uk
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Закритий канал

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Показати більше
1 523
Підписники
-324 години
-37 днів
-230 день
Архів дописів

درمیشم دستہ گول👌❤️ دیجے رویا👌❤️ ❤️ ❤️👉

#دلمه غذای بهاری 😋 چند ثانیه اول کلیپ درگز ، کلاته چنار خرداد ۱۳۹۹ https://t.me/chapeshloo_1 موزیک هنرمند درگزی بانو فاطمه محمودی

این تبلیغ نیست واقعیت است 👌 عسل طبیعی جنگلی لاتون https://www.instagram.com/majid__136413641364?igsh=MWg1MWV2NW92aGdjbA== https://t.me/chapeshloo_1 تلفن سفارش↙️ 0 915 660 9805 آیدی تلگرام 👇 @M980sh

photo content
+1

photo content

🟢 برای اولین بار، روایتی متفاوت از زندگی (نادر)، برای شنیدن مستند (نادرشاه افشار،فرزند درگز،پسر شمشیر) کلیک کنید👇 🎙بهنام عباسیان 🔺قسمت اول https://t.me/SedayeBenFis2/167 🔺قسمت دوم https://t.me/SedayeBenFis2/176 🔺قسمت سوم https://t.me/SedayeBenFis2/186 🔺قسمت چهارم https://t.me/SedayeBenFis2/191 🔺قسمت پنجم https://t.me/SedayeBenFis2/197 🔺قسمت ششم https://t.me/SedayeBenFis2/199 🔺قسمت هفتم https://t.me/SedayeBenFis2/202 🔺قسمت هشتم https://t.me/SedayeBenFis2/214 🔺قسمت نهم https://t.me/SedayeBenFis2/219 🔺قسمت دهم https://t.me/SedayeBenFis2/224 🔺قسمت یازدهم https://t.me/SedayeBenFis2/229 🔺قسمت دوازدهم https://t.me/SedayeBenFis2/231 🔺قسمت سیزدهم https://t.me/SedayeBenFis2/239 🔺قسمت چهاردهم https://t.me/SedayeBenFis2/243 🔺قسمت پانزدهم https://t.me/SedayeBenFis2/247 🔺قسمت شانزدهم https://t.me/SedayeBenFis2/250 🔺قسمت هفدهم https://t.me/SedayeBenFis2/253 🔺قسمت هجدهم https://t.me/SedayeBenFis2/259 🔺قسمت نوزدهم https://t.me/SedayeBenFis2/264 🔺قسمت بیستم https://t.me/SedayeBenFis2/268 🔺قسمت بیست و یکم https://t.me/SedayeBenFis2/271 🔺قسمت بیست و دوم https://t.me/SedayeBenFis2/277 🔺قسمت بیست و سوم https://t.me/SedayeBenFis2/280 🔺قسمت بیست و چهارم https://t.me/SedayeBenFis2/284 🔺قسمت بیست و پنجم https://t.me/SedayeBenFis2/288 🔺قسمت بیست و ششم https://t.me/SedayeBenFis2/291 🔺قسمت بیست و هفتم https://t.me/SedayeBenFis2/294 🔺قسمت بیست و هشتم https://t.me/SedayeBenFis2/297 🔺قسمت بیست و نهم https://t.me/SedayeBenFis2/304 🔺قسمت سی اُم https://t.me/SedayeBenFis2/309 🔺قسمت سی و یکمhttps://t.me/SedayeBenFis2/317 🔺قسمت سی و دومhttps://t.me/SedayeBenFis2/319 🔺قسمت سی و سومhttps://t.me/SedayeBenFis2/333 🔺قسمت سی و چهارمhttps://t.me/SedayeBenFis2/344 🔺قسمت سی و پنجمhttps://t.me/SedayeBenFis2/352 🔺قسمت سی و ششم https://t.me/SedayeBenFis2/358 🔺قسمت سی و هفتم https://t.me/SedayeBenFis2/366 🔺قسمت سی و هشتم https://t.me/SedayeBenFis2/375 🔺قسمت سی و نهم https://t.me/SedayeBenFis2/380 🔺قسمت چهلم https://t.me/SedayeBenFis2/390 🔺قسمت چهل و یکم https://t.me/SedayeBenFis2/394 🔺قسمت چهل و دوم https://t.me/SedayeBenFis2/399 🔺قسمت چهل و سوم https://t.me/SedayeBenFis2/405 🔺قسمت چهل و چهارم https://t.me/SedayeBenFis2/408 🔺قسمت چهل و پنجم https://t.me/SedayeBenFis2/413 🔺قسمت چهل و ششم https://t.me/SedayeBenFis2/420 🔺قسمت چهل و هفتم https://t.me/SedayeBenFis2/424 🔺قسمت چهل و هشتم https://t.me/SedayeBenFis2/430 🔺قسمت چهل و نهم https://t.me/SedayeBenFis2/436 🔺قسمت پنجاهم https://t.me/SedayeBenFis2/442 🔺قسمت پنجاه و یکم https://t.me/SedayeBenFis2/446 🔺قسمت پنجاه و دوم https://t.me/SedayeBenFis2/450

