👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
Відкрити в Telegram
اینستاگرام✅ https://www.instagram.com/admmmj123?r =nametag پیشنهادات و انتقادات شما👇 @Ohbahlal کانال دوم👇 @ADMMMJ1234
Показати більше5 521
Підписники
Немає даних24 години
-167 днів
-9330 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+11
в 0 каналах
серпень '26
+62
в 0 каналах
Get PRO
липень '26
+77
в 0 каналах
Get PRO
червень '26
+85
в 0 каналах
Get PRO
травень '26
+45
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+43
в 2 каналах
Get PRO
березень '26
+13
в 3 каналах
Get PRO
лютий '26
+102
в 103 каналах
Get PRO
січень '26
+60
в 88 каналах
Get PRO
грудень '25
+112
в 109 каналах
Get PRO
листопад '25
+88
в 82 каналах
Get PRO
жовтень '25
+109
в 82 каналах
Get PRO
вересень '25
+104
в 80 каналах
Get PRO
серпень '25
+139
в 80 каналах
Get PRO
липень '25
+103
в 88 каналах
Get PRO
червень '25
+452
в 86 каналах
Get PRO
травень '25
+379
в 88 каналах
Get PRO
квітень '25
+260
в 92 каналах
Get PRO
березень '25
+291
в 108 каналах
Get PRO
лютий '25
+273
в 106 каналах
Get PRO
січень '25
+343
в 110 каналах
Get PRO
грудень '24
+464
в 108 каналах
Get PRO
листопад '24
+394
в 112 каналах
Get PRO
жовтень '24
+344
в 117 каналах
Get PRO
вересень '24
+248
в 125 каналах
Get PRO
серпень '24
+299
в 140 каналах
Get PRO
липень '24
+325
в 142 каналах
Get PRO
червень '24
+310
в 140 каналах
Get PRO
травень '24
+554
в 163 каналах
Get PRO
квітень '24
+505
в 177 каналах
Get PRO
березень '24
+590
в 177 каналах
Get PRO
лютий '24
+506
в 213 каналах
Get PRO
січень '24
+779
в 175 каналах
Get PRO
грудень '23
+657
в 143 каналах
Get PRO
листопад '23
+449
в 133 каналах
Get PRO
жовтень '23
+371
в 113 каналах
Get PRO
вересень '23
+310
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+443
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+353
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+375
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+345
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+246
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+212
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+273
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+295
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+278
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+286
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+311
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+252
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+271
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+362
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+329
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+382
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+399
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+348
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+189
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+227
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+193
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+143
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+273
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+231
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+124
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+290
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 07 вересня | +1 | |||
| 06 вересня | +2 | |||
| 05 вересня | +3 | |||
| 04 вересня | 0 | |||
| 03 вересня | +1 | |||
| 02 вересня | +1 | |||
| 01 вересня | +3 |
Дописи каналу
#نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_17
پارت پایانی🥲
با یکدیگر در فراگیری علوم شرعی رقابت میکردند؛ رقابتی نه از جنس غرور، بلکه از جنس اخلاص. هرکس احادیث و آیات بیشتر حفظ میکرد، دیگری شوق میگرفت که از او پیشی بگیرد. هر جا میرفتند، هر که را میدیدند، دعوت میدادند؛ با لبخند، با مهربانی، با یاد الله.
دو سال گذشت…
سعید قاری قرآن شد؛ صدایش در محراب میپیچید و دلها را میلرزاند. حافظ سی جزء قرآن شد. عمر و محمد نیز حفظشان را کامل کردند. و احسان… احسان داعی دین شد؛ مردی که کلماتش از دل برمیآمد و بر دل مینشست.
اما سه ماه پیش از آن روز تلخ، فهمیدند که احسان مبتلا به سرطان خون است.
خبر مثل صاعقه بر دلشان فرود آمد.
سکوت کرده بودند. اشک در چشمهایشان حلقه زده بود.
احسان اما خندید…
احسان: غصه نخورید برادرا…هذا امر الله
همانطور آرام، همانطور مطمئن.
