رمان عروس استاد (استاد مغرور من٢)
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 018
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '25
липень '250
в 0 каналах
червень '250
в 0 каналах
Get PRO
травень '250
в 0 каналах
Get PRO
квітень '250
в 0 каналах
Get PRO
березень '250
в 0 каналах
Get PRO
лютий '250
в 0 каналах
Get PRO
січень '250
в 0 каналах
Get PRO
грудень '240
в 0 каналах
Get PRO
листопад '240
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '240
в 0 каналах
Get PRO
вересень '240
в 0 каналах
Get PRO
серпень '240
в 0 каналах
Get PRO
липень '240
в 0 каналах
Get PRO
червень '240
в 0 каналах
Get PRO
травень '240
в 0 каналах
Get PRO
квітень '240
в 0 каналах
Get PRO
березень '240
в 0 каналах
Get PRO
лютий '240
в 0 каналах
Get PRO
січень '240
в 0 каналах
Get PRO
грудень '230
в 0 каналах
Get PRO
листопад '230
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '230
в 0 каналах
Get PRO
вересень '230
в 0 каналах
Get PRO
серпень '230
в 0 каналах
Get PRO
липень '230
в 0 каналах
Get PRO
червень '230
в 0 каналах
Get PRO
травень '230
в 0 каналах
Get PRO
квітень '230
в 0 каналах
Get PRO
березень '230
в 0 каналах
Get PRO
лютий '230
в 0 каналах
Get PRO
січень '230
в 0 каналах
Get PRO
грудень '220
в 0 каналах
Get PRO
листопад '220
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '220
в 0 каналах
Get PRO
вересень '220
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
липень '220
в 0 каналах
Get PRO
червень '220
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+318
в 0 каналах
Get PRO
березень '220
в 0 каналах
Get PRO
лютий '220
в 0 каналах
Get PRO
січень '220
в 0 каналах
Get PRO
грудень '210
в 0 каналах
Get PRO
листопад '210
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '210
в 0 каналах
Get PRO
вересень '210
в 0 каналах
Get PRO
серпень '210
в 0 каналах
Get PRO
липень '210
в 0 каналах
Get PRO
червень '210
в 0 каналах
Get PRO
травень '210
в 0 каналах
Get PRO
квітень '210
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+132
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+98
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+88
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+1 005
в 0 каналах
Дописи каналу
از این فاصله نمی تونستم صورتش و ببینم… اما بدجور دلم میخواست توی چشمش زل بزنم و بگم
_تو قاتل مایی. قاتل من… قاتل بچمون.. گوشی از دستش افتاد. دیگه نخواستم نگاهش کنم. پرده رو انداختم و روی تخت نشستم، سرم و بین دستام گرفتم و هق زدم ترانه تماس و قطع کرد به سمتم اومد و کنارم نشست. همراه با ماساژ شونه هام گفت
_خودت اینو انتخاب کردی می دونی که؟
با بغض سر تکون دادم
_ اما الان خودم تحمل عذاب کشیدنش رو ندارم. ترانه با اون حرفایی که بهم زد هنوز دوستش دارم سری تکون داد و گفت
_ درکت میکنم عزیزم
با گریه سرم و روی شونه ش گذاشته. آرمین خواهش میکنم زیاد عذاب وجدان نگیر. من تحمل درد کشیدنت و ندارم
* * * * *
تا آخر مراسم تشییع جنازه منتظر موندم اما نیومد… حتی یک دقیقه هم نیومد. حتی سر خاکمم نیومد… تا این حد برات بی ارزش بودم آرمین؟
حتی به اندازه ی یک فاتحه هم برات ارزش نداشتم. مهرداد اشکام و پاک کرد و گفت
بخوای این طوری کی نمی ذارم سوار اون هواپیما بشی اشکام و پس زدم و گفتم
_نگران نباش… خوب میشم.. این تنبیه برای منم لازمه باید یاد بگیرم یه نفر و زیادی از حد نبخشم..
دستش و دور شونه م انداخت و گفت
_بهت سر میزنم. قول بده مواظب خودت باشی. سر تکون دادم و گفتم
_باشه تو هم مواظب خودت باش.
چشمم به ترانه افتاد که با بغض داشت نگام می کرد. لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم
_شر خواهر شوهر از سرت کم شد. نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت
خیلی بدی که مردی. لبخند کم جونی زدم و گفتم
_زیاد برام عزاداری نکن… مرده ها مردن دیگه. ازش فاصله گرفتم. اشکاش و پاک کرد و گفت
مرده ها تو قلب آدما همیشه زنده می مونن.
ترمه رو توی بغلم گرفتمش و نگاهم به در فرودگاه افتاد
چرا انتظار داشتم مثل همیشه سر و کله ش پیدا بشه؟
بازوم و بگیره و نذاره برم. دلم بیشتر از همه برای این کوچولو که تازه بهم عمه می گفت تنگ میشه. حسابی که چلوندمش دادمش بغل مهرداد. چمدونم و برداشتم و بدون نگاه کردن به پشت سرم رفتم. شاید کارم اشتباه بود… به جای مردن باید می موندم و ثابت میکردم که بچه متعلق به آرمینه اما اون موقع می تونستم با مردی که راحت به زنش انگ هرزگی زد زندگی کنم؟
روی اسم جدیدم مهر خورده شد. سما آریا دیگه هانا نبودم… هانا امروز دفن شد. دیگه سمام دیگه میخوام یاد بگیرم به خاطر عشق شخصيتهم رو زیر سوال نبرم.
دیگه هانا رو خاک کردم سوار هواپیما شدم…شاید میموندم و زندگیم خیلی بهتر میشد…
من… آرمین… بچه مون…
اما نشد! نمیشد.. مایی وجود نداشت. از اولش هم وجود نداشت. من سعی کردم که بسازم که بگذرم… اما این بار نتونستم تهمت شوهرم رو تحمل کنم و
مردم..برای همیشه.
پایان.
مرسی از همراهی تون فصل دوم استاد دانشجو به پایان رسید و فصل سوم کاملا با این فصل مرتبط هست.
| 2 | چرا هیچ کس درد منو نمیفهمید؟ سخته… سخته یکی و بارها و بارها ببخشی و اون خر فرضت کنه.
سخته بخوای به شوهرت ثابت کنی بچه ی تو شکمت مال اونه.
مگه آرمین شوهر من نبود؟. مگه روزها و شب ها با من زندگی نمی کرد؟ پس چرا به این راحت به من… به زنش تهمت زد؟ چشمام و که باز کردم نه خبری از مهرداد بود نه ترانه.. عادت کن هانا… از این به بعد زندگیت به تنهایی می گذره.
* * * * *
کلافه صداش و بلند کرد
_زده به سرت هانا یعنی چی این کارا مگه بچه ای؟ سر تکون دادم
_اره بچه م دلم میخواد اون عوضی مثل سگ از حرفایی که بهم زده پشیمون بشه مهرداد. اگه زنده باشم میخواد بیاد و با حرفاش قانعم کنه. باید یاد بگیره آدما همیشه نیستن تا دلشون و بشکنه و بره به امان خدا. من باید بمیرم
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_فکر کردی آسونه ؟ گواهی فوت… دفن کردن یکی دیگه… ساخت به شناسنامه ی جعلی برات… فکر کردی این کار آسونیه؟
_نه میدونم سخته اما ما یه عالمه پول داریم. چنگی به موهاش زد و گفت
_با شکم پر ولت کنم بری تو کشور غریب آره؟ پوزخندی زدم و گفتم
نترس اونجا خیلی بهتر از اینجا دووم میارم. این کار و برام میکنی مهرداد یا نه؟
_به این فکر کردی که چه بهانه ای برای مردنت جور کنیم؟
اصلا این کار مسخره بازیه. با لبخند کم جونی نگاهش کردم. بلند شدم و به سمت پنجره ی بالکن اتاقش رفتم. بازش کردم و از اون بالا نگاهی به پایین انداختم و گفتم
به نظرت انگیزه ی کافی برای پریدن از اینجا رو ندارم؟
بازوم و گرفت و گفت
-خر نشو
_پایین و نگاه کن. اگه از اینجا خودم و پرت کنم چی ازم باقی می مونه؟ هولم داد داخل و درمونده گفت
_باشه… باشه لعنتی کاری که گفت و می کنم بهم زمان بده. با لبخند کم جونی گفتم
_باشه… چه قدر زمان؟
دو .. دو هفته
سری تکون دادم و روی تخت نشستم..
دو هفته به سخت ترین وضع ممکن گذشت و درست امروز … امروزی که من باید بمیرم بی تماس از دست رفته از آرمین و کلی پیامک داشتم.
چند تقه به در خورد و ترانه وارد شد. با لباسای مشکیش جلوم چرخی زد و گفت
_چطورم؟
خندم گرفت و گفتم
_از خنديدنات کاملا معلومه عزادار خواهر شوهرتی. مهرداد وارد شد و گفت
_ همه مون و انداخی تو یه بازی مسخره. فردا صبح تشیع جنازته… بعد از ظهرم بلیطت برای کالیفرنیا صادر شده. کم کم جمع و جور کن فردا… صدای پی در پی زنگ آیفون بلند شد. ترانه به سمت آیفون دوید و متحیر گفت
_آرمینه.
وحشت زده از جام پریدم و گفتم
_غیر ممکنه… اینجا چی کار میکنه؟
_لابد واسه اینکه منو مهرداد چهار روزه نمی ریم دانشگاه نگران شده ها مهرداد؟
مهرداد سری به طرفین تکون داد و گفت
باز کن درو.
متعجب گفتم
_ من چی پس؟ فراموش کردی من الان مردم؟ نفسش و فوت کرد و گفت
_میگی چه خاکی تو سرم کنم؟
_در و باز نكن. فردا آدرس قطعه مو براش بفرست بیاد فاتحه بخونه.
متاسف سر تکون داد و گفت
_کارت خیلی اشتباهه. منم خیلی تو درد سر انداختی. اه خفه کن اونو…
ترمه ترسیده از این همه جنجال به شلوار مهرداد آویزون شد.
مهرداد بغلش کرد و گفت
_در آینده هر چی این عمت فحش بخوره حقشه خندیدم.. باز گوشیم زنگ خورد. ترانه به سمتم اومد…
گوشی و برداشت و گفت
_همتون ساکت باشید. تا بخوام جلوش و بگیرم تماس و وصل کرد و گذاشت توی اسپیکر . صدای آرمین توی اتاق پخش شد
_الوهانا… عزيزم گوش کن من…
ترانه یهو از این رو به این رو شد و با صدای لرزون و پر از بغضی گفت
_من ترانه م آقا آرمین.
آرمین گفت
_میشه گوشی رو بدید به هانا ترانه خانوم کار واجب باهاش نگاه متعجبم به ترانه بود که چطوری داشت نقش بازی می کرد. با صدایی که شکل عزادار ها بود گفت
_چیکار دارین باهاش؟
_ببینید ترانه خانوم من باید با هانا حرف بزنم… من میدونم اون پاکه… حرفای خیلی بدی بهش زدم باید بهش بگم که… صدای هق هق ساختگی ترانه بلند شد و گفت
_فردا سر خاکش این حرفا رو بهش بزنید مهرداد سری با تاسف تکون داد و با بیش از اتاق بیرون
رفت.
صدای عصبی آرمین بلند شد
_درست حرف بزن چی داری میگی تو؟
هانا مرد آقا آرمین… خودکشی کرد. به خاطر شما…
اشکم سرازیر شد و روی تخت
نشستم. من واقعا مرده بودم… از امروز من برای همه مرده بودم صدایی از اون ور خط نیومد. ترانه خودش گفت
_چهار روزه بیمارستانیم اما متاسفانه دکترا نتونستن نجاتش بدن، خودش و از پنجره پرت کرد پایین. هوا کم آوردم و پنجره ی بالکن رو باز کردم پرده رو که کنار زدم با دیدنش نفسم بند اومد. در حالی که گوشی و کنار گوشش نگه داشته بود بی توجه به آدما کنار ماشینش روی زمین نشسته بود و ناباور به یه نقطه زل زده بود. ترانه ادامه داد
_همش تقصیر توعه میفهمی؟ تو با حماقتات زن و بچت و کشتی… قاتل اونا تویی میفهمی؟
دست آرمین روی قلبش نشست و با درد فشارش داد. | 32 548 |
| 3 | بی خیال ترانه من میرم خونه… آرمینم امروز آخرین کلاسش بود. شاید بتونم باهاش حرف بزنم
سری تکون داد و گفت
_باشه. بهم خبر بده.
کیفیم و روی شونه هم انداختم و از دانشگاه بیرون رفتم. نگاهم پی ماشین آرمین دوید و با دیدنش نفس توی سینه م گره خورد.
یک ساعت پیش منو به بدترین وضع ممکن از کلاس بیرون انداخت و الأن داره یه دانشجوی دلبر و با لبخند سوار ماشینش میکنه چونه م لرزید. چرا با من این کارو می کنی آرمین؟
پاش و روی گاز گذاشت… منو دید و به راحتی از کنارم عبور کرد. لب هام و روی هم فشردم… خدایا من آخر از دست کار های آرمین میمیرم..
