uk
Feedback
Blue butterfly🦋✨

Blue butterfly🦋✨

Відкрити в Telegram

It's all about how i feel, Kind of my memories:)

Показати більше
379
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-130 днів
Архів дописів
این موضوع باعث میشه این افراد در یک چرخه گیر کنند…. چرخه ایمپاستر 🧠 در تجربه ایمپاستر، یک چالش یا موقعیت ارزیابی می‌تواند با شک به توانایی‌های فرد همراه شود. این شک باعث افزایش اضطراب می‌شود و فرد ممکن است برای جبران، بیش‌ازحد آماده شود یا کار را به تعویق بیندازد. اگر در نهایت موفق شود، ممکن است موفقیت را به توانایی واقعی خودش نسبت ندهد و آن را ناشی از شانس، کمک دیگران یا تلاش بیش‌ازحد بداند. در نتیجه، موفقیت به‌عنوان شواهدی از شایستگی فرد در باور او درونی نمی‌شود و با مواجهه با چالش بعدی، همان احساس ناکافی‌بودن دوباره فعال می‌شود. هسته اصلی چرخه: فرد موفق می‌شود، اما موفقیتش را به‌عنوان مدرکی برای توانمندی خودش تفسیر نمی‌کند؛ بنابراین شک به خود ادامه پیدا می‌کند

سندروم ایمپاستر (Impostor Phenomenon) حالتی است که فرد با وجود شواهد واقعی از موفقیت و توانمندی، همچنان احساس می‌کند به اندازه کافی شایسته نیست و ممکن است نگران باشد که دیگران بالاخره متوجه شوند «آن‌قدرها هم که فکر می‌کنند توانمند نیست»… نکته جالب اینجاست که مشکل لزوماً کمبود توانایی نیست؛ بلکه نحوه‌ی تفسیر موفقیت است. فرد ممکن است موفقیتش را به شانس، کمک دیگران یا تلاش بیش‌ازحد نسبت دهد، اما شکست را بیشتر به «کمبود توانایی خودش» ربط دهد. مثلاً: «قبول شدم، ولی چون سؤال‌ها آسون بود.» «پروژه رو خوب انجام دادم، چون خیلی بیشتر از حد معمول وقت گذاشتم.» این تجربه می‌تواند با کمال‌گرایی، اضطراب و خودانتقادی همراه باشد. Impostor Phenomenon یک اختلال روان‌پزشکی رسمی نیست؛ بیشتر یک الگوی شناختی–هیجانی درباره‌ی شایستگی و موفقیت است

(Impostor Phenomenon) حالتی است که فرد با وجود شواهد واقعی از موفقیت و توانمندی، همچنان احساس می‌کند به اندازه کافی شایسته نیست و ممکن است نگران باشد که دیگران بالاخره متوجه شوند «آن‌قدرها هم که فکر می‌کنند توانمند نیست». نکته جالب اینجاست که مشکل لزوماً کمبود توانایی نیست؛ بلکه نحوه‌ی تفسیر موفقیت است. فرد ممکن است موفقیتش را به شانس، کمک دیگران یا تلاش بیش‌ازحد نسبت دهد، اما شکست را بیشتر به «کمبود توانایی خودش» ربط دهد. مثلاً: «قبول شدم، ولی چون سؤال‌ها آسون بود.» «پروژه رو خوب انجام دادم، چون خیلی بیشتر از حد معمول وقت گذاشتم.» این تجربه می‌تواند با کمال‌گرایی، اضطراب و خودانتقادی همراه باشد. و یک نکته مهم: Impostor Phenomenon یک اختلال روان‌پزشکی رسمی نیست؛ بیشتر یک الگوی شناختی–هیجانی درباره‌ی شایستگی و موفقیت است

How do you take care of your mind throughout the day?:) Are you mindful of what you see? What you hear? What you eat? The thoughts that run through your mind? The people you surround yourself with?

