ru
Feedback
✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

Закрытый канал

﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧

Канал ✧ نباتِ تَلخ | همــتا✧ языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 42 582 подписчиков, занимая 596 место в категории Книги и 8 015 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 42 582 подписчиков.

Согласно последним данным от 29 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -1 181, а за последние 24 часа — 191, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 1.71%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 11.10% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 730 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 732 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 19.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как دستشو, چشمت, سمتم, اخم, توله.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
﷽ ‌و من ، کجای دِلَت را گرفته ام که تَنگ نمی شود ؟! به قلم همتا✍️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 30 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

42 585
Подписчики
+19124 часа
+3237 дней
-1 18130 день
Архив постов
از این پسرا که اسب میشن فقط تو داستان ما پیدا میشه...😂❤️‍🔥😍

_ باهام آشتی کن دیگه قربونت بره البرز با اخم ازش رو گرفتم _آشتی نمیکنم باید تنبیه بشی تا سرم‌ داد نکشی _چی رشوه بدم قبول میکنی تنبیه‌م نکنی متفکر ابرو بالا انداختم _برام اسب شو سواریم بده چند بار دور خونه شاید آشتی کردم باهات وار رفته بهم نگاه دوخت _من با این هیکل و ریش و سیبیل بیام اسبت بشم _آره فقط اینجوری از دلم در میاری خم شده چهار دست و پا شد و سوارش شدم _وایی خیلی خوبه تند تر برو البرز تند تر _خدایا حکمتت و شکر اسب و خر نشده که شدیم https://t.me/+GgFq10H_WIphMjlk

از این پسرا که اسب میشن فقط تو داستان ما پیدا میشه...😂❤️‍🔥😍

_ باهام آشتی کن دیگه قربونت بره البرز با اخم ازش رو گرفتم _آشتی نمیکنم باید تنبیه بشی تا سرم‌ داد نکشی _چی رشوه بدم قبول میکنی تنبیه‌م نکنی متفکر ابرو بالا انداختم _برام اسب شو سواریم بده چند بار دور خونه شاید آشتی کردم باهات وار رفته بهم نگاه دوخت _من با این هیکل و ریش و سیبیل بیام اسبت بشم _آره فقط اینجوری از دلم در میاری خم شده چهار دست و پا شد و سوارش شدم _وایی خیلی خوبه تند تر برو البرز تند تر _خدایا حکمتت و شکر اسب و خر نشده که شدیم https://t.me/+GgFq10H_WIphMjlk

از این پسرا که اسب میشن فقط تو داستان ما پیدا میشه...😂❤️‍🔥😍

_ باهام آشتی کن دیگه قربونت بره البرز با اخم ازش رو گرفتم _آشتی نمیکنم باید تنبیه بشی تا سرم‌ داد نکشی _چی رشوه بدم قبول میکنی تنبیه‌م نکنی متفکر ابرو بالا انداختم _برام اسب شو سواریم بده چند بار دور خونه شاید آشتی کردم باهات وار رفته بهم نگاه دوخت _من با این هیکل و ریش و سیبیل بیام اسبت بشم _آره فقط اینجوری از دلم در میاری خم شده چهار دست و پا شد و سوارش شدم _وایی خیلی خوبه تند تر برو البرز تند تر _خدایا حکمتت و شکر اسب و خر نشده که شدیم https://t.me/+GgFq10H_WIphMjlk

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود! متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد! بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم: - وای وای چه دختر خوشگلیه صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید: - پسره! نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم: - خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟ پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟ هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی می‌کردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید! ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد: - آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد: - من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود - پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.‌ هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت: - بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم  و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا. تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم. شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد: - چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست آقا جون هم صداش بالا رفت: -تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمی‌ده بفهم نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد: - با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت: - کلاس چندمی؟ از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم: - سال آخرم دیگه سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید. سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد و من با چشم های درشت شده وا رفتم -چی؟ چی میگید؟ اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونه‌ی هاکان بودم... با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق می‌گردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمی‌تونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری می‌کنی؟ هاکان کجا رفتی اه صدای جیغش در خانه می‌پیچید و نفسش می‌رفت و می‌آمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد: - ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت. با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم. چشمامو‌ بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار می‌کنی؟ با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟ بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید: - منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن! و... https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0