این روایت : شاهکار مرتض کوچه خاکستری خاطره ها که حالا دارند یواش یواش آدمهاش هم از ذهنم محو و ناپدید می شوند و رنگ ایستمین کالر، آن موقع ها هم رنگ باخته و حتی بهار سبز هم در قاب سیاه و سفید قرار گرفته مثل عکسهایی که در آلبوم عکس هر خانواده ای پیدا میشود .همسایه ای داشتیم با اصالت یزدی . زن بیوه مومنه ای بود که به رسم روزگار بقول خودش هنوز دست چپ و راستش را تشخیص نمی داده که بر سر سفره عقد نشسته و در جوانی با داشتن چند بچه قد و نیم قد بیوه شده و حالا با رفتن بچه هایش در آن خانه به یادگار مانده از مرحوم شوهرش کربلایی حسین آقا بنا ، تک و تنها با کمک خرجی فرزندانش ،زندگی می کرد . در آن زمانه‌ ای که شعار پیش بسوی تمدن بزرگ از در و دیوار کاهگلی شهری که بیشتر شبیه قصبه بود ، آویزان ! بود .اگر عکسهای خیابان نوخندان قبل از اجرای قانون توسعه معابر ( عقب نشینی ) سال ۶۵ که با مدیریت شهردار آن موقع شهر آقای شاهرخ کریمی اجرا شد را ، ببینید .عمق مطلب را درک می کنید .مدرنیته باسمه ای و وارداتی که ظاهر آنرا وام گرفته بودیم . روزنامه ها و مجلات پر بود از آگهی محصولات وارداتی مصرفی و رپرتاژ دامن خانمها کی ماکسی می پوشه ؟کی مینی ژوپ ؟ سردمدار رپرتاژهای آبکی ،مجلات اطلاعات بانوان و زن روز و جوانان بودند و با چنین گزینه ها و پاورقی های عاشقانه و عکسهای رنگی روی جلد و وسط مجله خواننده را جذب می کردند و دل‌مشغولی ها شده بود کتک کاری بهروز با خبرنگار مجله جوانان و اسید پاشی دختری بر صورت داریوش و طلاق گوگوش از بهروز قربانی و ...هاجر خانم نمازش قضا نمی شد و ادمی بود که حلال وحرام سرش میشد و شدیداً سنتی وبا هر چه نوع آوری اقتضای زمانه بود ، مخالفت می کرد .واکنش در حد کلام .مردان و بخصوص جوانان موهایشان را بلند می کردند و موی بلند بیتلی مد شده بود و حاجیه خانم ایراد می گرفت و بر پشت دست می گویید . برعکس خانمها و دختران شروع کرده بودند به کوتاه کردن گیسهای خود به تقلید از گوگوش و دختر خانمها بخصوص سپاهیان دانش خیلی هم رضایت داشتند .موی کوتاه پسرانه به یمن جسارت گوگوش ، هم مد شده بود وهم اینکه از شر هر روز شستن گیس بلند خلاص شده بودند . .و باز این هاجر خانم ایراد می گرفت واه واه چه معنی داره زن موهاش را مثل مردها کوتاه کنه ؟ پناه بر خدا. و در عروسیها بنا به گفته همسایگان می رفت در گوشه ای کز می کرد و شام می خورد و می رفت و از رقص و پایکوبی زنان و دختران به شور آمده ظاهراً ! گریزان بود و می گفت هر چیزی حدی داره . مرده شورتان ببره .