آن‌کس که با هیولا می‌جنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود. اگر مدتی طولانی به پرت‌گاهی بنگری، پرت‌گاه نیز به تو چشم می‌دوزد. نیچه

Be ;don’t try to become

آفتابِ دیگر هست غیرِ آفتابِ صورت، که از وی کشفِ حقایق و معانی می‌شود. و این علمِ جزوی که در وی می‌گریزی و از او خوش می‌شوی، فرعِ آن علمِ بزرگ است و پرتوِ آن است. و این پرتو تو را به آن علمِ بزرگ و آفتابِ اصلی می‌خواند که: «أُولَئِکَ یُنَادَوْنَ مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ». تو آن علم را سویِ خود می‌کشی؛ او می‌گوید که «من این‌جا نگنجم و تو آن‌جا دیر رسی. گنجیدنِ من این‌جا محال است و آمدنِ تو آن‌جا صعب است. تکوینِ محال، محال است؛ اما تکوینِ صعب، محال نیست.» پس اگرچه صعب است، جهد کن تا به علمِ بزرگ بپیوندی، و متوقع مباش که آن این‌جا بگنجد، که محال است... #فیه_ما_فیه

I was so little only 10 or 11 when I used to listen to this song, completely lost in my own little world… I happened to hear it tonight, and it brought a little smile to my face:))

Christina Aguilera – Hurt.mp39.29 MB

Reminds me of camel:)

01 Acts of Man.mp36.71 MB

ما بسیار باهوشیم و از همین هوش استفاده می‌کنیم تا بتوانیم به رفتارهای خود ادامه دهیم. ممکن است دزد باشیم، اما رؤیای روزی را در سر داشته باشیم که انسان خوبی شویم. همین رؤیاها باعث می‌شوند با خیال اینکه روزی تغییر خواهیم کرد، همچنان همان چیزی بمانیم که هستیم. رؤیاها و آرمان‌های ما مثل ضربه‌گیرهای قطار عمل می‌کنند؛ شدت ضربه‌های زندگی و مواجهه با حقیقت را می‌گیرند تا مجبور نباشیم دردِ دیدن واقعیت را احساس کنیم. به همین شکل، بعضی باورها و عقاید ما هم به جای اینکه واقعاً ما را تغییر دهند، تضاد میان «آنچه هستیم» و «آنچه فکر می‌کنیم باید باشیم» را پنهان می‌کنند. من ممکن است انسانی خشن باشم، اما خودم را طرفدار عدم خشونت بدانم. همین تصور باعث می‌شود وقتی با خشونت درونم روبه‌رو می‌شوم، به جای دیدن آن، خودم را با این فکر آرام کنم که روزی بهتر خواهم شد؛ اگر نه در این زندگی، شاید در زندگی بعدی. ممکن است پرچم صلح را در سراسر دنیا به دوش بکشم، اما در درونم همچنان خشن باشم. گاهی حتی شعارهای اخلاقی و معنوی می‌توانند به پوششی برای پنهان کردن حقیقت تبدیل شوند. انسان با نیرنگ‌های ذهن خودش راه‌هایی پیدا می‌کند تا واقعیت را نبیند و همچنان در همان وضعیت باقی بماند. ساهاجا یوگا یعنی طبیعی بودن؛ یعنی به جای اینکه مدام خودمان را با تصویرهایی از آنچه «باید» باشیم مقایسه کنیم، ببینیم واقعاً چه هستیم. آنچه هست، هست. :)))) در لحظه ای که خودت رو بدون واسطه دیدی ،تحول عظیمی اتفاق خواهد افتاد….

ساهاجا یوگا مشکل‌ترین نوع یوگاست؛ زیرا هیچ‌چیز برای انسان سخت‌تر از «ساهاجا» یا همان بدون تلاش، طبیعی و خودانگیخته بودن نیست. معنای «ساهاجا» چیست؟ ساهاجا یعنی اجازه دهیم هرچه می‌خواهد اتفاق بیفتد و در برابر آن مقاومت نکنیم. طبیعی بودن یعنی مانند آب و هوا، جاری و سیال بودن. نباید اجازه داد عقل، مانند سدی در برابر آنچه می‌خواهد اتفاق بیفتد، قرار بگیرد. برای انسان هیچ‌چیز سخت‌تر از طبیعی بودن نیست؛ زیرا آن‌قدر غیرطبیعی شده و از طبیعت خود فاصله گرفته که اکنون غیرطبیعی بودن برایش آسان‌تر است. ما با وضع قوانین و اصول متعصبانه برای زندگی، خود را از مسیر طبیعی‌مان منحرف می‌کنیم؛ و این دقیقاً کاری است که همه‌ی ما انجام می‌دهیم. دائماً عقاید و آرمان‌هایی را بر خود تحمیل می‌کنیم. بعضی‌ها خشن و متجاوزند، اما می‌خواهند برخلاف طبیعت خود عمل کنند. انسان عصبانی تلاش می‌کند مهربان باشد، دزد می‌خواهد سخاوتمند باشد و انسان شرور آرزو دارد نیکوکار و فرشته‌صفت شود. همه‌ی ما به همین شکل رفتار می‌کنیم و همیشه سعی داریم خودمان را تغییر دهیم. اما این کار چه نتیجه‌ای دارد؟ ما نه‌تنها وقتی تلاش‌هایمان بی‌ثمر می‌ماند دچار شکست می‌شویم، بلکه حتی اگر موفق شویم نیز باز شکست خورده‌ایم. زیرا یک دزد، هرقدر هم که تلاش کند، نمی‌تواند سخاوتمند باشد. البته می‌تواند صدقه بدهد و دچار این توهم شود که انسان سخاوتمندی است، اما ذهن یک دزد راه‌هایی پیدا می‌کند که حتی از طریق صدقه دادن هم دزدی کند….