میگفت: «شاید این دردها کفاره گناهان گذشتهام باشه……»
آنها میخواستند روحیهاش را حفظ کنند، اما این احسان بود که دلهایشان را آرام میکرد.
تنها چیزی که آزارشان میداد، نبودن خانوادهاش بود. همان خانوادهای که او را به خاطر اعتقاداتش طرد کرده بودند… و هرچقدر تماس میگرفتند آن ها باور نمیکردند و با بدخلقی جوابشان را میدادند
و آن روز فرا رسید.
روزی که برادرشان را از دست دادند.
در لحظات آخر، با صدایی ضعیف اما مطمئن، شهادتین را بر زبان آورد… لبخند کوچکی بر لب داشت… و رفت.
بغض در گلویشان سنگینی میکرد. نمیدانستند چگونه نفس بکشند.
اما سعید، با چشمانی اشکبار، گفت:
«الله ما را با کسانی که دوستشون داریم امتحان میکنه… اونارو میگیره تا صبرمون رو بسنجه.»
در روز خاکسپاری، خانواده احسان آمدند. سعید آن ها را خبر کرده بود
مادرش بیهوش میشد، پدرش اشک میریخت. کوهی از پشیمانی بر شانههایشان بود.
احسان تکفرزندشان بود… همان فرزندی که به خاطر ایمانش از خانه رانده بودند… و حالا زیر خاک میسپردندش.
زمستانی سرد در دلشان آغاز شد.
عمر و سعید نتوانستند در آن حوزه بمانند؛ هر گوشهاش خاطرهای از احسان داشت.
راهی مرکز تعلیم علوم شرعی دیوبند شدند و سالها آنجا ماندند. محمد همانجا ماند.
سالها بعد، عمر و سعید بازگشتند؛ هر دو داعی بزرگ دین شده بودند.
عمر با دختر استادش ازدواج کرده بود و صاحب دختری زیبا به نام خنسآء شده بود.
محمد با خواهر بزرگتر سعید ازدواج کرد و صاحب دوقلو شد؛ نام پسرش را به یاد برادر عزیزشان احسان گذاشت و دخترش را عایشه.
سعید از این کشور به آن کشور میرفت، دعوت میداد، و به دست او بسیاری مسلمان شدند.
الحمدلله…
آنها در گوشهای از قلبشان هنوز دلتنگ احسان بودند.
گاهی شبها وقتی جمع میشدند، سکوتی میانشان مینشست… سکوتی پر از خاطره.
اما به هم امید میدادند.
دیدار بعدی…
انشاءالله در جنتالأعلی.
#پایان
| 2 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_16
او شروع کرد به یادگیری قرآن عظیمالشأن، با دلی پر از عشق و شوق به کلام خدا. سه برادرش، محمد، احسان و عمر، هرگز او را تنها نگذاشتند. همیشه در کنار او بودند، او را تشویق میکردند، و در هر لحظه که دچار تردید میشد، دست او را میگرفتند. آنها حتی در سختترین شرایط نیز در کنار سعید بودند و هیچگاه در این مسیر اورا تنها نمیگذاشتند.
فضای حوزه برای سعید آنقدر دلنشین و زیبا بود که دیگر نمیتوانست از آن دل بکند. هر روز که از کلاسها فارغ میشد، مشتاقتر از قبل میشد تا بیشتر یاد بگیرد. تصمیم گرفت به صورت شبانهروزی در حوزه بماند، جایی که هم روحش و هم قلبش تغذیه میشد. او از همه چیزهایی که در گذشته او را به خود مشغول کرده بود، دور شده بود. فضای معنوی حوزه برایش بهشتی بود که هیچگاه آرزوی خروج از آن را نداشت.
اوایل مسئول حوزه مخالفت کرد که نمیتواند او را به صورت شبانهروزی در کلاسهای روانخوانی ثبتنام کند، اما سعید با اصرارهای فراوان، به سختی توانست این مجوز را بگیرد. میدانست که تنها در کنار محمد، احسان و عمر میتواند به طور واقعی در مسیر دین قرار گیرد و از آنها حمایت معنوی دریافت کند.