ساعت سه شب بود که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.
از جام پريدم و نگاهم و به در دوختم.. برعکس بقیه ی شبا سر خوش بود و برای خودش سوت میزد. خبر نداشت من از صبح… پریدم جلوش و با عصبانیت گفتم
_معلوم هست کدوم گوری بودی؟ ابروهاش بالا پرید و گفت
_گور نبودم… تو بهشت بودم… با یه هوری خوشگل.
پس حدسم درست بود. شنگولیش هم به خاطر اینه که رابطه ش زیر زبونش مزه کرده درست مثل هر باری که با من…
قبل از اینکه اشکام و ببينه گفتم
_من دیگه تحمل تو این خونه موندن و ندارم میرم… خونسرد گفت
_اوکی عزیزم.. با اینکه زیاد منتظرم گذاشتی اما هنوز دیر نشده.
برگشتم و با نفرت گفتم
تو چه مرگته آرمین… من بچه تو توی شکمم دارم…
_هیششششش تند نرو… اون حروم زاده ی توی شکمت مال من نیست.
حس کردم از بالای یه ساختمون بلند پرتم کرد پایین. شکستم، به معنای واقعی کلمه شکستم و هزار تیکه شدم
با بی رحمی ادامه داد
_مال کیه؟ همم؟ میاد ؟ سام؟ حرومی کدوم نره خریه؟ بگو کاریت ندارم. من خیلی وقته دیگه کاری با هرزه های مظلوم نما ندارم… فکر انتقامم نیستم فکر زندگی خودمم که امثال تو باید از توش گم شین بیرون.
پاهام نتونستن وزنم و تحمل کنن و روی زانو خم شدم.
بالای سرم ایستاد و ادامه داد
_خیلی زرنگی که خواستی بچه ی حروم زاده ی یکی دیگه رو ببندی به ناف من… چی شد؟ مال اون بزرگ تر بود؟ بهتر بهت حال میداد؟ بهتر ارضات می کرد؟
دستام و محکم روی گوشام گذاشتم. خم شد و رو به روم نشست. دستام و از روی گوشام برداشت و گفت
من عقيمم. یه بار دیگه هم این دروغ و یکی بهم گفته بود و معلوم شد توله ش مال من نبوده. حالا هم تو…
ناباور گفتم
_آرمین تو فکر میکنی من بهت خیانت کردم؟ پوزخندی زد و بلند شد. گفت
مایلی هر قبرستونی که میخوای بری، بری. می تونی هم بمونی. دیگه اندازه ی درخت توی باغچه مهم ارزش نداری. با خشم گلدون کنارم و برداشتم و به سمتش پرت کردم و داد کشیدم _خدا لعنتت کنه آرمین. آخه لعنتی من؟ من میتونم بهت خیانت کنم؟ منو این طوری شناختی؟ عوضی من که صب و شب کنار خودت بودم. خدا لعنتت کنه آرمین تو هیچ وقت عوض نمی شی.
تو قلبت هنوز سیاهه… تو بدترین و پست ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. من بخشیدمت.. دست روم بلند کردی بخشیدمت کتکم زدی بخشیدمت… بهم خیانت کردی بخشیدمت… معتادم کردی بخشیدمت… منو انداختی بغل شاهرخ باز من بخشیدمت… حالا آنقدر پست شدی که به زن خودت تهمت فاحشگی میزنی بی غیرت؟ این بار دیگه نمی بخشمت آرمین. این بار دیگه میرم یه جایی که دیگه رنگمم نبینی. برو دکتر … برو معاینه کن شاید خوب شده باشی اما اگه یه روز به خاطر من به خاطر حرفایی که به زنت زدی پشیمون شدی اون وقت یه نگاه به پل خراب شده ی پشت سرت بنداز چون این بار آخرین باره که من بخشیدمت. شنیدی؟ دیگه تموم شد.
* * * *
آخرین فصل :
روی پیشونیم دستمال گذاشت و گفت
_این داره میمیره مهرداد بیا باز ببریمش بیمارستان، تب زیاد برای بچش هم خوب نیست. مچ دستش و گرفتم و گفتم
_می خوام بمیرم ترانه…
_ خفه شو دختره ی احمق پس بچه ت چی؟ گور بابای شوهر عوضیت. طلاق تو میگیری همین جا میمونی با هم بزرگش میکنیم
نگاهی به مهرداد که کلافه داشت طول و عرض اتاق و طی می کرد انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_مهرداد من دیگه نمی تونم ببینمش. تو رو خدا… یه کاری کن من بمیرم…
کنارم نشست و گفت
كم هذیون بگو. خودم حسابش و میرسم.
_نه… بهم قول بده هیچ حرفی بهش نزنی… من کتک خوردن اون و نمیخوام، عذاب کشیدنش و میخوام. من بمیرم عذاب وجدان میگیره
ترانه گفت
_پس بچه ت چی؟ رو به مهرداد گفتم
_منو بکش داداش. اسما بکش… میرم خارج.. خارج از این کشور اما نمیخوام راه برگشتی براش بمونه. نمیخوام پشیمون بشه و با حرفاش باز خرم کنه. منو اسمی بکش مهرداد… به همه بگو مرده. خونم و بفروش او برام یه شناسنامه ی جعلی درست کن تا از ایران برم. متعجب خواست اعتراض کنه که گفتم
_اگه این کارو نکنی خودم و می کشم. قسم میخورم. نگاه معناداری بین هم رد و بدل کردن. مهرداد ملافه رو روم بالا کشید و گفت.
_امروز حالت خوب نیست عصبی هستی. شب در موردش حرف می زنیم. سعی کن یه کم بخوابی. چشمام و با درد بستم. | 24 608 |
| 4 | چشمامو بستم و داشتم به این فکر میکردم که چه خاکی توی سرم بریزم که موبایلم زنگ خورد. مثل وحشی ها پریدم روی گوشی و جواب دادم. آرتا بود.
_الو هانا خوبی؟
فسم خوابید و گفتم
_ آره چی شده؟
در و باز کن جلو درم… حال آرمین خوش نبود من رسوندمش.
از جا پریدم و در حالی که به سمت آیفون می دویدم پرسیدم
_ چی شده؟در و باز کردم بیا تو
دقیقه ای بعد ماشین آرمین توی حیاط پارک شد. با دمپایی از پله ها پایین دویدم. آرتا پیاده شد و در حالی که در کنار راننده رو باز می کرد گفت
_زیادی مست کرده.
بازوی آرمین رو گرفت و پیادش کرد.
آرمین بدون حفظ تعادلش تلو تلو خورد و در آخر خم شد
کنار باغچه و تمام محتویات معده ش رو بالا آورد. زیر لب نالیدم
اون خیلی وقته مشروب نمیخوره. بهم قول داده بود. آرتا بلندش کرد و گفت
_آخ رفیق مجبور بودی آنقدر بخوری؟
بازوی آرمین و دور گردنش انداخت. مات برده همون جا موندم و نگاهشون کردم.
مست کرده…
یک سال بود که مست نمی کرد اما الان مست کرده..
آرمین هر وقت خیلی ناراحت بود تا این حد مست می کرد، الان چی شده بود که…
یعنی به خاطر بچه… یعنی انقدر از بچه بدش میومد.
از پله های حیاط بالا رفتم و وارد شدم چراغ اتاق پایین روشن بود.
به همون سمت رفتم و آرمین و دیدم که شل روی تخت افتاده و آرتا داره کفش هاش و در میاره.
خیره به صورتش گفتم
_خودم انجام میدم آرتا..
سری تکون داد. بلند شد و گفت
_هیچ وقت ندیده بودم تا این حد بخوره باید می بردمش بیمارستان اما ترسیدم دردسر بشه. حواست بهش باشه. سری تکون دادم. خدافظی کرد و رفت.
صدای بسته شدن در رو که شنیدم به سمت آرمین رفتم،
کنارش نشستم و دلخور دستش و گرفتم و گفتم _مگه قول نداده بودی؟
چشمای نیم جونش باز شد و نگاهی به صورتم انداخت و با صدایی که از فرط مستی دورگه و کشدار بود گفت
_برو بیرون
با لبهایی آویزون گفتم
_چرا؟ آرمین تو از چی دلخوری؟ به خاطر حامله شدنم؟ خودت قبول کردی.. اون بچه…
ساعد دستش و روی چشماش گذاشت.
آهی کشیدم و همون لحظه قطره ای رو دیدم که از گوشه ی چشم آرمین سر خورد روی گونش
لبم و گاز گرفتم، آخه چی شده بود؟
روی تخت پایین خزیدم و جوراباش رو در آوردم .
دکمه های پیرهنش و باز کردم و به سختی از تنش در آوردم دیگه رسما بیهوش شده بود. . چراغ رو خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم و سرم و روی سینش گذاشتم.
تمام تنش بوی الکل میداد اما برام مهم نبود. من صدای قلبش و برای آرامشم نیاز داشتم.
* * * *
با سر و صدایی از خواب بیدار شدم… خبری از آرمین روی تخت نبود. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.
خسته و خواب آلود از اتاق بیرون رفتم و چشمم به آرمین افتاد که حاضر شده و داره صبحانه ای که خورده جمع میکنه.
. درگیر این نمیشم که همیشه وقتی زودتر بیدار میشه میز صبحانه رو برای دوتامون آماده میکنه. به سمتش رفتم و گفتم
_صبح بخیر.
سرد و بی روح جوابم رو داد. خودم و نزدیکش کردم و رویه روش ایستادم.
حتی نیم نگاهی هم به صورتم نمی نداخت. طاقت نیاوردم و پرسیدم
_چی شده آرمین؟ چرا دیشب…
کتش رو از روی میز برداشت و وسط حرفم پرید
_شب دیر میام خونه.
چشمام گرد شد. تند پریدم جلوش و گفتم
_چی؟ آرمین نکنه باز امشبم میخوای مست کنی؟ تو بهم قول داده بودی
نگاه سرد و بی روحش رو به صورتم انداخت. بی حسی توی نگاهش تنم رو می لرزوند
بی اعتنا خواست از کنارم عبور کنه که باز پریدم جلوش
_چرا بهم نمیگی چی شده؟ آرمین من بچمون و توی شکمم دارم انقدر از بچه متنفری که حاضر نیستی توی صورتم نگاه کنی؟
نگاهش رنگی از نفرت گرفت و دستش مشت شد. با فکی قفل شده گفت
_از سر راهم برو کنار
سرکشانه گفتم
_نمیرم. باید بهم بگی چی شده که این رفتارا رو میکنی.
دستش و روی بازوم گذاشت و بی رحمانه هلم داد که روی زمین افتادم. بدون جواب دادن از خونه بیرون رفت.
* * * * *
_گفتی بهش حامله ای؟ گفتی و این طوری باهات رفتار میکنه؟
با بغض سر تکوندادم
_کسی تو دانشگاه نمونده که نفهمیده باشه. از هر فرصتی برای خرد کردنم استفاده میکنه امروز سر کلاس یه جوری انداختتم بیرون که همه زیرزیرکی بهم میخندیدن. من نمی فهمم ترانه، یک هفته ست اون آرمینی که می شناختم نیست. هر شب مست میکنه صبحم خودش صبحانه آماده میکنه و بدون من میاد دانشگاه. به غذایی که پختم لب نمیزنه. تا دیر وقت بیرونه… تا سمتش میرم به طوری باهام رفتار میکنه انگار… نتونستم حرفم و ادامه بدم.بغلم کرد و گفت
_می خوای به مهرداد بگم باهاش حرف بزنه؟ سر تکون دادم
_نه… فایده ای نداره. اون بچه نمیخواست اما اگه داد و فریاد می کرد که نمیخوام برو بندازش برام منطقی تر بود اما اون یک کلمه هم راجع به بچه نمیگه.
سری با تاسف تکون داد و گفت
_به نظرم برید پیش مشاور… یا یه مدت برید مسافرت. اشکام و پاک کردم و گفتم
_اون حتی حاضر نیست به صورتم نگاه کنه. | 20 613 |
| 5 | رمان عروس استاد پارت آخر
#عروس_استاد
حموم انداختم و درو بستم.
انگار به خاطر حاملگی زیادی حساس شده بودم که اشکم سرازیر شد…
چرا نمی تونستم حرفم و بهش بزنم؟
چرا نمی تونستم بهش بگم نمی تونم چون بچه ت توی شکممه و ممکنه آسیب ببینه….
شیر آب و باز کردم و زیر دوش رفتم.
_خدایا بهم کمک کن بتونم بهش بگم… خدایا کاری کن خوشحال شه. اگه بهش بگم و سرزنشم کنه و بخواد بگه من بچه نمیخواستم نابود میشم.
شکمم و لمس کردم، من بیشتر از هر چیزی این بچه رو میخواستم. به هر طریقی شده آرمین رو راضی می کنم. شک ندارم.
* * * *
از کلاس بیرون اومدم و چشمم به ترانه افتاد. لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم.
