uk
Feedback
زهرا عبدی

زهرا عبدی

Відкрити в Telegram

نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.

Показати більше
8 281
Підписники
+1524 години
-147 днів
+61230 днів

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+37
в 3 каналах
серпень '26
+925
в 11 каналах
Get PRO
липень '26
+322
в 6 каналах
Get PRO
червень '26
+511
в 9 каналах
Get PRO
травень '26
+299
в 8 каналах
Get PRO
квітень '26
+552
в 7 каналах
Get PRO
березень '26
+305
в 6 каналах
Get PRO
лютий '26
+423
в 17 каналах
Get PRO
січень '26
+613
в 17 каналах
Get PRO
грудень '25
+286
в 11 каналах
Get PRO
листопад '25
+111
в 5 каналах
Get PRO
жовтень '25
+196
в 5 каналах
Get PRO
вересень '25
+58
в 9 каналах
Get PRO
серпень '25
+789
в 12 каналах
Get PRO
липень '25
+43
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+61
в 3 каналах
Get PRO
травень '25
+35
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+101
в 1 каналах
Get PRO
березень '25
+128
в 4 каналах
Get PRO
лютий '25
+31
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+674
в 3 каналах
Get PRO
грудень '24
+39
в 2 каналах
Get PRO
листопад '24
+209
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '24
+44
в 3 каналах
Get PRO
вересень '24
+50
в 2 каналах
Get PRO
серпень '24
+121
в 6 каналах
Get PRO
липень '24
+87
в 3 каналах
Get PRO
червень '24
+115
в 1 каналах
Get PRO
травень '24
+211
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+51
в 3 каналах
Get PRO
березень '24
+32
в 4 каналах
Get PRO
лютий '24
+87
в 4 каналах
Get PRO
січень '24
+518
в 6 каналах
Get PRO
грудень '23
+60
в 4 каналах
Get PRO
листопад '23
+53
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '23
+440
в 7 каналах
Get PRO
вересень '23
+66
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+50
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+118
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+273
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+290
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+112
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+72
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+161
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+101
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+524
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+619
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+1 403
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+564
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+25
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+8
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+18
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+57
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+17
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+11
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+27
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+28
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+33
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+30
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+84
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+15
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+31
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+67
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+16
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+73
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+1 118
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
11 вересня+1
10 вересня+19
09 вересня+3
08 вересня+5
07 вересня0
06 вересня0
05 вересня0
04 вересня+3
03 вересня+2
02 вересня+1
01 вересня+3
Дописи каналу
سؤالی از چپ‌های عزیز: «نفت‌کش» دقیقاً از چه روزی از فهرست «زیرساخت» خط خورد؟ وقتی آمریکا تهدید کرد نیروگاه‌های ایران را نشانه می‌گیرد، علی قمصری، البته با هماهنگی خانم مهاجرانی، سازش را برداشت و جلوی نیروگاه کافکا به سر گرفت و ساز زد و عکس‌های هنری گرفت. آن روز «زیرساخت ایران» مقدس بود. نیروگاه هم مالِ مردم بود. اما امروز نفت‌کش‌های ایران یکی‌یکی در آتش فرومی‌روند، و همان جماعت چنان ساکت‌اند که گویی نفت خودش شناکنان به بازار جهانی می‌رسد. نفت‌کش چند هزار تُن آهن شناور نیست؛ رَگی‌ست که نفت را از پایانه به بازار می‌رساند و نفسِ صادراتیِ اقتصاد را زنده نگه می‌دارد. با قطع این رگ، آن ظرفیت هم می‌خشکد. و اگر عدد می‌خواهید: فقط ارزش خودِ چهار نفت‌کشی که مشخصاتشان با اطمینان بیشتری قابل احراز است، بدون محاسبه‌ی Horizon 1 و بدون حتی یک دلار از ارزش محموله‌ها، حدود ۱۹۰ تا ۲۴۵ میلیون دلار برآورد می‌شود. اما اهمیت این نفت‌کش‌ها فقط به قیمت خودشان نیست. همین پنج شناور، بنا بر داده‌های TankerTrackers، از سال ۲۰۱۹ در مجموع حدود ۴۵ میلیون بشکه نفت و فرآورده‌ی ایرانی جابه‌جا کرده‌اند. یعنی آنچه می‌سوزد فقط چند کشتی نیست؛ بخشی از ظرفیت حمل و صادرات انرژی ایران است. پس ساز کجاست؟ تحصن کجاست؟ آن فریادهای «زیرساخت ایران» به کدام سکوت پناه بردند؟ مگر آن ساز، پیش از هر «علت»ی، برای وجود و ماهیت خودِ زیرساخت نواخته نمی‌شد؟ آن روز کسی نپرسید نیروگاه در جنگ چه نقشی دارد؛ فقط یک سؤال کافی بود: ایرانی هست یا نه؟ حالا گویا «علیت» شرطِ تقدس شده: زیرساخت وقتی سزاوار دفاع است که در خدمت روایت رژیم جمهوری اسلامی باشد، نه صرفاً از آن‌رو که مالِ این خاک است. و درست همین‌جاست که تناقض لباسش را درمی‌آورد و لخت می‌شود. این بار، برای رسیدن به نفت‌کش‌های سوخته باید یک قدم به عقب رفت: سپاه آتش‌بس را به فرمان پوتین نقض کرد و در ادامه به ناوهای آمریکایی موشک شلیک کرد، و آمریکا آشکارا گفت پاسخش نشانه‌گرفتنِ نفت‌کش‌های ایران است. این بار نمی‌شود جمهوری اسلامی را از زنجیرهٔ علت و معلول تراشید و ماجرا را در یک جمله خلاصه کرد: «آمریکا زیرساخت ایران را زد.» و دقیقاً همین‌جا، آن حساسیت پرشور هم دود می‌شود و به هوا می‌رود. این نشان می‌دهد دفاع از زیرساخت، برای بخشی از این جماعت، اصلی ثابت نبوده؛ اصلی بوده مشروط، منوط به این‌که مقصر مطابق میل روایت انتخاب شود. وگرنه نه ایران عوض شده، نه زیرساخت، نه حتی آمریکا. فقط این بار، نواختن ساز جلوی نفت‌کش‌های سوخته یک سؤال ناخوشایند هم با خودش می‌آورد: این چرخهٔ حمله و پاسخ را چه کسی دوباره به راه انداخت؟ و شاید برای همین است که این بار، ساز در غلاف مانده و قمصری دیگر حوصله‌ی کافکا خواندن ندارد. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی

2
