uk
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Відкрити в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Показати більше
3 294
Підписники
-124 години
+327 днів
+11130 днів
Архів дописів
بعد از بیداری اولین کاری که کردم سرک کشیدن به آشپزخانه بود. شب گذشته به محض رسیدن به خانه، از خستگی روی مبل خوابم برده‌بود. یک قابلمه سیب پخته‌شده روی گاز بود. یک تکه‌اش را در دهان‌ گذاشتم، درجا آب شد و شیرینی متعادلی همراه با عطر خوشایند سیب، پشت پلکم‌ را گرم کرد؛ مثل لحظه‌ی پیش از مرگ صحنه‌هایی از بچگی، کمپوت‌های سیب مامان، خانه‌ای که در آن متولد شدم و کتاب داستان با طرح جلد حسنی از مقابل ذهن‌م رژه رفتند و وقتی فکر کردم این احتمال وجود دارد که روزی برای تکرار این طعم از دل‌تنگی بمیرم گریه‌ام گرفت. کمپوت‌ سیب را بابا درست کرده بود و وقتی دید من آن‌قدر از طعمش لذت برده‌ام شروع کرد برایم از دستور پخت و نسبت آب و سیب گفتن و من در همان آن احساس دل‌تنگی می‌کردم. این ترس که هر لحظه ممکن است چیزی خوشبختی‌ام را بقاپد، بیش از همیشه گریبان‌م را گرفته‌است. اگر چیزی شبیه به قدم‌شمار و ضربان قلب روی ساعت هوشمندم تحت عنوان دل‌تنگی وجود می‌داشت، این‌روزها فقط هشدار "دل‌تنگی بیش از حد معمول" می‌داد.

بیاید تعریف کنید این‌روزها چه اتفاق‌هایی براتون افتاده. دوست دارم ببینم روزهای آخر سال آدم‌های مختلف چه‌طور گذشته و زندگی‌هامون چه‌قدر با هم فرق دارن، بلکه مهر سکوت من هم بشکنه و بنویسم. 💌 @GhostoflibBot

I only came to use the phone, Gabriel Garcia Marquez.pdf4.86 MB

ترجمه‌ی احمد گلشیری از مجموعه‌ی "بهترین داستان‌های کوتاه مارکز"

داستان سیزدهم: فقط اومدم یک تلفن بکنم اثر گابریل گارسیا مارکز نوشته‌ی من: مارکِز از نویسندگان سبک رئالیسم جادویی‌ست که نمونه‌ی درخشان آن را در رمان "صد سال تنهایی" می‌خوانیم. هم‌چنین به‌عنوان یک فعال سیاسی که از کشور خود طرد شده، سیاست، بخشی جدایی‌ناپذیر از اغلب نوشته‌های او هستند. رئالیسم جادویی، تم سیاسی، به‌کارگیری صحیح زیرلایه‌ها، نگاه اگزیستانسیالیستی، نگاه فمنیستی و اغراق، همه و همه در این داستان کوتاه اتفاق‌محور دیده می‌شوند. شروع داستان: اغراق در داستان باید برای خواننده باورپذیر باشد. در ابتدا صحنه‌ی داستانی‌ای ترسیم می‌شود که ماشین کرایه‌ای ماریا خراب شده‌است. (اگر ماشین متعلق به خود او بود، می‌توانست پیش از سفر همه‌چیز را بررسی کند.) بعد زنی که کنار راننده‌ی اتوبوس نشسته‌است پتویی به ماریا می‌دهد و او را شبیه به دیگر زنان می‌کند. زن روانی هم پتو را از او پس نمی‌گیرد و می‌خواهد خود او پتو را تحویل دهد. زن چند بار در طول داستان تکرار می‌کند که فقط می‌خواهد تلفن بزند، اما همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا ماریا هیچ راه نجاتی نداشته‌باشد. دیدگاه فمنیستی: ماریا به‌عنوان یک زن در کنار دیگر زنان در تیمارستانی شبیه به یک صومعه که نماد یک سیستم و جامعه است روز می‌گذرانند؛ همه با پتوهای یک‌سان پوشیده‌شده‌اند، شبیه هم لباس می‌پوشند، داروی آرام‌بخش که نمادی از ناآگاهی‌ست به تک‌تک‌شان تزریق می‌شود و آن‌ها را مطیع می‌کند. زن‌ها زیر سایه‌ی مردانی در نقش راننده‌ی اتوبوس، پرستار، همسر، عاشق سابق و دوست زندگی می‌کنند. پرستاران زن دیگر هم‌چون هرکولینا هم ویژگی‌ها و قدرت‌های مردانه دارند و در حاشیه به‌عنوان عاملی بیرونی و با ایجاد ترس، قدرت عمل زنان را زایل می‌کنند. ماریا در این جامعه با اولین نشانه‌های محبت از یک مرد رام می‌شود و کورکورانه به مرد و شرایط اعتماد می‌کند، سپس با داروهای آرام‌بخش و فرو رفتن در ناامیدی مطلق پس از ملاقات با ساتورنو برای همیشه تسلیم می‌شود. تم سیاسی و دیدگاه اگزیستانسیالیستی: زنی که کنار راننده‌ی اتوبوس نشسته‌است سر و وضعی نظامی دارد. تیمارستان، کاخ تاریکی‌ست که در ابتدا با یک صومعه در دل جنگل مو نمی‌زند، پس به‌نظر می‌رسد وابسته به کلیسا باشد. مارکز ماهرانه نقدش را به ما می‌رساند؛ سیاست و مذهب دو عامل نابودکننده‌ی فردیت و اصالت‌ هستند و در نهایت خودشان هم نابود می‌شوند. ماریا در ابتدا زنی آزاد معرفی می‌شود؛ زنی که مردان را ترک می‌کند، بالغانه کنار مردی که دوستش دارد زندگی می‌کند، اما تیمارستان تمام این‌ها را به مرور از او می‌گیرد. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