با دیدنم مثل همیشه شاد و سرحال گفت
_ کجایی دختر ؟ خبری ازت نیست دکتر رفتی؟ سری تکون دادم. پرسید
_خوب چی شد مشکلی داشتی؟
چشمام برق زد و سری به علامت منفی تکون دادم
سرم و کنار گوشش بردم و آروم پچ زدم
_حاملم
دهنش تا آخر باز موند و چشماش گرد شد و جیغ خفه ای زد که تند جلوی دهنش و گرفتم و گفتم _هیش بابا من…
_چی شده؟
با صدای مردونه ی مهرداد دستم و از جلوی دهن ترانه | برداشتم
آرمین نگاهی بهم انداخت… می خواست بفهمه به خاطر صبح هنوز سر سنگینم یا نه.
روم و ازش گرفتم و به ترانه ای که می خواست همه چی و لو بده انداختم و قبل از اینکه حرفی بزنه پاش و محکم لگد کردم و گفتم
_هیچی ما داشتیم شوخی میکردیم. مهرداد اخمی کرد و گفت
_شوخی خرکی با زن من نکن داشت خفش میکردی.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_زن ذلیل
نگاه عاشقانه ای به ترانه انداخت و گفت
_خدایی چه طور دلت میاد بخوای خفش کنی؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_جمع کن خودتو مهرداد همین کارا رو کردی که زنت پرو شده.
ترانه سقلمه ای به پهلوم زد و گفت
_خواهر شوهر بازی برای من در نیارا…
خواستم چیزی بگم که صدای جدی آرمین نذاشت
_هانا… با من بیا.
ترانه با نیش باز گفت
_ فکر کنم آقا آرمین خبر نداره.
چشمام و گرد کردم و بهش خیره شدم که ابرو بالا انداخت. آرمین با اخم ریزی پرسید
_ از چی خبر ندارم؟
تند گفتم
_هیچی داره مزخرف میگه.
آرمین با پیگیری پرسید
_من از چی بی خبرم ترانه خانوم؟
ترانه گفت
_امممممم از اینکه هانا میخواد موهاش و کوتاه کنه دیگه. آرمین با همون اخمش نگاهم کرد و گفت
_نه… من بی خبر بودم.
مهرداد گوشه ی آستین ترانه رو کشید و گفت
_تو با من بیا ببینم.
اونا که رفتن، آرمین گفت
_میری خونه؟
سری تکون دادم که گفت
_اوکی من شب دیر میام خونه.
ته دلم خالی شد! نکنه به خاطر صبح بخواد به یه زن دیگه… انه محاله. آرمین عوض شده مطمئنم لبخند کم جونی زدم و گفتم
_ نمیشه زود بیای؟ امروز هم نشد حرف بزنیم. _راجع به چی؟
_ به مسئله ی مهم
با اخم ریزی گفت
راجع به چی؟
_یه مسئله ی مهم
با اخم ریزی گفت
_خوب بگو.
جواب دادم
_ اینجا نمیشه آرمین شب توی خونه….
در حالی که به ساعتش نگاه می کرد وسط حرفم پرید
_دو ساعتی وقت دارم. بریم ناهار بخوریم. همون جا حرف می زنیم.
سری تکون دادم که سوئیچ و به دستم داد و گفت
_برو تو ماشین. منم میام الان
سری تکون دادم و در حالی که کلمات و توی ذهنم بالا و پایین می کردم از دانشگاه خارج شدم.
* * * * *
سیر که شد عقب خزید و روی صندلیش لم داد و گفت
_اگه میخواست فقط به غذات نگاه کنی می گفتی و اس تو سفارش ندم.
دستام و با استرس دور هم پیچیدم و گفتم
_آرمین؟
هممم کشداری گفت. پرسیدم
_تو هنوز هم از بچه خوشت نمیاد؟
مثل همیشه با آوردن اسم بچه عین برج زهر مار شد وگفت
_ نه.
لب گزیدم و گفتم
_یعنی دلت نمیخواد هیچ وقت بچه دار بشیم؟ باز سرد و کوتاه جواب داد
_نه.
تنم از سردی جوابش لرزید و گفتم
و اگه من یه روز حامل…
چنان نگاه بدی بهم انداخت که حرف توی دهنم ماسید. درحالی
که نگاه سنگینش روم بود. پولی و لاي منو گذاشت. بلند شد و با همون اخمش گفت
_ زیادی داری چرند میگی. بلند شو.
خواست از کنارم عبور کنه که مچ دستش رو گرفتم.
مرگ یک بار شیون هم یک بار. بالاخره که باید می گفتم… در حالی که نگاهم و به صورت اخمالودش انداخته بودم گفتم
_من حامله م آرمین.
به وضوح قطع شدن نفسش رو حس کردم. ناباور یک قدم عقب رفت و نگاهم کرد.توی چشمم هیچ اثری از شادی نبود.
بلند شدم و گفتم
_داریم بچه دار…
نموند تا جمله م رو تموم کنم. طوری از کنارم عبور کرد که لحظه ی آخر پاش به پایه ی صندلی گیر کرد اما بدون لحظه ای وقت تلف کردن از رستوران بیرون زد… سوار ماشینش شد و در مقابل چشمای بهت زده م غیب شد.
* * * * *
برای هزارمین بار شمارش رو گرفتم اما باز صدای نکره ی زن گفت
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. با حرص تلفن و قطع کردم و با هر دو دست به موهام چنگ انداختم و گفتم
_آخه کجایی تو؟
نگاهی به ساعت انداختم. دو نیم شب بود و هنوز خبری ازش نشده بود. | 18 754 |
| 6 | _ نه دیگه برام مهم نیست.
_حرف الکی… خرخون تر از تو ندیدم. اگه شبا باهات ور نرم تا کتاب و ول کنی میخوای تا صبح فقط بخونی.
سری کج کردم و گفتم
_حالا شاید به لیسانس قناعت کردم و بیخیال فوق شدم.
در حینی که دو لپی می خورد سری تکون داد.
به زور دونستم دو قاشق بخورم. غذاش رو که تموم کرد… لب باز کردم تا حرفی بزنم که از جاش بلند شد و گفت
_میرم یه دوش بگیرم.
ناچارا سر تکون دادم. اون رفت بالا و منم میز شام و جمع کردم.
توی همین فاصله هم داشتم به حرفایی که قرار بود بزنم فکر میکردم
این که از کجا شروع کنم؟ چه طور بگم؟
همه ی ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی گذاشتم. یک ربعی گذشته بود و آرمین همیشه ده دقیقه ای دوش می گرفت.
بدون جمع کردن آشپزخونه از پله ها بالا رفتم.
در اتاق و که باز کردم دیدمش که لخت روی تخت افتاده. به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم.
دستم رو روی شونه ش گذاشتم و شروع به ماساژ دادنش کردم
صدای هممم گفتن های از سر لذتش بلند شد. ای کاش انقدر خسته نبود تا می تونستم حرفم و بزنم
طاقت نیاوردم و گفتم
_آرمین…
با یه هممم کشدار جوابم رو داد.
خم شدم و سرم رو روی کمرش گذاشتم و دستم رو نوازش اگر دور گردنش کشیدم و گفتم
_می خوام یه چیزی بهت بگم.
خواب آلود گفت
_فردا بگو.
_آخه مهمه.
در حالی که صداش به سختی در میومد گفت
_مهم تر از خواب من نیست.
دستش و بالا برد و گفت
_بیا تو بغلم… نیاز به خواب با آرامش دارم.
لبخند کم جونی زدم و توی بغلش خزیدم و گفتم
_سرما نخوری!
خوابش برده بود. حتی صدامم نشنید. آهی کشیدم و نگاهی به قیافه ی مظلوم غرق در خوابش کردم و آروم پچ زدم
_ بابا شدن خیلی بهت میاد.
* * * *
_با حس خیسی توی گردنم چشمام و باز کردم. گیج گفتم
_چی کار می کنی آرمین؟
_کاری که دیشب باید میکردم. عسلم … این چاک سینه ی خوشگل تو گذاشتی تو صورتم خوابیدی نمیگی میمیرم برات؟
کش و قوسی به بدنم دادم و
گفتم
_نکن… خوابم میاد.
پشتم و بهش کردم که این بار از پشت بهم چسبید و دست ترکشش نافرمانی کرد که صدام در اومد
_نکن خوابم می پره.
شونه ی برهنه م و بوسید و گفت
_ اتفاقا میخوام که بپره.نوازشات و دوست دارم… بلند شو هانا… دلم بد میخوادت
دستش از پشت دورم حلقه شد و روی شکمم نشست.
نفسم حبس شد… دستم و آروم روی دستش گذاشتم… حالا دست دو تامون روی بچه مون بود یعنی آرمین هم این موجود کوچولو رو حس میکرد؟
شونه م رو گرفت و صافم کرد و به عادت همیشه تنش رو روی تنم انداخت.
به خاطر بچه حساس شده بودم برای همین به عقب هلش دادم و گفتم
_نکن.
بی اعتنا سرش و توی گردنم فرو برد.
می ترسیدم. چون دکتر گفت دهانه ی رحمم ضعيفه اون لحظه انقدر خوشحال بودم که زیاد متوجه ی حرف هاش نشدم.
اما اگه رابطه باعث نابودی بچم می شد.
باز دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_آرمین من باید یه چیزی بهت بگم.
بدون دست کشیدن از کارش کنار گوشم پچ زد _بعدا خوشگلم.
* * * * *
شل روی تخت افتاد و عصبی گفت
_لعنتی! چه مرگته تو؟
بغض کردم و گفتم
_از اول بهت گفتم نمیخوام.
_چرا؟ ماهيانته ؟ پس چه دردی داری وقتی می دونی از رابطه ی نصفه بدم میاد خودت و خر می کنی؟
دلم از لحن حرف زدنش گرفت.
بلند شدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم خودم و توی حموم انداختم و درو بستم | 17 299 |
| 7 | _چیزی نیست من با یکی از دانشجو ها دعوام شده بود. به این سمت اومد و دستش و به سمت آرمین دراز کرد و با اخم گفت
_بلند شو آرمین ابرو بالا انداخت و گفت
_چته رفیق؟
با اینکه هنوز میونشون شکر آب بود اما باز زیر پوستی به هم محبت میکردن.
مهرداد با تشر دوباره گفت
_بلند شو بهت میگم
آرمین دستش و توی دست مهرداد گذاشت و بلند شد. لحظه ای بعد هر دو برادرانه در آغوش هم بودن.
نفسم بند اومد و با خوشحالی بهشون نگاه کردم. مهرداد گفت
_فهمیدم جون هزار تا دختری که معلوم نبود آیندشون چیه رو تو مخفیانه نجات دادی
ابروهام بالا پرید.
یک سال بعد
از مطب بیرون اومدم و چند لحظه ای رو همون جا روی پله نشستم و به رو به رو خیره شدم. باور نکردنی بود… آنقدر زیاد که فکر نکنم تا هفت ماه بعد از شوک بیرون بیام.
دستم و روی شکمم گذاشتم و اشک ریختم… از سر شوق..
باورم نمیشد. من حامله بودم… قرار بود مادر بشم.. مادر بچه ی آرمین.
یه بچه که مامانش منم باباش آرمین…
خدایا خوابه؟ بالاخره؟ بعد از اون همه دعا و التماسی که پیشت کردم جواب گرفتم؟
خیلی وقته که آرمین و راضی کردم جلوش و نگیره. با بدبختی راضیش کردم اما خبری از بچه نبود که نبود.
کم کم حس بدی سراغم اومد که شاید نازا باشم اما انگار معجزه ی خدا بود که باردارم.
از جام بلند شدم
چشمام از شدت اشک شوق تار میدید. سوار ماشین شدم دلم می خواست همین لحظه زنگ بزنم به آرمین و بهش بگم اما این طوری نمیشد.. باید رو در رو بهش می گفتم.
آنقدر دستام می لرزید که نمی تونستم فرمون رو نگه دارم. چند لحظه ای چشمام رو بستم و به خودم و آرمین فکر کردم.
یه بچه که می تونه تکمیل کننده ی زندگی مون باشه.
اما اگه آرمین نخواد چی؟
ته دلم خالی شد
اون هیچ وقت راضی به بچه دار شدنمون نبود. هر بار که بحث و باز کردم تهش به دعوا کشید و یکی دو روز قهر بودیم.
حالا چی عوض شده؟
حس دیگه ای از اعماق دلم گفت
_وقتی بفهمه حامله ای خوشحال میشه هانا. مگه زندگی تونو و نمی بینی؟ مگه نمی بینی همه چی چه قدر خوب شده؟ مگه نمی بینی آرمین چه قدر دوستت داره؟
مگه نمی بینی به خاطرت سیگار و مشروب و مهمونی هاش و کنار گذاشته؟ پس دیگه دردت چیه؟
با چند نفس عمیق و پی در پی خودم رو آروم کردم. همه چی خوب میشه. مطمئنم.
*****
نگاهی توی آینه به خودم انداختم و با لذت لبخندی زدم. پیراهن حریر قرمزم با اینکه یه تیکه پارچه بیشتر توش کار نشده بود اما زیادی بهم میومد.