آن سوی پنهانِ نقشه‌ی قدرت که پشت آپارتمان‌ ۳۶ میلیون پوندی در انگلستان پنهان شده. اگر ما را متهم به توهم توطئه نمی‌کنید باید بگوییم جمهوری اسلامی بدون کمک روباه پیر اینهمه دوام نمی‌آورد. خبر مصادره و فروش دو ملک فوق‌مجلل در یکی از گران‌ترین نقاط لندن که به شبکه‌ی مالی مرتبط با مجتبی خامنه‌ای نسبت داده شده‌اند، به‌خودی‌خود اصلأ خبر مهم این ماجرا نیست. خبر، معماری مالی‌ای است که می‌تواند میلیون‌ها پوند را به آن سوی جهان ببرد، آن را به املاکی در نقاط فوق‌گران تبدیل کند، انواع نام‌ها را روی انواع سندها بنشاند و میان «صاحب قانونی» و «صاحب قدرت» آن‌قدر فاصله‌ی اسنادی و کاغذی بیندازد که برای پیدا کردن نسبت میان این دو، دولت‌ها، نهادهای تحریم و روزنامه‌نگاران تحقیقی ناچار شوند سال‌ها مسیر شرکت‌ها، واسطه‌ها و دارایی‌ها را یکی‌یکی دنبال کنند و بالاخره برسند به جایی که خدا قبلاً در پیچ‌وخم‌هایش گم شده بود! اینجاست که باید یک سؤال ساده پرسید: آیا یک دیکتاتوری واقعاً می‌تواند بدون کمک قدرتی دیگر و به‌تنهایی اینهمه فاسد باشد؟ یک ساختار دیکتاتوری می‌تواند به راحتی در کشور خودش بدزدد.اما برای آنکه حاصل آن فساد را از تهران به کنزینگتون برساند و به ملکی چندمیلیون‌پوندی تبدیل کند، هیچ عقل سلیمی باور نمی‌کند که به تنهایی بتواند. از اینجا به بعد عقل می‌گوید باید این زنجیره‌ی فاسد را آنجا یعنی در انگلستان دنبال کرد. این پول هنگفت چگونه منتقل شد؟ چرا ۴٧ سال است که کسی منشأ پول را بررسی نکرده بود؟ و مهم‌تر از همه: چه کسی در ساختار قدرت انگستان می‌دانست و دم نزد؟ فساد جمهوری اسلامی فقط داستان پولی نیست که از ایران خارج شده؛ داستان زیرساختی هم هست که در آن سوی مرز توانسته آن پول را بپذیرد، منتقل کند، تبدیل کند و سال‌ها در خود نگه دارد. و درست همین‌جاست که پای روباه پیر به این داستان باز می‌شود. با سؤال‌هایی بسیار ساده‌ و جدی‌: چگونه چنین شبکه‌ای توانسته در قلب یکی از مهم‌ترین نظام‌های مالی و حقوقی جهان، املاکی با چنین ارزشی داشته باشد و سال‌ها فعالیت کند، تا سرانجام همان دولت بریتانیا در سال ۲۰۲۵ علی انصاری را تحریم کند؟ این فاصله‌ی زمانی از همه بیشتر شایسته‌ی تحقیق است. اگر اتهام «توهم توطئه» نمی‌زنند یک سؤال دشوارتر بپرسیم: در تمام این سال‌ها انگستان چه منفعتی در ندیدن آن داشت؟ تمام این ۴٧ سال اگر جرات داشتی این سوال‌ها را بپرسی فوری یک عبارت آشنا می‌خورد توی صورتت: «توهم توطئه.» باز هم انگلیس؟ باز هم دست‌های پشت پرده؟ و با تحقیر می‌خندیدند. که هاهاهاها ، باز هم خیال کرده‌اید همه به هم وصل‌اند؟ با اینکه امروز خود دولت‌های غربی ازجمله کسانی در ساختار قدرت ‌شان، برای توصیف این ساختارها از واژه‌ی «شبکه‌ی فاسدان» استفاده می‌کنند. کسانی که انگ «توهم توطئه» می‌زنید بگویید نقش کشورهای میزبان، و مشخصاً بریتانیا، در امکان‌پذیر شدن این معماری مالی تا خرخره فاسد، چه بوده است؟ اگر امروز می‌دانید، دیروز چه می‌دانستید؟ اگر نمی‌دانستید، چرا نمی‌دانستید؟ چرا انگلیس بر اینهمه فسادی که الان دارد جارش می‌زند، تا حالا چشم بسته بود؟ آن هم آگاهانه. این‌ها توهم توطئه نیستند. سؤال‌اند. دموکراسی‌ای که از یک ایرانی برای هر ادعایی سند می‌خواهد، باید تحمل کند که همان ایرانی درباره‌ی عملکرد نهادهای خودش نیز سند بخواهد. در روزگار قدرت‌های شبکه‌ای، فقط دنبال دزد نگردید. دنبال شبکه‌ای بگردید که دزدی را به ثروت، ثروت را به امنیت و امنیت را دوباره به قدرت تبدیل می‌کند و با آن باعث دوام این حکومت مردم‌کُش می‌شود. لطفاً دفعه‌ی بعد که کسی خواست این پرسش‌ها را بپرسد، با تمسخر نگویید: «توهم توطئه» بلکه فراخوان عقل بدهید. خطوط را دنبال کنید. تا نقشه کامل شود. نقشه‌ی واقعی قدرت و شاید روزی که همه‌ی این خطوط را روی یک نقشه بکشیم، تازه بفهمیم چرا جمهوری اسلامی این‌همه دوام آورد شاید چون بخشی عمده‌ای از پاسخ در لندن بود. و هر بار خواستیم آن سوی مرز را هم نگاه کنیم، یکی گفت: «ما را توهم توطئه دیوانه کرده است.» #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
3 396
3
برای فهمیدن وسعت یک کشتار شمردن کشتگان هرگز کافی نیست. اگر تمام اعداد از یک تا بی‌نهایت صف بکشند؛ در برابر شمار فقدان‌های دی‌خون ۱۴۰۴ فقط بی‌فایده بودن خود را به نمایش می‌گذارند. بعضی آدم‌ها را یک‌بار می‌کشند و بعضی‌ها را دوبار؛ یک‌بار وقتی کسی را که دوست دارند از آن‌ها می‌گیرند، و بار دوم وقتی دیگر چیزی از زندگی باقی نمی‌ماند که بتوانند به آن چنگ بزنند. این قصه، عجیب‌تر از آن است که حتی اسم‌ها بتوانند تحملش کنند. یکی را در خیابان کشتند. اسمش آیدا حیدری بود. یکی را از هجرانِ یارش. اسم او هم آیدا حیدری بود. او امروز کشته شد. کشته‌ی یک هجران که تمامی نداشت. آیدا و ابوالفضل نامزد بود و قرار بود دقیقا در همین روزها زندگی مشترکشان را شروع کنند. لابد قرار بود خانه‌ای باشد، وسایلی که انتخاب شوند، لباسی که پوشیده شود، مهمان‌هایی که بیایند، عکس‌هایی که سال‌ها بعد نگاهشان کنند و بگویند: «یادت هست؟» و بچه‌هایی… آه از ناتمامی… مدت‌هاست تاریخ، به‌جای آینده، جای خالی تحویل ایرانیان می‌دهد. گلوله‌ای که ابوالفضل را کشت، فقط همان روز و همان‌جا کارش تمام نشد. به زندگی زنی هم اصابت کرد که زنده مانده بود. آیدا ماه‌ها با زخمی زندگی کرد که روی تنش نبود؛ با مرگی که مرگ خودش نبود، اما زندگی خودش را از او گرفته بود. و امروز، درست در ماهی که قرار بود ماه عروسی‌شان باشد، آیدا هم رفت. فاجعه را معمولاً با تعداد کشته‌ها اندازه می‌گیریم. اما عددها دروغ نمی‌گویند؛ فقط همه‌ی حقیقت را هم نمی‌گویند و چه دروغی هولناک‌تر از حقیقتی است که همه‌اش گفته نمی‌شود؟ در آرشیوها هرگز ثبت نمی‌شود پشت هر انسانی که کشته می‌شود، چند زندگی ترک برمی‌دارد. چند مادر، چند پدر، چند خواهر و برادر، چند معشوق، سال‌ها بعد هنوز تاوان همان لحظه را می‌دهند. نمی‌گویند بعضی گلوله‌ها برای کشتن یک نفر شلیک می‌شوند، اما بُردِ این گلوله‌های لعنتی بسیار بیشتر از فاصله‌ی تفنگ تا بدن است. آیدای اول را در خیابان کشتند. آیدای دوم را از هجرانِ یارش. وسعتِ واقعیِ یک کشتار؛ نه در شمار مردگان، که در شمار زندگی‌هایی است که هر کشته با خودش از این جهان به دیار فقدان‌ها برده است. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی #تا_ابد_از_دی_بگو
4 416
4
