❤زادگاه من چاپشلو❤
Закритий канал
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Показати більше1 522
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-130 день
Архів дописів
1 522
Hasan Danaei:
کالبد شکافی یک واقعه «ایسمو»
سلام
اسمی در شهرمان،شهره شد و همچون شهابی در اسمان ظاهر شد و به همان سرعت هم ناپدید گردید ولی مدتها نامش ماند همچنانکه هم اکنون نیز برایمان غریبه نیست:« ایسمو». با نام ونام خانوادگی « اسماعیل پارسیان»
.کسی بدرستی نمی دانست کی واز کجا امده، شاید قدیمی ها می دانستند و برای ما منظورم نسلمان مجهول مانده است.
خانه وسرپناهی نداشت. تابستانها در انبارگاراژ ترانسپورت بسر می برد وزمستانها وشب های سردی که سنگ را می ترکوند پناه به نانواییها می برد. نقل است که سیدمجید رازقیان وممد جولیک پناهش می دادند. اغلب با تکه نانی دردست وبا همان سدجوع می کرد و خیلی از رانندگان هواشو داشتند ازجمله علیرضا الهامی و جمشید بیو و یا اقی جیگرکی که بهش نان وجگر میداد و استکانی برای رفع کودی! اواز می خواند ومی رقصید گاهی مست ولایعقل در جوی اب و کنار خرابه ای بیهوش می شد. غافل از زندگی مادی بود و ظاهرا پشیزی برایش ارزش قائل نمی شد منهای شرکت ترانسپورت که عجیب هواخواهش بود وزنده باد ترانسپورت او ورد زبانها بود. انسان دردمند ومحتاج به کمکی که ناگهانی پیدایش شد و به یکباره از نظرها محو شد.
روایت است که عاقبت بدمستی کار به دستش داد. بی خانمانی که اسمان خدا لحافش بود و زمین خدا تشکش. و بر زمین ودر بستر خیابان دراز کشید و دیگر برنخاست.در مورد
نحوه مرگ او همه متفق القول هستند . مست لایعقل در تاریکی شب وسط خیابان دراز می کشد و راننده خودرو او را نمی بیند واز رویش می گذرد.وتمام. اما درمورد راننده دونقل قول امده. یکی اینست که رییس شهربانی وقت وی را ندیده زیر می گیرد که در روایت اقا غلام سرگران که ذیلا تقدیم میشود امده است وروایت دیگر اینگونه است که:
؛ایسمو را رییس وقت بانک....که .....بود روبروی خبازی آقا جهان حدودا ساعت 2شب با ماشین میزنه وفرار میکنه بلافاصله رییس بانک که بچه تربت بود بمنزل رییس شهربانی بنام... که همشهری بودن میره
رییس شهربانی مامور عروسی همان شب را که آقای ... بود و صحنه تصادف رو دیده بود مجبور به سکوت میکنه وشبانه ایسمو بخاک سپردمیشه.
🔷 اینک روایت اقای سرگران در پی می اید. بدیهی است بین دو شرکت اتوبوسرانی درگز ترانسپورت وامید، رقابت وجود داشته است و درعالم اقتصاد این رقابت مستحسن هم هست.و از این روایت نبایستی سو برداشت پیش بیاید و مرگ بر امید تفسیر نابجا گردد. ازاین لحاظ امد تا خدای نکرده سو تفاهمی پیش نیاید.
زنده باد ترانسپورت، مرگ بر امید
اسمو ( اسماعیل پارسیان ) مبلغ زنده گاراژ ترانسپورت بود و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود که جبهه عوض کند و با گاراژ امید کنار بیاید. شب و روزش را در گاراژ ترانسپورت می گذراند و هیچ زمانی هم در مقابل خواسته های علیرضا الهامی نه نمی گفت. از زندگی توقع زیادی نداشت.