در عروسیها هر خانمی با آهنگ مخصوص بخودش می رقصید و رویه دختر همسایه که من بعضی وقتها می رفتم در درس خواندن کمکش می کردم و این به توصیه زهرا باجی مادرش بود .اصلا حاضر نشده بود موهاش را کوتاه کنه .یه بار پرسیدم که تو چرا موهات را کوتاه نکردی جوابی داد که برایم جالب بود گفت خوب دیگه نمی تونم تو عروسیها برقصم ! گفتم یعنی چه ؟ چه ارتباطی داره ؟ جواب داد می دونی آهنگ رقص من رنگ هواییه یا هاوایی و در این رقص باید موهات بلندباشه تا بتونی کله ات را رو به پایین بچرخونی و‌موهات آویزون بشه و بخوره به زمین .زیبایی این رقص تو همین حرکته ! بقول امروزی‌ها هیچ کس نتوانسته بود اینجوری منو قانع کنه ! هاجر خاله از صدای خواننده هم بیزار بود و رادیو هم روشن نمی کرد که یکهو صدای ضاله آغاسی و سوسن را بشنوه .آخه ظاهراً از این صداها و به این طرز موسیقی حساسیت داشت یعنی ممکن بود روش تاثیر بزاره و‌خدای نکرده یه قری تو‌خلوت خودش به کمرش بده !وگرنه اون موقع ها صدای گیتی هم بود اون اهمیت نمی داد .و یا اون وقتها ترانه گل یخ کوروش یغمایی در صدر لیست ترانه های پرفروش‌ها قرار گرفته بود .هاجر خاله اصلا به اینجور ترانه ها بها نمی داد و برایش تفاوتی نداشت .اما آغاسی و سوسن چیز دیگری بود ای حالی به حالی میشد .و خودم یکبار دیدم که هم رادیو داره از آن رادیوهای لامپی بزرگ و هم گرام داشت .خودش گفته بود این گرام مال پسرمه اون موقع که سپاهی دانش بوده همراه داشته و حالا تو خونه گذاشته ،لازمش نیست .در تهران زندگی می کنه و تلویزیون داره !! مرتضی که همه بهش مرتض می گفتن یه دوسالی از من کوچکتر بود ولی بچه چموش کوچه بود و به همه و هرکس به نوعی آزار میرساند .این بچه اصلا آرامش نداشت و دایم باید خرابکاری می کرد و مادرش رقیه باجی ازدستش به امان آمده بود .پدر که نداشت می گفتن رفته آبادان یا کویت کار بنایی بکنه ولی یه چند ماهی بود که از خودش خبری نداده بود و پول وپله ای هم نفرستاده بود .رقیه باجی می رفت خونه این وان کار کلفتی می کرد و در عروسی ها دوری های دونفره و قاشق‌ها را می شست و فرش‌های کرایه ای را جارو می زد واب بیار پیازبیار بود .بقول مادر دست و پایی بود برای همین بیکار نمی موند وهمین خصلت جنب و جوشی را به پسرش هم منتقل کرده بود اما مرتض یک بچه