سیاستِ متکی به مردم، هزینه‌اش را از کجا تأمین می‌کند؟ استقلال سیاسی، بدون استقلال مالی، فقط یک ادعاست. هر جنبش سیاسی برای تداوم فعالیت خود ناگزیر از پشتوانه‌ی مالی است؛ این واقعیتی است، نه اتهامی که بر کسی وارد شود. اگر جریانی بر مردم تکیه دارد، طبیعی است بخشی از هزینه‌ی آن نیز از همان مردم تأمین شود. فروش بلیت یکی از سازوکارهای متعارف همین تأمین مالی است. راه دیگر، اتکا به شمار محدودی از حامیان مالی بزرگ است؛ الگویی که معمولاً نفوذ بیشتری نیز برای همان معدود افراد به همراه می‌آورد. میان این دو، بلیت‌فروشی الگوی سالم‌تری است، نه مشکوک‌تر. فروش بلیت برای رویدادهای سیاسی نه امری نامتعارف است و نه استثنایی. CPAC نیز برای برنامه‌های خود بلیت می‌فروشد؛ بلیت تنها منبع درآمد آن نیست، بلکه در کنار اسپانسر و کمک مالی قرار می‌گیرد. من که یک‌بار در یکی از برنامه‌های آنان شرکت کرده‌ام، اکنون هفته‌ای دست‌کم دو بار ایمیلی دریافت می‌کنم با این مضمون که فلان پنل برگزار می‌شود، فلان سخنران حضور دارد، بفرمایید شرکت کنید؛ البته پیشاپیش حسابتان را تسویه کنید! 😁 در CPAC 2026 بلیت عمومی ۴۷ دلار بود و بسته‌های ویژه به ۷۵۰۰، ۱۵ هزار و ۳۰ هزار دلار می‌رسید. برگزاری یک گردهمایی بزرگ، از سالن گرفته تا تجهیزات و امنیت، هزینه دارد و تأمین بخشی از آن از سوی شرکت‌کنندگان، شیوه‌ای متعارف و حرفه‌ای است، نه ناهنجار. با این همه، نکته‌ای هست که باید پیشاپیش به آن پرداخت: اعتمادی که به CPAC می‌شود از هوا برنخاسته؛ این نهادی ثبت‌شده است، با ترازنامه‌ی مالی روشن و افشای اسپانسرها. پرسش منتقدان واقعی و نه مغرض، قاعدتاً نباید این باشد که «چرا بلیت می‌فروشید»، بلکه می‌تواند این باشد که «این وجوه به کجا می‌رود و پاسخ‌گوی آن کیست؟» این پرسشی مشروع است. مطالبه‌ی شفافیت مالی یک بحث است و مشروعیت اصل بلیت‌فروشی بحثی دیگر؛ درآمیختن این دو تنها اصل ماجرا را زیر سؤال می‌برد. بنابراین، اگر کسی مدعی تخلف یا سوءاستفاده‌ای است، باید سند خود را ارائه دهد؛ ادعایی مبهم و کلی نه سند تخلف است و نه دلیلی برای بی‌اعتمادی. اما اگر کسی صرفاً خواهان دیدن صورت‌حساب و شفافیت است، این خواسته باید با شفافیت پاسخ داده شود، نه با تمسخر یا سکوت. همین منطق درباره‌ی هواداران شاهزاده نیز صادق است. نمی‌توان وقتی دیگران بلیت می‌فروشند، آن را «تأمین مالی و برگزاری حرفه‌ای» نامید، اما وقتی نوبت به هواداران شاهزاده می‌رسد، خودِ بلیت‌فروشی به اتهامی بدل شود. استاندارد دوگانه استدلال نیست؛ کینه‌ای است در جامه‌ی استدلال. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی #ایران_را_پس_میگیریم
2 894
5
دوستان عزیز و بزرگوار من، مانیفست را بخوانید و اگر چیزی در دل‌تان تکان خورد آن تکانه را برای نفر بعدی بفرستید دی‌نامه حاصل تلاش ایرانیان داخل و خارج کشور است تا هیچ نامی فقط یک عدد نماند. #تا_ابد_از_دی_بگو #دی_نامه
3 690
6
این مانیفست، آغازِ دی‌نامه است؛ پیمانی برای آنکه آنچه بر ایران و ایرانی در «دی‌خون١۴٠۴» گذشت، در هیاهوی زمان گم نشود. بخوانید+9
این مانیفست، آغازِ دی‌نامه است؛ پیمانی برای آنکه آنچه بر ایران و ایرانی در «دی‌خون١۴٠۴» گذشت، در هیاهوی زمان گم نشود. بخوانیدش؛ و اگر خود را در این پیمان شریک می‌دانید، نگذارید نزد شما بماند؛ از دستی به دست دیگر بسپاریدش. حافظه، وقتی جمعی می‌شود، شکست‌ناپذیر است. #دی_نامه #تا_ابد_از_دی_بگو https://t.me/DeyNameh1404
3 300
7
۴۷ سال گفتند از غریبه بترسید. غریبه چشمش به نفت، پول و منابع شماست. در کمین نشسته سهم شما را ببرد. حالا غریبه از آن طرف دنیا می‌گوید: طبق ردیابی‌ها می‌بینیم که هنوز هم بیشترین پول ایران دارد صرف محور مقاومت و نیابتی‌ها می‌شود و با این وضعیت هولناک معیشتی، بهتر است پول ایران را خرج مردم ایران کنید. در این وضعیت وخیم هم دست برنمی‌دارند. البته که ملت ایران از همه بهتر می‌داند آمریکا ناگهان دلواپس سفره‌ی ایرانی نشده و واضح و مبرهن است آمریکا منافع خودش را می‌خواهد. طنز جای دیگری‌ست: ۴۷ سال «استقلال» را این‌طور برای ما تعریف کردند که هیچ قدرت خارجی حق ندارد درباره‌ی منابع ایران تصمیم بگیرد. و یک تبصره را لای جرز دیوار پنهان کردند: خودِ مردم ایران از همه بیشتر هیچ حقی ندارند. در تمام این سال‌ها، هرجا پای «منافع انقلاب» به میان آمد، منافع «ایران» رفت و صندلی عقب‌ نشست و هزینه‌ی محور مقاومت از دهان ملت ایران بیرون کشیدند. به واقع هیچ‌چیزی اندازه‌ی هزینه‌ی «محور مقاومت» کمر ملت را نشکسته است. ۴٧ سال یاوه‌سرایی که آنجا هزینه می‌کنیم تا اینجا امن بماند. قرار بود سیاست منطقه‌ای در خدمت ایران باشد؛ به‌جایش ایران و ملت ایران در خدمت سیاست منطقه‌ای قرار گرفت. قرار بود ایدئولوژی محور مقاومت برای ایران کار کند؛ ایران و ملت ایران برای ایدئولوژی به فنا رفت. سهمِ مردم؟ هزینه‌ی شکستِ این «اقتدار» — همین و بس. و حالا اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری همان «شیطان بزرگ»، مجبور شده نکته‌ای را یادآوری کند که ظاهراً در ۴۷ سال درس استقلال، از قلم افتاده بود: «منابع یک کشور، اول باید به مردم همان کشور برسد.» چه طنز بی‌رحمانه‌ای. ۴۷ سال هشدار دادند: مبادا غریبه بیاید و سهم مردم ایران را ببرد. آخرش غریبه آمد و گفت: من یک سؤال دارم؛ وسط این جهنمی که ساختید، سهم مردم ایران کجاست؟ https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی
8 274
8
یک «من»، اگر نزد خودش آن‌قدر بزرگ شود که دیگر نتواند خودش را از سر راه یک «ما» کنار بکشد، در بزنگاه‌های بزرگ هم نمی‌تواند منشأ خیر و اثر باشد. از نظر من مسئله‌ با علی کریمی پادشاهی‌خواه بودن یا نبودنش نیست. هرجریان مستقلی در کنار ملت باشد و صدایش، عالی و کارآمد است. اگرهم نظرش عوض شده، می‌گویم آدم‌ها حق دارند نظرشان عوض شود. حق دارند دیروز پادشاهی‌خواه باشند و امروز نباشند. حق دارند از شاهزاده رضا پهلوی حمایت کنند و بعد به او نقد داشته باشند. اما یک چیز فرق دارد: این‌که درست در زمانی که جمهوری اسلامی باید مسئله‌ی اصلی باشد، «منِ» خودت را تبدیل کنی به مسئله‌ی اصلی. اینجاست که کُمیت‌ات لنگ می‌زند. علی کریمی برای ایستادن کنار مردم ایران هزینه داده است. این را نمی‌شود و نباید پاک کرد. اتفاقاً به همین دلیل رفتار امروز او تلخ‌تر می‌نشیند. آدمی با چنین سرمایه‌ی اجتماعی باید بیشتر از دیگران بداند که در یک مبارزه‌ی ملی، هر اختلافی( به‌ویژه شخصی) نباید به جنگ داخلی بدل شود. من حتی با تغییر عقیده‌ی او مسئله‌ای ندارم. می‌خواهی ایران را از هر شخص و خاندان و شکل حکومتی مهم‌تر بدانی؟ بسیار هم عالی. اما اگر واقعاً ایران برای تو مهم‌تر است، یک سؤال ساده باقی می‌ماند: آیا حاضری خودت هم برای ایران کنار بروی؟ اگر باور داری ایران از هرچیزی مهم‌تر است، باید بتوانی همین را در عمل، درباره‌ی خودت هم نشان دهی. نشان بدهی «ایران» از علی کریمی مهم‌تر است وگرنه «ایران بالاتر از همه» در تو فقط تا جایی معنا دارد که آن «همه»، دیگران باشند! «ایران‌دوستی» واقعی، آزمون دارد. در روزهایی که آدم‌هایی داخل ایران با دانستن هزینه‌ی اعتراض به خیابان رفتند، دعوا و تسویه‌حساب میان چهره‌های مخالف جمهوری اسلامی چه نسبتی با فداکاری آنها دارد؟ در دی خونین، هر آدمی که به خیابان آمد «من» خودش را درست وسط میدانی هولناک و پرخطر کنار گذاشت تا یک «ما» بزرگ‌تر شود و نشان داد «ایران‌دوستی» چه بهایی برای یک «من» دارد. کسی که مدعی همراهی با همان مردم است، دست‌کم باید بتواند همین یک کار را بکند: بتواند در حساس‌ترین بزنگاه تاریخ معاصر ایران، خودش را کنار بزند. (اگر اختیار حساب او به هر دلیلی، دست خودش نباشد، مسئله‌ای دیگر است؛ البته هیچ مدرکی برای این حرف ندارم.) اما اگر تصمیم از آنِ خودش است، مسئله برای من ساده‌تر و تلخ‌تر است: یک «من» بیش از اندازه بزرگ شده و وسط جاده نشسته است. اختلاف داشته باش. نقد کن. حتی راهت را جدا کن. اتحاد یعنی همین: لازم نیست شبیه هم فکر کنیم؛ کافی‌ست نگذاریم اختلاف‌مان از دشمن مشترک‌مان بزرگ‌تر شود. اما اگر واقعاً ایران را از همه‌چیز بیشتر دوست داری، وقتی می‌بینی حضورت به شکافی یاری می‌رساند که جمهوری اسلامی از آن سود می‌برد، باید بلد باشی یک قدم کنار بروی. چون کسی که امروز نمی‌تواند «من» خودش را از سر راه ملت کنار بزند، فردا اگر قدرتی هم به دستش برسد، بعید است بتواند آن «من» را مهار کند. مسئله اکنون تقابل علی کریمی با کسی یا یک جریانی نیست. مسئله بسیار قدیمی‌تر است: «من» یا «ما»؟ و هرکس در این بزنگاه «من» را برگزیند، هرچقدر هم مشهور، محبوب یا پرهزینه باشد، وسط همان جاده‌ای نشسته که ملتی بزرگ ایران می‌خواهد از آن بگذرد. #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