سخت ترین چیز توی دنیا طبیعی بودنه…

<unknown>_–_Chopin_Ballade_No_1_in_G_Minor_1M_special.mp38.51 MB

یه واژه‌ی غنی پیدا کردم که خیلی دوسش دارم *__* Sādhu-rūpa سادهوروپا ترکیبی از sādhu به معنای «زیبا، نیک، شایسته» و rūpa به معنای «صورت، شکل، نمود». یعنی زیبا روی و زیبا نمود… یک زیبایی‌ که از درونِ جان می‌روید؛ آرام‌آرام سر برآورده و خودش را در رفتار، نگاه و حضور آدم نشان می‌دهد. چه واژه‌ی قشنگی. :)

یه واژه‌ی غنی پیدا کردم که خیلی دوسش دارم*__* Sādhu-rūpa ترکیبی از sādhu به معنای زیبا، نیک، شایسته و rūpa به معنای «صورت، شکل، نمود». Sādhu-rūpa یعنی زیباروی و زیبا‌نمود… اما زیبایی‌ای که فقط به چهره محدود نمی‌شود و زیبایی‌ای که از درون آمده و در وجود آدمی نمود پیدا کرده. در واقع زیبایی که از درون جان می روید…

ما جهانی ساخته‌ایم که ساختارها و ارزش‌های حاکم بر آن، گاهی چنان با معنویت بیگانه‌اند که گویی در برابر خداوند ایستاده‌اند. در زندگی و قلبمان آن‌قدر با دنیا، خواسته‌ها و وابستگی‌ها پر شده‌ایم که جایی برای تجربه‌ی مستقیم خدا باقی نمانده است. در چنین شرایطی، طبیعی است که عشق و عطش معنوی به‌سادگی فرصت بیدار شدن پیدا نکنند... با این حال، حتی اگر از این عشق درونی آگاه نباشیم، ممکن است تمام زندگی نوعی بی‌قراری، نارضایتی و احساس کمبود را با خود حمل کنیم. ممکن است به شهرت، ثروت، رابطه، موفقیت و بسیاری از خواسته‌هایمان برسیم، اما بعد از هر موفقیت دوباره احساس کنیم چیزی کم است؛ چیزی که نمی‌توانیم دقیقاً نامش را بدانیم... شاید این احساس از عطشی عمیق‌تر برای حقیقت و پیوند با خدا سرچشمه بگیرد:) اما به جای شنیدن این عطش، معمولاً خودمان را بیشتر مشغول می‌کنیم؛ با کار، پول، شهرت، سرگرمی و خواسته‌های تازه. گویی با پر کردن دائمی زندگی، می‌خواهیم صدای درونمان را نشنویم. چون اگر لحظه‌ای سکوت کنیم، ممکن است با پرسش‌های دشواری روبه‌رو شویم: اگر به چیزهایی که می‌خواستم رسیده‌ام، چرا هنوز احساس کمبود می‌کنم؟ اگر همه‌چیز دارم، چرا درونم آرام نیست؟ شاید پاسخ این باشد که بسیاری از چیزهایی که تمام عمر برای به‌دست آوردنشان تلاش کرده‌ایم، نیاز واقعی درونمان نبوده‌اند… عشق به خدا می‌تواند ظرفیتی عمیق و فطری در انسان باشد، اما فرهنگ، محیط و عادت‌های اجتماعی می‌توانند آن را سرکوب یا منحرف کنند. انسان‌ها گاهی آن‌قدر به یک باور یا رسم عادت می‌کنند که دیگر نمی‌پرسند آیا واقعاً درست و سالم است یا نه. وقتی چیزی را همه انجام می‌دهند، به‌تدریج طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسد؛ حتی اگر در اصل آسیب‌زا یا بی‌معنا باشد. نمونه‌ی کفش‌های فلزی در چین قدیم نشان می‌دهد که یک رسم اجتماعی چگونه می‌تواند برای قرن‌ها ادامه پیدا کند. چون همه از آن پیروی می‌کردند، شکل تغییرکرده و آسیب‌دیده‌ی پا به‌عنوان نشانه‌ای از زیبایی و جایگاه اجتماعی پذیرفته شده بود و کسی که از آن پیروی نمی‌کرد، ممکن بود عجیب یا فرودست تلقی شود. گاهی یک باور جمعی آن‌قدر قدرتمند می‌شود که انسان تا زمانی که از بیرون به آن نگاه نکند، نمی‌تواند غیرمنطقی بودنش را ببیند. همین سازوکار می‌تواند درباره‌ی معنویت نیز اتفاق بیفتد. باورهایی که از کودکی به ما داده شده‌اند، ممکن است آن‌قدر در ذهنمان ریشه بدوانند که دیگر نتوانیم میان «شناخت واقعی خدا» و «تصویری که دیگران از خدا در ذهن ما ساخته‌اند» تفاوت بگذاریم. در نتیجه، ممکن است انسان به جای تجربه‌ی زنده و مستقیم معنویت، به مجموعه‌ای از باورها، رسوم و ظواهر وابسته شود؛ و حتی اگر عطش واقعی برای خدا در درونش بیدار شود، آن را با شکل‌های بیرونی و ساخته‌شده جایگزین کند. شاید بنابراین، مسئله این نیست که انسان هیچ عطش معنوی ندارد؛ بلکه این است که این عطش زیر لایه‌هایی از عادت، فرهنگ، خواسته‌های مادی و باورهای آماده پنهان شده است. برای دوباره زنده شدن آن، لازم است انسان بتواند لحظه‌ای از این هیاهو فاصله بگیرد و بدون پاسخ‌های از پیش آماده، با پرسش عمیق درون خودش روبه‌رو شود…..

