شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 294
Підписники
-124 години
+327 днів
+11130 днів
Архів дописів
3 295
Repost from انجمن زیرشیروانی
دارم یه کتاب ترجمه میکنم که خیلی به نمایشنامهٔ اشباح ایبسن ارجاع داده و این پنج نمایشنامه رو گرفتم بخونم. مقدمهٔ اصغر رستگار، مترجم کتاب، خیلی جالبه. نزدیک ۲۰ سال آزرگار درگیر پیدا کردن شیوه مناسب برای ترجمهٔ ایبسن بوده! ۲۰ سال! و اگر اشتباه نکنم سه بار ترجمهش کرده. اگر به ترجمه علاقهمندید مقدمهش رو بخونید.
اون عکس ریزی که از ویرجینیا وولف اونجا روی عطف کتابه، مال کتاب اتاقی از آن خوده. چند روز پیش استادمون توی دانشگاه از بی بسمالله ترجمهٔ این کتاب رو تا استراتژیهای مترجم، قرارداد بستن با نیلوفر و درگیریهایی با شیوهٔ ویرایش خانوم دقیقی توضیح داد. برام خیلی جالب بود روند تولید ترجمهٔ ماندگار یکی از بهترین کتابهای تاریخ رو بدونم.
خاطرات کتابی احمد اخوت هم که معرف حضورتون هست. بخشهای ترجمهشده این کتاب پر از غلطه دوستان! آوردمش بیرون تا غلطهاش رو درآرم. نمیدونم اصلاً چرا میخوام اینکار رو بکنم. شاید چون باور نمیکردم اینهمه غلط توی ترجمههای همچین مترجمی باشه.
کتاب ریلکه شاهکاره! شاهکار. صادق هدایت خونده بودش و حتی ازش یک پاراگراف برداشته بود و گذاشته بود توی بوف کور. (دارم سعی میکنم نگم کپی کرده بود.) دلم میخواد ساعتها دربارهش حرف بزنم. این کتاب تا تموم شه احتمالاً زندگی من رو عوض میکنه.
همهٔ اینها رو هم نوشتم که فقط چند دقیقه از مرتب کتابهام در امان بمونم. اما الان بیشتر احساس ناامنی میکنم. توی چهار خط به پنج نفر توهین کردم. خدا من رو ببخشه. :)))
3 295
یک کمکی به من میرسونید؟
بهنظرتون دو قاب مستطیلی رو با همین دو عکس به دیوار بزنم؟
یا مثل اون دوتا گلدوزی کنم؟
@GhostoflibBot
3 295
یک کمکی به من میرسونید؟
بهنظرتون دو قاب مستطیلی رو با همین دو عکس به دیوار بزنم؟
یا مثل اون دوتا گلدوزی کنم؟
@GhostoflibBot
3 295
Repost from Syrinxspell
بله، بیشتر موقع تمیزکاری. به قصد فقط جارو و دستمال کشی شروع میکنم و ناگهان کل محتویات کشوها و کتابخونه وسط اتاقه و من رو تخت دراز کشیدم و به بدبختیای که برای خودم درست کردم فکر میکنم.
3 295
شما هم یکهو تصمیم میگیرید تغییر دکوراسیون بدید، همهچیز رو میریزید وسط و بعد خسته میشید؟
3 295
داستان یازدهم: زخم
اثر قاضی ربیحاوی
نوشتهی من:
"زخم" یکی از داستانهای موردعلاقهی خود من است؛ روایت سومشخص، داستانی موقعیتمحور با فضاسازیای قدرتمند که بهشکلی ماهرانه، غیرمستقیم از تأثیرات جنگ بر بازماندگانی میگوید که چهار سال است به اجبار، خانهی خود در جنوب را رها کرده و در ساختمانی تحت عنوان اردوگاه در تهران اقامت دارند. از جمله تأثیرات جنگ میتوان به تغییر نقش زنان در جامعهی جنگزده و بحران اقتصادی و خانوادگی اشاره کرد.
شروع خوب داستان کوتاه را درام -آنچه که تعادل زندگی را بههم میریزد.- شکل میدهد؛ اینجا درام داستان، دعوای فرخنده با ننه هاجر است که پدر را دستخوش تجربهی احساسات مختلفی از جمله خشم و حسرت میکند.
در ادامهی داستان متوجه میشویم مردی با پسر کوچک خود نبی و دخترش فرخنده که از همسر خود جدا شده و حالا نانآور خانهی پدر است، در یکی از واحدهای طبقهی بالای این اردوگاه زندگی میکنند. (چون زودتر نجنبیدند، طبقات پائین پر شدند و این موضوع که فرخنده باید هر بار از جلوی پسرها رد شود، به غیرت پدر خدشه وارد میکند و او اینها را از گماشتن پسرش در جایگاه جاسوس میداند.)