9 483
9
یک «من»، اگر نزد خودش آن‌قدر بزرگ شود که دیگر نتواند خودش را از سر راه یک «ما» کنار بکشد، در بزنگاه‌های بزرگ هم نمی‌تواند منشأ خیر و اثر باشد. از نظر من مسئله‌ با علی کریمی پادشاهی‌خواه بودن یا نبودنش نیست. هرجریان مستقلی در کنار ملت باشد و صدایش، عالی و کارآمد است. اگرهم نظرش عوض شده، می‌گویم آدم‌ها حق دارند نظرشان عوض شود. حق دارند دیروز پادشاهی‌خواه باشند و امروز نباشند. حق دارند از شاهزاده رضا پهلوی حمایت کنند و بعد به او نقد داشته باشند. اما یک چیز فرق دارد: این‌که درست در زمانی که جمهوری اسلامی باید مسئله‌ی اصلی باشد، «منِ» خودت را تبدیل کنی به مسئله‌ی اصلی. اینجاست که کُمیت‌ات لنگ می‌زند. علی کریمی برای ایستادن کنار مردم ایران هزینه داده است. این را نمی‌شود و نباید پاک کرد. اتفاقاً به همین دلیل رفتار امروز او تلخ‌تر می‌نشیند. آدمی با چنین سرمایه‌ی اجتماعی باید بیشتر از دیگران بداند که در یک مبارزه‌ی ملی، هر اختلافی( به‌ویژه شخصی) نباید به جنگ داخلی بدل شود. من حتی با تغییر عقیده‌ی او مسئله‌ای ندارم. می‌خواهی ایران را از هر شخص و خاندان و شکل حکومتی مهم‌تر بدانی؟ بسیار هم عالی. اما اگر واقعاً ایران برای تو مهم‌تر است، یک سؤال ساده باقی می‌ماند: آیا حاضری خودت هم برای ایران کنار بروی؟ اگر باور داری ایران از هرچیزی مهم‌تر است، باید بتوانی همین را در عمل، درباره‌ی خودت هم نشان دهی. نشان بدهی «ایران» از علی کریمی مهم‌تر است وگرنه «ایران بالاتر از همه» در تو فقط تا جایی معنا دارد که آن «همه»، دیگران باشند! «ایران‌دوستی» واقعی، آزمون دارد. در روزهایی که آدم‌هایی داخل ایران با دانستن هزینه‌ی اعتراض به خیابان رفتند، دعوا و تسویه‌حساب میان چهره‌های مخالف جمهوری اسلامی چه نسبتی با فداکاری آنها دارد؟ در دی خونین، هر آدمی که به خیابان آمد «من» خودش را درست وسط میدانی هولناک و پرخطر کنار گذاشت تا یک «ما» بزرگ‌تر شود و نشان داد «ایران‌دوستی» چه بهایی برای یک «من» دارد. کسی که مدعی همراهی با همان مردم است، دست‌کم باید بتواند همین یک کار را بکند: بتواند در حساس‌ترین بزنگاه تاریخ معاصر ایران، خودش را کنار بزند. (اگر اختیار حساب او به هر دلیلی، دست خودش نباشد، مسئله‌ای دیگر است؛ البته هیچ مدرکی برای این حرف ندارم.) اما اگر تصمیم از آنِ خودش است، مسئله برای من ساده‌تر و تلخ‌تر است: یک «من» بیش از اندازه بزرگ شده و وسط جاده نشسته است. اختلاف داشته باش. نقد کن. حتی راهت را جدا کن. اتحاد یعنی همین: لازم نیست شبیه هم فکر کنیم؛ کافی‌ست نگذاریم اختلاف‌مان از دشمن مشترک‌مان بزرگ‌تر شود. اما اگر واقعاً ایران را از همه‌چیز بیشتر دوست داری، وقتی می‌بینی حضورت به شکافی یاری می‌رساند که جمهوری اسلامی از آن سود می‌برد، باید بلد باشی یک قدم کنار بروی. چون کسی که امروز نمی‌تواند «من» خودش را از سر راه ملت کنار بزند، فردا اگر قدرتی هم به دستش برسد، بعید است بتواند آن «من» را مهار کند. مسئله اکنون تقابل علی کریمی با کسی یا یک جریانی نیست. مسئله بسیار قدیمی‌تر است: «من» یا «ما»؟ و هرکس در این بزنگاه «من» را برگزیند، هرچقدر هم مشهور، محبوب یا پرهزینه باشد، وسط همان جاده‌ای نشسته که ملتی می‌خواهد از آن بگذرد و خواهد هم گذشت. #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
1
10
یک «من»، اگر نزد خودش آن‌قدر بزرگ شود که دیگر نتواند خودش را از سر راه یک «ما» کنار بکشد، در بزنگاه‌های بزرگ هم نمی‌تواند منشأ خیر و اثر باشد. از نظر من مسئله‌ با علی کریمی پادشاهی‌خواه بودن یا نبودنش نیست. هرجریان مستقلی در کنار ملت باشد و صدایش، عالی و کارآمد است. اگرهم نظرش عوض شده، می‌گویم آدم‌ها حق دارند نظرشان عوض شود. حق دارند دیروز پادشاهی‌خواه باشند و امروز نباشند. حق دارند از شاهزاده رضا پهلوی حمایت کنند و بعد به او نقد داشته باشند. اما یک چیز فرق دارد: این‌که درست در زمانی که جمهوری اسلامی باید مسئله‌ی اصلی باشد، «منِ» خودت را تبدیل کنی به مسئله‌ی اصلی. اینجاست که کُمیت‌ات لنگ می‌زند. علی کریمی برای ایستادن کنار مردم ایران هزینه داده است. این را نمی‌شود و نباید پاک کرد. اتفاقاً به همین دلیل رفتار امروز او تلخ‌تر می‌نشیند. آدمی با چنین سرمایه‌ی اجتماعی باید بیشتر از دیگران بداند که در یک مبارزه‌ی ملی، هر اختلافی( به‌ویژه شخصی) نباید به جنگ داخلی بدل شود. من حتی با تغییر عقیده‌ی او مسئله‌ای ندارم. می‌خواهی ایران را از هر شخص و خاندان و شکل حکومتی مهم‌تر بدانی؟ بسیار هم عالی. اما اگر واقعاً ایران برای تو مهم‌تر است، یک سؤال ساده باقی می‌ماند: آیا حاضری خودت هم برای ایران کنار بروی؟ اگر باور داری ایران از هرچیزی مهم‌تر است، باید بتوانی همین را در عمل، درباره‌ی خودت هم نشان دهی. نشان بدهی «ایران» از علی کریمی مهم‌تر است وگرنه «ایران بالاتر از همه» در تو فقط تا جایی معنا دارد که آن «همه»، دیگران باشند! «ایران‌دوستی» واقعی، آزمون دارد. در روزهایی که آدم‌هایی داخل ایران با دانستن هزینه‌ی اعتراض به خیابان رفتند، دعوا و تسویه‌حساب میان چهره‌های مخالف جمهوری اسلامی چه نسبتی با فداکاری آنها دارد؟ در دی خونین، هر آدمی که به خیابان آمد «من» خودش را درست وسط میدانی هولناک و پرخطر کنار گذاشت تا یک «ما» بزرگ‌تر شود و نشان داد «ایران‌دوستی» چه بهایی برای یک «من» دارد. کسی که مدعی همراهی با همان مردم است، دست‌کم باید بتواند همین یک کار را بکند: بتواند در حساس‌ترین بزنگاه تاریخ معاصر ایران، خودش را کنار بزند. (اگر اختیار حساب او به هر دلیلی، دست خودش نباشد، مسئله‌ای دیگر است؛ البته هیچ مدرکی برای این حرف ندارم.) اما اگر تصمیم از آنِ خودش است، مسئله برای من ساده‌تر و تلخ‌تر است: یک «من» بیش از اندازه بزرگ شده و وسط جاده نشسته است. اختلاف داشته باش. نقد کن. حتی راهت را جدا کن. اتحاد یعنی همین: لازم نیست شبیه هم فکر کنیم؛ کافی‌ست نگذاریم اختلاف‌مان از دشمن مشترک‌مان بزرگ‌تر شود. اما اگر واقعاً ایران را از همه‌چیز بیشتر دوست داری، وقتی می‌بینی حضورت به شکافی یاری می‌رساند که جمهوری اسلامی از آن سود می‌برد، باید بلد باشی یک قدم کنار بروی. چون کسی که امروز نمی‌تواند «من» خودش را از سر راه ملت کنار بزند، فردا اگر قدرتی هم به دستش برسد، بعید است بتواند آن «من» را مهار کند. مسئله اکنون تقابل علی کریمی با کسی یا یک جریانی نیست. مسئله بسیار قدیمی‌تر است: «من» یا «ما»؟ و هرکس در این بزنگاه «من» را برگزیند، هرچقدر هم مشهور، محبوب یا پرهزینه باشد، وسط همان جاده‌ای نشسته که ملتی می‌خواهد از آن بگذرد. #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
1
11