بالاخره با موافقت مسئول حوزه، سعید به صورت شبانهروزی در حوزه ماند و وقت خود را صرف یادگیری قرآن و علوم شرعی کرد. او دیگر نمیتوانست از آموختن دست بکشد. هر زمانی که برای خود پیدا میکرد، در کلاسهای تجوید، فقه و دیگر علوم اسلامی شرکت میکرد. روزها و شبها در حال یادگیری بود و هیچگاه احساس خستگی نمیکرد.
الحمدلله خاله و شوهر خالهاش از مشهد برگشتند، و دیگر نیازی نبود تا خانه محمد بماند. سعید میتوانست به خانه مادرش بازگردد، اما او ترجیح داد در همان حوزه بماند و زندگیاش را وقف یادگیری قرآن و دین کند.
مادر سعید، وقتی متوجه شد که او هدایت شده است ، از خوشحالی نمیدانست چه کند. او از ته دل دعا میکرد که خداوند او را در این مسیر ثابت قدم نگه دارد. سعید آنقدر مشتاق یادگیری قرآن بود که در مدت زمانی کوتاه، توانست کل قرآن کریم را روان بخواند. هر آیه را با دل و جان میخواند و در دلش میدید که زندگیاش به معنای واقعی تغییر کرده است.
سعید تصمیم گرفت که در کلاسهای تجوید هم ثبتنام کند تا بتواند قرآن را به بهترین شکل تلاوت کند. او از آنجا که شبانهروزی در حوزه بود، در تایمهای آزاد در دیگر کلاسهای علمی و دینی شرکت میکرد. فراگیری علوم شرعی برایش لذتبخش و زیبا بود، و با هر لحظهای که در این مسیر گذر میکرد، به خداوند نزدیکتر میشد.
برای سعید، این مسیر همانند نوری بود که از تاریکیها عبور میکرد. او اکنون با ایمان راسخ به راه خود ادامه میداد و میدانست که این تغییرات جز به لطف الهی ممکن نبود. الحمدلله که خداوند برادرانی چون محمد، احسان و عمر را در مسیر زندگیاش قرار داده بود. این چهار نفر دوستانی شدند که بخاطر الله یکدیگر را دوست داشتند، برادرانی که نه تنها در دنیای فانی، بلکه در مسیر آخرت نیز دست در دست هم قدم برمیداشتند.
ایمان و تلاشهای آنها، باعث شد سعید از هر نظر رشد کند. هر روز که میگذشت، او بیشتر به یادگیری و به عمل کردن به دستورات دینی علاقهمند میشد. او دیگر نه تنها به عنوان یک فرد مسلمان، بلکه به عنوان یک فرد مخلص در مسیر خداوند قرار گرفته بود.
این چهار برادر، به حقیقت برای یکدیگر، در مسیر نور و رحمت الهی، برادرانی بودند که در دنیای امروز نمونهای از عشق به خدا و رسولش ﷺ را به نمایش میگذاشتند.
#ادامه_دارد | 176 |
| 3 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_15
سعید که دلش پر از اضطراب و امید بود، وارد خانه شد و وقتی دید احسان، عمر و محمد در هال نشستهاند، قلبش کمی آرام گرفت. در نگاه آنها چیزی جز محبت و نگرانی نبود. به آنها سلام کرد و در کنارشان نشست. چشمانش پر از اشک بود، اما دلش دیگر سنگینی نمیکرد. میخواست از آنها کمک بگیرد، از برادرانش که راه را پیدا کرده بودند، راهی که مدتها گم کرده بود.
سعید با صدای لرزان شروع کرد:
بچهها، من توبه کردم... از ته دل توبه کردم. دیگه نمیخوام مثل قبل زندگی کنم. میخوام طبق دستورات اسلام زندگی کنم. اما میترسم، میترسم که خدا منو نبخشه...
در این لحظه، همه به او نگاهکردند. احسان با لبخندی پر از آرامش و مهربانی به او نزدیک شد و گفت:
سعید جان، نگران نباش. خدا غفاره، توبه پذیره. الله عزوجل صد برابر مهربانتر از مادره. تو با دل پاک توبه کردی و هیچ توبهای نزد خدا رد نمیشه.
