uk
Feedback
متلهف

متلهف

Відкрити в Telegram

متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

Показати більше
4 174
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-2230 день
Архів дописів
Repost from آنائل
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمن
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را! مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را … مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرآیندش را قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را : «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را - کاظم بهمنی

من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدم هاست پس چرا این همه دل ها تنهاست...؟! - سهراب سپهری

همه‌چیز ناگهان آزارش می‌داد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه می‌شد.

‏و من ای کاش می‌توانستم این دل خسته و غمگین را دور از چشم همگان، انگار که برای من نیست، کنار خیابانی رها کنم.

photo content
+5

غربت یعنی همین. همین لحظه‌ای که سرتو تو بالشت فرو میکنی و‌ زار میزنی تا صدات به گوش خودتم نرسه. بس که دیگه خسته شدی، درمونده شدی و دیگه نمیدونی باید چیکار کنی.

خستم از این آدما از رقصِ پا رو باورام که هر کدوم یه طور یه جا یه غصه ساخت برام. @Mutlhf

نوشته بود: انسان در سایهٔ ناامیدی، صبرش همیشگی نیست؛ روزی از گوشهٔ این بامِ تاریك پرواز خواهد کرد.

دیر شد، گل پژمرده شد، پرنده از تشنگی در قفس جان داد، دیر شد، نیا. اگر آمدی هم نمان. خواستی بمانی هم دنبالم نگرد. من نیستم. دیر آمدی. خانه را که عوض کردم هیچ، صاحب خانه ام عوض شد.

photo content
+3

«بدبختی ما در این است که هنوز معنا و مفهوم را نشناخته، به خود کلمه رسیده‌ایم.»

«به من و سایه‌ام پناه بیار.»

«به من و سایه‌ام پناه بده.»

یکم حرف بزنیم

بامت بلند باد، که دلتنگی‌ات مرا از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است.

رنج واقعی؟ گذشتن از آدمی که آخرین ذوقت بود.

و قسم به تمام لحظه هایی که اشک ریختی و شکستی؛ قسم به تمام لحظه هایی که درونت آشوب بود ولی لبخند می‌زدی؛ قسم به تمام لحظه هایی که نیاز داشتی کسی کنارت باشد اما هیچ کس را جز خودت نیافتی؛ به اندازه ی تمام آن لحظه ها، جان خواهی گرفت، از ته دل خواهی خندید و زنده خواهی شد، جوری که فکر می‌کنی روزهای غم توهمی بیش نبوده است.