چرخی جلوی آینه زدم و دستی به موهای فر شده ی بلندم کشیدم
رژم رو تمدید کردم و عطر گرون قیمتم رو روی گردن برهنه م خالی کردم.
راضی از خودم از اتاق بیرون رفتم. همه چی آماده بود، میز شام… دکور خونه… چراغ ها… شمع ها..
ده دقیقه بعد صدای باز شدن در با کلید نفسم رو به شماره انداخت.
وارد شد و با دیدن چراغ های خاموش و شمع های روشن چند لحظه ای ساکت موند و بعد اسمم رو صدا زد
چند قدمی جلو رفتم
نگاهش از روی پاهام یواش یواش بالا اومد و روی صورتم مات موند.
ابروهاش باز پريد.
در و بست و گفت
_اگه سالگرد ازدواجمونه بگو برم کادو بخرم وگرنه قبرم و میکنی.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_اون سه ماه پیش بود.
نزدیکم اومد و با شیطنت دست دور کمرم انداخت و گفت
پس لابد تولدمه كادومم خود خوشمزتی آره؟
به زمین پا کوبیدم و گفتم
_تو تولد خودت و نمیدونی؟ موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_هر مناسبی که هست خیلی قشنگه.
دستش و گرفتم… لب هام تکون خوردن تا بگم اما هر بار نتونستم.
نفسم و فوت کردم و دستش و دنبال خودم کشیدم و گفتم
_بیا شام بخوریم.
دنبالم کشیده شد و خیره به میز شام رویایی مون گفت
_اول این میز و بخورم یا تو رو؟
خندیدم و گفتم
_من که خوردنی نیستم…
خودش و بهم نزدیک کرد و گفت
_ تو خوشمزه ترین خوردنی دنیای منی.
گونه م رو گاز گرفت که با لذت چشمام و بستم. کنار گوشم پچ زد
_ وسوسه ی خوردن تو خیلی بیشتر از اون غذاهای رنگاره میدونی خانوم کوچولو؟
با خنده ی ریزی گفتم
_مگه گرسنه ت نبود؟
دستش رو روی رون پام گذاشت و به سمت بالا کشید و خمار زمزمه کرد
_ دیگه نه.
صورتش جلو اومد که تیز عقب کشیدم و گفتم
_اول شام بعد من میخوام راجع به چیز مهم باهات حرف بزنم.
کلافه پوفی کرد. عقب رفت و گفت
_همیشه ضد حالی
لبخندی زدم.
روی صندلی نشست و در حالی که برای خودش غذا می کشید گفت
_میدونی چه قدر خستم هانا؟ تو ماشین داشتم به این فکر میکردم تا برسم خونه بخوابم….
میکردم تا برسم خونه بخوابم….
دستم و زیر چونه زدم و در حالی که با لذت نگاهش می کردم گفتم
_می خوای بعد از اینکه شامت تموم شد ماساژت بدم عزیزم؟
اکثر شبا این کارو میکردم برای همین تعجبی نکرد و گفت
_بیشتر از هر چیزی دلم دستای معجزه گر تو رو میخواد عسلم… به شرطی بعدش نفهمم واسه خاطر نمره خوش خدمتی کردی.
خندیدم و گفتم | 16 297 |
| 8 | رمان عروس استاد پارت ۵۰
#عروس_استاد
با لبخند موذیانه ای چند لحظه ای به دستم نگاه کرد. چشم غره ی بدی بهش رفتم… خواستم دستم و پس بکشم که دستم و گرفت و بلند شد.
لبخند محوی روی لبم اومد…می تونستم حسادت توی نگاه دخترا رو ببینم.
خم شد سمتم و کنار گوشم پچ زد
_در جریانی هر چی دافه از دورم می پرونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_خودت در جریانی تمام خواستگارام و پروندی؟
اخمی کرد و فشار محکمی به دستم داد.
فشاری که در عین دردناک بودن لذت بخش بود.
یک قدم کوتاه برداشت!باید با کمک عصا یا با ویلچر راه می رفت اما با لجبازی سمت هیچ کدوم نمی رفت..
تا رفتن به اتاقش چند بازی مکث کرد و ایستاد، یک بار هم نشست اما باز بلند شد.
در اتاق که پشت سرمون بسته شد به سمت مبل هدایتش کردم و گفتم
_بشین یه کم دراز بکش میرم برات آب جوش بیارم.
سری تکون داد. بعد از اینکه از جاش مطمئن شدم از اتاق بیرون رفتم و به سمت آبدار خونه دویدم و بعد یه لیوان آب جوش از حسن آقا گرفتم و برگشتم.
موقع باز کردن در اتاق صدای گریه ی آشنایی متوقفم کرد
_آرمین تو روخدا. ببین اون موقع بچه بودم گه خوردم خودتم میدونی چند ساله دیگه هیچ غلطی نمیکنم. اینا همش به خاطر توی می دونم اون دختره زنت نیست تو اهل ازدواج کردن نیستی تو روخدا یه فرصت دیگه بهم بده.
اخمام در هم رفت و دستم دور لیوان آب جوش سفت شد
این کی بود که داشت برای شوهر من گه خوری می کرد؟
جواب آرمین مثل آب روی آتیش دلم ریخته شد
_هوم… آدم ازدواج نبودم چون کسی و از ته دل نمیخواستم.
دختره با پرویی گفت
_منو میخواستی.مطمئنم.
_تو رو میخواستم واسه خاطر توله ی شکمت چون من تو از علاقم به بچه ها خبر داری.
مات موندم و قلبم هری پایین ریخت ادامه داد
_خبر داشتی و توله ی شکمت و انداختی گردن من… خواست خدا بود که متوجه شدم من اصلا…
به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و با حرص گفت
_گمشو بیرون.
با دستایی لرزون در و باز کردم.
همون طور که حدس میزدم شد. این دختر،دختر عموی آرمین نبوده.
با دیدن من مثل برق از جاش بلند شد و اشکاش و پاک کرد و گفت
_م… من… من داشتم راجع به یه مسئله ی خانوادگی با
اخمی کردم و گفتم
_خودم شنیدم.
نگاه معناداری به آرمین انداخت. لیوان و روی میز کوبیدم و به سمتش رفتم و با جدیت گفتم
_حالم از آدمایی مثل تو که پیله میکنن به یه مرد زن دار بهم میخوره.
تا خواست حرف بزنه یکی محکم زدم تو گوشش و موهاش و با مقنعه توی دستم پیچوندم که از درد خم شد.
با خشم گفتم
_قبل از اینکه واسه شوهر کسی کیسه بدوزی برو یه نگاه به زنش بنداز ببین هالوعه یا نه. من کفتار هایی مثل تو رو دور شوهرم نمیخوام. گورت و از این شهر گم میکنی میری.
بین درد کشیدناش گفت
_آرمین هنوز منو میخواد وگرنه چرا به تو دروغ گفت دختر عموشم؟ اون شبی هم تیر خورد قبلش دلش هوای منو کرده بود دید توی کنه نمیخوابی خواست خرت کنه.
دستم از دور مو هاش شل شد و نگاهش کردم.
با نفس نفس گفت
-پاتو بکش بیرون مثل بختک چسبیدی بهش اجازه نمیدی نفس بکشه.
به آرمین نگاه کردم که بدون هیچ واکنشی داشت به من نگاه می کرد.
چرا یک کلمه حرف نمیزد؟
ساکت بود اما توی عمق نگاهش چیزی دیدم که با همه ی وجود باورش کردم.
دختره ی عوضی همچنان داشت چرت و پرت میگفت اما من دیگه نمی شنیدم.
سیلی دومم و چنان محکم توی گوشش کوبیدم که روی زمین افتاد
بالای سرش ایستادم و با غرور گفتم
_آرمین منو دوست داره… زنشو… نه په هرزه رو .حالا گورت و گم کن. من به شوهرم بیشتر از حرفای صد من یه غاز یه هرزه اعتماد دارم.
بلند شد و نگاه نفرت باری بهم انداخت و دیگه نتونست حرفی بزنه و با قدم های عصبی و حرصی از اتاق بیرون رفت.
همون جا کنار مبل روی زمین وا رفتم و سرم و بین دستام گرفتم
حامله بوده… از آرمین… آرمین عاشق بچه هاست. پس چرا…؟ چی شد؟
دختره حامله بوده… آرمین اون و واسه بچش میخواسته … آرمین عاشق بچه هاست… پس چرا یه بچه از من نمیخواد؟
چرا بچه ی منو نمیخواد؟
سرم که تو آغوش گرمی فرو رفت اشکمم از چشمم سرازیرشد.
ناخواه نالیدم
_چرا؟
جوابی بهم نداد. يقش و توی مشتم گرفتم و سخت تر نالیدم
_چرا آرمین چرا؟
سرم و بیشتر روی سینش فشرد و گفت
_هیش بعدا راجع بهش حرف می زنیم.
_چرا بهم دروغ گفتی؟ چرا وقتی دوست دخترت بوده بهم گفتی دختر عموته؟
_به خاطر خودت.
_به خاطر من؟
_جواب داد آره به خاطر تو. نخواستم ناراحتت کنم.
سکوت کردم… خودش ادامه داد
_در ثانی اون قدر مهم نبود اون دختر برای من فراموش شده بود حتی اسمشم تا چند لحظه یادم نمیومد
_برای همین میخواستی براش خونه بگیری؟
تا خواست جواب بده در اتاق باز شد و مهرداد اومد تو. با دیدن ما سری با تاسف تکون داد و گفت
_باز که تو داری گریه میکنی. این دفعه چه گندی بالا آوردی آرمین؟
از آرمین فاصله گرفتم. اشکام و پاک کردم و گفتم | 16 425 |
| 9 | _وا خوب نگرانم استاد خوبید؟
بازم خودم جواب دادم
_آره خوبن مشکلی هم که داشته باشن من هستم.
ایشی کرد و نمیدونم زیر لب چه وزی زد و رفت.
برگشتم و با دیدن نیش باز آرمین با حرص گفتم
_خوشت اومده؟
طوری که صداش به گوش بقیه نرسه گفت
_کدوم مردی و دیدی یه داف ببینه و بدش بیاد؟
دلخور نگاش کردم. منو بگو نگران شازده شدم.
اکثر بچه ها عمدا بیرون نرفته بودن و مارو زیر نظر داشتن. دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم
_بلند شو.
نگاهی به دانشجو ها و نگاهی به دستم انداخت. اگه ضایم میکرد با مشت توی صورتش می کوبیدم | 15 894 |
| 10 | رمان عروس استاد پارت ۴۹
#عروس_استاد
با لذت به قد و بالاش که جلوی آینه ایستاده خیره شدم.
بعد از یک ماه بالاخره تونسته بود بدون میله و عصا روی پای خودش وایسته.
هر چند بیشتر از چند قدم نمی تونست برداره و سر پا موندن زیاد براش سخت بود. از خیلی چیزهاش مجبور بود بگذره از جمله رانندگی اما دکتر این اطمینان و داد که با همت آرمین خیلی زود می تونه مثل سابق بشه.
برگشت طرفم و با دیدنم گفت
_جای اینکه لش کنی اون جا و با نیش باز منو نگاه کنی بیا این کروات و ببند.
نچی کردم و گفتم
_که چی بشه؟دانشجوهات برات غش و ضعف برن؟
در حالی که داشت عطر میزد گفت
_با وجود مادر فولاد زره کسی جرئت چپ نگاه کردن به من و داره؟
_دخترا زیادی دریده شدن… بسه چه قدر عطر میزنی؟ اون عطر و شب برای من بزن.
برگشت و گفت
_در جریانی دُز حسادتت رفته بالا؟
بلند شدم و گفتم
_دلم نمیخواد نگاه دریده ی دخترا با طمع به شوهر من باشه.
یه قدم اومد جلو و گفت
_وقتی نگاه دریده ی شوهرت فقط روی قیافه ی بی ریخت توعه پس دردت چیه؟
روبه روش ایستادم و گفتم
_دردم تویی… دلم برات تنگه.
سرم و بالا بردمو زیر گلوش رو بوسیدم.
یه کم عقب رفت و گفت
_نکن هانا این صد دفعه.
لبام و غنچه کردم و دست دور گردنش انداختم و گفتم
_دکتر گفت مشکلی نداره.
کلافه گفت
_مشکل منم.تو مدل منو میدونی هانا… وقتی نتونم اون طوری که دلم میخواد بهت حال بدم و حال کنم چه فایده ای داره؟
با پا فشاری دکمه ی اول پیرهنش و باز کردم و گفتم
_بذار این دفعه من مهارتمو نشونت بدم.
نفسش کند شد و گفت
_نمیتونم… بیشتر عذابم میدی وقتی نتونم اون جوری که باید لمست کنم و سر تا پات و…
لبم و گوشه ی لبش گذاشتم تا ساکت بشه.
دکمه ی دوم پیرهنش و باز کردم و کنار گوشش پچ زدم
_بسپار به من.
لبم رو از کنار گوشش پایین کشیدم و روی سینه ش رو بوسیدم و سومین دکمه رو باز کردم.
