Methuselah
Відкрити в Telegram
⌞𝘓𝘢𝘸 𝘬𝘪𝘥 𝘫𝘰𝘶𝘳𝘯𝘢𝘭⌝ کاپهای قهوه. کتابهای قطور. کنجکاو. نتیجههای ماراتنی. Study sessions. شبهای بدون خواب و صبحهای زود. جستجوگر. Over-achieving. داوطلب وکالت. ۲۳ ساله. 🕯️ کتابهای خونده شده: [ @bookzword ] t.me/HidenChat_Bot?start=1426943181
Показати більше228
Підписники
Немає даних24 години
-117 днів
-1330 день
Архів дописів
228
یه نفر توی ناشناس از من دربارهی پراکندگی آیین دادرسی مدنی پرسیده بود که گفتم، “سرم شلوغه و بعدا میگم با چه ترتیبی باید بخونی تا این مشکل حل بشه”، و از اونجایی که توی این بات نمیشه به پیامهای یکی دو روز قبل جواب داد، دیگه اینجا میفرستم که هرکی لازم داره استفاده کنه. البته این طبقه بندی بیشتر به درد کسی میخوره که دانشجو نیست چون توی دانشگاه به همون شکل پراکنده تدریس میشه و امتحان گرفته میشه که ممکنه به مشکل بخورید. موضوع دیگه اینکه اگه مبحثی رو توی این طبقه بندی ننوشتم شما خودتون بر حسب جایی که باید قرار بگیره اضافهاش کنید چون من خودم هم هنوز کامل آدم رو نخوندم که دقیقتر باشم و این رو صرفا برای اینکه مشکل پراکندگی یکم حل بشه تا بتونم مطالعهی این درسو شروع کنم نوشتم.
228
Repost from زندگی معلمیِ خانم نارنگیان! 🍊
تقریباً هر ثانیه که توی دانشگاه بچه های کارشناسی رو میبینم احساسم همینه. 🥲
یک خیانت بزرگ اول خودم به خودِ ۱۸ تا ۲۲ ام کردم با انتخاب دانشگاه، دومین خیانت رو کرونا کرد که دو سال از کارشناسی رو رو مجازی بودیم.
واقعاً عمیقاً عمیقاً دلم برای اون سالها تنگ میشه و میگم کاش یک بار دیگه فرصت اش رو داشتم. 🚶🏻♀
228
من یادمه قبلا یه بار توی چنل خانم نارنگی یه پیامی با مضمون اینکه، ‘باید قدر سالهای دانشگاه رو بدونی چون وقتی تموم شه دلت براش تنگ میشه’، خوندم و با خودم گفتم: «نه! من هیچوقت دلم برای این سالها و دانشگاهی که هیچ چیز خاصی نداشت تنگ نمیشه. اتفاقا لحظه شماری میکنم زود تموم شه تا از سختیهاش خلاص شم.» ولی الان میفهمم دقیقا منظورش از دلتنگی چی بوده و بهش دچار شدم و میخوام مثل یه پیرزن مدام دربارهاش غر بزنم و مثل یه سرباز هی خاطرات اون چند سالم رو مرور کنم😁
228
واقعا دلم میخواست امروز به عنوان اولین روزِ بعد از تعطیلات، برم دانشگاه و سر کلاس بشینم و بعدش هم با دوستهام برم قهوه بخورم و از اینجا تا کهکشان آندرومدا چرت و پرت بگم و بخندم. هعی!
228
اصلا حوصله ندارم. اگر میتونید یکم با من باشید:
• 21:45- 22:15 ✔️
• 22:20- 22:50 ✔️
• 22:55- 23:25 ✔️
228
روزی که خودم رو انقدررررر دست کم نگیرم روز عروسیمه😭🚶🏻😭🚶🏻😭🚶🏻😭 دوست دارم خودمو بکشم. ممنون.
228
امروز یکم دیر بیدار شدم و متقابلا دیر به کتابخونه رسیدم (ساعت ۱۰) و سر همین موضوع اون بخش کمالگرای درونم عصبی و مضطرب بود و هی میگفت: «نتونستیم ۷ صبح بیدار شیم پس دقیقا دیگه چه فایدهای داره کتابخونه رفتنمون و درس خوندنمون؟» و کلی جملات منفی دیگه؛ طوری که وقتی نشستم پشت میز تمرکزم کامل رفته بود مرخصی. اما کاری که کردم این بود که مطلقا به صداهای توی سرم بی محلی کردم و وانمود کردم اصلا من و مغزم یکی نیستیم؛ اون یه بچهی پر سر و صدای رو مخه و من یه آدم بالغ که میدونه نباید درگیر زمان و محدودیتهای این شکلی بشه. مقدار تمرکزم هم اصلا برام نبود و فقط شروع کردم. یک ساعت اول سخت و جهنمی بود ولی موضوع اینه که وقتی شروع میکنی هر چیز سختی کم کم آسون میشه و از یک جا به بعد دیگه نمیشه تو رو متوقف کرد. همونطور که من بعد از اون یک ساعت اولیه چنان تمرکزم رو پیدا کردم که بخش عظیمی از برنامهی امروزم رو در عرض همین چند ساعت تموم کردم و حالا فقط تسک آخر مونده D=
228
Repost from خاطرات پس از مرگ
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم چنلتون وایب چه هنرمندی رو میده و با تحلیل بگم.
ظرفیت:تا وقتی خط بخوره امیدوارم درک کنید که دیلی های بهم ریخته نمیشه.😭
