شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 292
Підписники
+724 години
+367 днів
+11030 днів
Архів дописів
3 292
بعد از خواندن چند داستان کوتاه از سلینجر، میبینم که کودکان در داستانهای او نقش مهمی دارند؛ هنوز وارد اجتماع نشدهاند و به قول تدی -پسربچهی نابغهی داستان کوتاهی به همین نام- سیب معروف یا همان منطق را نخوردهاند.
[تدی پرسید: داستان اون سیبی رو که آدم توی باغ عدن خورد یادتونه؟ همون که توی کتاب مقدس اومده؟ میدونین توی اون سیب چی بود؟ منطق. منطق و مهملات عقلانی.]
تدی فکر میکند آدمها باید منطق را بالا بیاورند، همانطور که خودش بالا آورده و با این نگاه، روشی برای ایجاد تغییر در روند تحصیل کودکان ارائه میدهد:
"فکر میکنم بچهها رو، همه دور هم جمع میکردم و راه تفکر رو بهشون یاد میدادم. سعی میکردم راه شناختن خودشونو بهشون یاد بدم، نه اینکه بهشون یاد بدم چطور اسمشونو بنویسن و از این جور چرندیات. گمونم حتی پیش از این کار وادارشون میکردم از همه چیزهایی که پدر و مادرهاشون و آدمهای دیگه بهشون گفتهن وجودشونو خالی کنن."
تا مدتها ذهنم درگیر این دیالوگ بود؛ تغییر در روند تحصیل دانشآموزان. فکر کردم چه میشد اگر کلمات، عناوین و تکلم به ما دیکته نمیشدند و در واقع چه میشد اگر چتر، چتر نبود و آن را چیز دیگری مینامیدیم.
اینجا با یک مطلب خیلی عجیب روبهرو شدم؛ یکسری افراد از فیلسوف گرفته تا موبد و امپراطور از زمان باستان، چیزی مشابه این را مورد آزمایش قراره دادهاند و البته با هدف دیگری؛ میخواستند به زبان خدا پی ببرند.
اولینبار "سامتیک" فرعون مصر دو نوزاد را در انزوا زندانی کرد، تنها با دو خدمتکاری که حق نداشتند حتا یک کلمه بر زبان بیاورند. تاریخنگاران یونانی نوشتهاند که آن دو کودک پس از مدتی زبان باز کردهاند؛ اولین کلمهای که به زبان آوردند لغتی فریجیهای (زبان باستانی و هندو اروپایی) به معنی نان بوده. بعدها امپراطور روم، فردریک دوم، جیمز چهارم و ... کودکان دیگری را قربانی تکرار این آزمایش کردهاند. چند روز اخیر بهطور تصادفی رمان "سهگانهی نیویورک" به قلم "پل استر" را دست گرفتم. شخصیت اول داستان "شهر شیشهای" قربانی چنین آزمایشی بود. مدتها بود از خواندن رمانی اینطور به وجد نیامدهبودم و نمیخواهم با اشاره به مطلبی از کتاب از لذت خواندن شما کم کنم، فقط همینقدر بگویم که ما بدون کلمات، کتابها، افکار و دانستههای پیشین برای ابد کودک میمانیم و البته که همهی ما آنقدر خوششانس نیستیم که مثل تدی نابغه باشیم.
3 292
چطور باور کنم که تنها يک گلوله تو را از من گرفت؟ تازه رودخانه میخواست شال کمرت باشد و باران طوری میآمد که درست روی دست راست تو بود.
بهار میآمد تا از دست راست تو نشانی روستاها را بگيرد.
تو کشته شدی و ناچار بودی از رويایت دست بکشی، خبر مرگت را چون شاخهی پرشکوفهی گيلاس آوردند گذاشتند وسط حياط.
غلامرضا بروسان
[شکوفهی گیلاس هم دیگر حتا اندوهگینمان میکند.]
3 292
سلم و تور باخبر میشوند که از تخم ایرج، پهلوانی به نام منوچهر متولد شده. این خبر میترساندشان. تصمیم میگیرند برای طلب بخشش، پیکی را حامل پیام عذرخواهی به نزد فریدون بفرستند. در آن پیام میخواهند منوچهر را ملاقات کنند تا خونبهای ایرج را بپردازند. فریدون از قصد شوم دو پسر خودش باخبر میشود و سپاهی به فرماندهی پهلوانانی همچون قارن کاویان(پسر یا برادر کاوه آهنگر)، شیروی، سرو (همان پدر عروسان فریدون)، گرشاسپ، شاپور، قباد، سام و گُرد را آماده میکند تا منوچهر حمله و انتقامجویی را آغاز کند.