مچ دستم و گرفت و گفت
_دانشگاه…
چهارمین دکمه رو باز کردم و ملتهب گفتم
_گور بابای دانشگاه.
* * * * *
نشست و با صدای خش گرفته ای گفت
_پیرهنم و بده هانا.
از روی تخت خم شدم تا پیرهنش که روی زمین افتاده رو بردارم.
با پشت دست ضربه ای به باسنم زد و گفت
_بهشون قول داده بودم امروز میام.
پیرهنش و دستش دادم و گفتم
_خوب میری!یه خورده با تاخیر.. باور کن دانشجو ها از اینکه نیومدی کلی دعات کردن.
دکمه هاش و بست و گفت
_بلند شو حاضر شو.
خسته و بی رمق گفتم
_نمیتونم نمیام امروز.
برگشت و نگاه تندی حرفش و تکرار کرد.
پوفی کردم و نشستم و با غرولند گفتم
_* * ر تو دانشگاه…
صدای تشرگونه ش بلند شد
_خوشم نمیاد از این مدل حرف زدنت.
از پشت بغلش کردم و گفتم
_از خودت یاد گرفتم
سرشو برگردوند و گفت
_این لوس بازی هاتو از کی یاد گرفتی؟
با خنده ی ریزی گفتم
_اینا دیگه مختص به خودمه.
دستش رو تخت سینم گذاشت و هلم داد که پرت شدم روی تخت.
نگاهش رو بی تاب به تن و بدنم انداخت و گفت
_اگه شیره ی تنم و نکشیده بودی می دونستم باهات چی کار کنم دختره ی لوس… پنج دقیقه ی دیگه حاضری.
دستش و به تخت گرفت و بلند شد…در حالی که داشت کمربند شلوارش رو می بست گفت
_تو دانشگاه استاد تهرانی صدام میزنی. اصلا هم لوس بازی و ادا اصول در نمیاری و گرنه من میدونم و تو.
بلند شدم و در حالی که به سمت کمد می رفتم گفتم
_چشم استاد تهرانی….ما این سو تو اون سو.
پنج دقیقه ای حاضر شدم و جلوی آینه ایستادم تا آرایش کنم.
طبق معمول غر زدن آقا شروع شد
_تو کی آدم میشی؟
در حالی که خط چشم می کشیدم جواب دادم
_هر موقع آدم ببینم.
_نمال اونا رو…چند بار بگم از این آشغالا خوشم نمیاد؟فکر کردی سیاه مالی کنی خوشگلی؟
پوفی کردم
_چقدر غر میزنی آرمین.یه آرایش ساده ست ها.
چشم غره ای بهم رفت که بی اعتنا به کارم ادامه دادم.
رژ نارنجی رنگم و روی لب مالیدم و گفتم
_من حاضرم.
نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت
_امروزت و توی اتاق حراست می گذرونی.
به سمتم رفتم و زیر بازوش رو گرفتم و گفتم
_پارتیم کلفته…چیزیم نمیشه.
برای هزارمین بار حین تدریسش روی صندلی نشست.
تمام حواسم پی اش بود. رنگش قرمز شده بود و روی پیشونیش عرق نشسته بود.
لب گزیدم…اگه تاکید نکرده بود به سمتش پرواز میکردم اما حیف که جرئتش رو نداشتم.
صد بار بهش گفتم نیا و اون با لجبازی اومد.هنوز آماده نبود،آخر هم کلاس و نیم ساعت زودتر تعطیل کرد.
زود تر از همه به سمتش رفتم و نگران گفتم
_خوبی؟
با صداي گرفته ای گفت
_خوبم نگران نباش…
تا خواستم حرفی بزنم صدای یکی از دخترای خودشیرین و احمق از پشت سرم اومد
_الهی بمیرم استاد…رنگتون پریده میخواین دکتر خبر کنم؟
چه قدر بی چشم و رو بود. دستم و به کمرم زدم و تماما جلوی آرمین ایستادم و گفتم
_دکترش بالای سرشه شما بفرما.
دختره در حالی که داشت جون می کند تا سرک بکشه و آرمین و ببینه با صدای لوسش گفت | 15 902 |
| 11 | _اونا مثل بختک افتاده بودن به مال و منال بابام،من که برگشتم حرص نامادریمم بیدار شد و انقدر زیر گوش بابام وز زد که بابام از این رو به این رو شد. فکر میکرد من پسرش نیستم و اون زنیکه با هرزه بازیاش منو حرومی دنیا آورده اما من مطمئن بودم اون بابامه.
بعد از گذشت زمان فهمیدم بابام خلافکاره،رئیس یه باند بزرگ مافیا…چند تا مدرک ازش داشتم و وقتی مطمئن شدم رفتم بهش گفتم… گفتم می دونم تو توی کار خلافی… مدارک و که نشونش دادم یه اسلحه روی سرم گذاشت.
ناباور نگاهش کردم… خدای من آرمین چی کشیده بود. مگه میشه…
با درد ادامه داد
_اون واقعا قصد داشت منو بکشه. به زور متقاعدش کردم که حرفی به کسی نمیزنم. بعد از اون ماجرا آرمینی شدم که الان می بینی… دیگه نه مادر برام مهم بود، نه بابا… نه دوست دختر… اومدم ایران و یه مدت دانشگاه افسری درس خوندم. من اون جا همه چیزم و خاک کردم جز علاقم به تدریس. نتونستم، نتونستم اون و خاک کنم.
بعد از چند سال شدم پلیس مخفی فقط به خاطر اینکه یه روز بتونم بابام و دستگیر کنم. وارد هر باند مواد مخدر و قاچاق و خلافی که بگی شدم تا تهش برسم به بابام اما نشد…
من نه مرد این بودم که اسلحه قاچاق کنم نه اون قدر پاستوریزه که فکرم خدمت به مملکتم باشه…من فقط یه آدم بودم با یه قلب سیاه که نخواست هیچ وقت به هیچ کس وابسته بشه، نخواست هیچ کس و دوست داشته باشه…نخواست اعتماد کنه،نخواست کسی و به قلبش راه بده.
سرم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_بهت قول میدم جوری دوستت داشته باشم که تمام اینا از یادت بره. قلب سیاه تو خودم دوباره پر عشق میکنم آرمین. بهت قول میدم گذشته رو از یادت ببرم.
دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و بلند کرد. با لبخند محوی گفت
_تو خیلی وقته زنجیر دور قلبم و پاره کردی. من نخواستم باور کنم.
سرم رو بالا بردم و ریشش رو بوسیدم و گفتم
_از این به بعد همه چی خوب میشه،قول میدم. | 15 372 |
| 12 | رمان عروس استاد پارت ۴۸
#عروس_استاد
پتو رو روش صاف کردم و گفتم
_چیزی نمیخوای؟
بدون اینکه نگاهش و از روم برداره گفت
_چرا…
منتظر نگاهش کردم آغوشش و باز کرد و گفت
_تو رو میخوام.
لبخندی روی لبم نشست. از موقعی که مرخص شده بود اجازه نداد کنارش بخوابم.
از خدا خواسته دمپایی هام و در آوردم و خودم و توی آغوشش جا دادم و سرم و روی سینش ثابت کردم و با لذت چشمام و بستم و گفتم
_آرمیین…!
_بله.
با کمی دو دلی گفتم
_چرا؟
_چی چرا؟
_چرا قلبت و سیاه کرده بودی و اجازه نمیدادی کسی واردش بشه؟چرا هر بار که فکر کردم دوستم داری خلافش و بهم ثابت کردی؟ چرا هیچ وقت اجازه ندادی وارد قلبت بشم.
با تاخیر جواب داد
_اجازه ندادم…. ولی به زور اومدی تو.
_چرا؟ چرا هیچ وقت نخواستی؟
نفس بلندی کشید و گفت
_از قصه گفتن خوشم نمیاد.
_برای یه بارم شده هر چی تو دلته بریز بیرون… لطفا..
سکوت کرد! کم کم داشتم از حرف زدنش نا امید میشدم که گفت
_من توی تورنتو به دنیا اومدم. خانوادم به اون کشور مهاجرت کرده بودن… پدرم،مادرم…. یه خواهرم داشتم.
مکث کرد.
_هیچ وقت از خواهرت نگفته بودی!
صداش گرفته شد
_اگه دل سیاهم واسه اینه که از تک تک شون… از تک تک آدمای زندگیم ضربه خوردم. سال هاست حتی بهش فکر هم نکردم چه برسه به اینکه بخوام بیانش کنم.
سرم و بالا گرفتم و نگاهش کردم. خیره به چشمام گفت
_ زندگی من از اولش سگی بود.
دقیقا چهارده سالم بود که یه روز صدای داد و هوار بلند شد.
من و خواهرم پریدیم پایین،بابام بود که داشت سر مامانم داد و هوار می کرد و می خواست از خونه بندازتش بیرون.اول از دست بابام عصبانی شدم چون فکر میکردم داره به مامانم تهمت میزنه اما اون زنیکه ی هرزه هر وقت ما خونه نبودیم جنگی میکرد اونم با یه پسر جوون تر از خودش…
بابام دست اون زنیکه رو گرفت و پرت کرد توی حیاط… پریدم جلو،طرف اون و گرفتم اما اون یه بشکه نفت خالی کرد روم و یه فندک گرفت سمتم و بابام و تهدید کرد که اگه بخواد از خونه بیرونش کنه منو آتیش میزنه. اون موقع بابام منو خیلی دوست داشت وقتی این صحنه رو دید عقب نشینی کرد. به ظاهر اون زنیکه پیروز شده بود.
حرفایی که میشنیدم باورم نمیشد. مگه امکان داشت یه زن روی بچش نفت بریزه و قصد جونش رو کنه؟
_اون با تهدید اینکه یه بلایی سرمون میاره تو اون خونه موندگار شد. امیدش به مرگ بابام بود و بالا کشیدن ارث و میراثش!!! گذشت و بابام این موضوع و به ظاهر فراموش کرد. سال اول دانشگاه با یه پسر ترم آخری رفیق شدم. برای خودمم عجیب بود که اون پسر بخواد بیاد سمت من… به مرور بهترین رفیقم شد طوری که هر روز میومد خونمون…
باز هم مکث کرد. بند شدن نفسش و عصبی شدنش رو حس کردم و نگران گفتم
_می خوای ادامه ندی؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_آبجیم بارها بهم گفت این پسر نگاه درستی نداره. گوش ندادم!به رفیقم بیشتر از خواهر خودم اعتماد داشتم.
فکش قفل کرد و نفسش یکی در میون شد. نگران براش یه لیوان آب ریختم و به سمت لبش بردم. دستم رو عقب زد… دیگه با من نه،انگاری با خودش حرف میزد
_یه روز وقتی از خونه برگشتم صدای داد و هوار میومد. وقتی رفتم تو اون زنیکه حمله کرد سمتم و هر چی از دهنش در میومد بارم کرد… بابام یه سیلی بهم زد و اون موقع تازه بین زجه هاشون فهمیدم….
صورتش می لرزید… حالت وحشتناک و عصبی بهش دست داده بود که من و می ترسوند. ادامه داد
_خودش و دار زده بود،اون حروم لقمه ی عوضی بهش تجاوز کرد. النا هم خودش و دار زده بود… به خاطر من… اون به خاطر من مرد اما در واقع تقصیر اون زنیکه ی جنده ی نمک به حروم بود. چون اونی که من بهش می گفتم رفیق یه زمانی دوست پسر ننه ی فاحشه م بوده و وقتی اون زنیکه از زندگیش پرتش کرده بود بیرون اومد سراغ من. چون اونم دنبال ثروت بابام بود و وقتی اون زنیکه اون و به خواستش نرسوند به وسیله ی ما انتقام گرفت.
مامانم… بابام… رفیقم… همه از پشت بهم خنجر زدن.تنها کسی که واقعا دوستم داشت النا بود اونم به خاطر من…
نتونست ادامه بده.
اشکم در اومده بود،نم اشک و تو چشمای اونم می دیدم.
بغلش کردم،با وجود حال خرابش ادامه داد
_تو دانشگاه از یه دختر خوشم اومد اونم ایرانی بود،با هم رفیق بودیم. بعد از ماجرای النا از اون خونه زدم بیرون و توی خونه ی اجاره ای با دوستم زندگی میکردم. با سانی قرار ازدواج گذاشتیم تا درس من که تموم شد ازش خواستگاری کنم اما سال آخرم با پولدارترین پسر دانشگاه ریخت رو هم و یه ماه بعدش با اون ازدواج کرد. از حرصم برگشتم خونه ی بابام. اون زنیکه دیگه اون جا زندگی نمیکرد. بابام یه زن دیگه گرفته بود… یه زن که خودش یه پسر داشت به اسم سام…
مات موندم،منظورش از سام…
گرفته ادامه داد | 15 097 |
| 13 | _غلط کردم… حرف مفت زدم تو روخدا با خودت این کار و نکن آرمین خواهش می کنم… خواهش می کنم جون من…
با پشت دست صورتش و پاک کرد و سرش به سمتم برگشت. بی طاقت خودم و توی بغلش انداختم و هق زدم
_زر مفت زدم آرمین جون من…
دستش روی سرم نشست و با صدای گرفته ش کلامم و قطع کرد
_هیش… باشه!
