341
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-230 день
Архів дописів
341
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
به راننده گفتم به مردم حق بده عصبانی باشن. گفتم حق بده نگران باشن وقتی اتفاقات بد دائم میفته و اسنپ حتی لازم نمیدونه عذرخواهی کنه. گفت گناه من چیه؟ گفتم گناهات که زیاده، مردی، فقیری، ایرانیای، تو تهران با لهجه کردی کار و زندگی میکنی، کمه؟ خندید.
گفت من خودمم بچه دارم، دردم میاد وقتی همه رانندهها رو فحش میدن. گفتم منم دردم میاد برادر. چاره چیه؟ وسط آشوب و خشم که کسی دنبال منطق و رفتار درست نمیگرده. گفت راسته میگن هرکی باید تو شهر خودش کار کنه؟ گفتم نمیدونم. گفت اگه تو شهر من کار بود اینجا چی میخواستم...
موقع خداحافظی دستم رو بردم سمتش. گفتم اگه یه شب یه دختر جوون، یه زن قشنگ سوار ماشینت بود یه کاری کن آب تو دلش تکون نخوره. گفت همون هم پیاده میشه فحشمون میده. خندید. گفتم اون به تو فحش نمیده، به اونایی فحش میده که باعث شدن امثال من و تو هم فحش بخوریم. نخندید. سفت دست دادیم.
دختر کوچولوی همسایه برای گربهی حیاط غذا آوردهبود. دویید سمتم و گفت اسم گربه جدید حیاط رو گذاشته هندونه. با حنا و هندونه نشستیم تو حیاط و بازی کردیم. حنا رفت و من موندم و به الهه فکر کردم. و به قاتلش. و به زنانی که دوست داشتم. و به زنانی که کشتم، و به زنانی که مرا کشتند.
با کلمهای یا نوازشی یا خشمی...
شب از همهی ما رد میشد، اما ما شبیه هم نبودیم.
@hamid59salimi
341
و این منم
خسته از زمانهای که زن را
فقط مجسمهای مرمرین میخواهد
به ملاقاتم که میآیی با من سخن بگو
چرا مردانِ شرقی
بهوقتِ دیدارِ زن
نیمی از کلامشان را از یاد میبرند؟
و زن را فقط یک شاخهنبات
یا کبوتربچه میبینند؟
چرا مردِ مشرق زمین
سیب را از شاخه میچیند و سپس به خواب میرود؟
#سعاد_الصباح
@moyanch
341
از همان اول دقیقا میدانستم که این هوا و هوس نیست. از همین هم ترسیدم.
میدانستم که احساسم نسبت به تو
حقیقی است.
تو حقیقت من بودی و هیچ کاریش نمیتوانستم بکنم.
🌻
شوخی
#میلان_کوندرا