خودم سر کار، دلم این‌جا. صبح به‌خیر🪻
خودم سر کار، دلم این‌جا. صبح به‌خیر🪻

بعضی‌چیزها را سن و سال بالا از ما محروم می‌کند. مثلن؛ جسارت، یا بالاتر از آن اهمیت ندادن به فکر و نظر دیگران. کم سن و سال که بودم، این آگاهی را نداشتم که بینی‌ام قوز دارد‌ و این ممکن است روزی زیبا نباشد. یا وقتی برای اولین‌بار می‌خواستم در نبود مادرم غذا بپزم و از میوه‌فروشی فقط دو عدد بادمجان خریدم، نمی‌دانستم باید خجالت بکشم. وقتی لنگه‌ی کفش‌هایم را در تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها جا می‌گذاشتم، خبری از سرزنش درونی نبود. موقع دنباله‌روی از دایی‌ام و چسبیدن از ماشین‌ها به وقت اسکیت‌سواری‌، احتیاط در ذهن‌م جایی نداشت. همه‌ش شوق بود و هیجان بود و لذت وافر بردن از باد خنکی که جریان داشت. احتیاط مثل یک لباس مهمانی تنگ، جایی برای جسارت زیستن نمی‌گذارد. یادم هست یک‌بار دوستی به من گفت: "تو اگر لباس بودی، کت و دامن می‌شدی." و از آن‌روزها تا به‌حال توانسته‌ام از کت‌ و دامن به پیراهن نخی بلند ترفیع پیدا کنم. باقی چیزها را هم زمانه از ما می‌گیرد، یا آدم‌های زمانه. آدم‌هایی که تریبون دست گرفته‌اند و می‌گویند" خودت باش. از کسی انتظار نداشته‌ باش. آن‌چه تو را نکشت، قوی‌ترت می‌کند. برای داشته و نداشته‌ات سپاسگزاری کن و ...." با این جملاتی که نیاز ما به یک‌دیگر را آلوده به احساس گناه و شرم می‌کنند، دیگر چه کسی حاضر است بپذیرد ضعیف باشد؟ یا انتظار داشته‌باشد دوستی کار و زندگی‌اش را رها کند و برای حرف‌زدن وقتی به او اختصاص دهد؟ تکنولوژی هم بدتر از آن. وقتی الارم هست دیگر زحمت‌دادن به دیگری به حساب می‌آید اگر بخواهی کسی فلان ساعت بیدارت کند، یا یادت بیندازد داروهایت را بخوری. من هنوز نیاز دارم آدم‌ها به‌جای سیستم‌ها دور و برم باشند و وقتی میم میان کارهایش پیام می‌دهد که "قرص یادت نره." به الارم دهن‌کجی کنم.

