ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

Открыть в Telegram

آیا لذت نویسنده، لذت خواننده را تضمین می‌کند؟ هرگز. نویسنده فقط می‌تواند امیدوار باشد که مکانی «برای دیالکتیکِ اشتیاق»، برای «سرخوشی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیافریند.

Больше
2 458
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
+330 дней
Архив постов
امروز یکی از مراجعین‌ام درباره‌ی مرگِ مادرش صحبت کرد. به یاد‌ِ سوگواریِ بارت برای «مامان»اش افتادم: «صبح، با دردِ فراوان، به عکس‌ها نگاهی انداختم. عکسی که مامان، آرام و ملایم، در آن ایستاده بود، غرقِ اندوه‌ام کرد. زار زدم. حتی توانِ خودکشی ندارم.» ۱۳ جون ۱۹۷۸ چه رابطه‌ای میانِ عکس و مرگ هست؟ هر عکس، یک یادآوریِ ساده است (غیبتی ابدی)؟ یا یک خشنودیِ آمیخته به حسرت (می‌خواستی برای همیشه بروی، اما «مامان»! من گوشه‌ای از «حضورِ تو در جهان» را نگاه داشته‌ام)؟ یا هراس از آینده‌ای نزدیک (فردا، من هم عکسی در مجموعه‌ی عکس‌های کسی خواهم بود. خواهم بود؟)؟ یا چه؟ #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

اتاقِ درمان یک تفاوتِ بزرگ با سایرِ اتاق‌های جهان دارد. در سایرِ اتاق‌های جهان، معمولاً روبه‌رویِ جان‌های آشنا می‌نشینی. جان‌هایی که آشنا هستند اما بسیاری از درونی‌ترین احوال و رازهای‌ جهان‌شان بر تو پوشیده است. در اتاقِ درمان، اما، روبه‌روی جان‌های غریبه‌‌ای می‌نشینی که از عمیق‌ترین و دست‌نیافتنی‌ترین احوال و رازها‌ی‌شان برای‌ات می‌گویند. می‌گویند و اشک می‌ریزند. اشک می‌ریزند و چند ماه بعد، برای همیشه، به ناکجای جهانِ تو عزیمت می‌کنند. جهانی که پر از آشناهای غریبه، و غریبه‌های آشناست. بعد از خودت می‌پرسی: آشنا کیست؟ غریبه یعنی چه؟ اتاق کجاست؟ اتاقِ درمان، رنج‌ها را فعال و مرزها را سیال می‌کند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

یکی از مزایای مهم و در عین حال پیچیده‌ی مهاجرت، تجربه‌ی «اقلیت شدن» است. فردی که در جامعه، زبان و فرهنگ خود (در بسیاری موارد، نه همیشه) عضوی از «اکثریت» بوده، ناگهان در جامعه‌ی میزبان در موقعیتِ «اقلیت» قرار می‌گیرد: از نظر زبان، لهجه، امکانات فرهنگی و مالی، طبقه‌ی اجتماعی، شبکه‌های ارتباطی و بسیاری جنبه‌های دیگر. این جابه‌جایی، به‌تدریج، نوعی «هویت اقلیتی» به او می‌بخشد. این هویت ممکن است در گذرِ زمان از چند مرحله عبور کند: ۱. شیفتگی نسبت به فرهنگِ جامعه‌ی میزبان و تلاش برای همانندسازی با آن؛ ۲. شکل‌گیریِ نگاهی انتقادی به فرهنگِ جامعه‌ی میزبان؛ ۳. بازگشت به فرهنگِ جامعه‌ی مبدأ و گاه شیفتگیِ دوباره نسبت به آن؛ ۴. تلاش برای برقراریِ تعادل میانِ دو فرهنگ در جهان درونیِ خود؛ و سرانجام، ۵. پذیرش و درونی‌کردنِ ارزش‌های هر دو فرهنگ، بی‌آنکه یکی را مطلقاً بر دیگری برتری دهد. البته این مراحل نه لزوماً خطی‌اند و نه تجربه‌ای یکسان برای همه‌ی مهاجران. اما اگر کسی به مرحله‌ی آخر برسد، شاید بتوان گفت یکی از ارزشمندترین دستاوردهای مهاجرت و زیستن با رنج‌ها و دشواری‌های اقلیت بودن را به دست آورده است: تواناییِ دیدنِ جهان از چند دریچه. مولانا، که خود مهاجری فرهیخته بود، قرن‌ها پیش می‌گفت: «سخت‌گیری و تعصب، خامی است…تا جنینی، کارْ خون‌آشامی است.» آن‌چه می‌تواند رهایی‌بخش باشد، نه صرفاً عبور از مرزهای جغرافیایی، بلکه عبور از مرزهای فرهنگیِ خویش است: پشتِ سر گذاشتنِ دورانِ جنینی. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

