ch
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 291
订阅者
-124 小时
+67 天
+11530 天
帖子存档
روز همه به‌خیر 🪶
روز همه به‌خیر 🪶

روز همه به‌خیر 🪶
روز همه به‌خیر 🪶

روزی روزگاری شخصی به نام 'جعفر برمکی' در کابین دولت 'هارون‌الرشید' به وزارت مشغول بوده است. وقتی یکی از اشراف‌زادگان بدهی بالا آورده و نیاز مبرمی به پول داشته، از جعفر برمکی کمک طلب می‌کند. برمکی هم از کیسه‌ی خلیفه به او می‌بخشد و بدهی‌های او را به نام حاکم پرداخت می‌کند. حالا در این روزگار، در این کشور پرحاشیه‌ و پرسهمیه‌ی خاورمیانه از کیسه‌ی کسانی که با جان و دل تلاش می‌کنند، مباحث علمی و بیشتر غیرعلمی بی‌معنی به ذهن خود می‌سپارند، مثل نقل و نبات صندلی پزشکی، صندلی دانشگاه‌های دولتی و پست شغلی می‌بخشند. سهمیه در لغت به معنی بهره، نصیب و سهم، در عمل اما معنای قدرت‌مندتری دارد؛ سکوی پرتاب، جهش، صندلی دانشگاه. عدالت در لغت به معنای انصاف، داد و دادگری، اما در عمل به معنای دار مکافات کسانی‌ که مخالف 'از ما بهتران' باشند و این روزها به معنای تحقق آرزوی نابجای ورزش‌کاری‌ که هزاران راه دیگر برای قدردانی از او وجود داشته و دارد. دادخواهی در لغت به معنای فریادخواهی، شکایت و تلاش برای احقاق حق، در عمل اما معنایی بسیار پوچ دارد. در بهترین حالت به پر کردن فرم شکایت‌نامه‌ و در منفورانه‌ترین و پست‌ترین حالت به ناسزاگویی در کامنت‌ها ختم می‌شود که"نوش‌جان ورزش‌کار" و "از دماغ ورزش‌کار در بیاید". فقط می‌توانم سر تکان دهم و به زندگی پر تحسر خود در این خاک کرم‌خورده ادامه دهم. گرد گذر زمان این‌ موضوع را هم کم‌رنگ خواهد کرد، تا فردا که موضوع نو جدیدی، -خوراک ناسزاگویی مردم- تأمین شود.

ظهر تابستان. هندوانه. یک مجموعه جستار خواندنی.
ظهر تابستان. هندوانه. یک مجموعه جستار خواندنی.

گشتن دنبال یک قبر خاص یک‌جورهایی شبیه قرار گذاشتن با یک غریبه در کافه، لابی هتل یا میدان شهر است؛ در هر دو نوع خاصی از گشتن و رسیدن وجود دارد: از دور هر کسی شاید همانی باشد که منتظر ماست. [اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی] مجموعه جستار، ترجمه کیوان سررشته، نشر اطراف

امروز به سختی از تخت کنده شدم. سالن پذیرایی تا نیمه زیر نور خورشید بود. من هم مثل گربه خزیدم زیر نور و تا آلارم بعدی چشمان‌م را بستم. ظاهرم آرام است اما از درون عصبانی‌ام؛ حس می‌کنم که خون، خون‌م را می‌خورد. این جوشش را در انگشتان‌م جمع کردم و تا مرز شکستی خودکار و پارگی کاغذ، با سرعت هر چه تمام‌تر خطوطی بی‌معنی کشیدم. کاغذ سفید کوتاه‌ترین دیوار امن دنیا‌ست.

