uk
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Відкрити в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Показати більше
3 284
Підписники
-224 години
-107 днів
+9930 днів
Архів дописів
🫠♥️

سلام. شما خیلی ناز هستید! خداحافظ.

ممنون که می‌خونی، من خیلی خوش‌حال می‌شم این رو می‌شنوم.

من خیلی روزمرگی‌هاتو دوست دارم. قلمت خیلی خوبه.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=6217084164 حرف بزنیم؟ حوصله‌م سر رفته و هنوز نتونستم به روتین همیشگی برگردم.

روابط؛ قسمت اول: تابحال پلی پشت سرم خراب نکرده‌ام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرت شده. نقطه‌ی عطف بسیاری از این سقوط‌ها هم اسباب‌کشی‌ست؛ اولین روابط دوستی من در کوچه‌ی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفته‌ها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کش‌‌بازی، لی‌لی، اسکیت‌سواری و خاله‌بازی می‌کردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانه‌ی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی! بعدتر با دختر ساکن طبقه‌ی چهارم ساختمان‌مان دوست شدم. یک برادر کوچک‌تر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان می‌افتاد. آن‌ها هم یک روز اسباب‌کشی کردند و رفتند. بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل این‌که داشتیم می‌رفتیم محله‌ای دیگر! من نمی‌دانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش می‌گرفتم و خداحافظی شاعرانه‌ای می‌کردم. گاهی بهشان فکر می‌کنم. به ساندویچ‌های مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسه‌مان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچ‌وقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم. بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغل‌دستی‌ام در مدرسه‌ی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمی‌رفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.

06 Sasha Sloan - Too Sad To Cry.mp38.06 MB

Florence Pugh - I Hate Myself.mp39.40 MB

من دو روزه آنفولانزا گرفتم و اصلن حوصله صحبت‌کردن و نوشتن ندارم.

photo content

چهره‌ها، آرزوها، قدم‌ زدن‌های زیر باران، شام خوردن‌ها، تا نیمه‌‌های شب منتظر ماندن‌ها، قهر کردن‌ها، خندیدن‌ها، ثانیه‌ها، نوازش‌ها، روزها و ماه‌ها، رویاپردازی‌ قبل از خواب، برف‌بازی، سال‌ها، شعرها، دهه‌ها، خانه‌ها، سفرهای شمال، کوچه برلن، کباب پشت مسجد شاه، قهوه تجریش، سفرهای دونفره، آرش‌ها و پونه‌ها، حالا دیگر هیچ‌کدام، تا ابد، قرن‌ها، فقط خاکستر، خاکستر، خاکستر.

چرا این‌قدر دیر به دنیا اومدم؟🤦🏻‍♀ چه‌قدر دلم تئاتر خوب می‌خواد..

photo content
+1

[من یک «خود کم‌بین» یا بدتر یک «خود هیچ‌بین» هستم؛ آن هم از نوع قهارش.] این جمله چند روزی‌ست روی تکه‌ کاغذ کاهی‌ای در دیدرس‌ترین قسمت میز تحریر، جا خوش کرده‌است. روزی که این جمله را می‌نوشتم دل‌شوره‌ی یک مصاحبه‌ی کاری را داشتم، که آخر هم نرفتم، یعنی نشد که بروم، در واقع نخواستم که بروم. ساعت مصاحبه در خانه نشسته‌بودم و مثل دانش‌آموزی که به بهانه‌ی دل‌درد در خانه مانده و ساعت ۹ که می‌شود با خود فکر می‌کند الآن بچه‌ها باید رفته‌باشند زنگ تفریح، فکر می‌کنم که الآن باید آن‌‌جا می‌بودم. من آن‌جا نبودم. در واقع نخواستم که آن‌جا باشم. بعدتر به این نتیجه رسیدم که اگر پزشک هم می‌شدم و وزارت بهداشت، مهر طبابت را دو دستی تقدیم من می‌کرد هم، احتمال این‌که مطب باز می‌کردم بسیار کم می‌بود. هیچ دیدن توانایی‌هایم، مرا از این کار باز می‌داشتند، همان‌طور که حالا. خبر ناگوارتر این‌که اولین باری نبود که به دست خودم فرصتی را از دست می‌دادم. درون خودم کندوکاو کردم تا بفهمم ریشه‌ی مشکل کجاست؛ فکر کردم شاید این یک کمال‌طلبی تؤامان با تواضع و فقر عزت‌نفس باشد؛ از همین روی سعی کردم نقاط مثبت شخصیتم را روی کاغذ بیاورم تا بر نیمه‌ی پر لیوان تمرکز کنم. نتیجه؟ هر بار ذهنم لیوان را چپه‌ کرد روی کاغذ تا نیمه‌ی پری باقی نماند.