میهمانی که می‌رفتیم، سه نفر بودیم. او، من، و سکوت. سکوت روی صندلیِ عقب می‌نشست. تا خانه‌ی میزبان با ما می‌آمد، اما در ماشین منتظرمان می‌ماند. میهمانی که تمام می‌شد، سه نفری به خانه بازمی‌گشتیم: او، من، و سکوت. تا میهمانی بعد. و در پایان، «سکوت» پیروز شد، «امروز»مان دیروز شد. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

‏واژهٔ «تمایل» یعنی اشتیاق. و «مایل» شدن به معنای خَم شدن هم هست. گاه وقتی به چیزی/کسی تمایل پیدا می‌کنیم، به سوی آن/او مایل می‌شویم، خَم می‌شویم. «من به تو تمایل دارم» یعنی اشتیاقِ جانم در شکلِ تن‌ام بازمی‌تابد: به سوی تو خَم می‌شوم. گاه یک واژه، هم شکلِ تن را ترسیم می‌کند، هم حالِ جان را. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

البته که ناراحتی، بنابه‌تعریف، «خوشایند» نیست، اما ناراحتی همیشه هم «بد» نیست. «ناراحتی‌های‌ِ خلاقیت‌آفرین» (productive discomfort) ناراحتی‌‌هایی هستند که چیزی ناآزموده، چیزی نسنجیده، حقیقتی نادیده‌گرفته‌شده، یا سخنی گفتنی اما ناگفته را بر آفتاب می‌افکنند. از شکاف‌ِ این ناراحتی‌هاست که نوری به جایی می‌تابد: به تعارض‌های درونی، به ترس‌های پنهان، به باورهای ریشه‌دار، به دلبستگی‌های آشنا، و در یک کلام، به رنج‌های دور و دراز. در «اتاق درمان»، این ناراحتی گاهی در دلِ یک پرسش، گاهی در سویدای یک سکوت، و گاهی در اندوهِ یک مکالمه‌ متولد می‌شود. پشتِ خشم، پشتِ اندوه، پشتِ کمال‌گرایی، و پشتِ ترس از کافی نبودن، گاه یک ناراحتیِ ناخوشایندِ زاینده منتظر ماست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

رؤیا به تحقق‌ نیافتن‌اش رؤیاست، به نبودن‌اش، به نبودنی بودن‌اش، به دور بودن‌اش. و زیر لب زمزمه کرد: «من چیزهای دور را دوست دارم.» انگار آیه‌ای از آیاتِ متنی مقدس باشد. یا حکمتی از حکمت‌های مردمانِ صبورِ صحرا. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

در آخرین شماره‌ی نشریه‌ی «اندیشه پویا»، که چند روز پیش منتشر شد، درباره‌ی سرگردانی‌ها و سرکشی‌های مصطفی ملکیان نوشتم.
در آخرین شماره‌ی نشریه‌ی «اندیشه پویا»، که چند روز پیش منتشر شد، درباره‌ی سرگردانی‌ها و سرکشی‌های مصطفی ملکیان نوشتم.

