شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 291
Підписники
-124 години
+67 днів
+11530 днів
Архів дописів
3 291
روزی روزگاری شخصی به نام 'جعفر برمکی' در کابین دولت 'هارونالرشید' به وزارت مشغول بوده است. وقتی یکی از اشرافزادگان بدهی بالا آورده و نیاز مبرمی به پول داشته، از جعفر برمکی کمک طلب میکند. برمکی هم از کیسهی خلیفه به او میبخشد و بدهیهای او را به نام حاکم پرداخت میکند. حالا در این روزگار، در این کشور پرحاشیه و پرسهمیهی خاورمیانه از کیسهی کسانی که با جان و دل تلاش میکنند، مباحث علمی و بیشتر غیرعلمی بیمعنی به ذهن خود میسپارند، مثل نقل و نبات صندلی پزشکی، صندلی دانشگاههای دولتی و پست شغلی میبخشند.
سهمیه در لغت به معنی بهره، نصیب و سهم، در عمل اما معنای قدرتمندتری دارد؛ سکوی پرتاب، جهش، صندلی دانشگاه.
عدالت در لغت به معنای انصاف، داد و دادگری، اما در عمل به معنای دار مکافات کسانی که مخالف 'از ما بهتران' باشند و این روزها به معنای تحقق آرزوی نابجای ورزشکاری که هزاران راه دیگر برای قدردانی از او وجود داشته و دارد.
دادخواهی در لغت به معنای فریادخواهی، شکایت و تلاش برای احقاق حق، در عمل اما معنایی بسیار پوچ دارد. در بهترین حالت به پر کردن فرم شکایتنامه و در منفورانهترین و پستترین حالت به ناسزاگویی در کامنتها ختم میشود که"نوشجان ورزشکار" و "از دماغ ورزشکار در بیاید".
فقط میتوانم سر تکان دهم و به زندگی پر تحسر خود در این خاک کرمخورده ادامه دهم. گرد گذر زمان این موضوع را هم کمرنگ خواهد کرد، تا فردا که موضوع نو جدیدی، -خوراک ناسزاگویی مردم- تأمین شود.
3 291
گشتن دنبال یک قبر خاص یکجورهایی شبیه قرار گذاشتن با یک غریبه در کافه، لابی هتل یا میدان شهر است؛ در هر دو نوع خاصی از گشتن و رسیدن وجود دارد: از دور هر کسی شاید همانی باشد که منتظر ماست.
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
مجموعه جستار، ترجمه کیوان سررشته، نشر اطراف
3 291
امروز به سختی از تخت کنده شدم. سالن پذیرایی تا نیمه زیر نور خورشید بود. من هم مثل گربه خزیدم زیر نور و تا آلارم بعدی چشمانم را بستم. ظاهرم آرام است اما از درون عصبانیام؛ حس میکنم که خون، خونم را میخورد. این جوشش را در انگشتانم جمع کردم و تا مرز شکستی خودکار و پارگی کاغذ، با سرعت هر چه تمامتر خطوطی بیمعنی کشیدم. کاغذ سفید کوتاهترین دیوار امن دنیاست.
3 291
شاید عمدی در کار باشد که کتابفروشیها همیشه کمی گم شدن در خودشان دارند. برخلاف کتابخانهها و سیستم ردهبندی دقیقشان، کتابفروشیها به سلیقه خودشان قفسهها را میچینند. بعضیها کتابها را بر حسب جغرافیای نویسنده و سنت ادبیشان جدا میکنند و اگر ندانی نویسنده کجایی است باید همه جهان را دنبالش بگردی.
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی، سخن مترجم]
3 291
جاده، جادو میکند. تا چشم کار میکند درخت است؛ درختانِ مزین به خزه، با ریشههایی که محکم به زمین چنگ زدهاند و شاخ و برگهایی که همچون سقفی آسمان را به دو نیم تقسیم کردهاند و ما در دل این جاده پیش میرویم. از چپ و راست تنههای باریک و قطور درختاناند که در امتداد آسمان کشیده شدهاند، مانند ملازمینی که مسافران را بدرقه میکنند. حس حیات از رگها و ریههامان عبور میکند و از خود برق در چشمانمان به جا میگذارد. این برق را ذخیره میکنم برای روزهای خاکستری تهران. جدیدترین قسمت پادکست دیالوگباکس از مجموعهی "آدمها، خاطرات و موسیقی" در حال پخش است. در نظرم بهترین ایدهی دنیا برای پادکست همین است؛ آدمهایی معمولی که از خاطرات عزیز و موسیقی موردعلاقهی خاص خود میگویند. برای آدمهایی که نمیشناسم بغض میکنم، برای تنهاییشان اشک میریزم، برای عاشقانههای ماندگارشان لبخند میزنم و نفس راحت میکشم برای آنهایی که هنوز قلب رابطهشان میتپد.