روز همه به‌خیر 🍒
روز همه به‌خیر 🍒

شاید عمدی در کار باشد که کتاب‌فروشی‌ها همیشه کمی گم‌ شدن در خودشان دارند. برخلاف کتاب‌خانه‌ها و سیستم رده‌بندی دقیق‌شان، کتاب‌فروشی‌ها به سلیقه خودشان قفسه‌ها را می‌چینند. بعضی‌ها کتاب‌ها را بر حسب جغرافیای نویسنده و سنت ادبی‌شان جدا می‌کنند و اگر ندانی نویسنده کجایی‌ است باید همه جهان را دنبالش بگردی. [اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی، سخن مترجم]

صبح زیبایی که دیگر ندارمش به‌خیر 🌾
صبح زیبایی که دیگر ندارمش به‌خیر 🌾

photo content
+1

Repost from سووشون
چشمانم درد می‌کنند. شاید اگر به کتاب خواندن ادامه بدهم، کور شوم اما هیچ چیز روشن دیگری اینجا نیست. درست مثل حرف شخصیت این کتاب است، انگار که همانطور که او به پیلار و بقیه می‌گفت، من لحظات جادویی روز را از دست داده‌ام.

از ۲۰ مرداد سال دو تا ۲۰ مرداد سال سه🤍
از ۲۰ مرداد سال دو تا ۲۰ مرداد سال سه🤍

جاده، جادو می‌کند. تا چشم کار می‌کند درخت است؛ درختانِ مزین به خزه‌‌، با ریشه‌هایی که محکم به زمین چنگ زده‌اند و شاخ و برگ‌هایی که هم‌چون سقفی آسمان را به دو نیم تقسیم کرده‌اند و ما در دل این جاده پیش می‌رویم. از چپ و راست تنه‌های باریک و قطور درختان‌اند که در امتداد آسمان کشیده شده‌اند، مانند ملازمینی که مسافران را بدرقه می‌کنند. حس حیات از رگ‌ها و ریه‌هامان عبور می‌کند و از خود برق در چشمان‌مان به جا می‌گذارد. این برق را ذخیره می‌کنم برای روزهای خاکستری تهران. جدیدترین قسمت پادکست دیالوگ‌باکس از مجموعه‌ی "آدم‌ها، خاطرات و موسیقی" در حال پخش است. در نظرم بهترین ایده‌ی دنیا برای پادکست‌ همین است؛ آدم‌هایی معمولی که از خاطرات عزیز و موسیقی موردعلاقه‌ی خاص خود می‌گویند. برای آدم‌هایی که نمی‌شناسم بغض می‌کنم، برای تنهایی‌شان اشک می‌ریزم، برای عاشقانه‌های ماندگارشان لب‌خند می‌زنم و نفس راحت می‌کشم برای آن‌هایی که هنوز قلب رابطه‌شان می‌تپد. یاد خاطره‌ی مشابه عزیزی از ذهن‌م می‌گذرد؛ یکی از همین شب‌های داغ مرداد ماه بود. من و میم در تنگنای نفس‌های آخر یک دیدار بودیم؛ آخرین دیدار. میم مستأصل ماشین را در یکی از کوچه‌های عریض خیابان ولی‌عصر نگه داشت. ضبط ماشین روشن بود و در آن لحظه بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی‌ای، پادکست 'گل‌سا' از رادیو موزیک پخش شد؛ ریتم موزیک 'جهان بدون تو' از 'ابی' در فضای کسالت‌بار ماشین پیچید و مابین این موسیقی و موسیقی‌های دیگر که به‌درستی گل‌چین شده بودند، دیالوگ‌هایی از فیلم زیبای 'بمب یک عاشقانه'. در سکوت گوش سپردیم به لیلا حاتمی که با پریشانی‌ خاطر می‌گفت "یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زنده‌اس، کی مرده." و صدای واضح پیمان معادی که "اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم می‌خواد یه چیزایی بهت بگم که هیچ‌وقت بهت نگفتم؛ این‌که من چقد قیافه‌تو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خنده‌هاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم." و این شب، آغاز من و جهانی با میم بود. امروز درست می‌شود یک‌سال که از آن شب می‌گذرد.

