و نویسندگانِ فرهنگ‌های گوناگون، در طول تاریخ، «غم» را به کوه، به دریا، به آسمان، به بیابان،…تشبیه کرده‌اند. انگار اندوه‌ِ انسان‌ها آن‌قدر «گسترده» و «طبیعی» و «ناگزیر» بوده است که فقط این پاره‌های بزرگِ طبیعت می‌توانسته‌اند اندازه، جنس، و پیامدهای آن را نشان دهند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

کودک، ذهن و زبانِ پرورده‌ای ندارد. به همین خاطر، رنج‌های کودکی، پیشازبانی هستند: بی‌زبان‌اند. رسیدگیِ بالغانه به رنج‌های کودکی، در واقع، زبان بخشیدن به آن‌ رنج‌هاست. و این یکی دیگر از معجزاتِ زبان است: راهی به رهایی از رنج‌های روزگارِ سپری‌شده. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

تحمل کردنِ درد و رنج آن‌قدر دشوار است که آدم برای پرهیز از دردهای خودش، گاه خواسته و گاه ناخواسته، مایه‌ی درد و رنج دیگران می‌شود. انگار درد و رنج از منافذِ پیدا و پنهانِ مناسباتِ آدم‌ها نفوذ می‌کند. به کجا؟ مقصدِ نهایی: نامعلوم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

احساساتی مثل شادمانی یا اندوه یا دلتنگی، به آب شبیه‌اند: در سایر احساساتِ آدم نفوذ می‌کنند و آن‌ها را به رنگ خودشان درمی‌آورند. اما «نگرانی»های شدید (: چه خواهد شد؟ چه بلایی بر سر عزیزان من خواهد آمد؟…) مثل سیل‌اند: سایر احساسات را می‌شویند و می‌بَرَند و یک زمینِ بایر و ترک‌خورده برجا می‌گذارد. نگرانی شدید، توجهِ ما را به سوی خطرهای احتمالی می‌کشاند و بخش بزرگی از ظرفیت ذهن‌مان را اشغال می‌کند. نگرانیِ مزمن، نوعی اجتناب از رویاروییِ مستقیم با احساساتِ عمیق‌تر هم هست؛ گویی ذهن با اشتغال به «چه خواهد شد؟» از «چه احساسی دارم؟» می‌گریزد. نگرانیِ مداوم، روان را فرسوده می‌کند و انسانی خسته و ناخرسند برجا می‌گذارد. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

بعضی آدم‌ها در ثبات و تداوم است که خودشان را تعریف می‌کنند: انگار در سرزمین‌های‌ِ ثبات، شادتر و چه بسا خلاق‌ترند. یک‌جا می‌مانند و می‌بالند. و بعضی آدم‌ها در پراکندگی‌های کولی‌وارشان، سفرِ بی‌سامانِ زندگی را به پایانِ بی‌پایان‌اش می‌رسانند: هیچ‌جا نمی‌مانند. سرگردانی، ساده‌ترین نام برایِ بی‌قراری‌های‌شان است. هیچ‌کدام لزوماً بهتر نیست؛ دو جور «بودن-در-جهان» است. اما در «دومی» چیزی هست که در اولی نیست: به رسمیت شناختنِ بی‌ثباتی، زیستن با بی‌قراری، و دل‌کندن از احتمالِ پایداری. بچه که بودم، بادبادک‌باز بودم. بادِ تند که می‌وزید، گاهی هوس می‌کردم نخِ نازکِ بادبادک را رها کنم. «دومی» مثل رها کردنِ نخِ نازکِ بادبادک است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

یادتان هست؟ آدم‌هایی را که روزگاری از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌مان بودند. حواس‌تان هست؟ حتی نمی‌دانیم حالا کجا هستند، چه می‌کنند، آیا یادشان هست که روزگاری ما از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌شان بودیم. تصورِ «زندگی-بدون-آن‌ها» ناممکن بود. حالا زندگی هست، آن‌ها نیستند…هستند، اما اهمیتی ندارند…حداقل برای ما اهمیتی ندارند. اهمیتی غایب. غیبتی بی‌اهمیت. غیبتی که حتی اندوهگین‌مان نمی‌کند. خاکستری که هیچ آتشی زیر آن نیست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