Repost from N/a
چادرت خونی شده دخترخانوم، عادت ماهانه ای؟ دخترک با شنیدن صدای مرد وحشت کرده پاهایش را بهم فشرد - آ...آقا شما کی هستین؟ سریع برخاسته بود و هامون می دید چطور پاهایش را بهم می فشرد - وقتی پریودی باید مسکن بخوری و پد بهداشتی بذاری نه که بیای بشینی تو کوچه دختر نارنجی! موهای نارنجی دخترک از روسری اش بیرون زده بود دخترک خجالت زده موهایش را داخل زپ - م...میرم... میرم مهمون ها برن می رم خونه هامون چانه بالا داده به حیاط نگاه کرد بوی مواد مخدر از خانه می آمد و صدای خنده ی چند مرد - اینجاست خونتون؟ دخترک ترسیده جلو رفت - آقا... توروخدا نرید داخل اگه منو ببینن و بفهمن... یعنی... خجالت زده بود هامون خودش جمله اش را ادامه داد - اگه بفهمن پریود شدی چی میشه؟ دخترک اشک هایش را پس زد - نامادریم به بابام می گه اون مجبورم می کنه زن یکی از دوستاش بشم اخم های هامون در هم تنیده و در حیاط را با ضرب کوبید - هُوشه چخبره... تو کیی؟ این نره خر کیه نارنج؟ دخترک ترسیده سر تکان داد - بابا بخدا من... قبل آن که دست مرد به دخترک برسد هامون جلو رفت - صاحب همین خراب شده ایم که تو کردیش شیره کش خونه... مرد وحشت زده جلو رفت - آقا... آقا هامون شمایی؟ تصدقت خاک برسرم من نشناختمت بیا بفرما تو دختر برو گمشو چایی بیار هامون پر غیظ نگاهی به مرد انداخت - چایی نمی‌خواد تا یه ساعت دیگه اسبابتو میریزی بیرون وگرنه... مرد بر سرش کوبید - آقا تا شب؟ من کجا برم... با این زن و بچه... هوی دختره ذلیل شده تو یه غلطی کردی آره؟ بیا اینجا ببینم چنگ به موهای نارنجی دخترک انداخته و می کشید که هامون اختیار از دست داد - چه غلطی داری می کنی؟ مرد سر بلند کرد - می کشمش این دختره حتما غلطی کرده این جلو در بود ها؟ چیزی گفتی به آقا بگو غلط کردم وگرنه.. هامون مرد را عقب هل داد مردک مفنگی داشت با نگاهش برای دخترک خط و نشان می کشید که زنی از خانه بیرون آمد - نارنج! خاک برسرم چیشده! هیع ذلیل مرده شلوارت چرا خونیه؟ دیدی مرد؟ دیدی من گفتم این یه مرگشه نمی گه؟ مرد با دندان های زردش خندید - عین مادر گوربه گورشه تو اینو ببر خونه من با آقا کار دارم آقا قربونت نوکرتم من کجا برم تو این زمستونی؟ با این زن و بچه هان؟ هامون از شیشه شکسته در میدید دخترک را... نامادری اش داشت دعوایش می کرد هامون دندان قروچه ای کرد - به یه شرط می ذارم تو این خراب شده بشینی! مرد سیخ ایستاد - چی آقا؟ چی؟ شما جون بخواه اما خونه نه... من زن و بچه دارم... اصلا این دخترم شوهر میدما از سرم باز میشه منم و زنم و یه پسرم هان؟ یک مرد با رکابی و سیگار به لب به ایوان امد - داری از عروس کوچولوی من حرف میزنی فرهنگ؟ هامون با نفرت چشم به پدر دخترک دوخت - دخترتو می خوام. دخترت مال من عوضش میذارم تو این خونه بشینی! https://t.me/+im4H9JpQc8NhNWVk https://t.me/+im4H9JpQc8NhNWVk https://t.me/+im4H9JpQc8NhNWVk https://t.me/+im4H9JpQc8NhNWVk