مرد قصه به ظرافت شخصیتپردازی شدهاست؛ کمی چاق است و پشت کلهی پهنی دارد. بازوهایش کلفت و قوی هستند. عادت دارد برای سرگرم شدن، تیرهای چراغ برق را بشمارد. ایستادن در پاگرد اضطراری، نشستن روی جدول و تماشای بازی فوتبال بچههای ساختمان از دیگر سرگرمیهای او هستند. فقط گل بابونه را میشناسد.
شخصیت عصبانی، متعصب و غیرتی او غیرمستقیم و در دیالوگها و صحنههای داستانی متعددی نمایان میشود؛
• پدر بیاعتنا به او به روبهرو نظر انداخت:"پیر سگ!" و تف گرد خود را زیر پا له کرد.
• غرید. خواست چنگ بیندازد یقه پسرش را بگیرد.
• " از فرخنده بگو، از روسریاش، افتادهبود؟ دگمه زیر گردنش... اصلاً کی بهش گفتهبود بره فروشگاه، ها، بگو؟
پدر عصبانی و خشمگین که قندشکنی در دست دارد و در سکوت به کشتن دختر برخاسته، در مقابل مهربانی و دلسوزی دختر کوتاه میآید. دلسوزی دختر تنها در دیالوگهایی از داستان نمایان میشود؛
• سکهای روی میز انداخت. پدر فروافتادن چیز خیلی خیلی سنگینی را شنید.
- "اومد اینو بهش بده."
- "کی؟"
- "نبی. ولی بگو حتمی مشقهاش رو بنویسه."
• "اگه باز قلبت گرفته پیشت بمونم."
• "کتلت برات گذاشتم. دوغ هم تو یخچال هست. بعد بگیر بخواب. بیخوابی و بیغذایی متشنجترت میکنه."
و نمونههایی دیگر از این دست که اگر در فکر داستاننویسی باشید میدانید نشاندادن رفتارها در صحنههای داستانی و غیرمستقیم اهمیت بسیاری دارد.
زخمی که به جای کشتن دختر، روی پیشانی پدر نقش میبندد، حرفهای بسیاری در خود دارد. قاضی ربیحاوی در مصاحبهای با آرش آذرپناه در اینباره میگوید:
"زمانی که صحنه صندوق را در داستان "زخم" مینوشتم، اصلاً فکرش را نمیکردم که سی و چند سال بعد یکی مثل تو از افراد نسل تازه بیاید و آن صندوق را در آن داستان به تابوت تشبیه کند، اما در آن زمان میدانستم که این صندوق برای آن مرد مهمترین چیز است. شیئی خیلی نزدیک به او و محلی که در این موقعیت اسفناک شلوغ، به او فردیت میدهد. چون خیال دارد همه متعلقات شخصی خودش را در آن جای بدهد، پس آن صندوق تبدیل میشود به محل امن او و خب چه جایی امنتر از یک گور، یا زخمی که در پایان داستان بر پیشانی پدر دیده میشود، اتفاقیست که در آن موقعیت برای او میافتد. چون چارهای ندارد غیر از تحمل همین وضع و مقاومتهای او چیزی نیستند غیر از به خود زخمزدن..."
پ.ن: از قاضی ربیحاوی بیشتر بخوانیم.
#سهشنبههای_داستانکوتاه
3 295
بالتازار و بلموندا رابطهی خیلی لطیف و آرامشبخشی دارن. از اون زوجهای داستانی که انگار هرگز دچار سوتفاهم نمیشن، یا هرگز قرار نیست از هم جدا بشن. رابطهشون در خدمت ماجراهای داستانه. بهکندی دارم میخونم.
3 295
بچهها بینهایت ممنونم که ابراز لطف میکنین و عکسها رو دوست دارین.💗💗💗💗💗💗💗 (لوس کردن کسی درمانش را تسریع میبخشد.)
امیدوارم زمستونفنها هم ناراحت نشن.