محمد و عمر نیز با چشمانی پر از محبت به او نگاه میکردند و در دلشان لبریز از خوشحالی بود . سعید را در آغوش گرفتند. سعید نمیدانست چطور این همه محبت را جبران کند، انگار برای اولین بار در زندگیاش حس میکرد که در دنیای دیگری است، دنیایی از نور و رحمت.
احسان پس از لحظاتی سکوت، آیاتی از قرآن را تلاوت کرد که درباره غفار بودن و توبه پذیر بودن خداوند بود:
إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
بیشک خداوند همه گناهان را میبخشد، اوست بسیار آمرزنده و مهربان.
و ادامه داد:
وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
و به سوی خداوند توبه کنید ای اهل ایمان، باشد که رستگار شوید.
این آیات در دل سعید همچون نوشدارویی بود که در دلش جاری شد و از این آیات و کلمات، احساس آرامش به قلبش نشست. احساس میکرد در این لحظهها، دلش به خدا نزدیکتر از همیشه است.
احسان سپس از داستانهایی گفت که از بزرگان دین شنیده بود، از مردان و زنان بزرگی که توبه کرده و به سمت خدا بازگشته اند. او به سعید گفت که نگران نباشد، چرا که خداوند توبهکنندگان را دوست دارد و کسانی که از گناهانشان پشیمان میشوند، در آغوش رحمت خداوند خواهند بود.
احسان به او گفت :
انشاءالله گناهانت بخشیده شده. خداوند همیشه درهای بخشش و رحمت خودشو رو به روی بندگانش باز نگه میداره. تو به راستی با دل پاک توبه کردی، و ان شاءالله ، الله از تو راضی است.
پس از این گفتگو، آنها از سعید خواستند که در کلاسهای حوزه ثبتنام کند و بیشتر در مسیر یادگیری و آگاهی از دین گام بردارد. سعید که اکنون احساس میکرد که هیچچیز نمیتواند او را از مسیر خداوند دور کند، با اشتیاق درخواست کرد که در کلاسهای روانخوانی قرآن و آموزش احکام شرکت کند.
در کلاسها، بیشتر بچهها کوچکتر از او بودند، و سعید که با ۲۰ سال سن در میان آنها حضور داشت، کمی خجالت کشید. اما احسان با لبخندی پر از محبت به او گفت:
هیچ اشکالی نداره، سعید. مهم این نیست که چند سال داری. مهم اینه که تو امروز در مسیر درست قرار گرفتی. خداوند تو رو قرین رحمت خود قرار داده، و این بزرگترین نعمت است. هیچ چیز در این دنیا مهمتر از این نیست.
احسان با همان لبخند ادامه داد:
رسول الله ﷺ فرمودند: «بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگران بیاموزد.»
این سخنان احسان دل سعید را پر از امید و انگیزه کرد. او تصمیم گرفت با همه وجود قرآن را یاد بگیرد و زندگیاش را بر اساس دستورات دینی تنظیم کند. شاید سالها از این مسیر دور بود، اما حالا میدانست که فرصتی دوباره برای بازگشت به سوی خداوند به او داده شده است.
از آن لحظه، سعید در کلاسهای قرآن و احکام حضور پیدا میکرد. اگرچه ابتدا برایش سخت بود، اما هر روز بیشتر از دیروز در قرآن غرق میشد و دلش آرامش بیشتری پیدا میکرد. او حالا دیگر به دنیای نورانی اسلام و قرآن پیوسته بود و میدانست که این تنها آغاز یک سفر جدید است.
#ادامه_دارد | 251 |
| 4 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_14
سعید که پس از سالها از گناهان و خطاهایش در خود توبهای عمیق حس میکرد، دیگر به خود جرات داده بود تا در خلوتش با خداوند حرف بزند. زمانی که در دل شب در سجده بود، احساس کرد که الله به او میگوید:
بیا ای بنده من، تو با من هستی، تو بخشیده شدی! هرچند گناهکار بودی، هرچند که خطاکار بودی، تو مرا خواندی و من تو را در آغوش گرفتم.