یاد خاطرهی مشابه عزیزی از ذهنم میگذرد؛ یکی از همین شبهای داغ مرداد ماه بود. من و میم در تنگنای نفسهای آخر یک دیدار بودیم؛ آخرین دیدار.
میم مستأصل ماشین را در یکی از کوچههای عریض خیابان ولیعصر نگه داشت. ضبط ماشین روشن بود و در آن لحظه بدون هیچ برنامهریزی قبلیای، پادکست 'گلسا' از رادیو موزیک پخش شد؛ ریتم موزیک 'جهان بدون تو' از 'ابی' در فضای کسالتبار ماشین پیچید و مابین این موسیقی و موسیقیهای دیگر که بهدرستی گلچین شده بودند، دیالوگهایی از فیلم زیبای 'بمب یک عاشقانه'. در سکوت گوش سپردیم به لیلا حاتمی که با پریشانی خاطر میگفت "یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زندهاس، کی مرده." و صدای واضح پیمان معادی که "اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم میخواد یه چیزایی بهت بگم که هیچوقت بهت نگفتم؛ اینکه من چقد قیافهتو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خندههاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم." و این شب، آغاز من و جهانی با میم بود.
امروز درست میشود یکسال که از آن شب میگذرد.
3 291
سایهی برگشتن به شهر از حالا مثل بختک روی احوالات خوبم افتاده است. انگار به نیمهشب نزدیک میشوم و جادوی فرشتهی مهربان در حال بیاثر شدن است؛ خلقیات، حساسیتها و اضطرابهای شهریام یکی یکی دارند رو میشوند و زمان حال، مدام مانند ماهی کوچکی از دستانم لیز میخورد. حس آن دختربچهای را دارم که پس از ساعتها تاببازی و سرسرهبازی در پارک کوچک سر خیابان، از میلههای فلزی زنگزدهای آویزان شده و بزرگتری قاطعانه دستاناش را میکشد تا دختربچه را به خانه برگرداند.
"انسانها بهطور غریزی تمایل دارند که در گذشته و آینده سیر کنند و این فرهنگسازی باارزش که باید در زمان حال زندگی کرد و تنها از اکنون لذت برد، در خلاف با طبیعت ماست." این مطلب را در کتابی به نام "نشخوار ذهنی" به قلم "اتان کراس" خواندم. البته از آنجایی که کتابها در ژانر روانشناسی، زیر تیغ زرد بودن میروند، اشاره به این موضوع برایم کار راحتی نیست. میبینم که رو به رو شدن با طبیعت درونی که چند روزی مغلوب طبیعت بکر و زیبایی شده بود، من را متحمل این اندوه کرده است.
3 291
برق تمام روستا قطع شده، مقابل کلبه دور میز مربع چهارنفرهای نشستهایم. به هر سو نگاه میافکنی سیاهی محض است. صدای پارس گاه و بیگاه سگها هر بار نزدیکتر مینماید، ببینی حالاست که سگ ولگردی از حصار اطراف کلبه بگذرد و این تیلهی براق چشمان سیاه آن باشد که در نگاه بعدی در این ظلمات با چشمان من تلاقی میکند. این صحنه را بارها در ذهن تجسم میکنم و از ترس به خود میلرزم.
"کلهکتابی!" پدرم است که رشتهی اوهام ترسآورم را میشکافد. اول بار است که به این نام صدایم میزند. ادامه میدهد که: "حرف زدن با تو خطرناک است، چون کلهت،" انگشت اشارهاش را به شقیقه میچسباند، "پر از کتاب است." خندهی کوتاهی میکنم و بعد دوباره جیرجیرکها هستند که تریبون را به دست میگیرند.
عنصر تولد من و پدرم آتش است؛ اصطکاک میان ما سالها محرک شعلههای خاموشناشدنیای بودهاند. چند باری اشتعال تا ویرانی ارتباط میان ما پیش رفته ولی باز از نو برای آبادی آن قدم برداشتهایم، پدرم بیشتر. برای همین هر حرکت و کلام مهرآمیز و لحظه طلاییای که میان ما شکل میگیرد، بلافاصله در بایگانی ذهنم ثبت و ضبط میشود.
طبیعت در شب قدرتمندتر است.
اصلن شبها همهچیز بالاتر از قدرت ماست؛ مثلن افکاری که در روز با یک "هیس!" ته مغز پناه میگرفتند، شب با گستاخی تمام از پشت پیشانی در امتداد شقیقهها و گیجگاهت رژه میروند و در نهایت بهانه به دست کابوسهای شبانهات میدهند. حالا هم صدای طبیعت، چنان خوفی به جانمان میاندازد که به کلبه پناه میبریم.