مهمان من باشید به ترانه نگاش آتیشه از آغاسی👇

پسر ، شر به تمام معنا بود .با گوله کمان، گنجشک وقمری شکار می کرد و شیشه پنجره همسایه ها هم درامان نبودن و باز این مادر بلا کشیده اش بود که باید جور شیشه شکسته پسرش را بکشد .گربه ها را می گرفت و آنها را در نمایش هیجان انگیز اعدام می کرد و تنها کسی که از این کار خوشش می آمد کمال آقا بود که ظاهراً انتقام کفترهای خورده شده اش را از گربه ها می گرفت. یکبار هم یکی از گربه های خجه کشکنه که تو خونه اش  کودکستان گربه داشت و هرکدام از گربه ها اسم داشتند منیژ ،ملی ، منوچ و بهرام و...را اعدام کرد و چنان قشقرقی تو کوچه راه افتاد که آخر سر پاسبان آمد و یه چند روزی مرتض غیبش زد ولی خجه کشکنه هر جا نشست و برخاست مرتض را نفرین می کرد و می گفت مرتض خیر نبینی مرتض روی خوش نبینی مرتض جونمرگ بشی و... یکی از عادتهای مرتض این بود که ظهر ها که مردم بعد از نهار می خوابیدند .می رفت رو پشت بوم ها که همه به هم وصل بودند  و داخل خونه ها را دید می زد .بقول سکینه خلی مرض داشت .دست خودش که نبود .مادرش هم که طبق معمول سرکار بود و بچه به امان خدا ول بود تو کوچه .و یکی از روزهای گرم تابستان  که داشته از پشت بام داخل خونه ها را دید می‌زده هاجر خانم را از پشت حصیر انداخته شده رو دری که به حیاط باز می شده ،می بینه که زنه در آن گرمای تابستان نیمه لخت تو اطاق داره این ورمی ره وانور ،تعجب می کنه هاجر خلی داره چه کار می کنه .کنجکاوی او را وا می داره به آرامی مثل گربه بپره تو حیاط هاجر خانم و یواشکی از درز حصیر داخل را نگاه می کنه ،می بینه بله هاجر خلی که نیمه لخته صفحه گرام ، می چرخه. خوب که گوشهاش را تیز می کنه !   می‌شنوه که بله صدای آغاسی میاد و داره ترانه نگاش آتیشه پخش می شه .از بس که این بچه مرض اذیت کردن این وآن را داشت ، فوری از راه آمده برمی گرده و بچه های کوچه را صدا می زنه و بچه ها هم که اصلا عادت نداشتن ظهر ها بخوابن و دلشون تو کوچه برای بازی و سرگرمی لک ! می زده ،  می ریزن تو کوچه و با راهنمایی مرتض می رسند پشت در هاجر خلی و همگی از لای درز حصیر غرق حرکات موزون هاجر خلی می‌شوند . درنتیجه فشار بچه ها و یا باز زهر!  ریختن مرتض،  در خونه باز میشه و بچه ها همگی می افتند تو اطاق و هاجر خلی مات زده به ناگهان  با آن وضعیت نیمه لخت و صدای گرام و ترانه و درحال رقص ،دچار شک عصبی میشه و غش می کنه وبا  آن سروضع نیمه برهنه ولو میشه رو فرش خونه  .و در همان موقع  بعضی پدر ها و مادرها که متوجه غیبت بچه هاشون  شده و می آیند به کوچه تا بچه شون را به خونه بازگردانند .با سراسیمگی بچه ها و داد وفریاد مرتض که وای ننی جان : هاجر خلی  مرد . عمق فاجعه  را که تصور می کردند هاجر خلی ریق رحمت را سرکشیده !  متوجه می شوند و هراسان به داخل منزل  هاجر خانم هجوم می آورند . رمو کل که هیچ وقت کلاه از سرش بر نمی داشت با همان کله طاس و عرق گیر رکابی که سینه عریان پر از پشمش و خالکوبی رو بازوش نمایان شده بود با زیر شلواری راه راه کشیده تا روی ناف !  واردخونه هاجر خلی میشود و زن نیمه برهنه را می بیند و چون در کوچه را باز گذاشته بوده خیلی از مردها هم هاجر خلی را در همان وضعیت نا بهنجار می بینند ولوله ای شد و زنها آمدن و زرافشان خلی فورا قدیفه ! حمام را که رو ریجه ! آویزون بود ،برداشت و آورد  رو بدن هاجر خلی کشید و معصوم خاله هم کاهگل خیس شده را  جلو دماغ هاجر خلی  گرفت و با پاشیدن چند قطره از آب دست خیس شده مادر سلطنت ،هاجر خلی تکونی به خودش داد و چشمهایش را باز کرد و با صلوات مردم کوچه از زن و مرد که تقریبا اتاقش را پر کرده بودند ،هراسان تکانی به خودش داد و زرافشان خاله با لبخند زیرکانه و‌موذی که بر لب داشت ! همه مردها را که داشتن با چشماشون ،هاجر خلی بنده خدا که هنوز آب و رنگی داشت را می پاییدن! از خونه بیرون کرد .و همه کاسه و کوزه ها رو سر مرتض  شکسته شد یادم نمی ره مادرش همون‌طور که بازوی پسرش  را گرفته بود و با دست دیگر رو سر و صورتش ( شاپات) می زد می گفت مرتض  من تو را نزاییدم  .من تو را ر.. ی ..د ..م . و این حرف مادر دراوج عصبانیت وناامیدی از پسرش برزبان آورد .حرفی که سنگین بود و هنوز که هنوزه نمی دونم به این حرف بخندم یا گریه کنم . هرچند که عاقبت بخیری برای هاجر خانم داشت و از شما پنهان نباشد شد زن صیغه ای رمو کل !! حسن دانایی