Repost from books i read
قدیم‌ترها که خانم‌ها حق انتشار نوشته‌هاشون رو نداشتن، برای اینکه این کار رو عملی کنن دست به دامن روش‌های جدید میشن. یکیش این بود که با اسم ساختگی یه مرد کارهاشون رو برای چاپخونه‌ها به طور ناشناس ارسال کنن. یکی از معروف‌ترین نویسنده‌هایی که این کار رو کرد جورج الیوته که خیلی‌ها نمیدونن مرد نیست و در واقع اسمش مری ان ایوانزه. به این قضیه اصطلاح Anxiety of the Authorship اختصاص دادن که اشاره به ترس و اضطرابی داره که نویسنده‌های زن از احتمال هیچوقت خونده نشدن نوشته‌هاشون میگیرن.

بیاید به مناسبت روز جهانی زن "کاغذ بی‌خط" از ناصر تقوایی عزیز رو ببینیم.
+1
بیاید به مناسبت روز جهانی زن "کاغذ بی‌خط" از ناصر تقوایی عزیز رو ببینیم.

photo content

اپیزودهایی در وصف دل‌تنگی ۱/ پدرم تا قبل از بازنشستگی، هر بار که از سر کار برمی‌گشت، بوی بیرون می‌داد. نه دود، نه آفتاب‌سوختگی، نه عطر؛ بوی بیرون. کت‌ها، کاپشن‌ها و موهایش. امروز که از سر کار برگشتم و کاپشن‌م را آویزان کردم پشت در، بوی بیرون می‌دادم. در کودکی و نوجوانی برای همیشه پشت سرم چفت شده‌است. ۲/ مرد جوانی با پدرش در چشم‌پزشکی پشت به من ایستاده‌اند. پیرمرد از پشت سر با پدربزرگ من مو نمی‌زند. لباس‌هایش هم. از آن کلاه‌های گرم روسی بر سر دارد. مثل پدربزرگ من. پیرمرد برمی‌گردد و در صندلی رو به روی من جا می‌گیرد. از پشت پرده‌ی اشک پدربزرگم را می‌بینم و وقتی پلک می‌زنم چهره‌ی پیرمرد غریبه جای خود می‌نشیند. ۳/ هر روز عصر کاغذها را روی فرش پخش و پلا می‌کنم. دو خط می‌نویسم. دو بار بر سر خودم می‌زنم. تعداد کاغذهای روی زمین هر بار بیشتر می‌شود. نمی‌توانم هم روزنگاری کنم، هم روی نوشتن داستان متمرکز شوم. روزهاست متن بلندی ننوشته‌ام. کتاب چندجلدی نخوانده‌ام.

A perfect day for bananafish, J. D. Salinger.pdf3.06 MB

یک_روز_عالی_برای_موزماهی،_جی_دی_سلینجر.pdf3.35 MB

داستان دوازدهم: یک روز عالی برای موزماهی اثر جی. دی. سلینجر خیلی حیف بود داستانی از سلینجر نخونیم. این از اون داستان‌هاییه که بعد از خوندن‌ش می‌خواستم نوشتن رو ببوسم و کنار بذارم، چون در حال حاضر فکر نمی‌کنم بتونم چنین داستانی خلق کنم. اگر خوندین، حتمن نظرتون رو بهم بگین. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