رزم منوچهر با سلم و تور را خیلی خلاصه میگویم؛ منوچهر، اول تور را میکشد، سرش را از تن جدا میکند و برای فریدون میفرستد. بعد سراغ سلم که در دژ الانین خود پناه گرفته، میرود و سر او را هم از تن جدا میکند و برای فریدون میفرستد. فریدون تنها پادشاهیست که سر تمام فرزندانش را تحویل میگیرد و این سرنوشت، خیلی غمانگیز است.
منوچهر با شادی و شعف و بانگ پیروزی برمیگردد. فریدون که انگار فقط برای دیدن انتقام ایرج زنده مانده، بعد از دیدن منوچهر از دنیا میرود.
فریدون بِشُد، نام از او ماند باز
برآمد چنین روزگار دراز🤍
3 292
فریدون که انتظار آمدن ایرج را میکشید، با رسیدن سر ایرج کمرش خم شد. سوگواری فریدون از غمگینترین بخشهای شاهنامه است و در همان حال، پسران خود -سلم و تور- را نفرین میکند.
بعد از گذراندن دورهی سوگواری، خبر میرسد که کنیز ایرج، زنی به نام "ماهآفرید" از ایرج باردار است. این خبر، روزنهی امیدی میشود.از ماهآفرید دختری متولد میشود، بسیار شبیه به ایرج. این دختر بزرگ میشود، با مردی به نام "پَشَنگ" ازدواج میکند و از او صاحب پسری به نام "منوچهر" -از باشکوهترین شاهان ایرانی- میشود.
فریدون تمام اینسالها را صبر میکند تا منوچهر مثل یک پهلوان بزرگ شود و انتقام ایرج را بگیرد. برای همین هم در تربیت منوچهر، تمام تلاش خودش را به کار میگیرد.
3 292
بعد از چندین سال، "سَلم" تازه فیلش یاد هندوستان کرد، با خودش فکر کرد "چرا بهترین کشورها به کوچکترین پسر داده شد؟!" به برادرش تور نامه نوشت و او را هم هوایی کرد. دو برادر پیکی را رهسپار فریدون کردند، با این مضمون که "اگر ایران و سرزمین اعراب به ما داده نشود، به شما حمله میکنیم."
ایرج -نماد صلح در شاهنامه- از فریدون خواست که بدون سپاه به دیدن برادرانش برود و منصرفشان کند و همین کار را کرد، به سوی دو برادرش رفت و از آن دو خواست بخاطر تاج و تخت، خودشان و فریدون را آزردهخاطر نکنند، حتا حاضر شد از تاج و تخت کنار برود. آرامش ایرج و شنیدن آنحرفها، سلم و تور را بیشتر عصبانی کرد. تور، از زور خشم در یک حرکت ایرج را کشت، سر او را از تن جدا کرد و برای فریدون فرستاد.
3 292
وقتی سه پسر در حال برگشتن به خانه بودند، فریدون خودش را به شکل یک اژدها درآورد و سر راهشان سبز شد. پسر اول فرار کرد. پسر دوم بدون فکر و عاقبتاندیشی به اژدها حمله کرد. پسر سوم با شجاعت و تدبیر به سمت اژدها رفت. فریدون بعد از دیدن واکنش پسران خود، زودتر به قصر برگشت و از آنها استقبال کرد. سر فرصت گفت که "این اژدها من بودم و حالا بر اساس واکنشتان برای شما اسم انتخاب خواهم کرد."
پسر بزرگتر: سَلم
پسر وسط: تور
پسر کوچک: ایرج
بعد هم برای سه دختر اسم گذاشت:
عروس اول: آرزو
عروس دوم: ماه
عروس سوم: سَهی
و بر اساس طالعبینی سه پسر، جهان را میانشان تقسیم کرد:
سَلم، پادشاه روم و خاور(غرب) شد.
تور، پادشاه ترک(ترکستان) و چین شد.