در عکس، همه شادمان‌اند. اما این شادمانی را کسی قاب گرفته که داستانِ همه را می‌داند. در عکس، همه لبخند می‌زنند. اما عکاس، ردّ‌‌پایِ ناپیدایِ اندوه را تا قلبِ سوژه‌ها پی‌گرفته است: آن حفره‌ی خالی آن‌جاست؛ دقیقاً همان جایی که کسی جز عکاس نمی‌بیند. چه قابی! به‌به. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

«خوابیدن»، غالباً استراحت و آرامش را تداعی می‌کند. اما ما گاهی از خوابیدن پرهیز می‌کنیم؛ سعی می‌کنیم بیدار بمانیم. در خواب، کنترل آگاهانه‌ی ما بر آنچه به ذهن می‌آید کمتر می‌شود و ممکن است با افکار، احساسات یا تصاویری روبه‌رو شویم که آرامش‌بخش نیستند. از این منظر، گاهی مقاومت در برابر خواب می‌تواند نوعی مقاومت در مقابلِ «مواجهه با خویش» باشد: نمی‌خوابم تا نبینم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

اسکات فیتزجرالد، در گتسبی بزرگ، می‌گوید: «یک قهرمان به من نشان بدهید تا یک تراژدی بنویسم.» این جمله را، دست‌کم، به دو شیوه می‌توان فهمید. نخست آن‌که سودای قهرمانی چیزی نیست جز آرزوی فراتر رفتن از مرزهای معمولِ زندگی. همین سودا، همین آرزوست که قهرمان را، بیش از دیگران، در معرضِ شکست و تراژدی قرار می‌دهد. قهرمان، کسی‌ست که بیش از دیگران چیزی بزرگ برای از دست دادن دارد: یک رؤیا. دوم آن‌که «تراژدی در جهانِ واقعی»، زاینده‌ترین سرچشمه‌ی «خلاقیت در جهانِ ادبی»ست. نمونه‌ی بارزِ آن، همین گتسبی بزرگ: اثری تراژیک درباره‌ی عشق، ثروت، و دروغ‌. هنرمند از دلِ تراژدی، متنی تراژیک می‌آفریند: رنج را انکار نمی‌کند، اما در آن متوقف هم نمی‌شود، بلکه از خلالِ متنی زیبا به آن معنا می‌بخشد. شاید به همین‌ دلیل است که رولان بارت از «لذتِ متن» سخن می‌گوید: لذت‌ِ متن‌هایی که صرفاً روایت نمی‌کنند، بلکه زیبایی می‌آفرینند. متن‌هایی که از طریقِ زبان، معنا می‌آفرینند. زبانی که به تعبیرِ بارت «یا زخمی‌ام می‌کند یا فریب‌ام می‌دهد.» و من از شرّ جهان پناه می‌برم به زبان؛ به متن‌. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

مثل کسی که در استخرها و دریاچه‌ها شناگر خوبی‌ست، اما حالا در میانه‌ی اقیانوسِ آرام است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