3 295
زندگی بدون چیزی که به آن معنا و مفهومی ببخشد، تکرار مکررات است. فقط کارهایی را طوطیوار انجام میدهی تا حداقل بقای جسمت را تضمین کنی، چون با خودت فکر میکنی حیف است که بمیری. آدم از عهدهی حسرت بعد از تسلیمشدن برنمیآید؛ اینکه نباشی و بعد سر و کلهی آن مفهوم حیاتبخش زندگیات پیدایش شود. این افکار درهم و برهم، نتیجهی گذراندن شش روز بیماریست. چارهای جز فکر کردن نبود، توان هیچگونه کار یدیای را نداشتم؛ پس یک دل سیر فکر کردم. فکر کردم که کتاب خواندن به چه دردی میخورد، اگر ننویسم به کجای دنیا برمیخورد، اصلن مینویسم که چه شود، جز اینها و نوشتن و خواندن چه بلدم، اصلن چرا وجود دارم. این هماننقطهییست که پیشتر گفتم؛ از خط زندگی بیرون زدهام.
از زمستانها و سرما بیزارم. چند روز برف میبارد و بعد همهاش خاکستریست. از آنهایی نیستم که از شنبه چشمانتظار رسیدن جمعهاند، یا تمام طول راه چشمهایشان را بر مسیر میبندند، اما خیلی وقت است که زمستانها را تنها به امید بهار و تابستان میگذرانم. به ستوه آمدهام از اینهمه خاکستری. دلم لک زده برای راه رفتن زیر آسمان آبی کمرنگی که خورشید تندی در آن میتابد، بعد ابرها میبارند، باز خورشید میتابد، رنگینکمان سر میزند، بعد در این میان انگار که گردنبند مرواریدی آسمان پاره شدهباشد، دانههای بلوری درشت تگرگ یکییکی روی زمین میریزند. دلم لک زده برای روزهایی که شب از آنها چه دور است، برای تن کردن پیراهنها و دامنهای روشن و گلدار، برای گاز زدن هندوانهی سرخ قندی که موقع گاز زدن آب هندوانه از ساعد دستان شره کند تا پایین و باز از چانه تا روی گردن و برای خریدن سبد سبد توتفرنگی که بساط مرباپزان راه بیافتد و روزهایی که شلیل قوت غالب باشد و جیرجیکها و زنجرهها سکوت شب را بشکنند. دلم لک زده برای فصلی که به آسمان و زمین مشت مشت رنگ پاشیدهباشند، نه زمستانهایی که همهش مریض باشم.
3 295
دوران کنکور دختری را مدام در کتابخانه میدیدم. در زمانهای استراحت وقتی دور هم جمع میشدیم، پیش میآمد کسی از برنامهی مطالعاتی چند ساعت آیندهاش بگوید. این دختر پشت هر جمله برایمان تکرار میکرد: "ان شاءالله" (غلیظ و صحیح). پدرش گفتهبود اگر این را نگوید، برنامهاش درست پیش نخواهدرفت. خیلیها گفتند و همچنان درس هم نخواندند. نمیدانم چرا یاد آن روز افتادهام. شاید چون یک خروار پرینت داستان کوتاه روی میز گذاشتم و چند کتاب که این آخر سالی بخوانم، چند ایدهی نوشتن هم روی کاغذ ردیف کردم و بعد مریض شدم. امروز پنجمین روز است و همهچیز همانطور دستنخورده روی میز ماندهاست و خودم زیر نور در گذشتهها و آن جمله سیر میکنم.
3 295
یکی از چیزهای اسرارآمیز درباره دعا همین است؛ ما آنها را با نیتی خاص به آسمان روانه میکنیم، اما آنها راه خودشان را میروند، گاهی تأخیر میکنند، اجازه میدهند دعاهای دیگر از آنها پیشی بگیرند، گاهی با هم تداخل میکنند و تبدیل به دعاهایی مختلط با خاستگاه مشکوک میشوند، که در میان خود به بحث و کلنجار میافتند. به این ترتیب است که دختری کوچک به دنیا میآید درحالیکه همه برای یک پسر دعا کردهبودند.
[بالتازار و بلموندا، ژوزه ساراماگو]
3 295
در طول سال عدهای از مردم بر اثر زیادهروی در زندگیهایشان میمیرند، که این نشان میدهد که چرا حملات عصبی پشت سر هم تکرار میشود.
[بالتازار و بلموندا، ژوزه ساراماگو]
3 295
روزهایی که کتاب "کجا میروی؟" رو میخوندم، در دنیای این نقاشی سیر میکردم. کتاب "کجا میروی؟" روایتگر پادشاهی نرون، ظالمترین پادشاه تاریخ! (البته در زمان خودش) هست.
اینروزها کتاب "بالتازار و بلموندا" رو میخونم که دوباره من رو به اون دوره از تاریخ، اینبار به کشور پرتغال کشونده و تجربهی فوقالعادهایه.
P.S: Painting by Henryk Siemiradzki
