کانون شعر و ادبیات
Відкрити в Telegram
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: سروش پرتوی @constancy_05 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit
Показати більше682
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
🍃 از مولانا تا حافظ 🍃
✨بە مناسبت بزرگداشت حافظ
کانون شعر و ادبیات برگزار میکند✨
🔻با حضور دکتر علی اکبر باقری خلیلی
عضور هیئت علمی دانشگاە مازندران🔺
همراە با :
🔸مشاعرە
🔹تک نوازی
🔸شعرخوانی
🗓🗒زمان : دوشنبە ٢٠ مهر ماە
🕧ساعت : ١٢:٣٠
📌مکان : سالن پردیس بین الملل
طبقە سوم ساختمان مرکزی دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل
بعضی صداها در گذر زمان خاموش نمیشوند؛
در غزلها میمانند، در دلها ریشه میدوانند
و از نسلی به نسل دیگر میرسند 🌱
📚✍@Sher_nit
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری
دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بیبصری
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینهٔ ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
#سعدی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
بیزارم
از زبان
زبان تلخ
زبان تند
از زبان دستور
از زبان کنایه
با من به زبان اشاره سخن بگو
#عباس_کیارستمی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
با آن که دلم از غم هجرت خون است
شادی به غم توام ز غم افزون است
اندیشه کنم هرشب و گویم: یا رب!
هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
#رودکی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش و ز یاد بردم گفتههای خویش را
#مهدی_اخوان_ثالث
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد
ور فاصله نیز افتد، بسیار نخواهد شد
با عشق، تنفس نیز یک حادثهی تازه است
در قصهی ما چیزی تکرار نخواهد شد
عشق آمد و زانو زد، پس چیدت و بر مو زد
آری تو که گل باشی، گل خوار نخواهد شد
وقتی تو هواداری از باغ کنی، دیگر
سرخوردهترین بیدش هم دار نخواهد شد
جز زلف تو یک سنبل بر باد نخواهد رفت
جز چشم تو یک نرگس بیمار نخواهد شد
تا سقف و ستون باشند دست من و چتر تو
بر ما شَبَحی حتی آوار نخواهد شد
از دیده سفر کردن، آغازِ ز دل رفتن
هر بار اگر میشد، این بار نخواهد شد
شاید دلی از یک دل آزرده شود اما
هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد
#حسین_منزوی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
رفیق اهل دل و یار مَحرمی دارم
بساط باده و عیش فراهمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست
حسود جان بسپارد که خاتمی دارم
#سیمین_بهبهانی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
Repost from مدیریت فرهنگی دانشگاه نوشیروانی
اطلاعیه شماره 3 انتخابات شورای مرکزی کانونهای فرهنگی دانشگاه
قابل توجه دانشجویان گرامی
زمان ثبتنام داوطلبان در انتخابات شورای مرکزی کانونهای فرهنگی دانشگاه تا روز چهارشنبه 15 مهرماه تمدید شد. متقاضیان فرم پیوست را با توجه به اطلاعیههای شماره 1 و 2 تکمیل و درخواست خود را به ایمیل farhangi.nit@gmail.com ارسال نمایند.
@FarhangiNoshirvani
هنوز مانده به یادم شبی که میگفتی
تو اشک هم شوی از چشم من نمیافتی
#مهدى_محمدی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
دامن مکش به ناز که هجران کشیدهام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیدهام
از سیل اشک شوق، دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیدهام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیدهام
دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس
من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیدهام
بس در خیال هدیه فرستادهام به تو
بیخوان و خانه حسرت مهمان کشیدهام
دور از تو ماه من همه غمها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیدهام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگو قصه که دندان کشیدهام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیدهام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیدهام
#شهریار
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
باز دریای دلم طوفانی است
آسمانِ کسلم، بارانی است
باغم ار زیر و زبر شد نه عجب
تحفه فصل خزان، ویرانی است
شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی است
دور باطل زده ام، قصه من
همه سرگشتگی و حیرانی است
بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانی است
دار و تیشه همه آسودگیاند
عشق بازی نه بدان آسانی است
معنی عشق ز مجنون میپرس
که همه بیسر و بیسامانی است
نسخ و تعلیق من از سرمشقی است
که مرا حک شده بر پیشانی است
گرد بادم، نه نسیم سحری
کار من، گل نه، غبارافشانی است
نای بیهمدمم و تا به ابد
ناله در حنجرهام، زندانی است
شب قطب و فلک بیافقم
من همیشه افقم ظلمانی است
#حسین_منزوی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نهای
از بهر خدا مکن فراموش مرا
#مولانا
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت و مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
#فروغـفرخزاد
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسهی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلقآویز شد
مهر با بیمهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بیتو یک پاییز ابرم، نمنم باران کجاست؟
بیتو حتی فکر باران هم خیالانگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفس کرد و عطرآمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی که عاقبت پاییز شد
#فرهاد_شریفی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
با پریدن هرکه را بیگانگیست
نیست او بلبل که مرغ خانگیست
#عطار
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند
با رنگهای تازه مرا آشنا کند
پاییز میرسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او میرسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوههای تازه بیارد، خدا کند
او میرسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش .. صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند..
#علیرضا_بدیع
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
مرا کـَز عشق بِه ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بیخاکِ عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
جهان عشقست و دیگر زرقسازی
همه بازیست الّا عشقبازی
اگر بیعشق بودی جان عالَم
که بودی زنده در دوران عالَم؟
کسی کز عشق خالی شد فسردهست
گرش صد جان بوَد بیعشق مُردهست
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وا رهاند؟
مشو چون خر بهخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد، دل درو بند
به عشق گُربه گر خود چیر باشی
از آن بهتر که با خود شیر باشی
نروید تخمِ کس بیدانهٔ عشق
کس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق
ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟
که بی او گل نخندید، ابر نگْریست
شنیدم عاشقی را بود مستی
وز آنجا خاست اوّل بتپرستی
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشقِ آفتاب، آتش پرستند
مبین در دل که او سلطان جانست
قَدَم در عشق نِه، کاو جان جانست
هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه، هم خرابات
اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی؟
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جویندهٔ کاه
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را میربایند
هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد
و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر
طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
گر از عشق، آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی؟
چو من بیعشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم
ز عشق آفاق را پردود کردم
خِرد را دیده خوابآلود کردم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را
مبادا بهرهمند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی
ز من نیک آمد این، ار بد نویسند
به مُزد من گناه خود نویسند
#نظامی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
ای گرفتار تعصب مانده
روز و شب در بغض و در حب مانده
گر تو لاف از عقل و از لب میزنی
پس چرا لاف تعصب میزنی
در خلافت میل نیست ای بیخبر
میل کی آید ز بوبکر و عمر
میل اگر بودی در آن دو مقتدا
هر دو کردندی پسر را پیشوا
هر دو گر بودند حق از حق وران
منع واجب آمدی بر دیگران
منع را گر ناپدیدار آمدند
ترک واجب را روادار آمدند
گر نمیآمد کسی در منع یار
جمله راتکذیب کن یا اختیار
#عطار
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان
همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده
تو تقدیر منی، ای عشق! اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
#حامد_عسگری
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