موسی غنی‌نژاد، علی شریعتی را شیاد و نامسلمان می‌داند. عبدالکریم سروش، موسی غنی‌نژاد را گستاخ، نادان و ناشسته‌روی می‌خواند. جواد طباطبایی معتقد است عبدالکریم سروش به لحاظ نظری بی‌مایه و به شارلاتانیسم فرهنگی مبتلاست. عبدالکریم سروش معتقد است تنها هنرِ جواد طباطبایی سرقت علمی از این و آن است و از کژدم قلم‌اش زهر می‌ریزد. ابراهیم گلستان، جلال آل‌احمد را یک دروغگوی بی‌سواد می‌داند. جلال آل‌احمد هم مخالفانِ خود را مُشتی غرب‌زده‌ی نوکرصفت می‌خواند. روی صحنه‌ی این تئاترِ روشنفکرانه چه خبر است؟ چه نمایشی در جریان است؟ جدالی خشونت‌بار و سرشار از اهانت. زد و خوردی زبانی. آشکار است که هدف این سبکِ جدلی، نقدِ اندیشه نیست؛ بلکه بی‌اعتبار کردن صاحبِ اندیشه است: حمله به شخصیت، برچسب‌زنی و زبانی تحقیرآمیز، جای نقد و استدلال را می‌گیرد. رواجِ این رفتارِ جدلی در میان روشنفکران ِ ایرانی نشان می‌دهد که این پدیده را نمی‌توان به بداخلاقی‌های فردی یا بی‌ادبی در مناسباتِ اجتماعی فروکاست. گفت‌وگوی سالم بر فروتنیِ معرفتی استوار است. یعنی آگاهی از محدودیت‌های شناختیِ خود و پذیرش این امکان که شاید بخشی از حقیقت نزدِ دیگری باشد. شاید این همان چیزی‌ست که از فرهنگِ ما غایب است. شاید غرور معرفتی (epistemic arrogance) یکی از ویژگی‌های فرهنگِ ماست: حقیقت در اختیار من است و دیگران مُشتی نادان‌اند که چه بسا به قدرت‌‌های سیاسیِ خاصی هم وابسته‌اند. از این منظر، خشونت کلامی فقط نقصانی در آدابِ معاشرتِ متمدنانه نیست؛ نشانه‌ی رابطه‌ای معیوب با حقیقت است: مخالفتِ دیگران با «من»، محصولِ جهل یا غرض‌ورزیِ آنان است. در اینجا، گویی یقین معرفتی به نوعی اقتدارطلبیِ زبانی تبدیل می‌شود. مفهوم «خشونتِ نمادین» هم ممکن است در تحلیلِ این پدیده به کار آید. از نظر بوردیو و مفسرانِ او، زبان صرفاً وسیله‌ای خنثی برای انتقالِ اندیشه نیست؛ زبان می‌تواند ابزار‌ی برای اعمال قدرت و طبقه‌بندی انسان‌ها باشد: ابزاری برای تعیین این‌که چه کسی شایسته‌ی سخن گفتن و شنیده شدن است. خشونتِ نمادین، خشونتِ فیزیکی نیست، نوعی خشونتِ «نامرئی»ست که در مناسباتِ روزمره و از طریقِ نام‌گذاری و ارزش‌گذاری اعمال می‌شود. به این ترتیب، وقتی یک چهره‌ی صاحب‌نام، مخالف خود را «نادان»، «شیاد»، «وابسته» یا «سارق» قلمداد می‌کند، فقط عصبانیتِ خود را بیان نمی‌کند؛ از سرمایه‌ی فرهنگی و جایگاهِ نمادین‌اش برای اعتباربخشی و اعتبارزدایی استفاده می‌کند. یک برچسبِ تحقیرآمیز کافی‌ست تا مخاطبان، پیش از خواندن یا شنیدن سخن فردِ تحقیرشده، او را از دایره‌ی کسانی که شایسته‌ی توجه‌اند بیرون بگذارند. سبک جدلی، میان دو فرد باقی نمی‌ماند؛ سلسله‌مراتب می‌‌آفریند و به پیش‌داوری‌ها دامن می‌زند. این پیش‌داوری‌ها سبب می‌شود شنونده، اعتبارِ فردِ تحقیرشده را به‌نحوی ناعادلانه نادیده بگیرد. زیان‌های خشونتِ کلامی به روابطِ شخصی چند روشنفکر محدود نمی‌ماند. روشنفکران فقط تولیدکننده‌ی اندیشه نیستند؛ شیوه‌‌ی سخن گفتن، مخالفت کردن و داوری کردن را نیز به جامعه منتقل می‌کنند. هنگامی که نخبگان فرهنگی، تحقیر، برچسب‌زنی و حذفِ نمادین را عادی‌سازی می‌کنند، این رفتار به‌تدریج به الگوی عمومیِ مواجهه با اختلاف تبدیل می‌شود: برای پیروزی در بحث لازم نیست استدلالِ بهتری عرضه کنی، حیثیتِ طرف مقابل را از میان ببر. بعلاوه، زبانِ تحقیر، افراد محتاط‌تر و کم‌قدرت‌تر را هم از مشارکت در عرصه‌ی عمومی بازمی‌دارد و میدان را برای کسانی خالی می‌گذارد که صدای بلندتر، قطعیت بیشتر و آمادگی بیشتری برای خشونت کلامی دارند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