اگر کاسه ای ماست و خیار برای مزه عرق روزانه اش پیدا میکرد، روزش تکمیل بود و وگرنه شیشه عرق به دست، از گاراژ ترانسپورت بیرون میزد و بیخیال رعایت شب و نیمه شب، مستانه فریاد میکشید:
زنده باد ترانسپورت، مرگ بر امید. بارها و بارها عده ای شوخ طبع، شیشه دربسته شاد قوچان را نشانش می دادند و حاضر بودند در مقابل تنها یکبار ، مرگ بر ترانسپورت گفتن، شیشه عرق دربسته را در اختیارش بگذارند اما اسمو نگاهی به شیشه تقریبا خالی در دستش انداخته، جرعه ای سرمیکشید و زنده باد ترانسپورت گویان به راه خود ادامه میداد. جایی به جز گاراژ ترانسپورت نداشت که برود، خیابان اصلی درگز را بالا و پایین میرفت و هرکسی هم به خودش اجازه شوخی کردن و سر به سر او گذاشتن میداد، او با طرفداران ترانسپورت میگفت و میخندید و به طرفداران امید هم چند تا فحش آبدار نثار میکرد و به راه خود ادامه میداد. هرگز ندیدم که اسمو با کسی درگیر شود
و هیچ کس را هم ندیدم که قصد کتک کاری با اسمو را داشته باشد تنها گاهی صفیه که ابراز عشق و علاقه اسمو به خودش را باور نداشت با لنگه کفش دنبالش میکرد و اسمو هم به همین اندازه از عشق و عاشقی راضی بود و قهقهه زنان از تیررس لنگه کفش ها فرار میکرد و هرگز کار به مبارزه تن به تن نمی رسید.
برای اسمو چهار فصل سال فرقی با هم نداشتند. گاهی دیده میشد که در گرمای تابستان، شیشه به دست و عرق ریزان، خیابان اصلی را بالا و پایین میرفت و گاه در سرمای زمستان با پیراهن نازکی برتن، لرزان لرزان طی مسیر میکرد. برف و باران، سرما و گرما تاثیری بر روند کار و زندگی او نداشتند. در تعمیر و نظافت اتوبوس های ترانسپورت با کمک راننده ها همراهی میکرد و همانجا داخل گاراژ زندگی را می گذراند و تنها برای شعار دادن از گاراژ ترانسپورت بیرون میزد و بعد از انجام وظیفه دوباره به همانجا برمی گشت.
1 522
15روز دیگر بهار 405هم تمام میشه میره
فقط این عکسها از بهار به یادگار میمونه
سرزمین زیبای من درگز 😍
شعر : #فاضل_نظری
دکلمه : #عموحیدر
👇
https://t.me/chapeshloo_1
اردیبهشت ۴۰۵
1 522
📚داستانکهای زیبا و آموزنده📚
✍🍁روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد.
در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد
و با مردم به اندازه ی یک روز درشت خویی نکند
و با آنها با عطوفت رفتار نماید.
زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد. از او خواست باری را که همراه دارد تا خانه اش حمل کند.
با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟ لحظه ای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد. تا به خانه ای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند
از او پرسید این کودکان کیستند؟
پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوه های من هستند که با من زندگی می کنند. پدر و مادرشان را سالهاست که از دست داده اند.. از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟
پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوه ها و سبزیجات گندیده ای که مغازه دارها آن ها را بیرون میریزند با خود به خانه می آورم و به آنها میدهم تا گرسنگی شان رفع شود.
تاجر نگاهی به کیسه های که در دستش بود انداخت، به سالهایی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد.. آن روز تمام داراییش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید.
شب هنگام که به بستر خویش میرفت
از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود. بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت. بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد.
🌹بیایم خوب بودن را تجربه کنیم..
حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد.
https://t.me/chapeshloo_1
1 522
Hasan Danaei:
روایت: گلریز زیبا
فصل عوض می شود
جای آلو را
خرمالو می گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی...