این حس، حس بخشش از سوی خالق به دل سعید آرامش داد. دلی که سالها از خدا دور بود، حالا داشت به او نزدیک میشد. آرامشی عجیب در دلش نشست، گویی دیگر بار گناهانش بر دوشش سنگینی نمیکند. در دلش خدا را شکر میکرد، برای اینکه او را از آن منجلاب گناهان نجات داد.
صبح، صدای اذان را شنید، صدایی که برای او هم آشنا و هم غریب بود. بدون اینکه به محمد، احسان، و عمر چیزی بگوید، آرام از خانه بیرون رفت و قدم به سوی مسجد گذاشت. در آنجا، نماز صبح را با دل و جان خواند و بعد از نماز، به مناجات با خدا ادامه داد. دلش گویی در این لحظه از خوشبختی، میخواست از دنیا بیخبر باشد، غرق در عبادت شد .
اما در خانه، وقتی که محمد، احسان و عمر برای نماز صبح بیدار شدند، متوجه شدند که سعید در خانه نیست. نگران و مضطرب شدند و نماز خود را در خانه خواندند. بعد از نماز، به دنبال او گشتند. در کوچهها، در هر گوشهای از محله، به جستجوی سعید پرداختند. در یکی از کوچهها، یکی از طلاب حوزه به نام زبیر آنها را دید و از حالشان جویا شد.
آن ها از زبیر پرسیدند که آیا سعید را این اطراف دیده است یا نه؟
زبیر با چهرهای آرام و مهربان به آنها گفت:
آها! سعید از صبح تو مسجد هست، و فقط در حال گریه کردنه. هرچقدر من ازش پرسیدم چی شده، جواب نداد. مولوی هم گفته که اون به تنهایی نیاز داره و بهتره که ما دوروبرش نریم، بذاریم با خودش و خدا خلوت کنه.
همگی متعجب شدند. دلهایشان پر از نگرانی و خوشحالی بود، چرا که سعید را در حال تغییر میدیدند. میخواستند به سوی مسجد بروند، اما احسان با نگاهی مهربان و دلی آرام به آنها گفت:
بچهها، بذارید تنها باشه، او نیاز داره به این تنهایی. حتما خودش میاد. بهتره به خونه برگردیم.
همه با حرفهای احسان موافقت کردند و به سوی خانه برگشتند.
سعید اما در مسجد، با دل آرام و سبکتر از همیشه، در نماز و مناجاتش غرق بود. نمیدانست که آیا خداوند او را بخشیده است یا نه، اما از ته دل دعا میکرد. دعا میکرد که گناهانش بخشیده شود و در قبالش هرچقدر که خدا بخواهد، به او سختی بدهد، او هیچ اعتراضی نخواهد کرد. تنها چیزی که میخواست، بازگشت به سوی خداوند و پاک شدن از گناهانش بود.
چند ساعت بعد، بعد از خواندن نماز ظهر در مسجد، سعید به سوی خانه بازگشت. دلش پر از امید بود، امید به بخشش و رحمت خداوند. او میدانست که خداوند توبهپذیر است، و برای هر بندهای که در راه توبه قدم بگذارد، درهای رحمتش همیشه باز است.
«و صد بار اگر توبه شکستی، باز آی.»
#ادامه_دارد | 242 |
| 5 | از اینکه به خاطر همسرتان، به مادرتان بیاحترامی کنید، خودداری کنید.
و از اینکه به خاطر مادرتان، به همسرتان ظلم کنید، خودداری کنید.
مادر حق دارد و همسر نیز حق دارد.