Repost from N/a
در کتاب "آرامش" از آلن دو باتن خوانده ام: «ما خیلی از رفتارهایمان بر اساس انتظاراتمان است؛ اگر چیزی را انتظار داشته باشیم و اتفاق هم بیفتد، چون از قبل انتظار داشته ایم خیلی غمگین مان نمی کند اما اگر انتظار اتفاقی را نداشته باشیم، پس از وقوع به شدت برایش ناراحت می شویم.» این قسمت، توجهم را به تکرار روزانه و گاهی لحظه به لحظه ی جمله ی"من از کسی توقع چیزی را ندارم" جلب کرد. من مدت هاست انتظاراتم را از دیگران به حداقل ممکن رسانده ام؛ نه از رفتارهای کسی ناراحت می شوم و نه انتظار دارم کسی با من جوری رفتار کند که من با او. مثلا بعد از دیدن چیزی که نباید می دیدم با خود تکرار می کنم: «فلانی است دیگر! »ولی این توجیه زمانی شکننده می شود که آن شخص،کسی غیر از " فلانی" باشد؛ اینجا می رسم به دیدگاه "آلن دو باتن" که انتظار نداشتن واقعه پس از اتفاق افتادن، اثر شدیدتری رویمان می گذارد. من در نظر خود، عبارت "توقع نداشتن" را مانند حصاری در مقابل هر شخصی کشیده ام. اندازه ی این حصار به ظرفیت خود فرد و انتظاراتی که از او دارم بستگی دارد؛ در اکثر انسان ها این حصار به بلندای دیوار چین و در افراد معدودی قدری کوتاه است که اگر روی انگشتان پایم بلند شوم،دیده می شوند. این گونه می شود که بیشتر اطرافیانم نمی توانند از این حصار عبور کنند و من هیچ وقت از آن ها توقعی نخواهم داشت. حال اگر رفتارها و گفتارهای عده ی قلیلی، از محدوده ی حصارِ تعیین شده برای شان عبور کند، قلبم از درون شروع به خون ریزی می کند؛ بی اغراق می گویم من حتی صدای ریخته شدن چکه های خون را می شنوم و افتادنشان را حس می کنم. برای نشنیدن این صدا ها و نریختن این خون ها از قلبم، هر روز که از خواب بیدار می شوم خشتی روی حصار مقابل هر شخصی می گذارم و هر روز و هر روز سطح توقعم از انسان ها را کم تر می کنم و در مقابل بی هیچ چشم داشتی به آن ها توجه می کنم. اما گاهی همه چیز آن طور که می خواهیم پیش نمی رود! مثلا گاهی دلم می خواهد همه ی آدم های دنیا حالم را بپرسند در حالیکه نزدیک ترین افراد زندگی ام هم با وجود خبر داشتن از حالم،حالم را نمی پرسند....

ماه بالای سر آبادی‌ست، اهل آبادی در خواب. روی این مهتابی، خشت غربت را می‌بویم.. • سهراب سپهری

photo content

photo content
+2

بعضی‌ روزها زندگی درست مثل فیلم‌ها می‌شود؛ صبح نوک انگشتان پاهایم را روی پارکت‌های سرد اتاق می‌گذارم. پرده‌ی گیپوری سفید با نسیم ملایمی که از گوشه‌ی پنجره‌ به داخل می‌آید، خیلی آرام تاب می‌خورد، برگ گلدان‌ها هم. صدای پرندگان در سکوت خیابان تنها‌ صدایی‌ست که شنیده می‌شود، تنها گه‌گاهی یک ماشین است که با سرعت بالا می‌گذرد. از خانه تا مترو قدم می‌زنم، موزیک دل‌نشینی در گوشم پخش می‌شود و باد موهای‌م را تکان می‌دهد. بعضی روزها هم هست که خودم را از زاویه‌ی یک دوربین می‌بینم، انگار که نقش اول یک فیلم سینمایی باشم.

photo content