uk
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Відкрити в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Показати більше
3 284
Підписники
-224 години
-107 днів
+9930 днів
Архів дописів
من در زیستن آماتور هستم؛ غیر حرفه‌ای و ناشی. دورترین مسافتی که در آن پا گذاشته‌ام سیاره‌ای‌ست که شازده‌ کوچولو از آن آمده‌بود. هیجان‌انگیزترین تفریحی که داشته‌ام تماشای سوختن شهر به دست دنریس در GOT بوده‌است و زیباترین مکانی که در آن بوده‌ام روستایی در فیلم سینمایی midsummer. همه هم در حالی‌که من کنج اتاق، پشت میزتحریر یا روی مبل کز کرده‌‌بودم. زیستن در ذهن؛ دنیایی که لحظات اعجاب‌انگیزش را تنها وام‌دار نویسندگان و فیلم‌سازان است، مثل فیلم Source Code با بازی درخشان جیک جیلینهال که درون مغز خود مأموریت مهمی را به انجام می‌رساند، در حالی‌که جسمش درون‌ محفظه‌ای توسی‌رنگ قرار دارد. من در زیستن آماتور هم هستم؛ این‌بار اما دوست‌دار زندگی. با این آگاهی که آماتور از واژه‌ی لاتین amore گرفته شده، به معنای دوست‌داشتن. زندگی را ناشیانه دوست دارم. درست است که قبل از شروع هر کاری باید با یک لشکر ترس و افکار بازدارنده بجنگم، اما هرگز دست از جنگیدن و تلاش برنداشته‌ام. غلبه بر این لشکر برای تجربه‌ی این هیجانات در دنیای حقیقی نیازمند روغن‌گیری‌ای حسابی در رگ‌های مغزی‌ست، یک هل داده‌شدن از سوی نزدیکان یا شاید هم یک جرقه.

مرکز شهر همیشه برای‌م پر از جریان زندگی بوده است؛ دیدن هم‌سن و سال‌های زیبا و خوش‌پوش‌، تپه‌هایی از کتاب‌های قدیمی بیست تومانی کنار خیابان، اجرای نوازندگان خیابانی، صدای خنده‌ی جمع‌های دختران نوجوان، کتاب‌فروشی دماوند و... مثل دست‌مال نم‌داری بودند که گرد یکنواختی روزها را می‌گرفتند، اخیرن اما حضور آن آمران زوریِ به معروف -خیلی صفات مناسب‌تری برای توصیف‌شان دارم، دارم خانومی به‌خرج می‌دهم و کظم غیظ می‌کنم- باعث شده تنها لحظاتی را توأم با خشم، کینه و نفرت از سر بگذرانم. متأسفم این را می‌گویم اما دیگر به مرکز شهر نخواهم رفت.

photo content
+1

نشسته‌ام پشت میزم در اتاقی به ابعاد حدودن ۲۰ متر. مانیتور و کیبورد قدیمی که هنگام تایپ یادآور صدای سم اسبان سربازان انگلیسی در حمله به گروه وایکینگ‌هاست، ادوات تحریر و دستگاه‌های پرینتر، کوچک و بزرگ روی میز طویل زردرنگی قرار گرفته‌اند که به‌وسیله‌ی پارتیشنی به همان رنگ از دو سوم جلویی اتاق جدا می‌شوند. دلم نمی‌آید ننویسم که پایین میز کیس زوار در رفته‌ای قرار دارد، آخر وفاداری این وسیله که انگار از سال ۸۴ تا الآن این‌جاست جدن باید تحسین شود. پشت میزم شش صندلی مشکی‌ست و ما فقط دو نفر هستیم. تنها خوشی ما می‌تواند انتخاب راحت‌ترین و نوترین صندلی باشد یا وقتی نور از پنجره‌ی بدون پرده به داخل می‌تابد می‌توانیم مقابل پنجره بنشینیم و چند خطی کتاب بخوانیم، البته از وقتی این‌جا گفته‌ام ۱۰ تا ۱۰:۵۰ سرم خلوت می‌شود، خروارها کار روی سرم ریخته و نتوانسته‌ام حتی یک خط کتاب بخوانم. حالا خوب است به چشم زخم اعتقاد ندارم!

این فصل کتاب عالی بود!

من از طریق تجارب تلخ زندگی یاد گرفته‌ام که اگر درگیر ماجراهای شخصی بشوم، خسته‌تر و گیج‌تر و آشفته‌تر از آن می‌شوم که بتوانم بنویسم و من طاقت این را ندارم. [حق نوشتن، جولیا کامرون]

و اگر دوست دارید بیشتر فروغ رو بشناسید، خوندن «شهر آشوب» گزینه‌ی خیلی خوبیه.

photo content

به مناسب تولد فروغ عزیز. من پادکست‌های زیادی راجع به فروغ شنیدم؛ این بهترینشه.