«سرنوشت» در فرهنگ‌های گوناگون مفهومی‌ست که اغلب در سایه‌‌سارِ الهیاتِ دینی بالیده است. آن‌چه رخ می‌داد و آن‌چه رخ نمی‌داد، به تقدیری ازلی نسبت داده می‌شد؛ روایتی از نیروهای ناپیدای جان و جهان که گویی از پیش در تار و پودِ هستی تنیده شده‌اند. به تعبیر حافظ: «کاین چنین رفته‌ست در عهد‌ِ ازل تقدیر ما.» در جهانِ تراژدی‌های یونانِ باستان نیز، «سرنوشت» حضوری سهمگین دارد؛ همان جهانی که سوفوکل در آن نشان می‌داد انسان‌ها در تلاش برای گریز از تقدیر، به سوی آن گام برمی‌دارند. اما می‌توان خوانشی عرفی‌تر از سرنوشت نیز داشت: شاید «سرنوشت» نه برنامه و فرمانی فراجهانی، بلکه نامی باشد برای تجربه‌ی انسانیِ «درماندگی در برابر پیچیدگی جهان.» جهان آن‌قدر درهم‌تنیده است، و نیروهای بزرگ آن‌چنان فراتر از اراده‌ی فردیِ ما عمل می‌کنند، که انسان گاه خود را نه بازیگر، که بازی‌خورده‌ی صحنه‌ای عظیم‌تر می‌یابد. همین جنگ‌ِ بزرگِ ویران‌گر علیه ایران را ببینید: جنگی که ابرهای وقوع‌اش دهه‌ها آسمانِ سیاستِ ایران را تیره کرده بود، بسیاری آن را نمی‌خواستند، و با این حال رخ داد و زندگی میلیون‌ها نفر را زیر و‌ رو کرد: و هیچ چیز به قرارِ پیشین نماند؛ هیچ چیز. در این معنا، «سرنوشت» قصه‌ای از پیش نوشته‌شده نیست، نامِ ناکامی‌های ماست. «قتلِ این خسته، به شمشیرِ تو، تقدیر نبود.» نمُردیم اما «سرنوشت»، زندگی‌مان را دگرگون کرد. نمُردیم اما شکلی از مرگ را برای چندمین بار تجربه کردیم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

پیکاسو شاهکار ِ ضدِ جنگِ خود، گوئرنیکا، را در سال ۱۹۳۷ در واکنش به بمبارانِ این شهر آفرید. در گوشه‌‌ی راستِ این تابلوی آشوبنا
پیکاسو شاهکار ِ ضدِ جنگِ خود، گوئرنیکا، را در سال ۱۹۳۷ در واکنش به بمبارانِ این شهر آفرید. در گوشه‌‌ی راستِ این تابلوی آشوبناک، انسانی فریاد می‌زند؛ اما صدای فریادش شنیده نمی‌شود. شانه‌هایش زیرِ فشارِ جنگ فروافتاده: جنگ، از او پیکری کژ و کوژ، نامتقارن و نامتعادل برجا گذاشته است. در این اثر، خبری از سرباز و سرزمین و پرچم و قهرمان نیست. آن‌چه دیده می‌شود تن‌های درهم‌شکسته، چشم‌های وحشت‌زده، کودکانِ مرده در آغوش مادران، و اسبی زخمی‌ست. و تابلو در نوری سرد و بی‌رحم غوطه‌ور است. گوئرنیکا، تصویرِ خلاقانه‌ی جنگی ویرانگر در اروپای میانه‌ی قرن بیستم نیست. تصویرِ ایرانیانی‌ست که زیرِ بارِ ترس، ناامنی و انتظاری کشنده، خمیده و ناتمام‌‌ شده‌اند و صدای‌شان به گوش کسی نمی‌رسد.