Repost from N/a
- شیر حرص نده به اون بچه مادر، از دیشب تا حالا داری اشک می‌ریزی. به یارا، دخترش، نگاه کرد که پر ولع سینه‌اش را می‌مکید و‌ اشک ریخت. - نه نه من ناراحت نیستم فرنگیس جون. مادربزرگ اورهان آه‌ کشید. - بمیرم برات، گریه نکن، دلت تنگ شده براش، آره؟! سر پایین انداخت و لب گزید و اشک ریخت. - دخترم، تو مادر دوتا بچه‌ای، محکم باش. سر بالا گرفت و میان گریه گفت: - آره فرنگیس جون مادر دو تا بچه‌ای هستم که پدرشون رفته به نامزدش سر بزنه. پیرزن با عصا جلو رفت و همانطور که دست به صورت خیس از اشک او می‌کشید با ناراحتی گفت: - دلتو به درد آورده، می‌دونم‌. به‌خدا میخواد کاری کنه تو حسودی کنی، نرم باشی باهاش جانا، عروسی رو به هم میزنه، اون فقط تو رو میخواد، اگر اورهان نوه‌ی منه و از بچگی توی بغل من بزرگ شده، من از نگاهش می‌خونم که چطور عاشق توئه. ولی هر دوتون افتادید سر دنده‌ی لج. سرش را به چپ و راست تکان داد. - نه فرنگیس جون، من براش کسی نیستم، من برای اورهان دمیرکان بزرگ، جز مادر بچه هاش کسی نیستم. من کسی‌ام که  یه لنگه پا پریدم وسط زندگیش. اون که در شرف ازدواج بود، من بعد از پنج سال اومدم و‌ گفتم ازش یه پسر دارم،‌ من همین الانشم باعث شدم ازدواجش به تعویق بیفته و نامزدش دلخور بشه. هق هق کرد: - من بودم که اومدم و گفتم یانار نیاز به پیوند مغز استخوان داره و باید حامله بشم تا از بند ناف بچه برای پسرمون استفاده کنیم، باعث همه‌ی این دردسرا من شدم. زندگیشو خراب کردم و کلی مشکل براش به وجود آوردم نمی‌تونم ازش توقع داشته باشم که نسلیهان‌و ول کنه و منو دوست داشته باشه. تنها وجه اشتراک من و اورهان یانار و یارا هستن، من فقط مادر بچه‌هاشم، گور بابای جانای بی‌کس و کار که بخواد بشه سد خوشبختی و ازدواج اورهان، با دختر وزیر. - عزیزم دختر قشنگم این حرفا رو نزن تو تازه زایمان کردی مراحل درمان پسرت تازه تموم شده، از نظر روحی و جسمی خیلی خسته‌ای، نوه‌ی نامرد منم که گذاشت رفت استانبول دیدن نسلیهان. تو گریه نکن، چشم امید دو تا بچه به توئه. هق زد و نگاه به صورت یارا کرد که در آغوشش به خواب رفته بود. به آرامی او را سر جایش گذاشت و سینه‌اش را پوشاند. فرنگیس دست روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: - الهی برات بمیرم هنوز تب داری، این تب به خاطر شیری که توی سینه‌ات جمع شده نیست، تب غصه‌ی نبودن اورهانه! تو یکیو می‌خوای نازت‌و بکشه الان، بمیرم برات دختر. سرش را در آغوش فرنگیس پنهان کرد و از ته دل زار زد. بی خبر از آن‌که نیم ساعت قبل اورهان پشیمان شده از رفتن به استانبول برگشته و تمام مدت پشت در اتاق ایستاده و همه حرف‌هایش را شنیده بود. در را باز کرد و خیره به جانا که در آغوش مادربزرگش گریه می‌کرد گفت: - من توی این ده ماه چه‌طوری باید بهت ثابت می‌کردم که جونم برات در میره دختر؟ حقم این بود که اینطوری بفهمم منو میخوای و ازم متنفر نیستی؟! سر از آغوش فرنگیس جدا کرده و متعجب نگاه به اورهان می‌کرد، تب داشت و لحظه‌ای فکر کرد نکند هذیان است و رویا می‌بیند؟! فرنگیس با لبخند نگاهش را میان آن دو جابجا کرد و اورهان گفت: - حواسم بهش هست مامان بزرگ. - تنهاتون می‌ذارم پسرم. جلو رفت و مقابل پاهای جانا زانو زد: - تب داری دور سرت بگردم؟ سینه‌هات درد میکنه؟ بچه خوب شیر میخوره؟ دستش را روی صورت اورهان گذاشت: - تو برگشتی؟! صورت مادر فرزندانش را غرق در بوسه کرد: - نمی‌خوام فقط مادر بچه‌هام باشی، میخوام زنم بشی جانا... چیکار کردی که بدون تو نفس کشیدنم برام محاله؟ مامان بزرگ گفت یکیو می‌خوای نازتو بکشه، خودم نازکِشتم نفسم، بیا بغلم ببینم جانام. https://t.me/+PXpxc3KCrp1iZDU8 https://t.me/+PXpxc3KCrp1iZDU8 https://t.me/+PXpxc3KCrp1iZDU8 بعد از پنج سال جدایی دوباره پیش هم برمی‌گردن🥹 و نیاز دارن که به خاطر نجات جون بچه‌ی اولشون باز هم بچه‌دار بشن، یه عشق قدیمی دوباره شعله می‌کشه و یه اورهان خان عاشق داریم و یه جانا خانوم دلبرررررر

