uk
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Закритий канал

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Показати більше
1 523
Підписники
-324 години
-37 днів
-230 день
Архів дописів
‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

بعضی ها را با یک من عسل لاتون هم نمیشه خورد ! یه مرد میان سال دیدم جلوش یه چیزی پهن کرده داره با سنگ میکوبه هی برگاشا نرم می‌کنه چوباشا جدا می‌کنه برگهای پهنی داشت خشک شده مثل برگ قره مندلاق گفتم سلام حاج آقا اینا چیه میکوبی ؟کوهی هستش؟ صداشا انداخت گلو گفت چکار داری برو 🤣 منم گفتم کجا برم اینجا پست بنده هستش بعدش هم چیز بدی نپرسیدم خواستم بدونم اینا چیه ؟؛ https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۴/۳/۵

دو روز هستش وقتی تعطیل میشم از سرکار که بیام خونه نون بگیرم همین مسیر ما 5/6تا نانوایی تعطیل این موقع دو روز هستش دست خالی میام پری روز دیدم هجوم آوردند یه نانوایی عجب داستانی گیر کردیم

سرباز 😍گلیر قطار قطار... تقدیم به همه سربازان وطن ان شاالله سلامت باشند❤️🙏 https://t.me/chapeshloo_1

+1
#چاپشلو پیله ابریشم آماده برداشت ۱۳۹۹ https://t.me/chapeshloo_1

روی خط آقای محمد رضا بقالچی پرورش کرم ابریشم در چاپشلو 👍🙏🌺 https://t.me/chapeshloo_1

سلام صبحتون بخیر 😍🌹 https://t.me/chapeshloo_1

Azita 2 A_001.Lite.mp314.53 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

میهمان من باشید به این ترانه که درمتن امد. متاسفانه با صدای آزیتا را پیدا نکردم. اما با صدای گرم جواد یساری تقدیم میشود. 👇💐

آزیتا که می خوند: از کوچمون به خونمون یه راه باریکیه/وقتی می خوام برم خونه،ظلمت تاریکیه /دراون تاریکی شب،وقتی قدم می زارم /عذاب زندگی رو به یادخود می یارم!بنظرم آمد. و با سرعت از در نیمه باز خونه خودم را سراسیمه بداخل حیاط تقریبا پرتاب کردم و آقاجان که داشت    با آفتابه مسی کنار حوض  صورتش را می شست وباهر مشت آب صدای پفی از دهانش خارج می‌شد ،صحنه و دستان خالی از نان وکاسه مسکه را دید و با گفتن فرار از سگ، با ترس و لرز و اینکه الان نیز کتک مفصلی هم خواهم خورد و کتلت میشم تو دستهای بزرگ پدر ،در اقدامی که  برایم عجیب آمد ،اقاجان که نمی دونم‌ از کجا کیفش کوک بود ،خنده ای کرد و گفت پسرم فدای سرت .و اینبار خودش رفت بازار و نون و مسکه ودوسیر گوشت روزانه برای بار آبگوشت نهار را خرید . و این شد خاطره فامیل : اگه قرار بود من خرید کنم می گفتن حسن آقا مواظب کاسه مسکه باش . خونمون تو کوچه باریکی بود . حسن دانایی