ایرج، پادشاه سرزمین اعراب و ایران شد.
سپس هر سه پسر با همسران خود به محل پادشاهیشان رفتند.
3 292
۵. بعد از اینکه ضحاک، در کوه دماوند زندانی شد، فریدون پادشاهی پانصدسالهی خودش را آغاز کرد. دوران حکومت فریدون خالی از هرگونه جنگ و خونریزی و پر از شادی، برکت و تنآسانی بود.
[برعکس تعریف امروزی، در زمان باستان، تنآسانی به معنای بهرهگیری از نعمتهای خداوند بوده.]
در شاهنامه از شادی به عنوان یکی مهمترین آیینهای ایرانی یاد شده. شادی؛ طفلی که استاد کدکنی در شعر زیبایی، گمشده خواندندش.
پنجاه سال که از پادشاهی فریدون گذشت، او صاحب سه پسر شد؛ دو پسر از شهرناز و یکی هم از ارنواز. این سه پسر تا دوران جوانی، نام نداشتند.
[نام، در فرهنگ ایرانی اهمیت بالایی داشته؛ برای این کار تا بزرگشدن فرزندشان صبر میکردند و بعد از پی بردن به درون و ویژگیهای او، نام درخور شخصیتش را انتخاب میکردند. دلیل دوم اینکار هم این بود که نامی به دست جادوگران نیفتد که شاهزادگان را طلسم کنند.]
خلاصه، شاه تصمیم گرفت برای سه پسر بینام خود زن بگیرد. از همین رو وزیر خود، "جَندَل" را به یمن فرستاد تا از "سَرو" -پادشاه یمن- سه دختر بینامش را خواستگاری کند. پادشاه یمن از فکر دور شدن دخترانش خیلی غمگین شد. از فریدون خواست پسرانش را به یمن بفرستد تا آنها را از نزدیک ملاقات کند، اما در اصل قصد داشت امتحانشان کند. بعد از اینکه سه پسر از پس امتحان برآمدند، دخترانش را همراه با سه پسر، به نزد فریدون برگرداند.
3 292
از ده روز پیش در تلاش بودم عضو بوککلاب منیرو روانیپور شوم؛ کولیها. سماجتم در ارسال ایمیلهای پشت هم نتیجه داد. امشب ساعت ۱۹:۳۰ به وقت تهران و ۹:۰۰ صبح به وقت فیلادلفیا جلسهی اول برگزار شد؛ از بخت بد من در بحبوحهی هوای متلاطم تهران که به نظر آینهای از درون ناجور و روح رنجور ما بود. اپلیکیشنی که در ایران فیلتر است، با بیرون انداختنم مدام به من دهنکجی میکرد. بعد از آنهمه پافشاری برای بودن در آن جمع، فقط اصوات مقطع شنیدم و دهانهایی را که باز و بسته میشدند. این فرصت را از دست دادم. به همین راحتی؛ شبیه به زیرنویس مضحک "جای نگرانی نیست" صدا و سیما برای فاجعهی بندرعباس. ما میمیریم و عقب میمانیم و جای نگرانی نیست.
هر بار که صخرهای بزرگ تنها به دلیل ایران بودن سر راهم انداخته میشود همین حس را دارم؛ اینجا آکواریومی بزرگ و دنیای بیرون تنها در حال تماشای لبهای ماست که در سکوت تکان میخورند. حالا نه اینکه جانم در میرود از اینجا بروم؛ مهاجرت یعنی بیرون پریدن از آکواریوم و مثل ماهیای جان دادن در خاکی که متعلق به دیگریست. نزدیک به نوبتم برای صحبت کردن در میتینگ، پشت سیمخاردارهای این خرابشده بودم و همان پشت هم ماندم. تمام آنچه از اینجا بودن نصیب آدم میشود همین است و تمام آنچه از رفتن نصیب میشود هم. ناتوانی، یأس، محرومیت، دویدن و نرسیدن و ایرانیبودن حبابهای بغضی هستند که یکییکی در من در حال انفجارند.
3 292
@shaaynnshid
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی🤍
[به امید در بندکشیدهشدن تمام ضحاکها
و فریدونشدن ما.]