Repost from N/a
_ رئیس شرکت عوض شده خانوم، کارمندای قبلی اخراجن، نیروی جدید استخدام شده. برای تسویه برید حسابداری وا رفته نالیدم _ من چندماه گشتم تا تونستم اینجا استخدام بشم حالا راحت میگید اخراج؟ من به کارم نیاز دارم مرد بی‌حوصله گفت _ به من ربطی نداره خانوم رئیس اینجور تصمیم گرفتن. بغضم گرفته بود کیفم رو برداشتم و با حرص گفتم _ رئیستون خیلی بی‌درک و خودخواهه که یک روزه اینهمه کارمند رو از کار بیکار کرده، امیدوارم سر ماه نشده ورشکست بشین نفهمیدم چرا مرد رنگ به رنگ شد و جوابی نداد بی هوا به عقب چرخیدم تا بیرون برم که همون لحظه محکم به شخصی که پشت سرم ایستاده بود برخورد کردم و بوی عطر گرون قیمتش توی بینیم پیچید عصبی سر بالا آوردم و توپیدم _ مگه جا قحطه که اینجور پشت سر من .... با دیدن چهره آشنای مرد نفس از سینم پر کشید. امیر... مردی که سه سال پیش ازش جدا شده بودم اینجا چی میخواست؟ بعد از سه سال اولین بار بود که میدیدمش بشدت جا افتاده تر و جذاب تر از قبل شده بود محو تماشاش شده بودم هنوز هم مثل قبل با دیدنش از خود بی‌خود میشدم مردی که هيچوقت دوستم نداشت قدمی که جلو اومد به خودم اومدم و چشم ازش برداشتم با اخم هایی درهم داشت تماشام میکرد با تنی لرزون از این دیدار ناگهانی خواستم خودمو کنار بکشم که مرد گفت _ ببخشید رئیس خانوم داشتن میرفتن برق از سرم پرید رئیس؟ پس رئیس جدید امیر بود؟ از شدت خشم دندونام رو روی هم فشردم پس بخاطر همین اخراجم کرده بود اون این شرکت رو خریده بود تا منو آزار بده همونجور که روز آخر بهم گفته بود: " هرجا بری پیدات میکنم صحرا... پیدات میکنم و اونجارو جهنم میکنم برات" پس بالاخره پیدام کرده بود امیر خطاب به مرد گفت _ خانم صفری اخراج نیستن. از دیروز چندبار بهت گفتم، یادت رفته صولتی؟ صولتی سرش رو پایین انداخت و امیر سمت من برگشت با صدایی لرزون گفتم _ من نمیخوام اینجا کار کنم امیر دست در جیب ابرو بالا داد با اون هیکل چهارشونه و بزرگش جوری جلوم رو سد کرده بود که نه راه پس داشتم نه راه پیش _ ولی شما قرارداد امضا کردی تا دو سال آینده کارمند منی! _ استعفا میدم پوزخندش پررنگ شد _ پس باید جریمتو بپردازی اول... یک میلیارد و چهارصد با بغض و کینه نگاهش کردم این مرد هفت خط عمدا اینکارا رو کرده بود همون لحظه گوشیم زنگ خورد گوشی رو از کیفم بیرون آوردم که با دیدن اسم عسل، دختر کوچولوم روی صفحه ناگهان کل تنم یخ زد این مرد از بچمون خبر نداشت، نمیدونست بابای یه دختر سه سالست اگر می‌فهمید ... _ جواب نمیدی؟ با اخمی تند به تلفنم اشاره کرد من اما به این فکر میکردم که از این به بعد چطور باید دخترکم رو از این مرد پنهون کنم... https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0 https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0