بعضی روزها هم هست که صبح زود، بدون تصمیم قبلی مقابل قفسه‌های کتابخانه می‌ایستم، یک کتاب کم‌حجم را انتخاب می‌کنم، بعد می‌خزم به دنج‌ترین نقاط خانه، خودم را غرق قصه و دنیای آن کرده و همان روز هم تمامش می‌کنم. امروز قرعه به نام «دلدار و دلباخته» افتاده است.

photo content
+1

وقتی تازه وسیله‌ای می‌خری در نگهداری از آن تا مدت‌ها سلیقه به‌ خرج می‌دهی، ذوق داشتنش را داری. وقتی وارد رابطه‌‌ای عاشقانه می‌شوی برای بوسه‌ی اول برنامه می‌چینی، در کوچک‌ترین تغییراتش ریز می‌شوی، ذوق بودنش را داری. وقتی تازه مشغول تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌ات می‌شوی یا به دانشگاه مورد علاقه‌ات پا می‌گذاری، با جدیت درس می‌خوانی و جزوه‌های مرتب می‌نویسی. وقتی بالاخره کار پیدا می‌کنی - کاری که از وقتی عقل‌ت رسیده در جواب بزرگ‌ترها که پرسیده‌اند می‌خواهی بزرگ شدی چکاره شوی، باد در گلو انداخته و گفته‌ای این‌کاره - تا مدت‌ها مراقبی کارت را به درست‌ترین شکل ممکن انجام بدهی تا رضایت همه را جلب کنی. عمر این مدت چقدر است؟ ۳ ماه؟ ۶ ماه؟ ۱ سال؟ روانشناسان که باور دارند، ۴۰ روز برای تبدیل یک کار به عادت کافی‌ست. این دوران که به سر آید انگار کسی ظرف عادت‌دان را برمی‌دارد، از عمد می‌پاشد روی روزها و احساسات و شور و ذوق ما. عادت می‌کنیم. آن وسیله، آن رابطه، آن دانشگاه و آن شغل تبدیل می‌شود به خانه‌ای متروک که روی مبل‌های‌ش ملافه‌های سفید کشیده‌اند و دیوارها را جابجا تار عنکبوت پوشانده است و سال‌هاست کسی در آن زندگی نمی‌کند. هر از چندگاهی به خودمان یادآوری کنیم که چقدر برای رسیدن به چیزی یا کسی که می‌خواستیم صبر کردیم و رویا چیدیم‌ بد نیست. هر از چندگاهی تارهای عنکبوت‌ها را تمیز کنیم و آن خانه را آب و جارو کنیم.

- می‌دونستی من آدم‌ها رو می‌کشم پورتوگا؟ - چطوری انجامش می‌دی زه‌زه؟ - فراموششون می‌کنم. [ درخت زیبای من]

دو سال پیش وقتی کتاب «قول» از «فریدریش دورنمات» را به قیمت ۱۵۰۰۰ تومان می‌خریدم، نمی‌دانستم با یک کتاب جناییِ حسابی طرفم. اگر فیلم سینمایی «memories of murder» مورد پسندتان بود، این کتاب را هم دوست خواهید داشت. پ.ن: من با ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند خواندم که خیلی هم خوب بود.

این اولین شعری‌ست که از دیوان فروغ حفظ کرده‌ام.

امروز روز اول دی‌ماه است.

7.26 KB

پدربزرگ نقطه‌ی اتصال همه‌ی ما بود. بعد از رفتن او دیگر خبری از آن سفره‌‌های رنگانگ طویل نشد، اگر هم شد بسیار دیر به دیر و اصلن هم آن کیف و مزه را نداشت. بعد از او دیگر یلدا بی‌معنی بود. جای خالی پررنگ او حسابی توی ذوق می‌زد و دانه‌های انار از لابلای بغض‌های جمع شده در گلو به‌سختی پائین می‌رفتند. بعد از او دست‌پخت مادربزرگ دیگر خوب نیست و عطر کتلت‌ها دیگر دل هر جنبنده‌ای را نمی‌برند، شاید چون مادربزرگ سر اجاق که می‌ایستد به آذری مویه می‌کند و غذاها را با مرگ می‌آمیزد. بعد از او بود که غم و حسرت به متن‌های من راه پیدا کردند؛ اولین باری که روی کاغذ از دلتنگی گله کردم بعد از او بود. بعضی آدم‌ها هستند که با رفتن خود مجموعه‌ای از نقاط اتصال میان ما و دنیا را هم با خود می‌برند؛ پدربزرگ نقطه‌ی اتصال ما با جزئیات زیبای زندگی بود.

می‌دانم ممکن است حال دل بعضی از ما خوب نباشد، در میان جمع اگر جمعی باشد احساس تنهایی کنیم و فلسفه‌ی جمع‌شدن در شب یلدا را بی‌معنی بدانیم، اما یلدا از نیاکان ما، نسل به نسل گشته تا نوید بدهد که زور [نور] بر [تاریکی] می‌چربد، پس به قول چارلی چاپلین با صدای آرام‌تری غمگین باشید تا شادی [ تو بخوان نور] ناامید نشود.