سپر جانی یا سپر اقتصادی؟ سپر جانی: سیاست شما جنگ و انتقام است اما مردم باید از «جان‌شان» بگذارند. سپر اقتصادی: سیاست شما «مقاومت» است اما مردم باید از «نان‌شان» بگذرند. در وقت جنگ، یا هر مصیبت دیگری، بالاخره کسی باید سینه سپر کند. در جنگ، این سپر را از جان مردم می‌تراشند. در تحریم، از تار و پود زندگی‌شان. با این فرق که در تحریم، گلوله دیگر از لوله‌ی تفنگ بیرون نمی‌زند؛ از دهانه‌ی بانک بیرون می‌زند، از اسکله‌ها و بندرهایی که کم‌کم خالی می‌شوند، از فهرستی که دیروز اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، پای امضایش را گذاشت. بسنت دیروز مرحله‌ی تازه‌ای از این محاصره‌ی اقتصادی را اعلام کرد: دامنه‌ی تحریم‌های ثانویه گسترده‌تر شد و نزدیک به شصت فرد، نهاد و کشتی در فهرست سیاه نشستند. اما آنچه واقعاً وزن دارد، اسامی این فهرست نیست؛ پیامی است که آمریکا به هر کس هنوز با جمهوری اسلامی داد و ستد می‌کند فرستاده: اگر دست این حکومت را در دورزدن تحریم بگیرید، ممکن است خودتان هم از دروازه‌ی نظام مالی آمریکا بیرون انداخته شوید. یعنی فروش نفت سنگین‌تر و پرمخاطره‌تر، انتقال پول پرپیچ‌وخم‌تر، و یافتن کشتی، بانک، صرافی، واسطه و … همه دشوارتر از دیروز. جمهوری اسلامی برای این تنگ‌تر شدن حلقه، نامی کهنه در آستین دارد: مقاومت. اما مقاومت، از آنِ کیست؟ چهل‌وهفت سال است این پرسش زیر دندان‌های زرد جمهوری اسلامی خرد می‌شود: «مردم» چرا «مقاومت» فقط سهم مردم است؟ چون این حکومت، بعد از سال‌ها تمرین در تاریکی، هنر دورزدن تحریم را از بر شده: شرکت‌های پوششی که مثل قارچ سبز و خشک می‌شوند، صرافی‌های نیمه‌پنهان، دلال‌ها و واسطه‌ها، کشتی‌هایی که هر بار زیر پرچمی تازه جان می‌گیرند. اما مردمی که هنوز هفته‌ی اول ماه تمام نشده، حقوقشان ته کشیده، تحریم را از کدام راه دور بزنند؟ آیا آنها هم باید در گوشه‌ی اتاقشان یک شرکت پوششی سر هم کنند؟ مردی که کرایه‌ی خانه‌اش هر ماه سنگین‌تر عقب می‌افتد، کدام کوچه‌ی مخفی را بلد است؟ مادری که ماه‌هاست بوی گوشت را فراموش کرده، از کدام صرافی می‌تواند قدرت خریدِ گم‌شده‌اش را پس بگیرد؟ بازنشسته‌ای که نسخه‌اش را روی پیشخوان داروخانه می‌گذارد و بعد، با شنیدن قیمت، زیر لب می‌پرسد «کدام‌شان ضروری‌تر است؟» او از کدام مرز، از کدام گذرگاه پنهان، تحریم را دور بزند؟ اینجا، در همین پرسش‌های ساده و بی‌جواب، معنای واقعی «اقتصاد مقاومتی» رنگ می‌بازد و رنگ دیگری می‌گیرد. اقتصاد مقاومتی قرار بود ایران را در برابر تحریم استوار کند؛ در عمل، فقط دست‌هایی را ماهر کرد که بلدند از لای درزهای تحریم بگذرند، نفت را در دل شب جابه‌جا کنند، پول را از این حساب به آن حساب بچرخانند، شرکتی بسازند و فردا ببندند در حالی‌که مردم، حتی یک نقشه‌ی کوچک از این راه‌ها هم در دست ندارند. نیازی نیست اقتصاددان باشی تا بفهمی دورزدن تحریم، هزینه‌ی آن را از میان برنمی‌دارد؛ فقط جابه‌جایش می‌کند. از کجا به کجا؟ از حساب‌های کسانی که راه دررفتن را بلدند، به سفره‌ی کسانی که حتی راه ورودش را هم نمی‌شناسند. شبکه‌ی محمدحسین شمخانی( هکتورِ بابا) نمونه‌ی روشن همین اقتصاد است؛ شبکه‌ای که وزارت خزانه‌داری آمریکا آن را امپراتوری‌ای چندمیلیارددلاری در فروش و حمل نفت خوانده. برای چنین اقتصاد مافیایی‌ای، «مقاومت» می‌تواند نامی دیگر برای تجارت پرسود باشد. اما برای مردمی که نه کشتی دارند، نه شرکت پوششی، نه حساب در آن‌سوی مرزها، نه دری به هیچ صرافی، مقاومت فقط یک معنا دارد: آینده‌ای که هر روز کیلومترها عقب‌تر می‌رود. این همان سپر اقتصادی است. در جنگ، مردم( کودکان مظلوم میناب) را میان خودش و گلوله می‌گذارد. در تحریم، سفره، پس‌انداز، درمان، خانه و آینده‌ی مردم را سپر می‌کند و هرچه این فشار بیشتر می‌شود، به‌جای آنکه از خود بپرسد این سیاست چه بر سر ایران آورده، از همان مردمی که تاوانش را می‌دهند می‌خواهد باز هم «مقاومت» کنند. اما روزی باید کلمات را سر جای واقعی‌شان نشاند، پس این مقاومت کوفتی یعنی: «تصمیم» را شما می‌گیرید «هزینه‌اش» را مردم می‌پردازند، «قدرت» در دست‌های شما می‌ماند و «فقر» بر دوش مردم می‌نشیند، در جنگ جان مردم خرج بقای شماست و در تحریم، زندگی‌شان، و همه اینها یعنی یک ملت را سپر کرده‌اید: یک روز با جانش، یک روز با نانش. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی
8 684
12
تنگه را بستند اما خودشان در قفس گیر افتادند و ملت ایران را هم با خودشان گیر انداختند. نمی‌توانی یک ریال نفت بفروشی و هنوز اسمش را می‌گذاری قدرت. خسته نشدی از این همه حماقت؟ از این همه تاول پاشیدن روی پوست این سرزمین؟ تمام تصمیم‌های شما یک جایی، روی تن یک ایرانی فرود می‌آید. هر تصمیم‌تان شد یک تاول تازه. شد یک تاول روی دست مادری که گوشت را برمی‌دارد، قیمتش را می‌بیند و آرام، طوری که کسی نفهمد، سر جایش برمی‌گرداند، انگار که سر دزدی، دست دزد را گرفته باشد. شد تاولی روی پای بچه‌های ایران که کفش‌شان سال گذشته اندازه‌ بود، امسال انگشت را می‌فشارد و مادری که می‌گوید یک ماه دیگرتحمل کن، چون تحمل، تنها چیزی‌ست که ارزان مانده و آه از آن ماه دیگر که برای بچه‌ها هرگز از راه نمی‌رسد. شد تاولی روی چشم پیرمردی که دیگر خط‌های کتاب را نمی‌بیند، نه خطوط کتاب که کل زندگی برایش شده حرکت سایه‌‌ها و یاد گرفته زندگی‌اش را از حفظ بخواند چون تاول نمی‌گذارد چیزی ببیند. شد تاولی روی دندان زنی که درد نیش‌دار را هر ساعت به ساعت بعد حواله می‌دهد، تا درد هم مثل قبض‌هایش معوّق بماند. شد تاولی روی دست پدری که قبض‌ها را روی میز چیده و می‌داند این دست هر چه بچیند، بازنده است. شد تاولی روی زبان مادری که می‌گوید «سیرم» و نیست. شد تاولی روی دل جوانی که هر چه به نقشه‌ی شهر نگاه می‌کند تا خانه‌ای پیدا کند برای زندگی، می‌بیند شهر از روی نقشه گمشده. شد تاولی روی صورت دختران شهر که جلوی تمام ویترین‌‌ها، تمام لباس‌ها بر تن‌شان طرح تاول دارد. شد تاولی روی زبان کودکی که یاد گرفته زودتر از بزرگ‌ترها بگوید «لازم ندارم». قفسی ساختید با تصمیم‌هایتان، که میله‌هایش دیگر از اعداد و نمودارها ساخته نشده، بلکه از همین حسرت‌های کوچک ساخته شده: «حسرت یک زندگی معمولی» و این بی‌شرفانه‌ترین نوع حکمرانی در تاریخ بشر است که مردم را به جایی برسانی که بزرگترین حسرت‌شان، کوچکترین مواهب زندگی باشد: میوه‌ای که دانه‌ای می‌خرند. کولری که خاموش مانده دندانی که نیش مار شده. تولدی که بی‌کیک می‌گذرد و… لعنت به شما که «فعلاً صبر کنیم» شده جمله‌ی ثابت زندگی یک ملت. فعلاً ماشین را تعمیر نکن. فعلاً دکتر نرو. فعلاً لباس نخر. فعلاً بچه‌دار نشو. فعلاً ازدواج نکن. فعلاً زندگی نکن. تاول روی تاول. تا جایی که دیگر نقطه‌ی سالمی روی پوست زندگی این مردم نمانده. و شما هنوز از «مقاومت» حرف می‌زنید؟ مقاومت را چه کسی دارد می‌کند؟ لعنت به آن خانم ساکن بلژیک که با خواندن وصیت نامه رهبر آفتابه‌های جهان متحول شده و از بلژیک برای ملت نسخه مقاومت می‌پیچد. لعنت به شمایی که پشت میز نشسته‌اید و تنگه می‌بندید. و تاولش افتاده روی زندگی مردمی که هر صبح چشم باز می‌کنند و می‌ببینند امروز کدام تکه‌ی دیگر از زندگی‌شان را از دست داده‌اند؟ چند بار دیگر باید آتش بیافروزید؟ در حالی که خود بی‌وجودتان و بچه‌های فرنگ‌نشین‌تان کنار شعله‌هایش می‌ایستید و از مردمی که دارند کباب می‌شوند می‌خواهید برایتان کف بزنند؟ به خیال خود تنگه را بستید. اما چیزی که سال‌هاست تنگ‌تر و تنگ‌ترش کرده‌اید، راه گلوی مردم ایران است و از این روست که نابودی شما مساوی است با زنده ماندن ایران. #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