photo content

خداجویی امری فطری است و انسان با میل و عطش آن متولد می‌شود، اما برای بیدار شدن و آشکار شدنش به زمان و بلوغ نیاز دارد…. همان‌طور که غریزه‌ی جنسی از کودکی در انسان وجود دارد، اما تا زمانی که بدن به بلوغ نرسیده، امکان بروز کامل آن فراهم نیست، عشق به خداوند نیز تا رسیدن انسان به بلوغ فکری و داشتن آمادگی لازم، در او بیدار نمی‌شود…. در مسیر تکامل انسان، بسیاری از تجربه‌های فردی به‌تدریج به تجربه‌ها و آگاهی‌های جمعی تبدیل شده‌اند. برای مثال، درباره‌ی حس بویایی گفته می‌شود که در متون بسیار قدیمی مانند وداها، توجه چندانی به بوی خوش و ناخوش دیده نمی‌شود و بعدها این حس در برخی افراد پررنگ‌تر شده و به‌تدریج وارد آگاهی جمعی شده است. حتی امروزه نیز بعضی فرهنگ‌ها واژه‌ی مشخصی برای بو و رایحه ندارند. نمونه‌ی دیگر، آگاهی انسان از رنگ‌هاست. در نوشته‌های ارسطو اشاره شده که مردم یونان در آن دوران تنها تعداد محدودی از رنگ‌ها را به‌طور مشخص می‌شناختند و میان آن‌ها تمایز می‌گذاشتند. بنابراین، بسیاری از چیزهایی که امروز بخشی از آگاهی انسان هستند، ممکن است در گذشته به این شکل شناخته‌شده نبوده باشند؛ آگاهی انسان در طول زمان رشد می‌کند و ظرفیت‌هایی که ابتدا در معدودی از افراد آشکار می‌شوند، می‌توانند به‌تدریج وارد آگاهی جمعی شوند. تا زمانی که چیزی وارد آگاهی جمعی ما نشود در واقع اصلا پذیرفته نمی شود.وجامعه حتی سدی در برابر بروز آن میشود… از این دیدگاه، شناخت و تجربه‌ی خداوند، تجربه‌ای فراتر از حواس و یک تجربه‌ی غایی است. اگرچه ظرفیت بیدار شدن چنین تجربه‌ای در همه‌ی انسان‌ها وجود دارد، تنها در برخی افراد به مرحله‌ی آگاهی و تجربه‌ی مستقیم می‌رسد… و تا وقتی که وارد آگاهی جمعی نشود و افراد زیادی اون رو تجربه نکنند؛ درکی از آن وجود نخواهد داشت و بر چسب “Pseudoscience” بر این مقوله زده می شود:)))