علیرضا روشن
روزها امده اند و رفته اند، کلاغها در ضیافت برف قارقار کرده اند پرستوها به لانه برگشته اند و از صدای طبل فراری دادن سارها، هراسناک از جا پریده ام و گذر عمر را کنار جوی اب، به تماشا نشسته ام. اب نهری که زمانی، اسیاب را به قدرت حجمش به حرکت درمی اورد، حالا اطاقک اسیاب خرابه شده و اب درحد بستر جویی درامده است. انگار که اب هم اب رفته! دلم هری می ریزد از این اب رفتن اب. زمانی را بخاطر دارم، گلریز خودمان را هر نقطه ای از زمین را که یه پا بیل می کندن اب بیرون می زد. و ماهیان رودخانه گلریز چه طعم ومزه ای داشتن. جان می داد تراشیدن کف ماهیتابه برای خوردن پوست ماهی های سرخ شده تمام لذت وخوشی دنیا درهمین قاشق پر از پوست سرخ شده ماهی رودخانه بود. باغات سرسبز با کوچه باغهایی مصفا، درختان سربه فلک کشیده و کفتر چاهیها و صدای پرنده ای که می خواند قارداش جان!قارداش جان... سمتی باغ حاجی پیروز طرفی باغ حاجی طوسی جنبی باغ خالصی اونطرف تر باغ اقی میرحجتی باغ وباغ و باغ با درختان سربفلک کشیده، بادام وکنرته وگوجه سبز از بس می خوردیم. دندونهامون را می زد حتی با نمک. و درختان توت و تکاندن شاه توت ونهاری که ازمحصول همین پلهای باغها جمع میشد . پامادور، بادمجان اصل درگزی. لذتی که این غذا داشت برابری می کرد با یخنی پلو عروسی ها دست پخت عرب اشپز، نعمتی اشپز، رضا زابلی با انفیه ای در دست و شاید پلویی با طعم اندکی تند، ردی از انفیه کف دست رضا زابلی! هرچه بود خوش عطر وخوش مزه بود. پامادور هم پامادورهای اب دار وترش که هر تکه اش را که به دهان می گذاشتی، ذات ترشی گوجه فرنگی را می فهمیدی، ترشی مطلوب انچه که ته دلت را می گرفت.با اندکی نمک، اصل مزه بود لاکردار!! و نه مثل گوجه فرنگی های امروزه، که به شیرینی می زنند. و این ته مزه شیرین، زننده است و دلت را نمی گیرد.همه اش تقصیر کارخانه رب بود که ریشه پامادورمان را خشکاند.مثل خربزه های باباخرمن و خاقانی که جایشان را خربزه تربت جامی گرفته.اون کجا واین کجا.ترنه هایی که سرجالیزو داخل چاتمه می خوردیم کیف دیگری داشت و خیاری که اول صبح از مزرعه چیده ای، سبز وترد وخنک با عطری که روح نواز است و ذائقه را قلقلک می دهد و بفرما می زند: من را مزه کن. و به دندان می گیری و گازی می زنی وخرت، صدای خیار زیر دندانها، قاطی میشود با طعم وعطر ان. ریه هایت از این بو، جان تازه ای می گیرند.ماست وخیار وپودرنعنا وقدری سیر چه شود وچه می شد! در شبهای یکه قرصه ودوقرصه وجوانان گارمان نبی واکاردئون میزان و کمانچه رستم و الدفه برات. ونوای هرایی درعصرگاهان دلتنگی عشاق...
دران صبحگاهی وخنکای اردیبهشتی گلریز. صدای اب رودخانه وچهچهه پرندگان، چه دلپذیر بود، انچه بخاطرم امد. نکند رویابود؟ رویا بود یا خود زندگی؟ هرچه بود زیبا بود زیبا.. ،و حقیقی . ان زمان زندگی مثل امروز فانتزی نبود. زندگی به حقیقی ومجازی تقسیم نشده بود.
ما با همین ها با اندک ها، خوش، زندگی کردیم..
بقول شاعر
مجلس ما را شراب و ساغری در کار نیست...
نان خشکی گر بدست آریم بشکن، بشکن است
حسن دانایی✍️
@chapeshloo_1
میهمان من باشید به ترانه گلریز بهار با صدای
الهه 🌸🌺👇
1 522
آبگرم درگز
به یاد شعر زنده یاد استاد محمد عرب خدری افتادم روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۵۰/۲/۳
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