11 857
13
D-DAY? و منظور از آن چیست؟ اسمش را «روز آغاز عملیات» گذاشتند، اما قرار است شبیه محشر عمل کند: هرکس باید جواب بدهد چه گرفته و چه داده. از معامله‌کنندگان با جمهوری اسلامی گرفته تا سران نظام، مقاومت‌فروشان خارج‌نشین و البته دریغ و دردا ملت ایران که همیشه فقط صورت‌حساب به دستشان می‌رسد. ترامپ D-Day را برای مرحله‌ی تازه‌ی فشار اقتصادی بر جمهوری اسلامی انتخاب کرد؛ اصطلاحی نظامی به معنای «روز آغاز عملیات»، از همان ادبیاتی که ۶ ژوئن ۱۹۴۴ و نرماندی را به یاد می‌آورد. گفت: حالا نوبت Economic D-Day ایران است. هدف فقط تحریم بیشتر جمهوری اسلامی نیست؛ هدف این است که معامله با آن، برای هرکس در هر نقطه‌ی زنجیره، پرهزینه شود: بانک، صرافی، شرکت پوششی، کشتی، مسیرهای نفت و پول و این بدترین بازخورد را در زندگی روزمره مردم ایران دارد. جنگ اقتصادی صدای انفجار ندارد؛ اما نقطه‌ی دقیق اصابت دارد: صاف می‌خورد وسط زندگی روزمره‌ی مردم عادی. و درست در همین روزها، مصاحبه‌ای از سیده سارا دستوم ساکن بلژیک دست‌به‌دست می‌شود؛ از کشف معنای «مقاومت» پس از خواندن وصیت‌نامه‌ی خمینی می‌گوید و مسحور از طرحی است که جمهوری اسلامی برای «محور مقاومت» ساخته! خانم سارا سادات دستوم، گنده‌- تناقضا که تویی! در بلژیک زندگی می‌کنی و مقاومتِ تو در اقتصادی رخ می‌دهد که پولش یورو است، تورمش تورم ایران نیست، و پس‌اندازش هر شب با تصمیم بیت مقوایی رهبری آب نمی‌رود. اما نسخه‌ی مقاومت با دلار خداتومان، برای مردمی می‌پیچی که هزینه‌اش را با ریال می‌پردازند! تو مظهر مقاومتی، مقاومت در برابر فهم. خانم، مقاومت فقط یک عقیده نیست. قیمت دارد: قیمتش دلاری افسارگسیخته، سفره‌ای محقر، اکنونی پُرتعلیق و آینده‌ای معوّق. و با Economic D-Day، این قیمت باز هم بالا می‌رود و سر به فلک خواهد گذاشت. پس سؤالم از این خانم‌ها و آقایان محور مقاومتی که وصیت‌نامه رهبر آفتابه‌های جهان را نشخوار می‌کنند، این است: چرا نسخه‌ای را برای مردم ایران تجویز می‌کنید که خودتان قرار نیست عوارضش را تحمل کنید؟ چگونه از اینهمه فساد و عفونت اخلاق انسانی از خودتان حالتان بهم نمی‌خورد؟ چرا از ایران نسخه‌ی مقاومت نمی‌پیچی؟ خجالت بکشید از اینهمه نفهمی. چهل‌وهفت سال است جمهوری اسلامی تصمیم می‌گیرد، منازعه می‌سازد، هزینه تولید می‌کند و بخش بزرگ صورت‌حساب را مردمی می‌پردازند که در هیچ‌کدام از این تصمیم‌ها نقشی نداشته‌اند. شرم کنید از اینهمه وقاحت. سران نظام می‌دانند برای چه هزینه می‌دهند: قدرت و بقای حکومت. مردم هم می‌دانند چه داده‌اند: زندگی، رفاه، آینده. اما شما که هنوز از این معامله دفاع می‌کنید، بگویید: چه گرفته‌اید که ارزش این قیمت را داشته باشد؟ آخر چه گرفته‌اید که به اینهمه «نفهمی آغشته به خون هزاران مردم بی‌گناه» می‌ارزد؟ و از طرفداران جمهوری اسلامی در داخل ایران می‌پرسم: شما که می‌گویید برای جمهوری اسلامی تا پای جان ایستاده‌اید، D-Day عوارض این انتخاب است. قبض این انتخاب و این طرفداری قاعدتاً نباید به نام شما صادر شود؟ تصمیم را شما گرفتید. نامش را مقاومت گذاشتید. جنگ را تا ظهوراندنِ امام‌زمان انتخاب کردید. صورت‌حسابش را هم خودتان بپردازید. #زهرا_عبدی https://t.me/Abdinovelist
5 578
14
ترس مرده است؛ کارتان تمام است. آقا و خانم جمهوری اسلامی! روبروی مردمت، آخرین سلاحت را در اندازه‌ای استفاده کردی که هیچ حکومتی در جهان امروز، امکان ندارد از آن «اندازه» استفاده کند: « سلاح ترس» این سلاح را در قالبِ نه کشتن حتا که کشتاااااااار، نه فقط زخمی‌کردن که تیر خلاص، نه محدود به رذالت که تجاوز به دختران اسیر، نه شناعت وحشیانه که تجاوز به مرده، شکنجه، اعتراف اجباری، اعدام و ... به کار بردی اما باز هم کارگر نشد. در شرایطی که ١۵٠ درصد فقط در شش ماه گذشته بر قیمت آن عروسک موش آویخته از درخت دانشگاه افزوده شده، عقل، حتا از نوع ناقص و احمقش هم حکم می‌کرد از بازی دوباره با آن موش می‌گذشتی و نگذشتی. چرا؟ چون هنوز امید داری «ترس» کار کند. اما چه شد؟ باز هم در اقدامی احمقانه حکم را منتشر کردی. در حکم آمده: «متهم دفاعیات خود را بدون هرگونه ابراز پشیمانی ارائه نمود.» این را علیه دانشجوی دانشگاه آریامهر؛ رضا دالمن نوشتی ؛ اما در واقع، اعترافی است علیه خودِ فلک‌زده‌ات. چقدر دلت می‌خواست پشیمانی ببینی. سر پایین افتاده نمایش بدهی در تلویزیون. فیلم اعتراف دانشجو را روبروی آمنه سادات پر کنی. و علی رضوانی سینه جلو داده، رو به دوربین قدرت نظام را در چشم قربانی‌ نمایش می‌داد. اما ندیدی. میان توانایی مجازات کردن و توانایی ترساندن فاصله‌ای است که عمر حکومت‌ها را تعیین می‌کند. اما لطفاً دوباره بخوانید: در حکم آمده: «بدون هرگونه ابراز پشیمانی.» البته که این اوج شهامت یک دانشجو است اما بیشتر از آن، خبر مرگ یک سازوکار است. ترس مرده است. و حکومتی که سلاح اصلی‌اش ترس بود، پس از مرگ ترس، فقط اسلحه‌هایش برایش می‌ماند. اگر «اسلحه» یک حکومت را در تاریخ نگهداشت، شما را هم نگه می‌دارد. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی
13 568
15
ترس مرده است؛ کارتان تمام است. آقا و خانم جمهوری اسلامی! روبروی مردمت، آخرین سلاحت را در اندازه‌ای استفاده کردی که هیچ حکومتی در جهان امروز، امکان ندارد از آن «اندازه» استفاده کند: « سلاح ترس» این سلاح را در قالبِ نه کشتن حتا که کشتاااااااار، نه فقط زخمی‌کردن که تیر خلاص، نه محدود به رذالت که تجاوز به دختران اسیر، نه شناعت وحشیانه که تجاوز به مرده، شکنجه، اعتراف اجباری، اعدام و ... به کار بردی اما باز هم کارگر نشد. در شرایطی که ١۵٠ درصد فقط در شش ماه گذشته بر قیمت آن عروسک موش آویخته از درخت دانشگاه افزوده شده، عقل، حتا از نوع ناقص و احمقش هم حکم می‌کرد از بازی دوباره با آن موش می‌گذشتی و نگذشتی. چرا؟ چون هنوز امید داری «ترس» کار کند. اما چه شد؟ باز هم در اقدامی احمقانه حکم را منتشر کردی. در حکم آمده: «متهم دفاعیات خود را بدون هرگونه ابراز پشیمانی ارائه نمود.» این را علیه دانشجوی دانشگاه آریامهر؛ رضا دالمن نوشتی ؛ اما در واقع، اعترافی است علیه خودِ فلک‌زده‌ات. چقدر دلت می‌خواس پشیمانی ببینی. سر پایین افتاده نمایش بدهی در تلویزیون. فیلم اعتراف دانشجو را روبروی آمنه سادات پر کنی. و علی رضوانی سینه جلو داده، رو به دوربین قدرت نظام را در چشم قربانی‌ نمایش می‌داد. اما ندیدی. میان توانایی مجازات کردن و توانایی ترساندن فاصله‌ای است که عمر حکومت‌ها را تعیین می‌کند. اما لطفاً دوباره بخوانید: «بدون هرگونه ابراز پشیمانی.» البته که این اوج شهامت یک دانشجو است اما بیشتر از آن، خبر مرگ یک سازوکار است. ترس مرده است. و حکومتی که سلاح اصلی‌اش ترس بود، پس از مرگ ترس، فقط اسلحه‌هایش برایش می‌ماند. اگر «اسلحه» یک حکومت را در تاریخ نگهداشت، شما را هم نگه می‌دارد. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی
1
16