3 292
احتمالن بهدنبال همین داستان بوده که "ملکالشعرای بهار" در قصیدۀ معروف خود "ای دیو سپیدِ پای در بند" به ضحاک و همچنان زندانیبودن او در دل کوه دماوند اشاره میکند. در باورهای قدیمی و سنتی، آتشفشانی بودن کوه دماوند و خروج گهگداری دود از قله آن -که در زمان باستان رخ میداد- تنها راه بروز خشم ضحاک بوده. دماوند از ازل در باور مردمان، بند و زندان ضحاک (ظالم زمانه) تلقی میشده است.
3 292
بیا تا جهان را به بد نسپَریم
به کوشش همه دستِ نیکی بَریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بُوَد یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تو را سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
3 292
۴. زمانی که فریدون وارد قصر ضحاک شد و شهرناز و ارنواز را از طلسمها آزاد کرد، ضحاک در قصر حضور نداشت. وزیر ضحاک -مردی آرام و صبور به نام کُندرو- در مقابل فتح فریدون هیچ مقاومتی از خودش نشان نداد، حتا از اینکه کسی آمده تا مردم را از شر ضحاک نجات بدهد استقبال هم کرد.
بعد از خوشآمدگویی به فریدون، "کندرو" خودش را به ضحاک رساند و به او خبر داد که فریدون در شبستان(اندرونی) او نشسته و شهرناز و ارنواز هم کنار او هستند. ضحاک ابتدا همهچیز را از ترس انکار کرد و به کندرو گفت:"حتمن اشتباه میکنی. شاید میهمان است." اما در نهایت به خودش آمد، خشم جلوی چشمانش را گرفت و به قصر خود برگشت. خودش را سر تا پا در لباس رزم پوشاند و بهصورت ناشناس با یک شمشیر به شبستان رفت تا آن دو زن را که به او خیانت کردهاند، بکشد. بلافاصله فریدون مقابل ضحاک ایستاد. همینکه میخواست با گرز گاوسار -همان گرزی که سری به شکل گاو داشت و ضحاک در خواب دیدهبود- ضحاک را به قتل برساند، "سروش" ظاهر شد.
"سروش" پیک اهورا مزدا بود که پیام میرساند و حتا جان انسانهای مؤمن را هم او میگرفت.
سروش برای فریدون پیغام آورد که ضحاک را نکشد، در عوض دستها و پاهای او را ببندد و مخفیانه او را به کوه دماوند ببرد و در غار زندانیاش کند و فریدون هم تمام اینکارها را مو به مو انجام داد و انتقاجویی عقلش را زایل نکرد.
فرو برد و بَستَش بدان کوهِ باز
بدان تا بماند بسختی دراز
پ.ن: پیشنهاد نکشتن ضحاک مفهوم اسطورهای بسیار عمیقی دارد؛ در دین زرتشتی، در کتاب نهم دینکرد اینطور آمده: "او را مَشِکاف که ضحاک است، زیرا اگر وی را بشکافی، ضحاک، این جهان را پر میکند از مور گزنده، کژدم و چَلپاسه(مارمولک) و وزغ و غیره…." این به این معناست که اگر ضحاک را بکشی، جهان پر از پلیدی و سیاهی خواهد شد، در واقع پلیدیهای درون او در جهان پخش خواهد شد. پلیدی باید در جایی به بند کشیده شود.
3 292
شب پیش از حمله به ضحاک، دو برادر بزرگتر فریدون، کتایون و برمایه، سعی میکنند برادر خودشان را که خواب بوده بکشند، اما موفق نمیشوند و فریدون هم چیزی به روی آن دو نمیآورد.
قیام از سر گرفته میشود؛ دو دختر(خواهر) جمشید، اولین اسیران در هزار سال پیش، اولین کسانی هستند که آزاد میشوند. جایی خواندم ضحاک نماد خشکسالی و آن دو زن -شهرناز و ارنواز- نماد باران هستند و فریدون با آزاد کردنشان ایران را از خشکسالی نجات داد.
3 292
+1
این پرچم چرمی، مقدمهای برای ایجاد درفش کاویان بود.
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر او پیکر و زرّ بوم
فریدون که پرچم را در دست کاوه میبیند، گوهر و ابریشمی به آن اضافه میکند. در سکههای متعلق به سلسلهی ساسانیان هم این پرچم مشاهده شده و به نظر تا پیش از حملهی اعراب، درفش کاویان، پرچم ایران بودهاست.