شاعر، حسودانه و بازجویانه، می‌پرسد: «دوش کجا بوده‌ای؟» بعد، معلوم نیست خودش را دلداری می‌دهد یا پرده از رازهای حضوری غایبانه برمی‌دارد: «در دلِ ما بوده‌ای.» بعد، موجی بلند از واقعیت‌های جهان به صورت‌اش می‌خورد: «آه که تو دوش که را بوده‌ای!» بعد، نمی‌تواند به آن یار، او که تیزپاتر از بادِ صباست، گلایه‌مندانه نگوید: «آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام!» و بعد، باز به خودش دلداری می‌دهد: «در آغوشِ قبا بوده‌ای.» و این شاعرِ سبُکْ‌روح ماست که در غزلی کوتاه، میان ِ امید و اندوه و واقعیت و حسادت، بارها نوسان می‌کند. بارها. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

جمهوری اسلامی نه‌تنها هزاران شهروندِ معترض را به قتل رسانده است، بلکه اعدام را به ابزاری برای اعمالِ قدرت، انتقام‌جویی و ایجادِ هراس تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، فقط خانواده‌ها نیستند که داغدار می‌شوند؛ رابطه‌ی تاریخی میانِ دولت و جامعه نیز مجروح می‌شود. مشروعیتِ هر حکومتی بر این فرضِ بنیادین استوار است که حکومت، امنیتِ شهروندان را تأمین، و جان و مالِ مردم را پاس خواهد داشت. اعدام‌های مداوم، به‌ویژه هنگامی که از دادرسیِ عادلانه خبری نیست، این تصور را تقویت می‌کند که حکومت، نه فقط حامیِ شهروندان نیست، بلکه تهدیدی برای جان و امنیتِ آنان است. چنین تجربه‌ای، «زخمی جمعی» بر جای می‌گذارد که مهم‌ترین پیامدش بی‌اعتمادی به دولت است. بی‌اعتمادی‌ای که فقط متوجه دولتِ امروز نیست، بلکه به حافظه‌ی تاریخی ِ یک جامعه راه پیدا می‌کند و نگاهِ نسل‌های آتی به نهادهای عمومی، قانون، و مشارکت سیاسی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تجربه‌ی کشورهایی که خشونتِ گسترده‌ی حکومتی را از سر گذرانده‌اند، از آرژانتین و شیلی گرفته تا شماری از کشورهای اروپای شرقی، نشان می‌دهد که حتی با تغییرِ حکومت نیز بازسازی ِ اعتمادِ عمومی ممکن است دهه‌ها به طول انجامد. ترمیمِ این زخم تاریخی، اگر اصلاً ممکن باشد، معمولاً بسیار دشوارتر و زمان‌برتر از بازسازی هر زیرساختِ ویران‌شده‌ای است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

سفر‌های هوایی، پرهزینه و پیچیده‌اند. به همین خاطر، بسیاری از مسافران نگران‌‌اند که به پرواز نرسند. می‌گفت پدرش، در چهار-پنج سال ِ پایانی عمرش، دچار فراموشیِ فزاینده و زوالِ قوای شناختی (dementia) شده بود. نقل می‌کرد: «پدرم فراموش می‌کرد که در خانه‌‌ی خودش است و تقریباً هر روز نگران بود که ما به پرواز نخواهیم رسید.» در خانه بود. پروازی هم در کار نبود. اما نگران بود که جا خواهد ماند و هرگز به مقصد نخواهد رسید. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