این روایت : شاهکار مرتض کوچه خاکستری خاطره ها که حالا دارند یواش یواش آدمهاش هم از ذهنم محو و ناپدید می شوند و رنگ ایستمین کالر، آن موقع ها هم رنگ باخته و حتی بهار سبز هم در قاب سیاه و سفید قرار گرفته مثل عکسهایی که در آلبوم عکس هر خانواده ای پیدا میشود .همسایه ای داشتیم با اصالت یزدی . زن بیوه مومنه ای بود که به رسم روزگار بقول خودش هنوز دست چپ و راستش را تشخیص نمی داده که بر سر سفره عقد نشسته و در جوانی با داشتن چند بچه قد و نیم قد بیوه شده و حالا با رفتن بچه هایش در آن خانه به یادگار مانده از مرحوم شوهرش کربلایی حسین آقا بنا ، تک و تنها با کمک خرجی فرزندانش ،زندگی می کرد . در آن زمانه‌ ای که شعار پیش بسوی تمدن بزرگ از در و دیوار کاهگلی شهری که بیشتر شبیه قصبه بود ، آویزان ! بود .اگر عکسهای خیابان نوخندان قبل از اجرای قانون توسعه معابر ( عقب نشینی ) سال ۶۵ که با مدیریت شهردار آن موقع شهر آقای شاهرخ کریمی اجرا شد را ، ببینید .عمق مطلب را درک می کنید .مدرنیته باسمه ای و وارداتی که ظاهر آنرا وام گرفته بودیم . روزنامه ها و مجلات پر بود از آگهی محصولات وارداتی مصرفی و رپرتاژ دامن خانمها کی ماکسی می پوشه ؟کی مینی ژوپ ؟ سردمدار رپرتاژهای آبکی ،مجلات اطلاعات بانوان و زن روز و جوانان بودند و با چنین گزینه ها و پاورقی های عاشقانه و عکسهای رنگی روی جلد و وسط مجله خواننده را جذب می کردند و دل‌مشغولی ها شده بود کتک کاری بهروز با خبرنگار مجله جوانان و اسید پاشی دختری بر صورت داریوش و طلاق گوگوش از بهروز قربانی و ...هاجر خانم نمازش قضا نمی شد و ادمی بود که حلال وحرام سرش میشد و شدیداً سنتی وبا هر چه نوع آوری اقتضای زمانه بود ، مخالفت می کرد .واکنش در حد کلام .مردان و بخصوص جوانان موهایشان را بلند می کردند و موی بلند بیتلی مد شده بود و حاجیه خانم ایراد می گرفت و بر پشت دست می گویید . برعکس خانمها و دختران شروع کرده بودند به کوتاه کردن گیسهای خود به تقلید از گوگوش و دختر خانمها بخصوص سپاهیان دانش خیلی هم رضایت داشتند .موی کوتاه پسرانه به یمن جسارت گوگوش ، هم مد شده بود وهم اینکه از شر هر روز شستن گیس بلند خلاص شده بودند . .و باز این هاجر خانم ایراد می گرفت واه واه چه معنی داره زن موهاش را مثل مردها کوتاه کنه ؟ پناه بر خدا. و در عروسیها بنا به گفته همسایگان می رفت در گوشه ای کز می کرد و شام می خورد و می رفت و از رقص و پایکوبی زنان و دختران به شور آمده ظاهراً ! گریزان بود و می گفت هر چیزی حدی داره . مرده شورتان ببره .در عروسیها هر خانمی با آهنگ مخصوص بخودش می رقصید و رویه دختر همسایه که من بعضی وقتها می رفتم در درس خواندن کمکش می کردم و این به توصیه زهرا باجی مادرش بود .اصلا حاضر نشده بود موهاش را کوتاه کنه .