بیشتر بهش چسبیدم و با هق گفتم
_خیلی دوستت دارم.
صدای خش دارش که توی گوشم پیچید دنیام و زیر و رو کرد
_منم خیلی دوستت دارم.
مات موندم… دستام شل شد و از دور گردنش افتاد. مثل دیوونه ها نگاش کردم و گفتم
_یه بار دیگه بگو!
لبخند کم جونی زد و گفت
_دیگه پرو نشو.
دست و پام سست شد.باورم نمیشه این حرف و از زبونش شنیدم. از زبون آرمین… مرد سنگی…
بین گریه خندیدم… خندم کم کم تبدیل به قهقهه شد. خدایا اون بهم گفت دوستم داره،دیگه آرزویی ندارم.
دستش و بالا آورد و اشک روی گونه مو پاک کرد و گفت
_ببین جنبه نداری. اگه می گفتم عاشقتم کلا می مردی نه؟
نگاهش کردم و به جای جواب دادن دو طرف صورتش و گرفتم و محکم بوسه ای روی لبش زدم. | 14 998 |
| 14 | رمان عروس استاد پارت ۴۷
#عروس_استاد
چپ چپ نگاه کرد و گفت
_هرگز چنین قولی نمیدم من تا ننه ی اون عوضی و به گا ندم نمیمیرم هانا این و تو گوشت فرو کن.
آهی کشیدم. حرف زدن باهاش فایده ای نداشت.
از جام بلند شدم و شالم و از سرم کشیدم. لباسم و از تنم در آوردم و گفتم
_خیلی گرم بود امروز. با خودم گفتم برسم خونه اولین کاری که بکنم اینه که دوش بگیرم.
به سمتش برگشتم. با دیدن نگاه خیره و اخماش حرفم و قطع کردم.
با صدای گرفته ای گفت
_تو میدونی چه قدر سختمه که نمی تونم باهات باشم و جلوم لخت میکنی.
هول شده گفتم
_نه بخدا از روی عادت…
وسط حرفم پرید
_بیا جلو.
خواستم دوباره لباسم و تنم کنم که مانع شد
_همون شکلی که هستی بیا جلو.
به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم.
دستش و روی پهلوم گذاشت و از اونجا رو به بالا سر داد و گفت
_اگه هیچ وقت دیگه نتونم اون طوری که باید باهات باشم و لمست کنم چی؟
_اما دکتر گفت که…
باز نذاشت حرفم و کامل کنم
_دکترا کسشر زیاد تلاوت می کنن.تو واسه من یه جواب رک بده اگه هیچ وقت نتونم… میری؟
با نگاه معناداری گفتم
_اگه این اتفاق واسه من میوفتاد تو می رفتی؟
صادقانه جواب داد
_نمی رفتم اما یه ج*نده رو واسه تخلیه خودم استخدام میکردم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_حالا منم باید همین کار و بکنم؟
بازوم رو گرفت و با خشم به سمت خودش کشید
با فاصله ی کم توی صورتم غرید
_من تو رو دست هیچکی نمیدم هانا. حتی اگه مردمم نباید اجازه بدی دست هیچ نره خری به تنت که هیچ به انگشتتم بخوره. قول بده!
خیره نگاهش کردم و به جای جواب دادن بلند شدم. دلم نمیخواست سرش تلافی در بیارم اما منم گاهی بی رحم میشدم. مثل خودش جواب دادم
_هیچ قولی نمیدم.
به سمت حموم رفتم و صدای عصبیش و از پشت سرم شنیدم
_این یعنی که یه روز صبرت سر میاد و میری؟فکر کردی وضعم اینه توان این و ندارم هم تو رو خلاص کنم هم خودم و؟
جلوی در حموم برگشتم و گفتم
_ازم میخوای نرم اما اگه این وضعیت برای من پیش میومد….تو می رفتی آرمین.
سکوت کرد.وارد حموم شدم و در و بستم.لعنت به زبون نیش عقربت هانا که همیشه قلبش و میشکنی
* * * * *
تا خواستم بازوش رو بگیرم مخالفت کرد و خودش با سختی قدمی پیش برد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_بذار کمک کنم.
بدون جواب دادن دستاش رو به میله ها بند کرد و با چهره ای قرمز قدم دیگه ای پیش برد.
باز هم اعتراض کردم
_بسه دیگه نباید انقدر به خودت فشار بیاری
سرش به سمتم چرخید و گفت
_نمیخوام تمام روز و مثل فلجا روی تخت باشم.
_نباید هم انقدر به خودت فشار بیاری آخه…
_اگه بخوام اون شاهرخ عوضی و سر جاش بشونم باید به خودم فشار بیارم.
نگام کرد و ادامه داد
_برای اینکه تو رو از دست ندم مجبورم.
فکرش هنوز درگیر حرف دیروزم بود.با اینکه خودش خوب میدونست اگه تمام عمرش روی ویلچر باشه من بازم ترکش نمیکنم.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیتونم اجازه بدم دوباره با شاهرخ در بیوفتی!
_کسی از تو اجازه نخواست اگه دیر می رسیدن اون حرومی لاشی میخواست بهت دست بزنه
بی اراده پرسیدم
_از کجا میدونی دست نزده؟
ناباور نگاهم کرد و دیگه نتونست رو پاهاش وایسته. داشت سقوط می کرد که سری زیر بازوش رو گرفتم و گفتم
_انقدر لجبازی می کنی که آخر سر منو دق میدی مگه دکتر نگفت که…
همون جا بین دو میله که با کمکشون راه می رفت نشست و با صورتی قرمز و فکی قفل شده گفت
_تو که گفتی به موقع رسیدن… اون عوضی….
جون کند تا ادامه ی حرفش رو بزنه
_اون عوضی کاری باهات کرد؟
_اگه منظورت از کاری اینه که باهام خوابیده باشه، نه… ولی من توی مدتی که اونجا بودم هزار بار مردم آرمین… وقتی میومد سمتم و دست به تنم میزد وقتی اندامم و رصد می کرد… وقتی مجبورم کرد اون لباس باز مسخره رو بپوشم…
چشمم که به صورت از خشم قرمز شدش افتاد حرفم و قطع کردم.
دستش و به زمین گرفت و در حالی که سعی می کرد بلند بشه غرید
_می کشمش حروم لقمه رو.
پشیمون از حرفش خواستم مانع بشم اما آرمین نتونست بلند بشه.
با خشم مشتی به زمین زد و با صدای بلند عربده کشید.
پوست صورتش رو به کبودی می زد
با صدای خیلی بلندی فریاد زد
_لعنتی… لعنتی…اون ولدزنا ی حروم لقمه دست سمت تو دراز کرده و من نمیتونم برم دستش و بشکنم… تقصیر منه… اگه اون شب تو رو نمی بردم و نمیدادم دستش اگه نقطه ضعفم و نشونش نمیدادم اگه….
نتونست ادامه بده.روشو و از سمتم برگردوند.
دست روی بازوش گذاشتم و ترسیده از داد و هواراش زمزمه کردم
_تو رو خدا آروم…
با اینکه روش اون ور بود اما رد اشک رو روی گونش دیدم و نفسم بند اومد.
آرمین و گریه؟ باید باور کنم آرمینه که گریه می کنه؟ باور کنم اشک روی گونه ی آرمین مغرور و سنگدل منه؟
قلبم به درد اومد و بدترین حس زندگیم رو تجربه کردم.اون قدر بد که خیلی زود صورتم از اشک خیس شد و تند تند گفتم | 14 860 |
| 15 | ریز خندیدم که گفت
_کسی بت گفته با این خنده ی مسخرت سکسی به نظر میای؟
_آره یکی گفته.
اخم غلیظی کرد و گفت
_اونی که گفته گه خورده با تویی که دریده تو چشم شوهرت زل میزنی و حرف مفت میگی حالا کدوم خری گفته؟
با لذت از غیرتی شدنش گفتم
_خودت همین الان گفتی دریده تو چشم شوهرت زل نزن و اینا رو بگو.منم نمیگم.
خیره نگام کرد و گفت
_من از دست تو و اون داداش خرت چیکار کنم؟هر روز میاد اینجا به حساب خودش سر بزنه اما انقدر حرف بارم میکنه که یه اسلحه دستم بدن میزنم تو مخش
با اخم ساختگی گفتم
_چه غلطا… دفعه ی آخرت باشه پشت داداش من حرف میزنی اصلا من نفهمیدم شما که رفیق بودین چی شد دشمن شدین؟
_به خاطر تو.
متعجب گفتم
_من؟ به من چه؟
_وقتی فهمید تو آبجی شی فاز غیرتی بازیش گل کرد و از هر طرف خواست رو دست بزنه.من آدم حسابش کردم بش گفتم مامور مخفی بودم پای تو که وسط کشیده شد انقدر پرش به پرم گیر که تهش مستی هام و قمار بازیام و باقی گند کاری هام و دید. از اون موقع تا خواستیم ی کار بکنیم اومد رید توش. به سرم زده بود نصف شب به جونش سوءقصد کنم.
در حالی که با دکمه های لباسش بازی میکردم گفتم
_برای همینم منو بازیچه کردی. آرمین تو واقعا هیچ وقت منو دوستم نداشتی؟
رک گفت
_نه…یه دختر زرزرو که راه به راه قهر میکنه و طلاق میگیره و جنبه نداره بدریختم هست و چرا باید بخوامش؟
با قهر خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_ترش نکن حالا هیچی هیچی هم که نه… ولی یه ذره…
_هه… برای همین توی بیمارستان تا به هوش میومدی اسم منو میاوردی. یادته وقتی چشمت بهم افتاد چه جوری پر در آوردی؟
اخم ریزی بین ابروهاش نشست.دستش رو بالا آورد و روی بازوم کشید و گفت
_برای اولین بار تو زندگیم مث سگ ترسیدم.
آروم گفتم
_از چی؟
در حالی که نگاهش پایین بود گفت
_از اینکه از دستت بدم.اون عوضی دست رو بد چیزی گذاشت حتی اون دنیام رفتم واسه خاطر نگرانیم بابت تو برگشتم.
مانتوم دکمه نداشت برای همین خیلی راحت از روی شونه هام سر داد پایین و با فکی قفل شده خیره به بازوم گفت
_امیدوارم پلیسا تا زمانی که اون لاشخور و با دستای خودم خفش نکردم پیدا نکنن. اون یه خط انداخت رو تنت ولی برات قسم می خورم تک تک اعضای بدنش و…
دستم و روی لبش گذاشتم و گفتم
_برام قسم بخورم دنبالش نمیری | 14 409 |
| 16 | رمان عروس استاد پارت ۴۶
#عروس_استاد
سری با تایید تکون دادم و اون ادامه داد
_آرمین به باباش رفته.هزاریم که بخواد دانشگاه افسری بره مخفیانه آموزش ببینه باز اون یه خوی شرور داره که دلش میخواد به همه ی آدما آسیب برسونه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اون آدم خوبیه مهرداد. منتهی بد دیده که گرگ شده. بد دیده که منم اعتماد نمیکنه.اون دور قلبش زنجیر کشیده تا کسی نتونه شخصیت واقعیش رو بشناسه اما من میشناسمش. اون مردیه که طاقت اشک ریختن یه زن و نداره.. اون به خیال خودش به بقیه ظلم میکنه تا یادش نره بقیه بهش ظلم کردن..با این وجود حتی اگه بدترین آدم روی زمین باشه من بازم عاشقش میمونم.
لبخندی به روم زد که پرسیدم
_شاهرخ و گرفتن؟
همراه با تکون دادن سرش با تاسف جواب داد
_نه.
پوفی کردم و سرم و بین دستام گرفتم.
_عوضی من میدونستم این آدم صد تا راه در رو داره…
_غصه شو نخور دستگیر میشه. فعلا مهم اینه که اینجایی.
سر بلند کردم و با دیدن دختر عموی آرمین که یک گوشه دور از ما نشسته حرفی که میخواستم بزنم یادم رفت..
از جام بلند شدم و با قدم های آروم به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
با دیدنم لبخند معذبی زد و گفت
_به خاطر اتفاقی که براتون افتاده متاسفم.
سری تکون دادم و پرسیدم
_تو آرمین و رسوندی بیمارستان؟
دستاش می لرزید.اونا رو در هم مشت کرد و گفت
_آره…من رسوندمش..
دلیل این همه استرسش رو نمیفهمیدم. باز پرسیدم
_تو اون وقت شب خونه ی ما چیکار میکردی؟
نفس عمیقی کشید و جواب داد
_برای… یعنی من اون شب یه کار اشتباهی کردم که هم اتاقی هام انداختنم بیرون چون آرمین آدرس خونتون رو بهم داده بود اومدم اونجا
جفت ابروهام پرید بالا… چطور ممکن بود دو شب هم اتاقی هاش بندازنش بیرون؟
ترسیدم بپرسم و فضولی محسوب بشه برای همین سر تکون دادم و فقط گفتم
_ممنون که رسوندیش بیمارستان.