از تو کوچه مون به خونمون یه راه باریکیه هنوز در سفرم ، سفر به گذشته ،سوار بر ماشین زمان و برگشت به محیطی که بوی نای و کهنگی می دهند و من هنوز شیفته آن بو و حس و حال هستم . انگار همیشه همان پسرکی هستم که در آن صبح سرد پاییزی باصدای رادیو و ضرب مرشد عباس شیرخدا، با تنبلی  بیدار شده ام و با تشر آقاجان بدو رفتم نانوایی و نان تازه با کاسه ای مسکه از سر بازار خریده ام و دارم لنگ لنگان از درد ساق پا و خراش پوست زانو ناشی از بازی روز قبل ،به سمت خونه می روم. پسر باشی و بزرگترین بچه ،همین درد و سرها را هم داره . راضی نمی شدم مادر روی خراشیدگی پوست زانو که ذاق ذاق هم می سوخت وهم درد داشت دوا گلی، همون مرکورکوروم که ان روزها در هر خونه ای، برای مرحم زخم وخراش، پیدا میشد، بماله. می گفتم این دوا مثل نمک روی زخمه. سوزش زخم را دوبرابر می کنه.اما مادر اصرار داشت.می گفت برای اینکه زخم زانوت زودتر خوب بشه اینو حتما باید روی زخم بزنی.اخر گفت ببین به بابات می گم.خودت می دونی اگه برزخ بشه،اونوقت چی میشه.تو می مونی با ان کمر بند ادب بابات.خلاصه خود دانی و من ناچارا قبول کردم ولی موقع گذاردن پنبه اغشته به دوا گلی، از لج مامان آخ هم نگفتم.منم جاش که می رسید مثل بقیه هم بازیها بچه تخس می شدم. ما تو خیابان خسروی سابق و شهید خوشچران امروز که با شهادت  پسر استاصفر بنا به این اسم نامیده شد خونه داشتیم .وازتو خیابان به خونمون یه راه باریکه کوچه سه متری بن بست بود. وارد کوچه که می‌شدی و اگه چشم بسته و مستقیم می اومدی ،پیشانیت می خورد به در خونمون که قدیما چوبی بود و بعداً تبدیل به آهنی شد که شاید بار معنای تحول اجتماعی را به دوش می کشید ! از جامعه ای عمیقأ سنتی به جامعه ای تغییر یافته که احساس می‌شده لازم است در خونه مستحکم تر باشه ،لابد .قدیما گاو صندوق نبود ،بجاش اعتماد بود و درستی و نیازی به چفت و بست نداشت .«چوب خط» قاطع ترین دلیل بر روابط انسانی متکی بر اعتماد وحسن نیت متقابل بود . صبح زود یکی از روزهایی که اکسیژن خالص به ریه ها پمپاژ میشد  مثل هر روز و طبق عادت و وظیفه ناخوشایند واجباری  برای‌ خرید نون وکره صبحانه چوب خط بدست ، کفش و کلاه کردم و رفتم نانوایی خدابیامرز حاجی محمد عصاریان مردی گشاده رو و با لبخندی بر لب که انگار بر صورت او نقش ابدی بسته بود   و نان در دست و مسکه ای که از آقا غلامحسین لبنیاتی محل،گرفته بودم ، و برای ما بچه ها موهای پر پشت و یک دست  سفیدش  مثل برف ، جلب توجه میکرد .و اکنون خودم به همان شکل در آمده ام و این برف برسرو صورت من نیز نشسته و بقول شاملو سر باز ایستادن هم ندارد . .به سمت خونه حرکت کردم . معمولا جلوی هر نانوایی چند سگ ولگرد جمع بودند که گاهی با لگد عابری صدای زوزه و شکوه شان بآسمان‌می رسید ولی با این حال همیشه تو اون محل و جلو نانوایی پرسه می زدند و از عابرین نون بدست بدون رودربایسی وبا تکان دادن دم که یعنی خیلی چاکریم ،  طالب نون بودند و حریصانه  چند قدمی نیز بدنبال نون بدست می رفتن . من که نون داغ و تازه در یک دستم و در دست دیگر کاسه مسکه ، سگی که از عطر نان  اب دهانش آویزان شده بود تقریبا بطرفم جهید واز روی ترس و برای آرام کردنش تکه ای نان جلوش انداختم نان را خورد و مجدد به سمتم آمد  ،دوباره تکه‌ای نان برایش پرتاب کردم نان را از زمین برداشت و پا بفرار گذاشتم رسیدم به حمام صداقت ،صدای خشک بیار  خشک ،قربان کل یل محل از گودی صحن حمام به خیابان در آن خلوت صبحگاهی هجوم می آورد و بمانند جریان سیالی به گوش برخورد می کرد و حس تنهایی صبح زود و خلوت خیابان را با دم خود زایل  میکرد غافل بودم  از اینکه سگ دست بردار نیست ،یک لحظه احساس کردم پوزه‌اش به دستم خورد وحشت کردم و در حالت تدافعی نصف نان را برایش انداختم و بدو فرار کردم و رسیدم به دم در، خونه حاج عبداله مقدوری با ابهت و سیبیل های  چخماقی که کورمال کورمال به سمت مغازه اش می رفت ،به عقب برگشتم  سگ را پشت سرم دیدم اینبار هر چه نان دستم بود را انداختم و دویی رفتم که اگه با «بن جانسون،قهرمان دو صدمترجهان والمپیک » مسابقه می دادم او هم به رد پام نمی رسید و اولین ایرانی میشدم که صد متر را زیر ده ثانیه دویده است .اما سگه ولکن معامله نبود به ابتدای کوچه بن بست که رسیدم دیدم سگه تقریبا چسبیده به ساق پام و همراهم در حال دو بود ،شاید در حال بازی با من بود مثل علاقه ذاتی سگ‌ به پس آوردن تکه چوب  وبا هرپرتاب ، سگ می رود و چوب را می آورد و مجدد همین حرکت تکرار می‌شود و سگ تحریک پذیر تر و مشتاق تر به گرفتن تکه چوب و برگرداندن آن .اما من ترسیده بودم و‌ واهمه فرو رفتن دندانهای سگ وگاز گرفتگی  سرتا پایم را گرفته  بود .در واکنشی ناشی از ترشح ادرنالین کاسه با محتویات مسکه  را بسویش پرت کردم و د فرار ،راه باریکه از خیابان به در خونه مون مثل اون ترانه معروف

photo content

‏سلام تشکر از همشهری عزیزم جناب آقای مهندس مجید شفیعی زحمت کشید اومده محل کار عسل طبیعی جنگلی لاتون واسم آورده ساغول😍 https://www.instagram.com/majid__136413641364?igsh=MWg1MWV2NW92aGdjbA==