Repost from شهرزاد
در ترافیک طویل و جان‌کاه مخصوص اسفند ماهم؛ تنها صدای بوق ممتد ماشین‌ها و فریاد راننده‌ها را خطاب به آن‌هایی که به زور سبقت می‌گیرند می‌شنوم. به دست‌فروش‌های کنار خیابان نگاه می‌کنم. بعضی‌وقت‌ها اصلن نمی‌دانم با خودم چند چند هستم؛ از یک طرف این شلوغی اسفند و ترافیک‌های طولانی اعصابم را تحلیل می‌برند، از طرفی دیگر رنگ‌هایی که با سبزه، سنبل، حتی ماهی قرمزی که اصلن طرف‌دار خریدشان نیستم به خیابان‌ها پاشیده شده، ته دل به من احساس رضایت می‌دهند. دختربچه‌ی نیم‌قدی دست پدرش را می‌کشد تا ماهی قرمز بخرد و مرا به اسفندِ آن سالی می‌برد که دست پدرم را می‌کشیدم تا برایم کفش تق‌تقی و جوراب‌های گیپوردار، آن هم نه گیپور معمولی، از آن گیپورهای عریض بخرد. یاد سال‌هایی می‌افتم که از بزرگترها پول‌های نو، عیدی می‌گرفتم و با سیستم امنیت بالایی یک‌ بار لای کش پول و یک‌‌بار در کیف پول صورتی‌ای با طرح دختر توت‌فرنگی می‌گذاشتم. هر روز می‌شمردم‌شان تا ببینم بالاخره می‌توانم عروسک یا کتاب داستانی که می‌خواهم بخرم یا نه. وانت‌بارهای قالیشویی همه‌جا به چشم می‌خورند. در محله‌ها دیگر فرشی از دیوارها آویزان نمی‌شود. به سال‌های دوری برمی‌گردم که هفته‌های آخر اسفند را در خانه‌ی‌ اتاق در اتاق پدربزرگ و مادربزرگم می‌ماندم و بهترین خاطرات زندگی‌ام را حین برگزاری مراسم خانه‌تکانی جمعی در کنار خاله‌ها و دایی‌هایم می‌ساختم. ما دسته‌جمعی فرش‌های قرمز را در حیاط می‌شستیم و از دیوار آویزان می‌کردیم تا در آفتاب کم‌جان اسفند خشک شوند. آن روزها فرش‌های قرمز از دیوار خانه‌ی همه‌ی همسایه‌ها آویزان بود. شلوار‌ گل‌دارم را تا می‌کردم تا بالا و در کف قالی لیز می‌خوردم و سرخوشانه می‌خندیدم و از آن‌جا که تنها نوه‌ی مادری بودم هیچ‌کس کاری به کارم نداشت. بعد یک روز پدربزرگم از تره‌بار با سبد سبد پرتقال آب‌دار و درشت، کیوی، سیب قرمز و سبز که مادرم عاشقش هست می‌آمد و میوه‌ها را کنار حوض ردیف می‌کرد. آخرشب‌ها یا کنار خاله‌هایم با پتوی سربازی دایی‌‌‌ام می‌خوابیدم یا کنار پدربزرگم زیر لحافی ده کیلویی که از سنگینی لحاف بر روی‌م در لحظه خوابم می‌گرفت. سرم را تکان می‌دهم تا این تصاویر دل‌تنگ کننده کنار بروند. "بمون نرو بستنی کیم، بمون ذوق خوب کودکی‌م، بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار، از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین" را زمزمه می‌کنم و ترافیک لعنتی اسفند را پشت سر می‌گذارم. فکر می‌کنم چندین سال است تنها استقبالم از برای روزهای تعطیل پیش‌ رویی هستند که می‌توانم صبح‌های زود به‌جای محل کار در اتاق خودم باشم، کتاب بخوانم و هر روز قهوه دمی بخورم.

Repost from ھنر تهی
▪️مستند کوتاه در احوالِ این نیمۀ روشن ▪️کارگردان: پگاه آهنگرانی ✍️🏻این مستند کوتاه که نگاهی به آثار ادبی و زندگی هوشنگ گلشیری، نویسنده و منتقد شناخته‌شدۀ معاصر ایران دارد، شامل گفت‌وگوهایی است که فرج سرکوهی در سال‌های ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ با آقای گلشیری انجام داده و کاوه گلستان آن را تصویربرداری کرده است. تصاویر تاکنون دیده نشدۀ این مستند را بنیاد گلشیری و بنیاد کاوه گلستان در اختیار سازندگان قرار دادند. @honartohi

photo content
+1

بعد از یکی دو روز سلام💗👀 نوشته‌ی من در مورد داستان زخم، ضمیمه شد.📌

@dialoguebox یکی از پادکست‌های موردعلاقه‌م از دیالوگ‌باکس🤍