یه بار پرسیدم که تو چرا موهات را کوتاه نکردی جوابی داد که برایم جالب بود گفت خوب دیگه نمی تونم تو عروسیها برقصم ! گفتم یعنی چه ؟ چه ارتباطی داره ؟ جواب داد می دونی آهنگ رقص من رنگ هواییه یا هاوایی و در این رقص باید موهات بلندباشه تا بتونی کله ات را رو به پایین بچرخونی و‌موهات آویزون بشه و بخوره به زمین .زیبایی این رقص تو همین حرکته ! بقول امروزی‌ها هیچ کس نتوانسته بود اینجوری منو قانع کنه ! هاجر خاله از صدای خواننده هم بیزار بود و رادیو هم روشن نمی کرد که یکهو صدای ضاله آغاسی و سوسن را بشنوه .آخه ظاهراً از این صداها و به این طرز موسیقی حساسیت داشت یعنی ممکن بود روش تاثیر بزاره و‌خدای نکرده یه قری تو‌خلوت خودش به کمرش بده !وگرنه اون موقع ها صدای گیتی هم بود اون اهمیت نمی داد .و یا اون وقتها ترانه گل یخ کوروش یغمایی در صدر لیست ترانه های پرفروش‌ها قرار گرفته بود .هاجر خاله اصلا به اینجور ترانه ها بها نمی داد و برایش تفاوتی نداشت .اما آغاسی و سوسن چیز دیگری بود ای حالی به حالی میشد .و خودم یکبار دیدم که هم رادیو داره از آن رادیوهای لامپی بزرگ و هم گرام داشت .خودش گفته بود این گرام مال پسرمه اون موقع که سپاهی دانش بوده همراه داشته و حالا تو خونه گذاشته ،لازمش نیست .در تهران زندگی می کنه و تلویزیون داره !! مرتضی که همه بهش مرتض می گفتن یه دوسالی از من کوچکتر بود ولی بچه چموش کوچه بود و به همه و هرکس به نوعی آزار میرساند .این بچه اصلا آرامش نداشت و دایم باید خرابکاری می کرد و مادرش رقیه باجی ازدستش به امان آمده بود .پدر که نداشت می گفتن رفته آبادان یا کویت کار بنایی بکنه ولی یه چند ماهی بود که از خودش خبری نداده بود و پول وپله ای هم نفرستاده بود .رقیه باجی می رفت خونه این وان کار کلفتی می کرد و در عروسی ها دوری های دونفره و قاشق‌ها را می شست و فرش‌های کرایه ای را جارو می زد واب بیار پیازبیار بود .بقول مادر دست و پایی بود برای همین بیکار نمی موند وهمین خصلت جنب و جوشی را به پسرش هم منتقل کرده بود اما مرتض یک بچه

این سفال شکسته را دیدم همسایه عزیزم آقای مجید داعی یادم اومد البته همیشه به یاد همسایگان قدیمی هستم 😍 https://www.instagram.com/majid.daei707sogat_abivard?igsh=azF3Y3o5a3hmeWE3 گروه تلگرام 👇 https://t.me/soghat_abivard سرویس کامل از سفال 👇 درگز خیابان امام خمینی 13 روبروی فروشگاه ناطق داخل کوچه تلفن سفارش 09153817076 https://t.me/chapeshloo_1

نان خانگی درگز وقتی هم پخت می‌کنه از یک ساعت قبل پخت میان صف میکشن خیلی شلوغ میشه مدتهاست نان نتونستیم بگیریم

زامان گِئچَر . . . اینسان لار گِئدَر . . . خاطیرہ لَر ایتَر . . . دویغولار دَئیشَر . . . آما اۆرہ ڪ هِئچ زامان اونوتماز ڪے، 💔