چقدر غم‌انگیز و جان‌کاه است که هم‌وطنان‌ ام روزگاری چنین تیره و تار را از سر می‌گذرانند: زیر سایه‌‌ی حکومتی ظالم، نادان و فاسد، و هم‌زمان درگیرِ جنگی نابرابر با قدرتمندترین نیروی نظامیِ جهان. مردمانی رنج‌کشیده، گرفتار در چنگالِ نیروهایی که رنجِ انسان‌های بی‌گناه، کوچک‌ترین اهمیتی برای‌شان ندارد. تامس هابز، در میانه‌ی جنگ‌های بی‌پایانِ اروپای زمانه‌ی خود می‌زیست. به همین خاطر بود که او می‌گفت: «مادرم دوقلو زایید: من را و ترس را.» بخش بزرگی از فلسفه‌ی سیاسیِ هابز، پاسخ به تجربه‌ی «ترس»‌ناکِ جنگ و ناامنی‌های‌اش بود. از نگاه او، هیچ چیز به اندازه‌ی فروپاشیِ نظم سیاسی، انسان را در معرض خشونتی ویران‌گر قرار نمی‌دهد. هابز، جنگ را صرفاً نبردی میانِ ارتش‌ها نمی‌دانست، بلکه وضعیتی می‌دید که در آن ترس، ناامنی و امکانِ دائمیِ خشونت بر زندگی انسان‌ها سایه‌ای سنگین و گسترده می‌افکند. جنگ، بیش و پیش از هر چیز، گواهِ شکستِ سیاست است. جنگ، کور و کر و ویران‌گر است. اما تلخ‌تر آن‌که هزینه‌ی جنگ را نه تصمیم‌گیرندگان، بلکه شهروندان عادی می‌پردازند؛ مردمی که نه آغازگر جنگ بوده‌اند و نه توان پایان دادن به آن را دارند. شاید همین تجربه بود که هابز را به این نتیجه رساند که نخستین وظیفه‌ی هر نظم سیاسی، پیش از هر آرمان دیگری، حفظ جان و امنیت شهروندان است؛ وظیفه‌ای که هرگاه نادیده گرفته شود، آنچه باقی می‌ماند نه افتخارِ پیروزی، که رنج و شری بی‌پایان و بی‌معنا است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

در طولِ تاریخ، انسان‌ها، به نحوی شگفت‌انگیز، «مکان‌های متعالی» (transcendental spaces) آفریده‌اند. همیشه فکر می‌کردم «کتابخانه‌ها، موزه‌ها، و کلاس‌های درس»، نمونه‌های برجسته‌ی چنین مکان‌های متعالی‌ای هستند: مکان‌هایی که نمونه‌های نابِ دانش و ذوق را به حاضران عرضه می‌کنند. اما مدتی‌ست فکر می‌کنم «اتاق درمان» نیز از همین جنس است. جایی که انسانی دردمند، داستانِ دردهای پیدا و پنهانِ خود را برای انسانی دیگر روایت می‌کند؛ داستانی که نه فقط شنیده، بلکه با دقت، همدلی و تخیل بازآفریده و گاه از دلِ این بازآفرینی، آرامش و امنیت زاده می‌شود. گاستون باشلارد در «بوطیقای فضا» می‌گوید «مکان»، مجموعه‌ای از دیوارها نیست، موقعیتی هندسی نیست؛ «مکان»، جایی‌ست که خیال، خاطره و تجربه‌ی زیسته در آن سکونت می‌کنند. و بعضی مکان‌ها، «پناهگاه هستی»‌اند: پناه-گاهی که در آن انسانِ رنجور و مغموم و بی‌خود و خراب می‌تواند، برای لحظه‌ای، از آشوبِ جهانِ غُرّان فاصله بگیرد، خود را دوباره گرد آورد و امکانِ رؤیاپردازیِ دوباره را بیابد. اتاق درمان، اگر به‌راستی اتاق درمان باشد، چنین پناه-گاهی است. اتاقی که ارزشِ آن نه در صندلی‌ها، دیوارها یا دکورِ آن، بلکه در کیفیتِ رابطه‌ای است که در آن شکل می‌گیرد. مکانی که در آن، انسان می‌تواند بی‌آنکه از داوری بترسد، بخش‌هایی از خود را که سال‌ها پنهان مانده‌اند، آشکار کند، برای آن‌ها سوگواری کند، و از دانش و تجربه‌ی حاضر در اتاق برای رهاییِ خویش استفاده کند: ترکیبی کم‌نظیر از آشکارگی، سوگواری، و رهایی. شاید به همین دلیل است که «درمان»، پیش و بیش از آن‌که محصولِ تفسیر یا تکنیک باشد، حاصلِ سکونت در مکانی امن است: جایی که به تو اجازه می‌دهد خود را روایت کنی و از خلالِ روایت، اندکی دگرگون شوی. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