سایه‌ی برگشتن به شهر از حالا مثل بختک روی احوالات خوبم افتاده است. انگار به نیمه‌شب نزدیک می‌شوم و جادوی فرشته‌ی مهربان در حال بی‌اثر شدن است؛ خلقیات، حساسیت‌ها و اضطراب‌های شهری‌ام یکی یکی دارند رو می‌شوند و زمان حال، مدام مانند ماهی کوچکی از دستان‌م لیز می‌خورد. حس آن دختربچه‌ای را دارم که پس‌ از ساعت‌ها تاب‌بازی و سرسره‌بازی در پارک کوچک سر خیابان، از میله‌های فلزی زنگ‌زده‌‌ای آویزان شده و بزرگتری قاطعانه دستان‌اش را می‌کشد تا دختربچه را به خانه برگرداند. "انسان‌ها به‌طور غریزی تمایل دارند که در گذشته و آینده سیر کنند و این فرهنگ‌سازی باارزش که باید در زمان حال زندگی کرد و تنها از اکنون لذت برد، در خلاف با طبیعت ماست." این مطلب را در کتابی به نام "نشخوار ذهنی" به قلم "اتان کراس" خواندم. البته از آن‌‌جایی که کتاب‌ها در ژانر روان‌شناسی، زیر تیغ زرد بودن می‌روند، اشاره به این موضوع برای‌م کار راحتی نیست. می‌بینم که رو به رو شدن با طبیعت درونی‌‌ که چند روزی مغلوب طبیعت بکر و زیبایی شده بود، من را متحمل این اندوه کرده است.

روز به‌خیر🦆
+1
روز به‌خیر🦆

یک صبح زیبای دیگر. گل‌هایی که چیده‌ام. چای آلبالو.
یک صبح زیبای دیگر. گل‌هایی که چیده‌ام. چای آلبالو.

صبح همه به‌خیر 🍪
صبح همه به‌خیر 🍪

برق تمام روستا قطع شده، مقابل کلبه دور میز مربع چهارنفره‌ای نشسته‌ایم. به هر سو نگاه می‌افکنی سیاهی محض است. صدای پارس گاه و بی‌گاه سگ‌ها هر بار نزدیک‌تر می‌نماید، ببینی حالاست که سگ ول‌گردی از حصار اطراف کلبه بگذرد و این تیله‌ی براق چشمان سیاه آن باشد که در نگاه بعدی در این ظلمات با چشمان من تلاقی می‌کند. این صحنه را بارها در ذهن تجسم می‌کنم و از ترس به خود می‌لرزم. "کله‌کتابی!" پدرم است که رشته‌ی اوهام ترس‌آورم را می‌شکافد. اول بار است که به این نام صدای‌م می‌زند. ادامه می‌دهد که: "حرف زدن با تو خطرناک است، چون کله‌ت،" انگشت اشاره‌اش را به شقیقه‌ می‌چسباند، "پر از کتاب است." خنده‌ی کوتاهی می‌کنم و بعد دوباره جیرجیرک‌ها هستند که تریبون را به دست می‌گیرند. عنصر تولد من و پدرم آتش است؛ اصطکاک میان ما سال‌ها محرک شعله‌های خاموش‌ناشدنی‌ای بوده‌اند. چند باری اشتعال تا ویرانی ارتباط میان ما پیش رفته ولی باز از نو برای آبادی آن قدم برداشته‌ایم، پدرم بیشتر. برای همین هر حرکت و کلام مهرآمیز و لحظه طلایی‌ای که میان ما شکل می‌گیرد، بلافاصله در بایگانی ذهنم ثبت و ضبط می‌شود. طبیعت در شب قدرت‌مندتر است. اصلن شب‌ها همه‌چیز بالاتر از قدرت ماست؛ مثلن افکاری که در روز با یک "هیس!" ته مغز پناه می‌گرفتند، شب با گستاخی تمام از پشت پیشانی‌ در امتداد شقیقه‌ها و گیج‌گاه‌ت رژه می‌روند و در نهایت بهانه به دست کابوس‌های شبانه‌ات می‌دهند. حالا هم صدای طبیعت، چنان خوفی به جان‌مان می‌اندازد که به کلبه پناه می‌بریم.