تنها چیزی که پس از مرگ برجا می‌ماند، «یاد» است. تنها چیزی که از مرگ قوی‌تر است، «یاد» است. همه می‌میرند، اما یاد‌های آن‌ها که کشته می‌شوند، برای همیشه در جایی برجا می‌ماند. حاکمِ جنایتکار، باد می‌کارد و یاد درو می‌کند؛ یاد که از مرگ هم ماندگارتر است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

مادران و پدران و خواهران و برادرانی که عزیز‌ترین کسان‌شان را برای همیشه از دست داده‌اند، در مراسمِ سوگواری دست می‌زنند و می‌رقصند. این یک نافرمانیِ مدنی‌ست: نیم‌قرن است که جمهوری اسلامی مراسمِ سوگواری را به مراسمی برای تبلیغ و ترویجِ ایدئولوژی اسلامی بدل کرده است: تمامیِ کنش‌های مرسوم در چنین مراسمی (صلوات فرستادن، قرآن خواندن، به‌نحوی ریاکارانه محجوب بودن،…) همگی در خدمتِ سیاست جمهوریِ اسلامی بوده است. حالا مردم با تنِ خود، زبانِ خود، و زبانِ بدنِ خود نشان می‌دهند که از جمهوری اسلامی و ایدئولوژی ویران‌گر و ریاکارانه‌اش بیزارند. این ترکیبِ تازه‌ی «اشک و آه و دست و رقص»، نمادِ خودجوش و خلاقانه‌ی همین بیزاری و بیداری‌ست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

مردمِ داغ‌دارمان، در سوگِ عزیزان‌شان، رفتارهایی یکسره متفاوت نشان می‌دهند: هزاران نفر در خیابان‌ها راه می‌افتند و هم‌زمان مراسم چهلم برای ده‌ها نفر برپا می‌کنند؛ با قلب‌هایی تکه‌تکه دست می‌زنند؛ با چشمانی اشک‌بار می‌رقصند… انگار ارواحی باستانی‌اند که در دلِ ویرانه‌ها آیین‌هایی نو را بنا می‌کنند. سوگواری، به‌ویژه سوگواریِ پس از فاجعه، تلاشی خلاقانه است برای برچیدنِ ویرانه‌ها و بازچیدنِ جهان؛ برای نام‌گذاریِ دوباره‌ی همه‌ی چیزهایی که، پس از فاجعه، بی‌نام و بی‌معنا شده‌اند؛ برای احترام به زندگی. فاجعه، همه‌چیز را عوض می‌کند، حتی آیین‌های وداع را. پس از فاجعه، صدای سوگ، هم صدای مرثیه است، و هم صدای شهادت‌دان: شهادت دادن به این‌که مردگانِ ما زنده‌اند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

با مادرم تلفنی صحبت کردم. مادرم زنِ محکم و مقاومی‌ست. زندگیِ دشوار و پرفراز و نشیبی را، محترمانه پشت سر گذاشته است. می‌گفت: «این فاجعه، بزرگ‌ترین فاجعه‌ی زندگی من است. بزرگ‌تر از همیشه است. بزرگ‌تر از همه‌ی ماست. در تمامِ شبانه‌روز بغضی در گلوی‌ام هست که دست از سرم برنمی‌دارد.» بغضی در گلوی‌مان هست که هست. جایی نمی‌رود. گاهی می‌ترکد. و دوباره بزرگ می‌شود. بزرگ‌تر از همیشه. بزرگ‌تر از همه‌ی ما. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

رقابتِ شدید و خشمگینانه‌ی گروه‌های مخالفِ جمهوری اسلامی، لزوماً یک نقص اخلاقی یا اِشکالِ فرهنگی نیست که با توصیه‌های اخلاقی جایِ خود را به همکاری بسپارد. این رقابت، پیامد شرایطی ساختاری‌ست که لحظه‌ی فروپاشی و گذار را تعریف می‌کنند. تا این شرایط برقرار است، این رقابت همچنان سهمگین و‌خشمگینانه خواهد ماند. نخست، عدم قطعیتِ آینده. آینده‌‌ی ما شدیداً پیش‌بینی‌ناپذیر است. وقتی روشن نیست پس از سقوطِ یک نظامِ سیاسی، چه نظمی جایگزین می‌شود، چه کسی قدرت می‌گیرد و قواعد بازی چه خواهد بود، کنشگران به‌جای اعتماد، به رقابتِ پیش‌دستانه و تثبیتِ جایگاه خود روی می‌آورند. در این شرایط، رقابت، واکنشی هیجانی/عقلانی به آینده‌ای مبهم است. دوم، بی‌اعتمادیِ ساختاری. ائتلاف‌های امروز، هیچ تضمینی برای امنیتِ فردا نیست. در غیابِ نهادهای معتبرِ تضمین‌کننده، هر جریان می‌ترسد شریکِ ائتلاف، پس از پیروزی، قواعد را به نفع خود تغییر دهد و دیگران را حذف کند. سوم، ناهمگنیِ عمیق اپوزیسیون. اختلاف‌ها فقط بر سر تاکتیک نیست، بلکه درباره‌ی پروژه‌ی سیاسیِ پس از گذار است. «توافق علیه رژیم» الزاماً به «توافق برای آینده» تبدیل نمی‌شود. این نکته درباره‌ی ایران به‌ویژه مهم است چون ابهامِ پروژه‌ی سیاسی در انقلابِ ۵۷ به نظامِ سیاسی‌ای منجر شد که غیرمنتظره و فاجعه‌آفرین از آب درآمد. چهارم، نقش فعالِ رژیم در تفرقه‌افکنی. بسیاری از نظام‌های تمامت خواه و اقتدارگرا، به شیوه‌های مختلف (مثلاً سرکوب‌های گزینشی، امتیازدهی‌های نامتقارن، و جنگ‌های روانی)، هماهنگیِ اپوزیسیون را پرهزینه و پرخطر، و رقابت‌های درونی‌شان را تشدید می‌کنند. پنجم، نمایندگیِ ملت و منابعِ محدود. اپوزیسیون هم‌زمان باید شهروندان و حامیان خارجی را قانع کند. گروه‌های مختلف تلاش می‌کنند خود را نماینده‌ی مردم جلوه دهند تا هم با خود‌ِ مردم و هم با حامیانِ خارجیِ تحول، مذاکره کنند. وقتی منابع محدود است، رقابتی پرهزینه برای «نماینده‌ی اصلی بودن» شدت می‌گیرد و اتحاد تضعیف می‌شود. وحدتِ اپوزیسیون نه با نصیحت ‌های اخلاقی، بلکه با کاهش عدم‌قطعیت، ایجاد قواعدِ حداقلی مشترک و تضمین‌های معتبر ممکن می‌شود. بدون این شرایط، رقابت‌های درونی نه استثنا، بلکه قاعده هستند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

«سوگواریِ جمعی» و «خشم از جنایت‌های بزرگ»، رابطه‌ای ناگسستنی دارند. خشم، پیامدِ ناگزیر و ناگوارِ سوگِ ‌های جمعی‌‌ست. اما، اگر به سوگ رسیدگی نشود، خشم یا به فرسودگی می‌انجامد، یا به شکلی کور و بی‌سرانجام بروز می‌کند. رسیدگی کردن به سوگ یعنی به‌رسمیت‌شناختنِ فقدان، یعنی نام‌دادن به قربانیان، یعنی روایت‌سازی، یعنی پذیرفتنِ هویتِ جمعیِ این سوگِ خاص. این کار خشم را از «حال»ی پراکنده به «حال»ی معنا‌دار تبدیل می‌کند. در این حال، خشم به نیرویی برای همبستگی، مطالبه‌گری و دگرگونی بدل می‌شود. سوگِ دیده‌شده، سوگِ رسیدگی‌شده، خشم را تصفیه می‌کند. و خشمِ تصفیه‌شده، به سوگ جهت می‌دهد و‌ رسیدگی به آن را آسان‌تر می‌کند. چنین سوگ و خشمی، هم مانع فراموشی می‌شوند، هم امکان کنش جمعی را فراهم می‌آورند.سوگواری، کافی نیست. خشم، کافی نیست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است. چه کسی می‌تواند این فاجعه را روایت کند؟ ۱. کسانی که در این فاجعه کشته شدند؟ «مردگان» سخن نمی‌گویند، هرچند تک‌تکِ تن‌های بی‌جان‌شان گواه‌ِ انکارناپذیرِ فاجعه است. اما فاجعه در «یک تن»، «این تن»، «آن تن» خلاصه نمی‌شود. ۲. «شاهدانِ حاضر در صحنه‌ی جنایت»؟ شاهدان، با گوشت و پوست‌شان فاجعه را تجربه کرده‌اند: ازژدهای هزار سرِ فاجعه، به‌سوی آن‌ها آتش روانه کرده. آن‌ها «شاهدِ سوختن» بوده‌اند. اما فقط در «یکی» از کوچه‌ها، «یکی» از خیابان‌ها، «یکی» از شهرهایی که فاجعه در آن رخ داده است. ۳. داغداران؟ آن‌ها داغ‌دارتر و سوگ‌وارتر و ویران‌تر از آن‌اند که روایت کنند. داغ و سوگ و ویرانی‌شان عین روایت است: روایتِ داغ و سوگ و ویرانی. اما روایتِ فاجعه، فراتر از فقط سوگواری برای کشته‌شدگان است. ۴. ناظرانِ بیرونی؟ ناظران، از هیولای فاجعه، از حقیقتِ هولناکِ فاجعه، دور هستند: د‌ورتر از آن‌که ابعادِ هیولا را ببینند. تمامیتِ فاجعه را نمی‌توان‌ روایت کرد، اما می‌توان نامِ مردگان را ذکر کرد، خشمِ شاهدان را به نظاره نشست، در سوگِ داغداران غوطه خورد، و کلماتِ ناظران را شنید. تمامیتِ فاجعه را نمی‌توان روایت کرد، اما از خلالِ خرده-روایت‌های خون‌بار، می‌توان جلوی فراموشی را گرفت، می‌توان زوال را کُند کرد. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