با افزایشِ سن، معمولاً حافظهٔ نزدیک (حافظهٔ معطوف به رویدادهای اخیر) بیش از حافظه‌ی دور (حافظهٔ معطوف به خاطراتِ دوردست) آسیب می‌بیند. خاطراتِ قدیمی، چون بارها در طول زندگی مرور و در شبکه‌های گستردهٔ مغز تثبیت شده‌اند، دوامِ بیشتری دارند؛ اما خاطراتِ تازه هنوز به ساختارهایی وابسته‌اند که در سالمندی آسیب‌پذیرترند. با بالا رفتنِ سن، حافظهٔ نزدیک آسیب می‌بیند اما حافظهٔ دور سالم‌تر می‌ماند: انگار هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شوی، بیشتر به آغاز بازمی‌گردی: به کودکی، به خانهٔ نخست، به مادر، به صداهای گنگ اما شنیدنیِ گذشته‌ای دور. گویی ذهنِ ما، زندگی را نه به صورت خطی، بلکه به شکل و شمایلی دایره‌‌وار تجربه می‌کند: «تو جلو نمی‌روی، تو‌بازمی‌گردی»: «پایان»، آرام‌آرام دست در دست «آغاز» می‌گذارد. و این آغازِ پایان است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

چرا بعضی روزها غمگین هستیم اما دلیل‌اش را نمی‌دانیم؟ بر اساس یکی از افسانه‌های خیال‌انگیز، دلیل‌اش این است: «انسان‌هایی هستند که می‌میرند، اما کسی را ندارند که برای‌شان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته می‌شود. امروز نوبت شماست.» شاید این بصیرتِ باستانی، استعاره‌ای شاعرانه از حقیقتی باشد که امروز روان‌شناسی و عصب‌شناسیِ معطوف به رشد، به زبانی دیگر توضیح‌اش می‌دهند. آنچه در سال‌های پیشازبانیِ کودکی بر ما می‌گذرد، ماندگارترین تأثیرها را بر روان و شخصیت ما بر جای می‌گذارد. از آن سال‌ها خاطره‌ای روشن نداریم؛ نه به این دلیل که چیزی رخ نداده، بلکه چون هنوز زبان و دستگاه مفهومی لازم برای فهم و روایت تجربه‌ها را در اختیار نداشتیم. در آن سال‌های نخستین، بی‌-زبان بود‌ه‌ایم، اما مغزمان خاموش نبوده است: شبکه‌های عصبیِ مرتبط با تنظیم هیجان، احساسِ امنیت، دلبستگی، اعتماد و پاسخ به استرس با سرعتی چشمگیر در حال شکل‌گیری بودند. تجربه‌ها، بی‌آنکه بتوانیم آن‌ها را در قالب واژه‌ها بیان کنیم، در ساختار مغز و بدن ثبت می‌شدند. شاید به همین دلیل است که گاهی اندوهگین می‌شویم، احساس فقدانی مبهم یا اضطرابی بی‌نام را تجربه می‌کنیم، بی‌آنکه بتوانیم علتش را به رویدادی مشخص نسبت دهیم. روان، پیش از آنکه زبان پیدا کند، تجربه کرده، به خاطر سپرده و اثر آن تجربه‌ها را با خود حمل کرده است. آن افسانه‌ی شاعرانه‌ی باستانی، از سوگواری برای مردگانِ بی‌سوگوار سخن می‌گوید، اما روان‌شناسی ما را به سوگواری برای بخش‌هایی از خودمان دعوت می‌کند که هرگز فرصت دیده شدن، فهمیده شدن یا سوگواری برای آن‌ها را نداشته‌ایم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText