259
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
259
اگه صبح موقع بیرون اومدن از خونه بهم میگفتن ناهار ابگوشت با آقای مردانیآذر میخوری باور نمیکردم.
مردانیآذرشو شاید تصور میکردم ولی ابگوشت هرگز.
259
پارسال تمام «گوشههای دنج» و «آغوشِ دیدار های پس از فاصله طولانی» رو برات آرزو کردم. آرزو کرده بودم تورو آزاد ببینم. امسال آرزو میکنم دوباره ببینمت. سابقاً رها و جسور. تو خالق خوشیِ هر لحظهای که توش حضور داشتی بودی. چیزهای متعلق به تو، فقط در دایرهی تملک تو و مهرِ تو بودن. هیچ عاریهای وجود نداشت. هنوز هم همهی اینها هستی اما آرزو میکنم دوباره تماما در قامت خودت ببینمت🤍
259
فردا صبح زود که بیدار شدم، خلوت شهر رو که قدم زدم، پا که روی خیسیِ بارون امشب گذاشتم، صدای نفسهامو که تنها شنیدم، فردا که نمِ این هوا نشست روی جلد صورتم، دیگه حالم خوب شده.
259
خیلی گذشت تا بفهمم نمیشه از آدمها بخوام که برای همیشه پیشم بمونن و آدمها هم نمیتونن این رو از من بخوان.
259
دقیقا از چه روزی، از کدوم سال بابا دیگه تا مدرسه، تا اردو، تا خونه دنبالم نیومد؟ کِی به بابا گفتن من بزرگ شدم؟ که تنها هر مسیر و جادهای رو طی کنم و ریز و درشت زندگیم جز من، مسئولی نداشته باشه.