این‌ روزها تعبیر «جنایت علیه بشریت» زیاد استفاده می‌شود. «جنایت علیه بشریت» در حقوق بین‌الملل، به‌ویژه در اساسنامهٔ دیوان کیفری بین‌المللی (مادهٔ ۷)، به «تهاجمی گسترده یا سازمان‌یافته علیه جمعیتِ غیرنظامی» اطلاق می‌شود که «آگاهانه» طراحی شده باشد. این تهاجم می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد: «قتل، وارد آوردن صدمات شدید جسمی یا روانی، زندانی‌کردن یا محروم‌سازی از آزادی برخلاف قواعد بنیادین حقوق بین‌الملل، شکنجه، و تعقیب و آزار گسترده و سازمان‌یافته به دلایل سیاسی.» کشتار، زخمی‌کردن و زندانی‌کردن ده‌ها هزار نفر در ۴۸ ساعت، پس از قطعِ راه‌های ارتباطی، واجد تمام عناصر مادی و معنوی جنایت علیه بشریت است: نخست، قربانیان، شهروندان غیرنظامی‌اند. دوم، اعمالِ خشونت‌بار، تصادفی نبوده، بلکه بخشی از یک سیاست آگاهانه و طراحی‌شده‌ی حکومتی بوده است. سوم، گستردگی و شدتِ خشونت (از حیث شمار قربانیان، سرعت اجرا و پراکندگی جغرافیایی) شرط «گسترده یا سازمان‌یافته بودن» را محقق می‌کند. چهارم، محرومیت گسترده از آزادی، بدون دادرسی عادلانه و با هدف خاموش‌کردن اعتراض سیاسی، مصداق روشن تعقیب و آزار سیاسی است. بر این اساس، آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ رخ داد، صرفاً «نقض حقوق بشر» یا «سرکوب داخلی» نیست، بلکه مطابق معیارهای تثبیت‌شدهٔ حقوق بین‌الملل، «جنایت علیه بشریت» محسوب می‌شود؛ جنایتی که مشمول مرور زمان نمی‌شود و رفتارِ آمران و عاملانِ آن (به‌ویژه خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی)، قابل پیگرد حقوقیِ بین‌المللی است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

بعضی عبارات، خلاصه‌ی یک دوران‌اند؛ تجسمِ زبانیِ روح زمانه‌‌اند. مثلاً این عبارتِ آدورنو: «پس از آشویتس، سرودنِ شعر، کاری وحشیانه‌ است.» در آن چند دقیقه‌‌ی آخرالزمانی، که پدرِ سوگوار و سرگردانِ سپهر ناله می‌کند «سپهرِ بابا کجایی؟»، مکالمه‌ای هست که تجسمِ زبانیِ جمهوری اسلامی‌ست: - پدر سپهر، ضجه‌زنان: «آقا اون سمت هم جنازه هست؟» - رهگذرِ ویران: «آره تا دل‌ات بخواد…» در تاریخ جمهوریِ جنایتکارِ اسلامی تا دل‌ات بخواهد جنازه هست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