خواهش می کنمی گفت.سر چرخوندم و با دیدن اسم مراقبت های ویژه لبخند تلخی زدم. تو می تونی آرمین….. من مطمئنم!
* * * * * *
از در دانشگاه که بیرون زدم موبایلم توی جیبم لرزید.
لبخند محوی زدم و موبایل و از جیبم در آوردمش.
با دیدن اسمش تمام خستگی های کلاسام از تنم در اومد. تماس و وصل کردم و پر انرژی گفتم
_جونم؟
صدای خشنش توی گوشم پیچید
_زهر مار کدوم قبری موندی؟
با خنده گفتم
_تازه از دانشگاه اومدم بیرون.
_بت گفتم به محض تموم شدن کلاست زنگ بزن بیست دقیقست اون کلاس کوفتی تمام شده چه غلطی می کردی؟
_عوض خسته نباشیدته؟
_شما دانشجوها چی کار میکنین که بخواین خسته بشین؟ نوشتن چهار تا جزوه ی داغون که این حرفا رو نداره.
سوار ماشینم شدم و با خنده جواب دادم
_خودتم یه زمان دانشجو بودی!
_خب خب حرف بیخود نزن. آروم بیا با اون دست فرمونت نری تو باغالیا…
با خنده باشه ای گفتم و خداحافظی کردم.
استارت زدم و راه افتادم.
مثل هر روز لبخندی روی لبم نشست.اخلاق آرمین سگ بود سگ تر شد اما من خوشحال بودم. می دونستم به خاطر وضعیتش انقدر پرخاشگره اما من باز هم خدارو شکر میکردم.
روزی که دکتر بعد از دو هفته خبر به هوش اومدنش رو داد با دو تا بال پرواز کردم و رفتم توی آسمونا…
وقتی که چشمای بازش رو دیدم دیگه آرزویی تو دنیا نداشتم اما وقتی دکتر از وضعیتش گفت نفسم بند اومد.
هنوزم وقتی به داد و هوار های آرمین روی تخت بیمارستان فکر میکنم قلبم می گیره.
آخر هم از تخت افتاد و من برای اولین بار خرد شدن غرورش رو دیدم.
از اون موقع به بعد یک کلمه هم راجع به وضعیتش نگفت. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده…
تمام راه درگیر گذشته بودم. وقتی به خودم اومدم که داشتم ماشین و داخل پارک میکردم.
پیاده شدم و یک راست به سمت اتاقمون رفتم و با شادی در رو باز کردم و گفتم
_من اومدم.
با دیدنم کتابش رو کنار گذاشت و بعد از نگاهی که به سر تا پام انداخت اخمی کرد و گفت
_صبح بیدارم نکردی چون به اون رنگ و لعابای روی صورتت گیر ندم نه؟ ببین چه طور مالیدی که بعد از پنج ساعت هنو اثراتش نرفته.
به سمتش رفتم و با خنده دست دور گردنش انداختم و گفتم
_گیر نده.
_شوهری که گیر نده سیب زمینیه حالا هم که کل دانشگاه فهمیدن توی بد ترکیب زن منی همون یه جو آبرو رو هم ببر.
مستانه خندیدم و گفتم
_اگه بدونی چه احترامی بهم میذارن ولی آرمین این شاگردای دختر عوضیت همش میان حالت و می پرسن گند میزنن به اعصابم شیطونه میگم بزنم بکشمشون.
با تاسف سر تکون داد و گفت
_واس خاطر یه بچه ی زشت و بدترکیب هر چی در و داف بود از دورمون پریدن.
_من بدترکیب نیستم نچرالم. دلت میخواد برم دماغم و عمل کنم و لبام و ژل بزنم و سینه پروتز کنم.
بالاخره لبخند محوی زد و گفت
_مگه پروتز نکردی؟
مشتی به بازوش زدم که با خنده گفت
_نه… من با همون آشغالهای روی پوستتم مشکل دارم. می دونی چیه
منتظر نگاهش کردم. با لبخند ژکوندی گفت
_من بدترکیب ها رو بیشتر دوست دارم. | 14 169 |
| 17 | منم مثل هزار تا دختر دیگه چشمم دنبالت بود…اون روزا حتی فکرشم نمیکردم یه روزی تو باعث بشی احساس مرگ کنم. آرمین بیدار شو.. بذار دوباره سر کلاس تو باشی که تدریس میکنی و من باشم که بهت چشم غره میرم چون دخترای دیگه نگاهت میکنن. بیدار شو من بدون تو نمیتونم آرمین خواهش میکنم.
_خانوم پنج دقیقه شد بیاین بیرون.
خودم رو بیشتر به تختش چسبوندم و ملتمس گفتم
_تو رو خدا دو دقیقه ی دیگه.
سری با تاسف تکون داد و گفت
_فقط دو دقیقه.
پرستار که رفت کنار شقیقه ش رو بوسیدم و کنار گوشش پچ زدم
_باید مقاومت کنی… اگه بمیری هانا هم میمیره. خواهش می کنم آرمین. نذار داستانمون اینجا تموم بشه.
اشکم روی گونه ش چکید. نفس عمیقی کشیدم و بعد از وارد کرد عطرش به ریه هام صاف شدم و بدون نگاه کردن دوباره به صورتش از اتاق بیرون زدم.
مهرداد با دیدنم به سمتم اومد و نگران پرسید
_خوبی؟
سری به طرفین تکون دادم و خودم و توی بغلش پرت کردم. کمکم کرد روی صندلی بشینم و گفت
_اون خوب میشه هانا… مطمئنم.
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم
_اگه به هوش بیاد پلیسا میندازنش زندان؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_فکر نکنم.
_چرا نندازن؟اونم هم دست شاهرخ بود.
_شاهرخ توی کار قاچاق دختر بود.آرمین هیچ وقت این کار و نکرد.
_ولی کارای دیگه میکرد. مهرداد قول میدی وقتی آرمین به هوش اومد ما رو فراری بدی؟
سری به علامت منفی تکون داد و گفت
_نه… ولی قول میدم یه وکیل خوب بگیرم که کاری کنه آرمین زندان نیوفته.
_اگه نشد چی؟
با اطمینان گفت
_میشه. پروندش اونقدرا هم که فکر میکنی سیاه نیس. زیرآبی زیاد رفت. مثل قتل همون پسری که میخواست بهت تجاوز کنه. البته پلیسا از این قضیه خبر ندارن. یا کارای دیگش مثل معتاد کردن تو و شکنجه کردن آدما تو انبار که البته دو بارش توسط پلیس لو رفته اما تمام قاچاق هایی که کرده هیچ کدوم به مقصد نرسیدن چون پولش رو پلیس توسط آرمین به مافیا پرداخت کرده تا به هدف اصلی برسه.
گیج گفتم
_چرا آرمین؟
_چون اون یه زمانی برای شکست دادن پدر و نامادریش توی دانشگاه افسری درس خونده.
مات موندم که ادامه داد
_اما خوی خلاف کارش به پدرش رفته و البته بی رحم چون یک سال بیشتر دووم نیاورد و از شغلش بر کنار شو حتی شش ماه زندانی شد اما باز به کارش ادامه داد.تا به نفر اصلی برسه.
با همون چهره ی حیرت زدم پرسیدم
_پیدا کردن؟
سری با تایید تکون داد
_کیه؟
_امیدوار بود رئیس این باند پدر خودش باشه تا یه روز مقابلش وایسته و دستبند به دستش بزنه و تلافی همه ی کاراش رو سرش در بیاره اما به بیراهه زده بود. آرمین این و فهمید اما به پلیس ها نگفت تا پلیس ها یه جورایی به اون و نفوذش محتاج باشن.
_خوب اون آدم کیه؟
آهی کشید و گفت
_بابامون… که البته بعد از مرگش برادر زادش جانشینش شده.
وا رفتم… با تاسف گفت
_متاسفانه بابامون بدترین آدم دنیا بود هانا.یه عوضی که همه کار می کرد.
نالیدم
_چرا آرمین چیزی بهمون نگفت؟
_نمیدونم. اما من از همون اول می دونستم پلیس مخفیه ولی وقتی کاراش و دیدم شک کردم. آخه کدوم پلیس مخفی یکی و میبره توی انبار خارج شهرش و تا حد مرگ شکنجش می کنه؟ | 14 011 |
| 18 | رمان عروس استاد پارت ۴۵
#عروس_استاد
داشتم اشهدم و میخوندم که در باز شد و صدای آشنایی داد زد
_هانا نه…
چشم باز کردم و با دیدن مهرداد مات و مبهوت نگاهش کردم.
با سرعت به سمتم اومد. چاقو رو از دستم کشید و به طرفی پرت کرد و با خشونت بغلم کرد و گفت
_داشتی چی کار می کردی دیوونه؟
بوی یه آشنا باعث شد بغضم بشکنه…زار زدم و با هق هق گفتم
_اونا کشتنش مهرداد… اونا جلوی چشمم آرمین و کشتن.من دیگه نمیخوام زنده بمونم.
دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد و گفت
_هیش…آروم بگیر.
_چطوری؟چطوری آروم بگیرم؟اون آدم بدی بود درست… عوضی بود درست اما من عاشقش بودم،نمی تونم بدون اون زندگی کنم مهرداد حتی یه روزم نمی تونم.
ازم فاصله گرفت. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_هیش… تو زنده میمونی… قوی میمونی… با قوی موندنت آرمین و هم تشویق میکنی که قوی بمونه.
بینی مو بالا کشیدم و گفتم
_یعنی چی؟
اشکام و پاک کرد و جواب داد
_اون گربه ی هفت جون نمرده البته فعلا… دکترا میگن فقط باید دعا کنیم.
مات برده روی تخت نشستم… کنارم نشست و گفت
_امروز چشم باز کرد و اولین نفر اسم تو رو آورد وقتی بهش گفتم خبری از تو نیست با همون وضعیتش سعی کرد بلند بشه پرستارا به زور جلوشو گرفتن.گفت دزدیدن تو کار شاهرخه… تا پلیسا اقدام به محاصره کنن طول کشید… متاسفانه وضعیت آرمینم خوب نیست اما من امیدوارم که زنده بمونه.
مثل برق بلند شدم و گفتم
_باید ببینمش
مچ دستم و گرفت و وادارم کرد بشینم و گفت
_هنوز همه شون و دستگیر نکردن من نمیخوام…
به سمت در اتاق دویدم و گفتم
_برام مهم نیست بمیرم من میخوام برم پیش آرمین.
دنبالم دوید و صدام زد
_صبر کن هانا این طوری نمی تونی بری!
توی حیاط دویدم و با دیدن آدمایی که یکی یکی سوار ماشین پلیس میشدن چند لحظه ای مکث کردم اما خبری از شاهرخ نبود.
رو به دو ماموری که اونجا بودن دویدم و گفتم
_شاهرخ کجاست؟ اون عوضی در رفت چرا نمیگیرینش؟
مامور با دیدن وضعیتم سر پایین انداخت و گفت
_ویلا محاصره شده.
با خشم داد زدم
_گور بابای خودتون و محاصره کردنتون اون عوضی شیش تا سوراخ موش برای فرار کردن داره.
مهرداد بازوم و کشید. کتش رو روی شونه هام انداخت و گفت
_آروم بگیر بذار کارشون و بکنن.
به عقب هلش دادم و گفتم
_اینایی که مثل بی عرضه ها اینجا وایستادن چه غلطی میخوان بکنن؟
به سمت مامور ها برگشتم و داد زدم
_اون حروم زاده به شوهر من شلیک کرد و کم مونده بود به من تجاوز کنه میفهمین این یعنی چی؟ میفهمین چهار روز بی غذا موندن تو این سگ دونی و شکنجه شدن یعنی چی؟
مهرداد کشون کشون به عقب بردم و گفت
_نکن هانا مگه برای تو آرمین مهم نیست؟
در حالی که نفس نفس میزدم گفتم
_اون سگ عوضی نباید فرار کنه مهرداد مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید و گفت
_فرار نمیکنه… بهت قول میدم. آروم باش.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_من و ببر پیش آرمین.
* * * *
ماشین و که جلوی بیمارستان پارک کرد با سرعت نور پیاده شدم.
شلواری که مهرداد سر راه برام گرفته بود تنگ بود و دویدن رو برام سخت میکرد.
نفس بریده جلوی پذیرش ایستادم و گفتم
_آرمین تهرانی…
نگاهی به قیافه ی پریشونم انداخت و گفت
_ایشون بخش مراقبت های ویژه هستن… طبقه ی دوم انتهای راه..
نموندم که کامل بشنوم و به سمت پله ها دویدم.
جلوی مراقبت های ویژه پرستاری جلوم رو گرفت و گفت
_نمیتونید برید داخل خانوم.
با چشمایی که فرقی با کاسه ی خون نداشت نگاش کردم و گفتم
_تو رو خدا بذار ببینمش
مشکوک نگام کرد و گفت
_شما چه نسبتی باهاش دارید؟
_زنشم.
متعجب گفت
_پس اون خانومی که آوردش بیمارستان چی کارش بود؟
چند لحظه ای مات صورتش موندم و قبل از اینکه جواب بدم صدای ظریفی از پشت سرم گفت
_من از اقوامشون هستم.
