uk
Feedback
مهاجمِ مصدوم

مهاجمِ مصدوم

Відкрити в Telegram

علاقمند به شرح مصدومیت ها به زبان ساده. @Kaf_afei_bot "کپی نکنید؛ فوروارد کنید یا با نام #کوثر_فرهادی منتشر کنید"

Показати більше
850
Підписники
Немає даних24 години
-107 днів
-5030 днів
Архів дописів
مهر ۴۰۳؛ چیزی برای گفتن نزاشت.

مشکل از جایی شروع می‌شود که دیگر نمی‌توان به اندازه کافی امید تولید کرد. برای ادامه زندگی.

۲۸ کلمه نوشته بودم؛ حرف دل. از اون حرف هایی که دوست داری برای یکی بخونی، اونم به چشمات نگاه کنه و با نگاهش بگه میفهمم چی میگی و بعد در آغوشت بگیره. ۸۲۵ کلمه دیگه نوشتم. حرف دل خودم رو خوندم. دیلیت زدنم و صفحه لپتاپ رو بستم که نگاهم بهش نخوره.

و شب به خیر، به تو که شب را به من داده‌ای و خودت را گرفته‌ای، هم از من، هم از شب.
ماه در آسمان ابری پیدا نیست

از ترس، دلتنگی، پیروزی، آرزو، باخت و شجاعت میشه هزاران بار نوشت. و بسان هزاران چیز تشبیه کرد. اما فقدان را چه‌؟ چطور می‌توان بیان کرد؟ در فقدان من، شاید دیگری بتواند روایتگر من شود اما هرگز خود من نمی‌تواند، می‌تواند!؟ تاسف می‌خورم بابت چیزی که گم کرده ام و حالا نبودنش را با پوست و استخوان حس میکنم. شاید شجاعت، آرزو، شاید هم ترس. سکوت این روزهای من از هجوم دردهایی است که کلمه های من را در هم شکست است و حالا از حجم درد زندانی سکوت شده ام. سکوتی که زندگی و دیگران را از من و من را از آنها گرفت.

امروز خودم رو از بالای یه ساختمون شش طبقه پرت کردم پایین. حالا ماه‌ها وقت دارم که برسم و با کله بخورم به زمین و دوباره خودمو جمع‌و‌جور کنم.

می‌دانستم دوامی ندارد ولی ماندم! زیر یک سری ستاره گمشده لای طاق آسمان. آن موقع ها جوان بودم، زودرنج و پرشور با عشق قایم کرده پشت سینه. عین پرنده بال شکسته درست در غروب همین پاییزها به دنبال آغاز کردن قصه ای بودم که احتمال نمیدادم اینگونه به پایان برسد. شروع کردم به ساختن غم بی مرهمی برای خود؛ البته هیچوقت صدایش هم در نیاوردم. همه چیز پنهان شروع شد و در حوالی دور تنش پایان دادم. خاطره هایی ساختیم که حین تنهایی دوباره مرورشان میکنم. دلم نمیخواست که فقط در گذشته بماند ولی او خودش را بی آینده نشانم میداد‌. در آخر این من بودم که تمام کردم، ولی آن آدم رفته من نبودم. من درست در همان نقطه شروع ماندم و او را راهی کردم.
به قول شهرزاد سپانلو "قصه که تموم می‌شه وقتِ بیدار شدنِ. آخرِ خوش‌باوری اولِ شکستنِ"

فکر میکردم اگر پاییز شود حالم بهتر می‌شود؛ اما حالا که پاییز شده سرگردان ترم. مثل برخورد قطره باران به پیشانی. سرم را میچرخانم سمت آسمان ببینم خبری از باران هست یا نه. این روزها حیوانات را بیشتر از انسانها تحویل میگیرم و هنوز شب‌ها قهوه به دست توی بالکن می‌نشینم. نه کتابی می‌خوانم، نه فیلمی میبینم، حتی دلم نمی‌رود آهنگی گوش دهم. چقدر ترس دارم که وضعیت همینطور بماند و من بهتر نشوم.

پاییز که می‌شه دلم می‌خواد خودمو توی آهنگ‌های قمیشی عزیزم غرق کنم و با آرامش و اندوه دلنشین صداش، همزمان دلم بگیره و باز بشه.

Ayandeh(by Steven McCrum) .mp37.30 MB

یه آهنگ از قمیشی پیدا کردم که🔗🤌🏻

وقتی می‌‌نویسید یا می‌گویید «دیگر دوستت ندارم»، یعنی هنوز دوستش دارید. آدم «دیگر دوستت ندارم» را نمی‌نویسد، نمی گوید؛ آدم «دیگر دوستت ندارم» را فقط می‌داند.

چنل های مورد پسند. حمایت فراموش نشه عزیزان✨

ممنون دوستان 💙 شب فولدر میزارم

دلم میخواد لوکیشن دیت‌هام رو تغییر بدم پیک‌نیک توی پارک، پچ پچ‌هایِ داخل سینما، پشمک‌هایِ شهربازی، قهوه تلخِ کافه و یا شب‌گردی با ماشین دیگه جوابگو من نیست. من میخوام بریم و باهم خرید خونمون رو بکنیم، شب کنار هم روی یک تخت بخوابیم، با شیطنت به سمت حموم بدوییم و تن همدیگه رو زیر دوش در آغوش بکشیم، برای شامِ شبِ سالگرد غذا بپزیم و همزمان برقصیم.

Repost from N/a
«اگر خدا وجود داشته باشد، میداند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجهٔ آن فاجعه آفرین بوده. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم میگیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود و شاید حتی از اینکه ما را وادار کرده وقتمان را آنجا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»
ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد | پائولو کوئیلو

نگار خوش قلم✨💙

او هیچگاه به من نگفت که دوستم دارد! اما طوری من گوش می‌داد، که انگار داستان مورد علاقه‌اش بودم. طوری مرا در آغوش می‌گرفت، که انگار قلب جدا از سینه مانده‌اش بودم. طوری مرا می‌بوسید که، میان بوسه‌هایش لب‌هایم را گم می‌کردم. او هیچگاه به من نگفت که دوستم دارد، اما تا آخرِ راه به همراه من آمد، لحظه‌ای دست‌هایم رها نکرد برای من زره به تن کرد برای من جنگید و هیچگاه از من دست نکشید. _نگار خوش‌خلق

Repost from تاسیان
من ؟ غمِ بی پایانِ شب ها

Repost from تاسیان
" کاش یه عمل جراحی هم وجود داشت که ژن هامون رو به ژنِ اونایی که هرچی غذا میخورن چاق نمیشن تغییر و جهش بدیم "