یه رمان داریم با دوتا شخصیت شرق و غرب🥹 نایب و رها، هم بازی بچگی بودن. از اونا که همش با هم می‌گشتن و نایب نمیذاشت رهای کوچولوش خار به پاش بره. تا این که رها برای درس خوندن به شهر رفت. https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk سال ها بعد با خبر رسوایی برگشت. برادرش با خواهر نایب فرار کرده بود😱 و رها شد خونبس مردی که یه زمانی ترک دوچرخش می‌نشست و با هم بازی می‌کردن🥹 چی میشه اگه هنوز از بچگیشون احساسی توی قلبشون مونده باشه؟! ولی با رفتن دوباره ی رها... https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk

یه رمان داریم با دوتا شخصیت شرق و غرب🥹 نایب و رها، هم بازی بچگی بودن. از اونا که همش با هم می‌گشتن و نایب نمیذاشت رهای کوچولوش خار به پاش بره. تا این که رها برای درس خوندن به شهر رفت. https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk سال ها بعد با خبر رسوایی برگشت. برادرش با خواهر نایب فرار کرده بود😱 و رها شد خونبس مردی که یه زمانی ترک دوچرخش می‌نشست و با هم بازی می‌کردن🥹 چی میشه اگه هنوز از بچگیشون احساسی توی قلبشون مونده باشه؟! ولی با رفتن دوباره ی رها... https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk

یه رمان داریم با دوتا شخصیت شرق و غرب🥹 نایب و رها، هم بازی بچگی بودن. از اونا که همش با هم می‌گشتن و نایب نمیذاشت رهای کوچولوش خار به پاش بره. تا این که رها برای درس خوندن به شهر رفت. https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk سال ها بعد با خبر رسوایی برگشت. برادرش با خواهر نایب فرار کرده بود😱 و رها شد خونبس مردی که یه زمانی ترک دوچرخش می‌نشست و با هم بازی می‌کردن🥹 چی میشه اگه هنوز از بچگیشون احساسی توی قلبشون مونده باشه؟! ولی با رفتن دوباره ی رها... https://t.me/+PnOLTYmJsesxZTZk

sticker.webp0.21 KB

Repost from N/a
‌‌‌‌‍ ‍ آخرین ضربه‌ی محکمم و درون رحمش کوبیدم و با نفسی عمیق و کمی مکث خودم و ازش بیرون کشیدم و گفتم: _می‌دونی امروز چه روزیه؟! خسته و بی رمق درحالی که نفس‌نفس می‌زد لب زد: _چه روزی؟! گاز ریزی از زیر گلوش گرفتم و ضربه‌ای به باسنش زدم. از روی تن هوس‌انگیزش بلند شدم و شلوارم و که روی زمین افتاده بود پوشیدم. همون طور که دکمه‌هام و می‌بستم گفتم: _پارسال دقیق تو همین روز قرارداد و امضا کردی، که یه سال بشی زیر خواب من و حالا قرارمون تموم شده، باید بری... چهره بهت زده‌اش چیزی نبود که توقعش و نداشته باشم. اگر بیشتر از این می‌موند ، کار دستم می‌داد. _چ...چی می‌گی کیاشا؟! پیراهنم و پوشیدم و بیخیال بستن دکمه‌هام شدم و سیگاری آتیش زدم‌. _چمدونت و حاضر کردن. واسه یه ساعت دیگه بلیط یک طرفه به واست گرفتم، یا نه، دوست داری بمونی تهران؟ فقط پلک می‌زد و هنوز حرفام و درست درک نکرده بود، که ادامه دادم: -عروسک خوبی بودی و این یه سال بهم خوش گذشت‌. الآنم سریع حاضر شو، که به پروازت برسی. تکیه به دیوار کام عمیقی از سیگارم گرفتم و با دست اشاره زدم که زودتر خودش و جمع و جور کنه. می‌دونستم! از علاقه اش نسبت به خودم و از علاقه نوپاعه خودم نسبت به اون کوچولوی روی تخت. و از همین هم می‌ترسیدم. تو زندگی من عاشقی ممنوع بود! -کیاشا همچین کاری و باهام نکن. من بار... بی‌حوصله حرفش و قطع کردم و غریدم: -زودتر جمع کن خودت‌و. تا غروب جایگزینت میاد، نمی‌خوام از سلیقه‌ گذشته‌م با خبر شه. https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk _چی‌شده؟! خطاب به بادیگاردم که چهره‌ش یه شدت ترسیده نشون می‌داد پرسیدم و چشم ریز کردم. _آقا بیچاره شدیم... سهیل... سهیل و دار و دسته‌ش جلوی فرودگاه ریختن و نادیا رو با خودشون بردن! خون تو رگ‌هام یخ بست و جهنمی از جا بلند شدم. _چه گهی خوردی؟! _ آقا توقعش و نداشتیم و تعداد اونا بیشتر بود. کاری از دستمون برنمیومد. کاغذی به سمتم گرفت: -یه نامه‌ هم داده. نوشته مشتری خوبی واسش سراغ دارم و همین امشب، این عروسک و راهی عربستان می‌کنم. https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk https://t.me/+6nSDGyzWedIzMDNk رمانی با بیش از ۶۰۰ پارت آماده در چنل عمومی😍😍

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود می‌شود، مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی..‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه.. گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم.. تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ.. بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده.. جای... چوب فلک بود.. ادامه‌⬇️ https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده. _اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم... فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود. _خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟ مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت. _اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت. سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود. _گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس. نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند. _گمشو...بیرون. به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد. _آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه. باز آرام با صدایی خفه غرید. _ب...رو. اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت. _نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟ باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم. _اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم. یک هفته‌ گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم. _چند ...سالته؟ صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمی‌داد شاید دردش کمتر بود. _خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟ اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد. _به...تو...ربط... اخم می کنم، باز بدخلق شده بود. _وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن. نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود. _زخمم...میخاره. زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند. _کدوم یکی بداخلاق. کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست. _صورتم...دستم. کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش. _بذار یه فکری دارم. یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد. _لعنتی... خسته شدم. اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد. _چه...کار ... با غیض می گویم. _مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت. غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد. _با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم. چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود. _خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن. بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟ _ولی چرا کسی نگفت؟ شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد... _ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی. دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود. _خانم؟! شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند. _بله؟ چیزی شده؟ یکی از مردها به ماشین اشاره کرد. _شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟ ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم: _ک..اری دا...رین؟ مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود. _با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین. https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk

Repost from N/a
_اگر ضعف کردی پاشو آب قند بخور حوصله غش و تب ندارم دلی ارسلان این را گفت و نفس زنان از روی تن برهنه اش فاصله گرفت دلارای تن برهنه اش را کنار کشید زیر شکمش وحشتناک تیر می‌کشید حرف دکتر در سرش تکرار شد (توموری که توی سرتونه خیلی خطرناکه خانم ، باید هر چه زودتر اورژانسی عمل بشید) ارسلان از روی تخت بلند شد عضلات در هم پیچیده ران و شکمش دلبری می‌کرد _ چته باز خیره موندی؟ حوله اش را از روی در چنگ زد و صدایش را بالا برد _هفته ای دوشب میام خونه اونم مریضی و در حال مرگ دلارای با درد زانوهای برهنه اش را در آغوش کشید آرام لب زد _من که هر وقت خواستی... ارسلان عصبی سمتش خم شد _تو سکسم ریدی تو حالم دلی دلارای چشم بست صدای خودش و دکتر در سرش تکرار شد (_اگر عمل نکنم چی؟ _به این مورد فکرم نکنید _میخوام بدونم _این تومور در صورت برداشته نشدن جون بیمار رو میگیره _چه قدر وقت دارم؟ اگر عمل نکنم _نهایتا دوماه!‌) دستش را روی سینه آلپ‌ارسلان گذاشت و لب زد _ببخشید ارسلان پوف کشید دخترک را دوست داشت ازدواجشان اجباری بود اما دلش می‌سوخت به حال بی کس و کار بودنش عذاب وجدان گلویش را فشرد خم شد و برای جبران لب هایش را بوسید دلارای سینه اش را نوازش کرد و او برای راند بعد آماده میشد! با خشونت دخترک را عقب هل داد دلارای با ضربه ی سرش به بالشت التماس کرد _‌آروم ارسلان بی توجه به کارش ادامه داد مثل همیشه او رابطه شان را مدیریت میکرد و دلی نمی‌توانست اعتراضی کند قسمت به قسمت بدنش را لمس کرد و بوسید میان پاهایش که جا گرفت دخترک نفس زنان چشمانش را بست درد کم کم بیشتر شد دردی شبیه به رابطه اولشان که دخترانگی‌اش را از دست داده بود! چشمانش را روی هم فشرد و سعی کرد طاقت بیاورد ناخن هایش را در گوشت بازوی ارسلان فرو برد صدای پرستار در سرش پیچید (این تومور روی عصب های درد اثر میذاره باعث میشه تحریکشون چندبرابر بشه یک ضربه یا درد کوچیک رو تبدیل میکنه به دردی غیرقابل تحمل داروهارو مصرف کن عوارض دارن اما باعث میشه درد نداشته باشی) و او پولی برای خرید دارو نداشت.. ارسلان کارت های اعتباری اش را پر میکرد اما با حرف های منصوره قصد نداشت به آن ها دست بزند ارسلان ران هایش را چنگ زد و او نالید _آی میدانست از نظر ارسلان تمام این حرکات نمایشی ست اما از تومور که خبر نداشت ناخواسته صدای ناله اش بالا رفت _بسه توروخدا درد دارم ارسلان توجهی نکرد اصلا انگار صدایش را نمی‌شنود! احساس میکرد پیشانی اش نبض میزند دردش بیشتر شد دیگر تحمل نداشت... هق هق کنان سرزنش های ارسلان را به جان خرید و عقب هلش داد _نکن ارسلان بسه بسه درد دارم خودش را کنار کشید و با درد نالید _بسه ارسلان نفس زنان با خشونت چانه اش را گرفت و سرش را روی بالشت کوبید صدای فریادش دیوار هارا لرزاند _چه مرگته؟ بزنم تو دهنت که دیگه لجبازی کردن یادت بره؟ دلارای بغض کرده نالید _بخدا درد دارم _زر نزن دفعه اولته که درد داری؟ دلارای عصبی هق زد چرا نمیفهمید؟ او داشت میمرد او تا ۳۰ روز دیگر میمرد و ارسلان لعنتی یک خاطره ی خوش از خودش به جا نمی‌گذاشت او عصبی وارد حمام شد و دلی از شدت گریه به سرفه افتاد صدای پرستار تکرار شد (خشم ، هیجان و استرس ممنوع تومور نادره و در ایران زیاد شناخت نداریم ممکنه هر واکنشی نشون بدی تا زمان عمل شرایط روحیتو کاملا ثابت نگه دار وگرنه عواقب خوبی نداره ) سرفه کرد بیشتر و بیشتر نمیتوانست نفس بکشد دستش را به گلویش گرفت و با چشمان گشاد شده عق زد یک بار ، دو بار ، سه بار و بالاخره حلقش آتش گرفت خون با شدت از دهانش بیرون زد و رو تختی سفید را سرخ کرد چشمانش از وحشت گشاد شد صدای بسته شدن آب و او دوباره عق زد آلپ‌ارسلان با بدن خیس از حمام بیرون زد صحنه‌ی پیش رویش غیرقابل باور بود بهت زده لب زد _دلی دلارای سرفه کرد و خون بیشتر شد نمی‌توانست نفس بکشد ارسلان روی دست هایش بلندش کرد و او بی جان لبخند زد _تو ... تو پروشگاه که بودم ... همیشه منتظر بودم یک خانواده قبولم کنن ... اما هیچ وقت هیچکس منو نخواست ارسلان وحشت زده لباس پوشید و دخترک را روی دستانش بلند کرد صدای مردانه اش میلرزید _هیش..قربونت برم تقصیر‌ من بود دلاراب به خرخر افتاد _وقتی ۱۸ سالم شد بابات اومد پروشگاه میخواستن...بندازنم بیرون ارسلان عصبی او را روی صندلی ماشین نشاند پدرش نذر کرده بود که دختری پرورشگاهی برای پسرش عقد کند طفلی ۱۸ ساله یتیم! دلارای جان میکند تا کلمه ای میگفت _ندیده عاشقت شدم چون.. تو تنها کسم بودی ارسلان پایش را روی گاز فشرد جنون آمیز پچ زد _یه حمله عصبی معمولیه خوب میشی دلی بی جان زمزمه کرد _ببخشید که زندگیتو خراب کردم https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 💔💔💔

_ لااله‌الا‌الله... با این یه وجب پارچه که تنت کردی چرا اینجوری خم شدی؟📿 بیشتر خم می‌شود. - دارم‌ دنبال یه تای گوشوارم می‌گردم... همونی که شما سر عقد دادید. حاجی تسبیح در دستش خشک شد. - لازم نکرده اونجوری خم بشی... نمی‌تواند چشم از ران سفید دخترک بردارد و می‌نالد - کدوم خری گفت همه چیز صوریه... خدا لعنتش کنه 😈😂 https://t.me/+M1lz-1h5cLlhYTQ8 من مردم از خنده... دختره بصورت صوری با پدرِ دوست‌پسرِ خواهرش🤭 عقد می‌کنه و حالا جوری هرروز از حاجی دل می‌بره که....🫠❤️‍🔥