برگشتم و با دیدن دختر عموی آرمین نفس راحتی کشیدم. فعلا برام مهم نبود این دختر دو شب تو خونه ی ما چی کار می کرده.
با هزار خواهش و التماس پرستاره گذاشت برای پنج دقیقه آرمین رو ببینم.
چشمم که بهش افتاد باورم نشد این خود آرمین باشه این طوری لاغر و رنگ پریده زیر این همه دستگاه و سیم هایی که بهش وصل بودن.
به سمتش رفتم و دست سرم وصل شده ش رو توی دستم گرفتم و اسمش رو صدا زدم.
مثل هر سر صبحی که بیدارش میکردم الان باید چشماشو و باز میکرد اما هیچ عکس العملی نشوم نداد.
پیشونیم و روی پیشونیش چسبوندم و نالیدم
_اگه تو نباشی من میمیرم آرمین لطفا چشمات و باز کن.اذیتم کن… زور بگو هر کاری خواستی بکن حتی برو با دخترای دیگه خردم کن اما زنده بمون آرمین خواهش می کنم.
وقتی هیچ عکس العملی نشون نمیداد نفسم بند می اومد.
صورتش رو غرق بوسه کردم و گفتم
_روز اولی که پام و گذاشتم دانشگاه تو رو دیدم.از همون لحظه ی اول نگاهم جذب چشمات شد. | 13 754 |
| 19 | بازوهام و از دست اون دو تا بیرون کشیدم و خودم چند قدم باقی مونده رو جلو رفتم.
شاهرخ نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_میبینم که لقمه ی امشبمون آمادست. اخم نکن گلم غذای اصلی خودتی.. اینا فقط پیش غذان که برای خوردن اصل کاری گرسنه م می کنن
خیره نگاهش کردم.اگه سکوت کرده بودم و اجازه دادم لباس مسخره رو تنم کنن فقط به خاطر این بود که نصفه شب خفه ش کنم. هر چند دلم ذره ذره مردنش رو میخواست.
چاقوی میوه خوری رو وقتی ک کسی حواسش نبود با یه بند روی رون پام جاساز کردم تا به موقعش چاقو رو توی گردنش فرو کنم.
با ش*ه*و*ت نگاهم کرد و گفت
_بیارینش جلو.
اون دو تا نکبتی خواستن بیان جلو که با اخم گفتم
_خودم میتونم راه برم.
قدمی جلو رفتم..نگاه روی بازوی بسته شدم انداخت و گفت
_نمیدونم چطوری دلش اومد بچه گربه ی من و زخمی کنه. بیا جلو عزیزم… بیا رو پام بشین!
نفسم حبس شد و صحنه هایی که روی پای آرمین می نشستم و اون نوازشم می کرد جلوی چشمم رژه رفت و اشکم در اومد.
نمی تونستم… حتی برای یک لحظه هم توان نگاه کردن تو چشم مردی و جز اون نداشتم. باز اون دو نفر زیر بازوهام گرفتن و به جلو هلم دادن و وادارم کردن جلوی اون عوضی زانو بزنم.
سرم و پایین انداختم و اشک از چشمام سر خورد و به این فکر افتادم که اگه آرمین بود چه بلایی سر شاهرخ میآورد.
منم زن آرمین بودم! نمیباختم به هیچ قیمتی
دست زیر چونه م گذاشت و وادارم کرد سر بلند کنم.
با نفرت به چشماش نگاه کردم.سر جلو آورد… حالم از بوی گهی که میداد بهم میخورد. به قصد بوسیدن لبهام نزدیک شد که با کله توی دماغش کوبیدم.
آخش در اومد و دماغش رو دو دستی چسبید. از جام بلند شدم و دستم به سمت چاقوم رفت اما با دیدن نوچه های اسلحه به دستش پشیمون شدم.
شاهرخ با درد نالید
_این دختره ی عوضی رو از جلوی چشمم ببریدش.
به ثانیه نکشید دو تا مرد قوی هیکل زیر بازوهام و گرفتن و دنبال خودشون کشون کشون بالا بردن. در یه اتاق رو باز کردن و پرتم کردن داخل و در و قفل کردن.
باز جای شکرش باقی بود که دست و پام و نبستن.
با دیدن پنجره ها قلبم شروع به تپیدن کرد.شاید می تونستم این بار هم فرار کنم
پرده ها رو که کنار زدم با دیدن میله های حفاظتی بادم خوابید.
کلافه روی تخت نشستم. حالم از خودم و این لباس مسخره بهم میخورد. آرمین نبود… آرمین مرده بود و من با پوشیدن این لباس مسخره بهش خیانت کردم به عشقم.
روی تخت افتادم و سرم و بین بالش فرو بردم.
صدای باز شدن در اومد و طولی نکشید که صدای نحس شاهرخ رو شنیدم
_چه ژست سکسی گرفتی عشقم.
سرم و برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم.
در و بست و گفت
_با این دماغم و ترکوندی اما من میخوام یه شانس بهت بدم… یه حق انتخاب.
نشستم و با خشم گفتم
_حالم ازت بهم میخوره عوضی.
خندید و کنارم نشست. گفت
_یا دست از سرکشی برمیداری و مثل باقی دخترای اینجا مال من میشی و هر وقت خواستم در اختیارمی حتی اگه پریود بودی… یا امشبه رو ازت فیض میبرم و صبح نشده میفروشمت و مجبوری تو کاباره ها هر شب برقصی و دستمالی بشی. آخر شبم مردای پیر مست بهت تجاوز میکنن… کدومش؟
دستم به سمت رون پام رفت و نگاهم روی شاهرگ گردنش ثابت موند.
همون لحظه صدای بلند ماشین پلیس باعث شد شاهرخ مثل برق از جاش بپره و از اتاق بیرون بره.
تیز به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. با دیدن پلیس هایی که ریختن داخل و یکی یکی افراد شاهرخ رو می گرفتن بالاخره لبخندی روی لبم اومد اونا باعث خوشحالی من نمیشدن اما همین که شاهرخ به سزای کارش می رسید برام کافی بود. دوست دختر های لخت شاهرخ دویدن داخل اما خبری از خود نفرت انگیزش نبود.
پرده رو انداختم.
تا الان یک انگیزه برای زنده موندن داشتم و اون هم رسوندن قاتل آرمین به سزای کارش بود.
بعد از این نمیخواستم زنده بمونم.
چاقو رو از روی کش دور پام در آوردم. از بیرون صدای زد و خورد و تیراندازی میومد.
روی تخت نشستم و چاقو رو روی رگ دستم گذاشتم.
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به خاطر مرگ استاد دانشگاهم بخوام برای همیشه با این زندگی خداحافظی کنم. | 12 971 |
| 20 | رمان عروس استاد پارت ۴۴
#عروس_استاد
سری به طرفین تکون دادم و تند تند گفتم
_دروغ میگی… داری مثل سگ دروغ میگی.
خندید و گفت
_مگه موقع لاس زدن با خودت یه تیر تو کمرش نخورد؟حسام کارش و بلده خوب میدونه کجا بزنه که طرف یک راست بره اون دنیا.
چشمام سیاهی رفت… اشکام پشت هم از چشمم جاری شد و نالیدم
_دروغه.
دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت. خم شد و گفت
_حیف چشمات نیست واسه اون اشک میریزی؟باور کن اون لیاقت تو رو نداشت.
تمام احساس درونم رو جمع کردم و از ته دل فریاد زدم.
شاهرخ عقب رفت و گوش هاش و گرفت.
دوباره فریاد زدم.. با اشک… با ناله فریاد زدم
فریاد زدم و اسم آرمین و آوردم.
شاهرخ عصبی فریاد زد
_سامان… بیا این و خفش کن.
به دقیقه نکشید که پسری داخل اومد و از توی جیبش چسب بزرگی در آورد.
با گریه گفتم
_حروم زاده ی پس فطرت مطمئن باش مثل سگ پشیمونت می کنم کاری می کنم که…
مرد با چسب جلوی دهنم رو بست و گفت
_کمتر حرف بزن دختر کوچولو
شاهرخ سر تکون داد و گفت
_بیا بیرون سامان. دو روز بی آب و غذا بمونه می فهمه چه طوری حرف بزنه.
سامان سر تکون داد و در نهایت هر دوشون از اتاق بیرون رفتن.
چشمام و با درد بستم. دلم میخواست داد بزنم منم بکشین حالا که آرمین نبود دلم یک لحظه زنده بودنم نمیخواست باورم نمیشد دیگه نمی بینمش… دیگه صداش و نمی شنوم… دیگه بوی عطرش و حس نمیکنم.
اگه دستام بسته نبود یه لحظه هم برای کشتن خودم مکث نمیکردم. چشمام و با درد بستم و به بخت سیاه خودم لعنت فرستادم.
* * * * *
سینی غذا رو جلوی روم گذاشت و چسب دهنم رو باز کرد.
ساندویچ رو به سمت دهنم آورد و گفت
_بخور.
حتی لبمم تکون نخورد. کلافه گفت
_میمیری دختر یه نگاه به خودت بنداز سه روزه یه لقمه غذا هم نخوردی.میخوای خودت و بکشی؟
صداش و می شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه
زیر لب گفتم
_تقصیر منه.اگه من چشمام و نمی بستم می دیدم.
صداش اومد
_چی داری میگی؟یه لقمه بخور تا پس نیوفتادی.
باز زیر لب گفتم
_میدونی من تا قبل از ازدواجمونم دوستت داشتم.کاش بهت می گفتم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_تو پاک روانی شدی.
صاف صاف نگاهش کردم و گفتم
_دستام و باز کن میخوام برم دستشویی.
با تردید نگام کرد ولی سر تکون داد و مشغول باز کردن دستام شد.
خودم خم شدم و طناب دور پاهام رو باز کردم
پشتش رو بهم کرد تا سینی و جمع کنه.
طناب رو برداشتم و از پشت نزدیکش شدم و بدون دل رحمی و ذره ای تردید
طناب رو دور گردنش انداختم و با قدرتی که نمی دونم از کجا اومده بود طناب و کشیدم.
نفسش قطع شد و به تقلا افتاد اما من هر لحظه با قدرت بیشتری می کشیدم.
برام مهم نبود این زن یه کلفت ساده ست.
این زن و همه ی اونایی که اینجا بودن مسئول مرگ آرمین بودن و من حساب تک تک شونو و می رسیدم.
زودتر از اونی که فکر می کردم جون داد و تنش سنگین شد..
ولش کردم و به سمت در فلزی رفتم و چند تقه به در زدم و خودم پشت در مخفی شدم.
در باز شد و سامان اومد تو. با دیدن اون زنیکه که افتاده روی زمین خواست به سمتش بره که لگدی توی شکمش کوبیدم.
از درد خم شد.
خواستم طناب و دور گردنش بندازم که ضربه فنیم کرد.
انداختتم روی زمین و خشن داد زد
_هار شدی دختره ی وحشی
دستش و به سمت دهنم آورد که با تمام توان دستش رو گاز گرفتم و همراه با صدای داد اون طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
ضربه ای لای پاش زدم که رنگش کبود شد.
از جام بلند شدم و پام و روی صورتش گذاشتم و فشار دادم.
دستش و حرکت داد و خواست مچ پام رو بگیره که پای دیگم رو روی انگشت دستش گذاشتم و با نفرت گفتم
_همتون و می فرستم جهنم.
_میخوای اون دنیا هم بریم سراغ شوهرت؟
با شنیدن صدا سر برگردوندم و با دیدن شاهرخ خواستم به سمتش حمله کنم که اسلحه ای در آورد و به سمتم گرفت
ایستادم و بالاخره زبون وا کردم
_نامردی اگه واسه زدنم یه لحظه هم مکث کنی.
جلو رفتم و گفتم
_بزن چون اگه نزنی یه روز جون تو میگیرم.
خندید و گفت
_بی غذا گذاشتمت هنوز نفهمیدی زندگی تو الان مال منه؟
با پوزخند گفتم
_داری اشتباه میکنی تلافی آرمین و بد سرت در میارم.
خندید. اسلحه شو پایین آورد و گفت
_سامان ببرش حموم بده یکی از دخترا آمادش کنه. لقمه ی شب امشبم یه پیشی کوچولوعه که کارش پنجول کشیدنه اما من میدونم چطوری یه دخترو وادار کنم کف پامم لیس بزنه
سامان که هنوز داشت گونه ش رو ماساژ میداد نگاه خصمانه ای حوالم کرد و گفت
_هه گربه… تو مثل سگی که پاچه می گیره.
خیره نگاهش کردم و اون هم بی حرف از اتاق بیرون رفت.
* * * * *
دو نفر زیر بازوم رو گرفتن و با وجود تمام تقلاهام من رو به سمت استخر کشوندن.
دقیقا همون جایی که بار اول آرمین من رو تحویل شاهرخ داد.
مثل همون شب لب استخر لم داده بود و دو دختر خوش اندام هم داشتن با هاش لاس میزدن. | 13 139 |
