✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧
﷽ و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧
Канал ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 42 582 підписників, посідаючи 596 місце в категорії Книги та 8 015 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 42 582 підписників.
За останніми даними від 29 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -1 181, а за останні 24 години на 191, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 1.71%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 11.10% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 730 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 4 732 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 19.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“﷽
و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟!
به قلم همتا✍️
رمان های نویسنده 👇
@hamta_novels”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 30 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.
(توموری که توی سرتونه خیلی خطرناکه خانم ، باید هر چه زودتر اورژانسی عمل بشید)
ارسلان از روی تخت بلند شد
عضلات در هم پیچیده ران و شکمش دلبری میکرد
_ چته باز خیره موندی؟
حوله اش را از روی در چنگ زد و صدایش را بالا برد
_هفته ای دوشب میام خونه اونم مریضی و در حال مرگ
دلارای با درد زانوهای برهنه اش را در آغوش کشید
آرام لب زد
_من که هر وقت خواستی...
ارسلان عصبی سمتش خم شد
_تو سکسم ریدی تو حالم دلی
دلارای چشم بست
صدای خودش و دکتر در سرش تکرار شد
(_اگر عمل نکنم چی؟
_به این مورد فکرم نکنید
_میخوام بدونم
_این تومور در صورت برداشته نشدن جون بیمار رو میگیره
_چه قدر وقت دارم؟ اگر عمل نکنم
_نهایتا دوماه!)
دستش را روی سینه آلپارسلان گذاشت و لب زد
_ببخشید
ارسلان پوف کشید
دخترک را دوست داشت
ازدواجشان اجباری بود اما دلش میسوخت به حال بی کس و کار بودنش
عذاب وجدان گلویش را فشرد
خم شد و برای جبران لب هایش را بوسید
دلارای سینه اش را نوازش کرد و او برای راند بعد آماده میشد!
با خشونت دخترک را عقب هل داد
دلارای با ضربه ی سرش به بالشت التماس کرد
_آروم
ارسلان بی توجه به کارش ادامه داد
مثل همیشه او رابطه شان را مدیریت میکرد و دلی نمیتوانست اعتراضی کند
قسمت به قسمت بدنش را لمس کرد و بوسید
میان پاهایش که جا گرفت دخترک نفس زنان چشمانش را بست
درد کم کم بیشتر شد
دردی شبیه به رابطه اولشان که دخترانگیاش را از دست داده بود!
چشمانش را روی هم فشرد و سعی کرد طاقت بیاورد
ناخن هایش را در گوشت بازوی ارسلان فرو برد
صدای پرستار در سرش پیچید
(این تومور روی عصب های درد اثر میذاره
باعث میشه تحریکشون چندبرابر بشه
یک ضربه یا درد کوچیک رو تبدیل میکنه به دردی غیرقابل تحمل
داروهارو مصرف کن
عوارض دارن اما باعث میشه درد نداشته باشی)
و او پولی برای خرید دارو نداشت..
ارسلان کارت های اعتباری اش را پر میکرد اما با حرف های منصوره قصد نداشت به آن ها دست بزند
ارسلان ران هایش را چنگ زد و او نالید
_آی
میدانست از نظر ارسلان تمام این حرکات نمایشی ست اما از تومور که خبر نداشت
ناخواسته صدای ناله اش بالا رفت
_بسه توروخدا درد دارم
ارسلان توجهی نکرد
اصلا انگار صدایش را نمیشنود!
احساس میکرد پیشانی اش نبض میزند
دردش بیشتر شد
دیگر تحمل نداشت...
هق هق کنان سرزنش های ارسلان را به جان خرید و عقب هلش داد
_نکن ارسلان بسه بسه درد دارم
خودش را کنار کشید و با درد نالید
_بسه
ارسلان نفس زنان با خشونت چانه اش را گرفت و سرش را روی بالشت کوبید
صدای فریادش دیوار هارا لرزاند
_چه مرگته؟
بزنم تو دهنت که دیگه لجبازی کردن یادت بره؟
دلارای بغض کرده نالید
_بخدا درد دارم
_زر نزن
دفعه اولته که درد داری؟
دلارای عصبی هق زد
چرا نمیفهمید؟
او داشت میمرد
او تا ۳۰ روز دیگر میمرد و ارسلان لعنتی یک خاطره ی خوش از خودش به جا نمیگذاشت
او عصبی وارد حمام شد و دلی از شدت گریه به سرفه افتاد
صدای پرستار تکرار شد
(خشم ، هیجان و استرس ممنوع
تومور نادره و در ایران زیاد شناخت نداریم
ممکنه هر واکنشی نشون بدی
تا زمان عمل شرایط روحیتو کاملا ثابت نگه دار وگرنه عواقب خوبی نداره )
سرفه کرد
بیشتر و بیشتر
نمیتوانست نفس بکشد
دستش را به گلویش گرفت و با چشمان گشاد شده عق زد
یک بار ، دو بار ، سه بار
و بالاخره حلقش آتش گرفت
خون با شدت از دهانش بیرون زد و رو تختی سفید را سرخ کرد
چشمانش از وحشت گشاد شد
صدای بسته شدن آب و او دوباره عق زد
آلپارسلان با بدن خیس از حمام بیرون زد
صحنهی پیش رویش غیرقابل باور بود
بهت زده لب زد
_دلی
دلارای سرفه کرد و خون بیشتر شد
نمیتوانست نفس بکشد
ارسلان روی دست هایش بلندش کرد و او بی جان لبخند زد
_تو ... تو پروشگاه که بودم ... همیشه منتظر بودم یک خانواده قبولم کنن ... اما هیچ وقت هیچکس منو نخواست
ارسلان وحشت زده لباس پوشید و دخترک را روی دستانش بلند کرد
صدای مردانه اش میلرزید
_هیش..قربونت برم
تقصیر من بود
دلاراب به خرخر افتاد
_وقتی ۱۸ سالم شد بابات اومد پروشگاه
میخواستن...بندازنم بیرون
ارسلان عصبی او را روی صندلی ماشین نشاند
پدرش نذر کرده بود
که دختری پرورشگاهی برای پسرش عقد کند
طفلی ۱۸ ساله یتیم!
دلارای جان میکند تا کلمه ای میگفت
_ندیده عاشقت شدم چون.. تو تنها کسم بودی
ارسلان پایش را روی گاز فشرد
جنون آمیز پچ زد
_یه حمله عصبی معمولیه
خوب میشی
دلی بی جان زمزمه کرد
_ببخشید که زندگیتو خراب کردم
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
💔💔💔
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