یک سوال از باورمندان به نظام جمهوری اسلامی در کانال‌های تلگرام شما همه جا حرف از معامله است. سهم شما از این معامله چیست؟ سران نظام، اسلحه، قدرت، پول و آینده‌شان را دارند که معامله کنند؛ شما برای حفظ چه چیزی با مردم خودتان درافتاده‌اید؟ دونالد ترامپ روز دوشنبه گفت برای پرونده‌ی ایران عجله‌ای ندارد و مدعی شد دولت آمریکا نه با حاکمیت که مستقیماً و از طریق کانال‌های پشت‌پرده با مقام‌های رده‌بالای سپاه پاسداران در تماس است. هم‌زمان گفت فشار و محاصره ادامه خواهد داشت و جمهوری اسلامی باید «پرچم سفید تسلیم» را بالا ببرد. سوال: مذاکره با «ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی» یک چیز است و مذاکره‌ی مستقیم با «دارندگان اسلحه و ساختار امنیتی» چیز دیگری است. اگر ساختار «پول+اسلحه» پشت پرده در حال معامله با به‌قول شما «شیطان بزرگ» باشد، سهم شمایی که به خاطر حفظ بقایای نظام با بقیه درافتادید، چیست؟ حتا شما هم که خبری جز اخبار تلویزیون را دنبال نمی‌کنید، دیگر فهمیده‌اید آن پشت‌ها حسابی دعواست. نشان به آن نشان که خودتان هم می‌دانید دیگر نمی‌توانید شعارهای ۴۷ ساله را آزادانه تکرار کنید. در کانال‌های شما ویدئویی وایرال را دیدم که در صحن حرم مشهد جلوی دهان کسی را که ضد آمریکا شعار می‌داد گرفتند و کت‌بسته بردندش. ما مردم عادی و شما الان در واپسین دقایق وقت اضافه‌ی این ماجراییم. این آخرها یک سؤال از شما طرفداران جمهوری اسلامی داریم: در معامله‌ای که ممکن است میان «صاحبان اسلحه» و «صاحبان قدرت» در حال شکل‌گرفتن باشد، سهم شما دقیقاً چیست؟ هم ما و هم شما می‌دانیم بنا بر منطق بده‌بستان‌ها، سهم فرمانده سپاه روشن است: قدرت دارد و چیزی برای معامله‌کردن. سهم مقام حکومتی را هم می‌شود فهمید: موقعیت، امنیت، ثروت، مصونیت و آینده‌ی خانواده‌اش را دارد. حتی اگر مثلاً نوید محمدزاده باشید و پای قراردادهای کلان و موقعیت حرفه‌ای در میان باشد، دست‌کم می‌شود منطق معامله را فهمید؛ چیزی گیرتان آمده و برای حفظ آن هزینه می‌دهید. اما شما چه گرفته‌اید؟ شما که نه پشت میز مذاکره‌اید، نه حساب بانکی‌تان با بالا و پایین شدن نظام جابه‌جا می‌شود، نه هنگام معامله کسی برای حفظ آینده‌ی شما تضمین می‌گیرد. همان تورمی را تحمل می‌کنید که ما می‌کنیم. همان پول بی‌ارزش دست شماست. فرزند شما هم نگران آینده است. اگر بیمار شوید، در همان بیمارستان گرفتارید. همان داروی دست‌نیافتنی… اگر بازنشسته‌اید، همان مستمری. پس دقیقاً سر چه سهمی با ما درافتاده‌اید؟ برای چه سهمی به معترض گفته‌اید اغتشاشگر؟ برای چه سهم به‌خون آغشته‌ای پشت اعدام هر روزه‌ی جوانان ایستاده‌اید؟ برای چه سهمی به منتقد گفته‌اید وطن‌فروش؟ برای چه سهمی دوستی و خویشاوندی را به دشمنی تبدیل کرده‌اید و سال‌ها روبه‌روی مردمی ایستاده‌اید که گرفتاری‌هایشان، اتفاقاً گرفتاری‌های خود شما هم بوده است؟ و لطفاً نگویید سهم ما مادی نیست، معنوی است. بسیار خوب؛ صورت‌حساب معنوی‌تان را نشان بدهید. بعد از چهل‌وهفت سال، سهم شما از این معنویت چه بوده؟ حتی امروز برای تکرار همان شعارهایی که چهار دهه به شما آموختند، باید اول نگاه کنید ببینید سیاست روز نظام هنوز اجازه‌اش را می‌دهد یا نه. یک لحظه شعارها را کنار بگذارید و مثل آخر ماه که دخل‌وخرجتان را حساب می‌کنید، حساب جمهوری اسلامی را هم با خودتان صاف کنید: چهل‌وهفت سال از شما وفاداری خواسته‌اند؛ صورت‌حساب شما کجاست؟ فرمانده چرا می‌ایستد؟ چیزی برای از دست دادن دارد. مقام چرا می‌ایستد؟ چیزی برای از دست دادن دارد. ذی‌نفع اقتصادی چرا می‌ایستد؟ چیزی برای از دست دادن دارد. شما چرا می‌ایستید؟ اگر فردا همان فرماندهانی که از شما «مقاومت تا آخرین نفس» خواسته‌اند، وقتی پای گرفتن تضمین برای آینده، امنیت یا بقای خودشان برسد، سهمی هم برای شما کنار گذاشته‌اند؟ اصلاً کسی آن طرف میز می‌داند شما وجود دارید؟ یک سؤال بسیار جدی: اگر مذاکره با آمریکا خیانت است، چرا صاحبان نظام حق دارند پشت پرده انجامش دهند؟ و اگر مذاکره با آمریکا خیانت نیست، شما این همه سال دقیقاً به چه حقی دیگران را به خاطر خواستن همان چیز «خائن» نامیدید؟ بالای این نظام، ظاهراً «شیطان بزرگ» آن‌قدرها هم شیطان نیست که نشود در لحظه‌ی ضرورت تلفنش را جواب داد. اما شما پایین همین نظام هنوز با هم‌وطنتان بر سر آمریکاستیزی، مقاومت، فلسطین، حجاب و آرمان‌هایی می‌جنگید که صاحبان قدرت ممکن است هنگام حفظ منافع خودشان خیلی راحت‌تر از شما درباره‌شان معامله کنند. پس قبل از دعوای بعدی با همسایه، دوست یا برادرت، فقط یک سؤال را از خودتان بپرسید: من از این نظام چه گرفته‌ام که برای نگه‌داشتنش باید روبه‌روی عزیزان خودم بایستم؟ فرمانده برای قدرتش می‌جنگد. مقام برای موقعیتش. ذی‌نفع برای پولش.
11 285
17
شما برای چه می‌جنگید؟ نگویید خدا و معنویت که کسی که اصلا و ابدا زیر بار این ادعا نمی‌رود؛ از قضا خود خدای شماست. فقط حواستان باشد مبادا روزی که معامله تمام شد و صاحبان قدرت سهم خودشان را برداشتند، تازه بفهمید که ای دل غافل، تمام این سال‌ها نه شریک این نظام بودید، نه صاحب سهمش. شما خودِ سهمی بودید که روی میز گذاشتند. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی
480
18
https://t.me/Abdinovelist/2061
https://t.me/Abdinovelist/2061
5 774
19
مردی هم‌سن جمهوری اسلامی کسی که در واقع اصلاً جهانِ قبل از جمهوری اسلامی را ندیده است مردی را که کارگری باربر است و ۴۱ سال دارد برای اعتراف تلویزیونی نشانده‌اند روبروی دوربین. مردی که تقریباً هم‌سن جمهوری اسلامی است. همین اول متن اصلاً بیایید ادبیات جمهوری اسلامی را در وصف اوانتخاب کنیم. مردی که نه رعیتِ دوران شاه بوده، نه ساواک را تجربه کرده، نه در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شرکت داشته، نه در مدرسه اغذیه رایگان شاه را خورده. او اساساً هیچ خاطره‌ای از هیچ حکومتی جز جمهوری اسلامی ندارد. وقتی به دنیا آمده، جمهوری اسلامی چند سالی بوده که مستقر شده بود. وقتی به مدرسه رفته، کتاب تاریخش را جمهوری اسلامی برایش نوشته بود. آنچه را که باید درباره‌ی پهلوی می‌دانست، جمهوری اسلامی تمام و کمال به او آموخته بود. تنها جشنی که در مدرسه برایش جشن گرفتند، ایام دهه فجر و ۲۲ بهمن بوده. تلویزیونی که دیده، خیابانی که در آن راه رفته، نام‌هایی که حذف شده، نام‌هایی که جای آنها نشسته، قهرمانانی که برایش ساخته‌اند و ضدقهرمانانی که به او معرفی کرده‌اند، همه و همه متعلق به جهانی بوده که جمهوری اسلامی برایش معماری کرده است. این مرد در تمام کودکی یعنی وقتی جهان انسان شکل می‌گیرد جلوی تلویزیون جمهوری اسلامی نشسته که یک مهندس تمام‌عیار اذهان است.   و حالا همین حکومت، پس از نزدیک به نیم قرن، همین مرد را که در معرفی خود می‌گوید کارگر باربر هستم، مقابل دوربین نشانده و از او می‌پرسد: چرا زیر پست رضا پهلوی نوشته‌ای «جاوید شاه»؟ هر چقدر از حقارت ماجرا بگوییم، کم گفتیم. در این بازجویی، این مرد نیست که باید توضیح بدهد. این جمهوری اسلامی است که باید توضیح بدهد. باید توضیح بدهد چگونه ممکن است انسانی را تقریباً از گهواره تا چهل‌سالگی در جهان خودت بزرگ کنی، تاریخ را به او تزریق وریدی کنی، یگانه رسانه‌اش باشی، کتاب‌های درسی‌اش را واژه به واژه مهندسی روایت کنی ، نام یک خاندان را دهه‌ها با تحقیر و نفرت همراه کنی، هر امکان دفاع از آن دوره را در هر رسانه‌ی رسمی ببندی و سرانجام محصول همین دستگاه آموزشی و تبلیغاتی را مقابل دوربین بنشانی و از او بپرسی: چرا «جاوید شاه»؟ و او با نهایت معصومیت بگوید: «گوشی دست بچه بود.» در این صحنه باید به حال بازجو-خبرنگار زار زار گریست که چه می‌خواست و چه از آب درآمد. این مرد خاطره‌ای از شاه ندارد که بتوان نامش را «نوستالژی» گذاشت و دقیقاً همین‌جاست که ماجرا از یک بازداشت سیاسی فراتر می‌رود. نسلی که دوران پیش از انقلاب را دیده، می‌توانست جمهوری اسلامی را با خاطره‌ی خودش مقایسه کند. اما این مرد چنین امکانی نداشته است. هر داوری او درباره‌ی گذشته، داوری کسی است که آن گذشته را ندیده و در زمانه‌ای بزرگ شده که حاکمانش نزدیک به نیم قرن کوشیده‌اند معنای آن گذشته را نیز تعیین کنند. بنابراین آن دو کلمه اتفاقاً درباره‌ی پهلوی چیزی نمی‌گویند. بلکه درباره‌ی جمهوری اسلامی بسیار بیشتر می‌گویند. درباره‌ی شکست یکی از بلندپروازانه‌ترین پروژه‌هایش: ساختن انسان مطلوب خودش. انسانی که قرار بود تاریخ را آن‌گونه به یاد بیاورد که حکومت می‌خواهد؛ قهرمانان و دشمنانش را از همان فهرستی انتخاب کند که حکومت مقابلش گذاشته و حتی نسبت عاطفی‌اش با گذشته‌ی کشورش از پیش تعیین شده باشد. جمهوری اسلامی و ان بازجو-خبرنگار نگون‌بختش  یک حقیقت را دست‌کم گرفته‌اند: حافظه‌ی تاریخی، ملک شخصی هیچ حکومتی نیست. حالا بیا نیم قرن کتاب عوض کن، کتاب‌سازی کن، نام خیابان‌ها را عوض کن، تصاویر را پاک کن، روایت را زورچپان کن در مدرسه، دانشگاه ...، دو واحد وصیت‌نامه رهبر آفتابه‌های جهان را در تمام رشته‌های دانشگاهی سراسر کشور بگنجان و در نهایت کارت به جایی برسد که کارگر باربر را جلوی دوربین بنشانی. عجیب‌ترین شخصیت این ویدئو آن مرد ۴۱ ساله نیست، بلکه خودِ شخصیت جمهوری اسلامیِ ۴۷ ساله است که پس از نزدیک به نیم قرن آموزش و تبلیغ، روبه‌روی یکی از فرزندان عصر خودش نشسته و از او می‌پرسد چرا چیزی شده‌ای که من نمی‌خواستم بشوی؟ چرا من که تمام طبقات شعارهایم را روی کلمه‌ی «مستضعف» بنا کردم، بدترین شکستم را اتفاقا درهمین طبقه، خوردم. این بازجویی فقط یک متهم دارد؛ ملت شریف ایران، تاریخ به زودی جای دوربین را عوض می‌کند، و می‌بینیم که متهم اصلی آن سوی میز نشسته است و اگرچه دوربین از کمر به بالایش را نشان می دهد اما همه می‌دانیم که تنبانش وضعیت اسفناکی دارد. https://t.me/Abdinovelist #زهرا_عبدی ویدئو بازجویی ضمیمه این پست👇 است.
7 683
20
چرا «محصول» جمهوری اسلامی را به فرزندتان نفروختید؟ عروس خانم ابتکار که اقامت دائمش در آمریکا لغو شده، وکیلی حرفه‌ای گرفته و از دولت آمریکا شکایت کرده، به این امید که اقامتش برگردد و غرامتش را از اموال بلوکه بگیرد. او نامه‌ای خطاب به مردم آمریکا نوشته: من عاشق آمریکا هستم، فرزندانم فارسی بلد نیستند، و مادرشوهرم در اشغال سفارت آمریکا فقط مترجم بود. استدلال نامه و وکیل ایشان این است که فرزندان نباید به‌جای والدین مجازات شوند. استدلالی که در ذاتش درست است؛ او معتقد است وکیلش بر همین اساس خواهد بُرد و غرامت را از اموال بلوکه‌ی ایران خواهد گرفت. اتفاقاً همین منطق خوبی است برای شروع یک بازخواستِ تاریخی. خانم ابتکار، آقای لاریجانی، روحانی، خاتمی، ظریف، هاشمی و دیگر سران نظام، دیگر سؤال این نیست که چرا فرزندان شما زندگی در آمریکا و اروپا را ترجیح دادند. این سؤال کهنه شده است. سؤال جالب‌تر این است: چرا وقتی به خانواده‌های «سازندگان جمهوری اسلامی» می‌رسیم، می‌بینیم خودشان حاضر نشده‌اند در «آینده‌ای» که برای دیگران ساخته‌اند زندگی کنند؟ این بحث آمریکا یا مهاجرت نیست. حتی ریاکاری هم نیست. بحثی عمیق‌تر است. سؤال تاریخی این است: چرا شما از «محصول» خودتان استفاده نکردید؟ کشوری مبتنی بر ایدئولوژی خود ساختید و وقتی نوبت به عزیزترین آدم‌های زندگی‌تان رسید، آنها را از نتیجه‌ی همان «محصول» دور کردید. صادقانه‌ترین داوری درباره‌ی جمهوری اسلامی در تاریخ، نه داوری مخالفانش خواهد بود، نه گزارش سازمان‌های حقوق بشری، نه تحلیل اقتصاددانان، بلکه در انتخاب خانواده‌ی خودِ سازندگانش است. برای مردم انواع آرمان‌ها را انتخاب کردند و برای فرزندشان «واقع‌بینی» . برای مردم کاخ‌های بهشت در آسمان، برای فرزندانشان، خانه روی زمین. بله می‌شود برای مردم از «مقاومت» گفت، اما خب برای فرزند باید دانشگاه انتخاب کرد. برای مردم می‌شود از «فضیلتِ رنج» گفت، اما وقتی پای بچه‌ی خودت وسط باشد، رنج فضیلت نیست. و همین‌جاست که انتخاب فرزندانتان از ۴۷ سال سخنرانی شما راستگوتر می‌شود. حال بنا بر بنا بر منطق وکیل صدهزار دلاری عروس خانم ابتکار، می‌پرسیم: اگر فرزند نباید تاوان تصمیم والدینش را بدهد، چرا فرزندان ما باید می‌دادند؟ چرا نیکایی که در ۱۳۸۴ به دنیا آمده بود، باید هزینه‌ی تصمیمی را می‌داد که در ۱۳۵۸ نگرفته بود؟ چرا منطق وکیل شما که «هرکس مسئول اعمال خویش است»، درباره‌ی خانواده‌ی شما بدیهی است، اما درباره‌ی یک ملت از یاد می‌رود؟ بگذارید سؤال را جور دیگری بپرسم: چرا «تاریخ» در جمهوری اسلامی همیشه ارثِ مردم بود، اما انتخاب، امتیاز خانواده‌های شما؟ ما گذشته‌ی شما را به ارث بردیم؛ فرزندان شما امکان انتخاب آینده‌شان را داشتند. ما پیامدِ تصمیم‌ها را گرفتیم؛ آنها پاسپورت برداشتند. ما در کشوری ماندیم که حاصلِ سیاست‌های شما بود؛ خانواده‌ی شما رفتند ببینند کشورهای حاصل سیاست‌های دیگران چه شکلی‌اند. آقایان و خانم‌های نظام: چرا به فرزندانتان نگفتید بمان و «محصول» کار ما را زندگی کن؟ چه چیزی درباره‌ی آینده‌ی ایران می‌دانستید که پشت تریبون نمی‌گفتید، اما برای فرزندتان به یاد می‌آوردید؟ چرا ایدئولوژی شما پشت درِ خانه‌تان متوقف می‌شد؟ چه بود آن سیاستی که برای نود میلیون نفر «استقامت» بود، اما برای یک فرزند آینده‌ای بود که باید از آن نجاتش داد؟ از فرزندان این خانواده‌ها هم سؤال دارم؛ نه به‌عنوان متهم، بلکه شاهد. شما که هر دو جهان را دیده‌اید، شهادت بدهید: پدران و مادرانتان برای ما چه ساختند، و برای شما چه خواستند؟ خانم لیلا حاتمی از پدرت بپرس: اگر ایران برای من خوب نبود، چرا برای میلیون‌ها فرزند بود؟ آقای مهدی ظریف از پدر امیرکبیرت! بپرس: تو که پشت بیمارستانی که شاه بستری بود، عربده کشیدی، چرا کشوری نساختی که من دلم بخواهد در آن بمانم؟ ملت شریف ایران: رفتنِ اینها فقط مهاجرتِ یک خانواده نیست، یک رأی است. رأیی که در هیچ صندوقی انداخته نشده، هیچ ناظری نشمرده، و هیچ روزنامه‌ای نتیجه‌اش را اعلام نکرده. اما معنایش روشن است: انتخابِ خصوصی سران نظام چیزی را اعتراف می‌کند که زبانِ سیاسی‌شان نمی‌گوید. خانم ابتکار، کاش روزی شجاعت به خرج دهید و پشت تریبون بگویید چرا برای خانواده‌ی خودتان «خانه» جایی شد که روزی سفارتش را اشغال کردید، اما برای میلیون‌ها ایرانی، خانه همان جایی ماند که باید عواقبِ آن اشغال را نسل‌اندرنسل زندگی می‌کردند؟ درست است که هرگز نگذاشتند رفراندومی برگزار شود، اما فرزندان بسیاری از سران جمهوری اسلامی سال‌هاست رأی خودشان را در فرودگاه‌ها داده‌اند: «نه» به «محصول» جمهوری اسلامی. انتخاب محل زندگی فرزندان نظام، صادقانه‌ترین رأی به «محصول و میراث» جمهوری اسلامی بود. #زهرا_عبدی
22 792