سوگواریِ ما ایرانیان مزمن شده است؛ اندوهی انباشته که پایان نمی‌پذیرد، سوگواری‌ای که پیش از به پایان رسیدن، وارد چرخه‌ای تازه از سوگواری می‌شود: زخمی که مدام تازه می‌شود. از منظر روان‌شناسیِ اجتماعی، این وضعیت، «سوگ پیچیده» و «سوگ جمعی»ست: اندوهی فردی-اجتماعی که با احساس درماندگی، خشم فروخورده و فرسودگی روانی همراه می‌شود. پرسش مهم این است که چگونه می‌توان این اندوه را با ایستادگی در مقابلِ نظام سیاسی‌ای که عامل اصلی این سوگ است، جمع کرد؟ آیا می‌توان «سوگ‌های مزمن» را به «معنا» تبدیل کرد؟ چگونه؟ با به‌رسمیت‌شناختن دردها، با نام‌دادن به فقدان‌ها، و با پیوندزدنِ اندوه‌ها با کنشِ سیاسی؟ سوگ، اگر دیده و گفته شود، آیا می‌تواند به منبعی برای همبستگی، مقاومت و مطالبه‌ی زندگی بدل شود، نه صرفاً نیرویی فلج‌کننده؟ آیا می‌شود؟ #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

بعد از مدت‌ها پیام می‌دهند: «به اینترنت وصل شدیم. ما زنده‌ایم.» در این پیام چه هست؟ رنجِ بی‌پایان («تا لبِ مرگ رفته‌ایم و برگشته‌ایم»)؛ سوگواریِ بی‌کرانه («هزاران نفر بازنگشته‌اند»)؛ و امیدی لرزان («هنوز» زنده‌ایم؛ و شمارِ زندگان بسی بیش از مردگان است). #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

۱. ترومای جمعی (collective trauma)، آسیبی روانی و عاطفی‌ست که از فرد فراتر می‌رود و یک جامعه به‌طور هم‌زمان آن را تجربه می‌کند. ترومای جمعی نتیجه‌ی تجربه‌ی مشترکِ رویدادهای آسیب‌زای بزرگ (به لحاظ کمیت و کیفیت) است: رویدادهایی که در حافظه‌ی جمعی و هویت اجتماعی یک جامعه رسوخ و رسوب می‌کنند. ما ایرانی‌ها یک تروما‌ی عمیق و جمعی را تجربه می‌کنیم. ۲. اعتراضات اخیر در ایران، که در هفته‌های گذشته به کشته شدن هزاران هم‌وطن‌مان انجامیده، به‌طور هم‌زمان میلیون‌ها ایرانی را زخمی کرده‌: تجربه‌ی دردناکِ فقدانِ عزیزان، سوگِ ناشی از این‌ فقدان، مشاهده‌ی مستقیم و غیرمستقیمِ خشونت، ترس، و آگاهیِ دائمی از این‌که هرکسی ممکن است کشته شود، ما را رها نمی‌کند. حتی کسانی که به‌طور فیزیکی در صحنه حضور ندارند، به‌شدت تحت تأثیرِ این خشونت‌ها قرار می‌گیرند. این ترومای جمعی ریشه‌ در بسیاری وقایع پس از انقلاب دارد. دهه‌هاست که جامعه‌ی ایران در وضعیتِ «آشوبِ دائمی» زیسته است: انقلاب، جنگ، سرکوب، جنبش‌های اجتماعیِ پی‌درپی، اعدام‌ها، تبعیدها، و امواجِ بزرگ مهاجرت‌های اجباری گوشه‌هایی از این آشوبِ دائمی‌اند. ۳. اضطراب مزمن، احساس ناایمنیِ دائمی، گوش‌به‌زنگ بودنِ مداوم، اختلالِ خواب، و‌ خستگی روانیِ عمیق بخشی از نشانه‌های بالینی ترومای جمعی‌اند. ما فرصتِ ترمیم نداشته‌ایم. وقتی تروما پیوسته و مزمن باشد، ترس عادی می‌شود؛ سوگ ناتمام می‌ماند؛ و پل‌های امید بارها و بارها شکسته می‌شوند. در گذر زمان، این تجربه‌ی مشترک بخشی از هویت جمعی می‌شود؛ تجربه‌ای که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود: در واژه‌ها، در سکوت‌ها و در فقدان‌های پی‌درپی تولید و بازتولید می‌شود. این‌ها واکنش‌های انسانیِ قابلِ درک، اما بی‌نهایت ‌دردناکِ ما به تداوم خشونت و ناامنی‌اند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText