Brighter Side of The Shell
Відкрити в Telegram
دنیا شبیه یه پوسته ضخیم بین ما و حقیقت قرار گرفته. علم، فلسفه، ادبیات و هنر، فانوسهایی هستند که دنیا تاریک زیر پوسته رو روشن میکنند. حتی شاید گاهی با اونها بشه به سمت روشنتر این پوسته سفر کرد؛ برای کشف حقیقت زندگی.
Показати більше770
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-330 днів
Архів дописів
هنوز نپذیرفتم که زندگی همینه. همیشه یه تصویر مبهم از زندگی توی ذهنم داشتم و هنوزم دارم؛ اینکه زندگی واقعی انگار از یه جای دیگه شروع میشه. یه جای خلوتتر، آرومتر و بیدغدغهتر که بالاخره میتونی توش نفس بکشی و احساس کنی داری زندگی میکنی، نه اینکه فقط روزها رو بگذرونی.
این روزها ذهنم خیلی شلوغه. انگار هزار تا تب توی مرورگرم باز مونده و هیچکدوم هم بسته نمیشن. کار و مسئولیتها، زندگی شخصی، خانواده و تلاش برای فرار از این تورم کشنده، تمام روزم رو پر میکنن. مدام درگیر یه چیزیام و هنوز از یکی فارغ نشدم، بعدی شروع میشه.
کاری به خوب و بدش یا قشنگی و زشتیش ندارم. مسئله مهمتر اینه که زندگی واقعاً همینیه که هست؛ شاید درستتر اینه که باید به جای عبور کردن، همین شلوغیها، نگرانیها و مسئولیتها رو هم زندگی کنی. اینکه بتونی همزمان که رنجش رو هم تحمل کنی، از جاهای خوباش هم لذت میبری...
اما حس میکنم خودم مثل کسی که از یه معبر جنگی رد میشه، فقط از همهچیز عبور میکنم. از موقعیتها، احساسات، و آدمها. به همهچیز تو دلم Pass میدم و میرم سراغ بعدی. انگار زندگیم شده یه فهرست بلندبالا از کارهایی که باید تیک بخورن؛ بدون اینکه فرصت کنم واقعاً چیزی رو تجربه کنم یا ازش لذت ببرم.
فکر میکنم دلیلش اینه که هنوز یه جای دیگه رو برای زندگی کردن در نظر گرفتم. یه تصویر ذهنی از زندگی خوب که با چیزی که الان داریم فرق میکنه. انگار قراره فعلاً چشمبسته ادامه بدم، همهچی رو تحمل کنم و از همهچیز بگذرم تا شاید یه روزی، یه جایی در آینده، بالاخره به اون زندگی برسم.
اما مسئله اینه که اون زندگی هیچوقت به اون شکلی که توی ذهنمه در دسترس نیست. دیگه واقعیت رو میدونم. همیشه یه چیزی پیدا میشه که باید حل بشه، یه نگرانی که باید برطرف بشه یا یه مسئولیت تازه که از راه میرسه.
و بدتر از همه اینکه، انگار تا وقتی دارم برای رسیدن به اون زندگیِ فرضی از چیزهایی که هست میگذرم، همین زندگی واقعی هم داره تموم میشه. تجربه کردن و زندگی کردن اتفاق نمیافته...
حتماً شما هم از این فیلمهای ترسناک کلیشهای دیدید؛ یه مرد یا زن جوون و بیدستوپا وارد منطقه یا خونهای رازآلود میشه و بعد از صحنههایی پر از ترس و تعلیق و ابهام، ناگهان با موجود پلیدی روبهرو میشه. و از اینجاست که یه تعقیبوگریز بیانتها هم شروع میشه. مهاجم تهدید میکنه، آزار میده، آسیب میزنه و حتی به یک قدمی از بین بردن آدم قصهمون میرسه. همهچیز تمومشده به نظر میرسه تا وقتی که همون آدم، همون قربانی با دیدن زخمهاش و اینکه دیگه چارهای نداره، از فرار کردن دست میکشه، برمیگرده و ضعیف و قربانی بودن رو فراموش میکنه. حتی در بعضی از سناریوها، مخصوصاً اگه آدم مهمی رو از دست داده باشه، اونه که کنترل بازی رو بدست میگیره و میخواد مهاجم قبلی رو تعقیب و شکار کنه.
همینجاست که ما هم بهعنوان بیننده، کورسوی امیدی پیدا میکنیم و حتی دلمون خنک میشه. البته احتمالا یادمون نمیره این شکارچی در واقع همون آدم بیدستوپای چند ساعت یا چند روز پیشه؛ هیچ چیزی عوض نشده، به غیر از بلاهایی که سرش اومده و اتفاقاتی که از سر گذرونده. و چارهای که دیگه نداره. اینجاست که میفهمیم شاید یه بخش مهمی از ماجرا در مورد تواناییها نیست، در مورد ذهنیت ماست. همینکه میخوایم قربانی باشیم یا جنگجو و مهاجم.
البته منم میدونم زندگی واقعی شبیه فیلمها، مخصوصا فیلمهای ترسناک نیست و همیشه تعقیبوگریز و نقطهی استیصال و استحالهای وجود نداره... و به همین خاطرم هست که خیلیها هستن که تا پایان عمرشون، به جای دویدن و دنبال کردن، فقط قدم میزنن....
Repost from Mohammad Aleph
میگویند «یک انسان خوب بدون توانایی اعمال قدرت و خشونت فقط میتواند منتظر بماند تا شرور از خود رحم نشان دهد.» اخلاق و خوب بودن به تنهایی نمیتواند از انسان دفاع کند. اگر شر توانایی اعمال شرارت را دارد، خوبی فقط میتواند به انتظار این بماند که شر خودش «تصمیم» بگیرد تا از خود رحمی نشان بدهد. اخلاق شاید به فرد نشان بدهد که چیزی خوب است، اما این قدرت و توانایی اعمال زور در مقابل شرارت است که اجازه میدهد تا بتوانی از آن خوبی دفاع کنی.
باور کرده بودم دیگر نمیشود. دیگر قرار نیست اتفاقی بیفتد. فوق فوقاش یکی میآید و یک چند روزی خوشیم و بعد عیبها و کاستیها پیدا میشوند و تمام. وقتی که آمد، گفتم حالا شاید هم شد! و هنوز باورم نمیشود شده باشد. آمده باشد و دوستش داشته باشم. دوستم داشته باشد. اعتماد داشته باشیم به هم...و بخواهیم تحت هر شرایطی پیشِ هم و با هم باشیم. یعنی یک جورهایی از نظر من محال بود آدمی باشد و من بخواهم شب و روزم باشد، که او بخواهد دار و ندارش باشم. ولی بود. شد.
ترانه:
از او بگو به دنیا
مونا برزویی
از او بگو به دنیا، از او که قصّهای داشت
او جشنِ زندگی بود، سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله، از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا، ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان
یاد آر اگر رگات را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست، آئینِ انتقام است
«بگو به دنیا»
تقدیم به تمام انسانهایِ شجاعیست که برای آزادی، کرامت و آیندهای بهتر به خیابان آمدند و دیگر هرگز به خانه بازنگشتند.
پشتِ هر عدد، یک انسان بود؛ یک چهره، یک نام، یک خانواده، یک زندگی. این تصاویر و این خاطرهها برای آنهاست؛ برای آنهایی که صدایشان خاموش شد، امّا هرگز فراموش نمیشوند.
یه چیز مهم دیگه هم اینه که دونستن یه مساله، لزوماً منجر به تغییر رفتار در همون راستا نمیشه.
مثلاً من میدونم چیزی که امروز اسمش رو گذاشتم «گارد»، «اجتناب» یا «بیاعتمادی»، یه زمانی یه راه نسبتاً منطقی برای محافظت از خودم بوده. میفهمم که این استراتژی شاید یه جاهایی نجاتم داده، و از طرفی قرار نیست تا ابد هم به دردم بخوره و یهجا باید تموم بشه.
ولی حتی وقتی اینو میفهمی، سیستم عصبی و عادتهای رفتاریات الزاماً با استدلال منطقی تو هماهنگ نمیشن.
آگاهی میتونه از رفتار جلو بیافته.
تو تراپی فهمیده بودم گارد داشتنم در برابر دوستی و صمیمیت ممکنه برگرده به یه خاطره عجیب از دوران مدرسهام و تجربهای که با دو تا از دوستام داشتم؛ یه حمله و یه زد و خورد کاملاً یهویی و بیدلیل از سمت هر دو نفر اونها و احساس عدم امنیتی که بعد از اون پیدا کردم...
البته یه چیزی که تو تراپی به نظرم مهمه اینه که اگه یه دفعه اتصال یه عادت/رفتار/تروما رو به یه خاطره از کودکی حس کردی (یکی از اون لحظههای Ahaaaa)، فکر نکنی تمام ماجرا همون بوده... احتمالاً خیلی چیزهای دیگه هم دخیل بوده که مهمه پیداشون کنی.
این کاوش درون خودت و گذشتهت (چه با تراپی و چه بدون اون) خیلی چیز عجیبیه و کمکم میبینی چه خاطرههایی رو کلاً پاک کردی از ذهنت؛ چون احتمالاً امکان همزیستی و ادامه دادن باهاشون رو نداشتی...
به یاد جاویدنامان 💔
و به یاد تمام انسانهایی که در این سالها،
قربانی جهل، ایدئولوژی، قدرت، مافیا، رانت و فساد شدند؛
آدمهایی که سهمشون از زندگی،
خیلی بیشتر از اون چیزی بود که به آنها داده شد.
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
یعنی
من مردهام
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
کمی گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید
همان دوروبرها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
-- گروس عبدالملکیان
اشتباهها فقط بهت نمیگن «کجا رو غلط رفتی»؛ یه چیز مهمتر رو هم لو میدن: ذهنت چطوری اشتباه میکنه.
مثلاً ممکنه پیشبینیات درباره یه اتفاق غلط از آب دربیاد، اما وقتی برگردی و ببینی چرا اشتباه کردی، تازه چیزهای جالبتری پیدا میکنی؛ میبینی کجا زیادی به تجربه قبلی تکیه کردی، و کجا فقط دنبال چیزهایی گشتی که حرف خودت رو تأیید کنن.
در واقع هر اشتباه میتونه یه جور آزمایش ذهن باشه. چون نتیجه فقط بهت نمیگه جواب غلط بوده؛ نشونت میده مغزت برای رسیدن به اون جواب غلط، از چه مسیری رفته. و این شاید از خودِ جواب درست باارزشتر باشه؛ چون اگر فقط نتیجه رو اصلاح کنی، ممکنه دفعه بعد دوباره از یه مسیر دیگه به اشتباه دیگهای برسی. ولی اگر الگوی اشتباه کردنت رو بشناسی، کمکم داری خودِ سیستم فکریات رو اصلاح میکنی.
کتاب «اشتباه کردن» کاترین شولز از یه سؤال ساده شروع میکنه: چرا اینقدر عاشق «حق داشتن»یم؟ فرقی نمیکنه بحث سر سیاست باشه یا آبگوشت، اقتصاد باشه یا فوتبال؛ همین که حس کنیم درست میگیم، یه لذت عجیبی رو تجربه میکنیم. حتی فقط احساسِ درست بودن هم برامون کافیه. مشکل از جایی شروع میشه که اشتباه کردن رو فقط یک خطای ساده نمیبینیم؛ انگار اشتباه فوراً تبدیل میشه به مدرکی علیه هوش، قضاوت، شخصیت و حتی اخلاقمون.
شولز میگه شاید بزرگترین اشتباه ما، اشتباه درباره خودِ اشتباه باشه. اشتباه کردن الزاماً نشونه کمعقلی یا ناتوانی نیست؛ اتفاقاً بخش جداییناپذیر شناختنه. بدون امکان اشتباه، اصلاً یادگیری، تجربه، شجاعت و حتی خلاقیت معنی نداشت. در واقع، چیزی که بیشتر از «درست بودن» میتونه به ما یاد بده چه جور آدمی هستیم، همین لحظهایه که میفهمیم اشتباه کردیم و میبینیم حالا میخوایم با این حقیقت چیکار کنیم.
یکی از خطاهای ذهنیم اینه که فکر میکنم با «عقل سلیم» میشه درباره تقریباً هر چیزی حرف زد.
مثلاً یه موضوع تخصصی میاد وسط؛ اقتصاد، فلسفه، روانشناسی... و ذهنم خیلی سریع میگه: «خب، معلومه دیگه! منطقیه که باید اینطوری باشه.»
مشکل اینجاست که منطقی به نظر رسیدن، با درست بودن فرق داره.
عقل سلیم برای زندگی روزمره ابزار فوقالعادهایه، ولی تو خیلی از مسائل پیچیده (و مخصوصا علمی) شهود و عقل سلیم دیگه کافی نیستن. چون ما معمولاً با اطلاعات ناقص، تجربه محدود و مدلهای ذهنی ساده، درباره سیستمهای پیچیده قضاوت میکنیم.
مثلاً اینکه «وقتی قیمت چیزی بالا میره، مردم کمتر میخرنش» عقل سلیمه؛ اما وقتی وارد اقتصاد واقعی میشی، پای کشش تقاضا، جانشینها، انتظارات، درآمد، تورم، سیاست پولی و دهها متغیر دیگه وسط میاد.
یا در روابط انسانی، اینکه «اگر کسی دوستت داشته باشه، رفتارش نشون میده» حرف قابل فهمیه؛ ولی آدمها همیشه مطابق احساساتشون رفتار نمیکنن و گاهی ترس، سبک دلبستگی، ملاحظات اجتماعی یا هزار عامل دیگه رفتار رو پیچیده میکنه.
تجربه هم همیشه نجاتمون نمیده. ممکنه یک اتفاق رو پنج بار دیده باشیم و فکر کنیم قاعدهاش رو فهمیدهایم، در حالی که فقط پنج نمونه از یک دنیای خیلی بزرگ رو دیدهایم.
خودآگاهی فقط این نیست که بفهمیم «من چه حسی دارم؟»؛ یک مرحله عمیقترش اینه که بپرسیم: «چرا ذهن من این اتفاق را اینطور معنا کرد؟»
با این حال، اگر منش کاملاً ثابت باشد، توبه، تربیت، عشق، رنج و شکست چه معنایی دارند؟
تغییر رفتار را نباید با تغییر منش اشتباه گرفت. آدم میتواند یاد بگیرد کمتر عصبانی شود، بهتر حرف بزند، بیشتر مطالعه کند یا حتی بخشندهتر به نظر برسد؛ اما سؤال سختتر این است: وقتی هیچکس نمیبیند، وقتی ضرر کردن واقعی است، وقتی ترسیدهای، چه میکنی؟
رنج اجتنابپذیر رو به رنج اجتنابناپذیر اضافه نکنیم...
دارم به اجرای این ایده فکر میکنم که به موقعیتهای سخت و آسون، پیچیده یا راحت، معمولی یا طاقتفرسا زندگیم به یک چشم نگاه کنم و فرق زیادی بینشون نذارم.
بنظرم تو موقعیتهای سخت غیر از فشار بیرونی یه شکنجه درونی خودخواسته هم وجود داره که میشه حذفش کرد. یه رنج اجتنابپذیر...
اینکه اوقات خودت رو تلخ کنی، اینکه واکنش عصبی نشون بدی، اینکه با اخم و تخم با اون مشکل رو به رو بشی، اینکه با خودت و دیگران بدخلقی کنی و بخوای به این شکل نارضایتیت رو به دنیا و دیگران نشون بدی، تقریبا هیچ کمکی نمیکنه و هیچچیز رو در دنیای بیرون به نفعت تغییر نمیده....فقط اوقاتت رو تلخ میکنه، آدمها رو ازت دور میکنه و اون بخش از عمرت رو هدر میده....
بیتفاوت بودن در موقعیتهای بد، خوب بودن حال در موقعیتهای عادی، و شاد و سرخوش بودن در موقعیت های خوب زندگی. فکر میکنم این یه استراتژی برندهست.
ما معمولاً نمیتونیم یک مسئله رو در خلأ ارزیابی کنیم. ذهن برای اینکه بفهمه چیزی «زیاده»، «کمه»، «خوبه»، «بدِه»، «موفقیته» یا «فاجعهست»، به یه جور خطکش ذهنی احتیاج داره. و بخش بزرگی از این خطکش رو از تجربههای شخصی و مقایسه با دیگران میسازیم.
مسائل و مشکلات زندگی، سایز دغدغهها رو تو ذهن عوض میکنه. چیزی که قبلا بزرگ بوده، کوچیک میشه و شاید یه چیز متوسط کلا محو و نیست بشه تا نرمال شدن اوضاع و یا حتی تا ابد.
این ما رو در مورد مسائل دیگران هم قضاوتگر میکنه. درک ما از زندگی خودمون به واسطه و با مقایسه با زندگی دیگران شکل میگیره. چون احتمالا ذهن باید یه مقیاس مشخصی داشته باشه برای شکل دادن به افکار...
احساس حسرت، حسادت یا حتی تاسف و تحقیر کردن بعد از همین قضاوتها ایجاد میشه. شاید همین احساسات یک جور محرک باشن برای تغییر اوضاع یا حتی پذیرفتن شرایط...
عجیبه که ذهن آدم تا یه جایی میتونه جلو بره. یعنی از یک جایی به بعد نمیتونی نکته جدیدی به دنیا اضافه کنی. حرف تازهای نداری.
البته میتونه به خاطر مشکلات زندگی و مسائل روزمره هم باشه که سرت رو خالی و قلبت رو سنگین میکنه. تجربهها و متریال ذهنیت هم که طبیعتا محدود شدن و این باعث میشه جرقهای زده نشه برای ایجاد چیزی جدید...
چه خوشمون بیاد، چه نه، سرنوشت آدمهای یه جامعه (یک ملت) یه جاهایی به هم گره میخوره. نمیشه گفت هرکس فقط تاوان انتخابهای خودش رو میده.
مثلاً یه جوون ۱۶ یا ۱۹ ساله ایرانی چه تقصیری داره؟ حتی نمیشه بهش گفت «این نتیجه منفعل بودن خودته» یا «چرا اعتراض نکردی؟» چون اصلاً فرصتی برای انتخاب سیاسی و اجتماعی نداشته؛ نه برای تصمیم درست، نه حتی تصمیم غلط. نه حتی برای مهاجرت. با این حال، واقعیت اینه که اتفاقهای بزرگ اجتماعی قرار نیست همیشه عادلانه باشن. بحران که بیاد، نمیشینه تکتک آدمها رو بررسی کنه ببینه چه کسی مقصر بوده و چه کسی نبوده.
به نظرم حتی خیلی از اونهایی که همین الانم مهاجرت کردن هم لزوماً از این ماجرا کاملاً در امان نیستن؛ مخصوصاً کسانی که خودشون رفتن ولی خانواده، عزیزان یا بخش مهمی از زندگیشون هنوز اینجاست. اگر بحران انرژی، درمان، بازنشستگی، ورشکستگی اقتصادی و دهها مشکل دیگه از چیزی که امروز میبینیم هم شدیدتر بشه ــ که احتمالاً میشه ــ تبعاتش از مرزها رد میشه. ممکنه خودت جای دیگهای زندگی کنی، ولی خانوادهات، داراییهات، روابطت و بخشی از زندگیات هنوز اینجاست. بحران هم معمولاً بلد نیست فقط به آدمهایی آسیب بزنه که از نظر خودش «مقصر»ن.
شاید این یکی از عاقبتهای جامعهای باشه که سالها با بیخیالی زندگی کرد؛ جامعهای که خیلیها تا وقتی مشکل مستقیماً به خودشون نخورده بود، ترجیح میدادن نبیننش. تا وقتی برق خونه خودشون میرفت، بیمارستان خودشون جوابشون میکرد، ارزش درآمدهای خودشون سقوط میکرد یا آینده بچه خودشون خراب میشد، مسئله چندان جدی نبود.
اما جامعه شبیه یه کشتیه. ممکنه یکی توی کابین خودش نشسته باشه و فکر کنه سوراخ شدن قسمت دیگه کشتی به اون ربطی نداره. مدتی هم واقعاً همینطوره. تا وقتی آب به کابین خودش برسه.
شاید مشکل اصلی همین بود: خیلیهامون سالها فکر کردیم میشه از وضعیت جامعه جدا زندگی کرد؛ میشه فقط زندگی خودمون رو جمع کنیم، پول دربیاریم، مهاجرت کنیم، خونه بخریم، بچهمون رو بفرستیم بیرون و کاری به بقیه نداشته باشیم.
ولی بعضی بحرانها اونقدر بزرگ میشن که دیگه «فقط زندگی خودم» وجود نداره.