پس به هر کس که حق دارد، حقش را بدهید... 🌸 | 533 |
| 6 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_13
سعید مدام در افکار خود غرق بود. او میدانست که اگر آن روز به اصرارهای رضا و مهدی گوش داده و با آنها در یک ماشین مینشست، شاید او هم اکنون مرده بود . با خود گفت: اگر من هم در آن ماشین بودم، چه جوابی به پروردگار میدادم؟ آیا برای نماز وقت نداشتم؟ یا چرا تا حالا حتی یک بار هم قرآن را ختم نکردم؟
و یادش آمد که چطور در برابر ناموس خود عصبانی میشد، پس با کدام اجازه به ناموس دیگران تعرض کرده و مزاحمشان میشد؟ سر چه موضوعات بیاهمیتی سر مادرش داد زده و حق فرزندی را ادا نکرد؟ او به شدت گیج بود و نمیدانست اگر همراه آن دو در ماشین بود چه جوابی میداد. آیا میتوانستم به پیامبر ﷺ بگویم که من از امت تو هستم؟
نیمه شب بود و سعید تنها در اتاقش نشسته بود، ذهنش پر از سوالات و احساسات عمیق بود . بعد از مدتی، اشکهایش بیوقفه جاری شدند. او دیگر نمیتوانست اشکهایش را کنترل کند. در دلش یک حس غم و پشیمانی بزرگ بود. او به گناهکار بودن خود پی برده بود. و با خود میگفت:
من یک گناهکارم، خدا، و از گناه کردن خسته شدم...
او میخواست توبه کند، میخواست بازگردد به سوی پروردگارش. نمیدانست که بخشیده میشود یا نه، اما به شدت مشتاق بود که به راه درست بازگردد. او فکر میکرد که این زنده بودن، یعنی فرصتی دوباره، فرصتی برای زندگی سالم طبق دستورات اسلام. یک فرصت دوباره برای نجات.
تنها چیزی که میتوانست او را آرام کند، حرف زدن با پروردگارش بود. بنابراین آرام و بیصدا بلند شد، وضو گرفت و به اتاقش بازگشت. دلی پر از گناه و پر از نادانی داشت. به آرامی گفت: اللهاکبر و نماز بندگی خواند. نمازی که برای اولین بار با تمام قلبش خواند.
سورههای زیادی حفظ نبود، اما با همان سورههایی که حفظ بود، و با دل پر از توبه و پشیمانی نماز خواند، آرامش به دلش آمد. در نماز گریه کرد. اشکهایش بیوقفه از چشمانش جاری میشد. و در آخرین سجده، سرش را بلند نکرد. آنقدر گریه کرد که صورتش پر از اشک شد و جانمازش نیز خیس از اشکهایش گردید.
او پشیمان بود. با تمام وجود از خدا طلب بخشش میکرد. در دلش فریاد میزد که:
— یا رَب، من برگشتم. ببخشایم! من فقط از تو میخواهم که مرا ببخشی. من دیگر از گناهانم بیزارم!
او با قلبی پر از گناه به سوی پروردگارش بازگشته بود. آرام و بیصدا سر بلند کرد، و تا صبح با خدا حرف میزد، گویی تمام وجودش نیاز به بخشش و رحمت الهی احتیاج داشت. در دلش تنها یک خواسته داشت:
خدا، مرا ببخش و مرا به راه راست هدایت کن.
#ادامه_دارد | 577 |
| 7 | خدایا، عمرم در حال گذر است؛
پس مسیرش را درست کن و گامهایم را استوار و درست قرار بده. 🤍🌿 | 579 |
| 8 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_12
سعید به محمد گفت:
— «چرا عمر و احسان رفتند؟ این چند مدت که خاله مشهده ، اونها هم اینجا میموندن و فقط تایم کلاسهاشون میرفتن حوزه.»
محمد با آرامش سری تکان داد و گفت:
— «اشکالی نداره، سعید. ان شاءالله هر روز میریم مسجد، میبینشون.»
سعید با خود فکر میکرد اگر احسان و عمر اینجا بودند، مثل هر روز برایش از صحابه و سیرت پیامبر ﷺ میگفتند یا شاید هم بازیهای زیبایی که احسان همیشه پیشنهاد میکرد را انجام میدادند. احسان همیشه لبخند بر لبانشان میآورد و این لبخند، حتی به دل تاریکترین روزهای سعید، روشنی میبخشید.
اما محمد از بچگی ساکت بود و زیاد حرف نمیزد. عمر هم همیشه با احسان در بحثهای دینی مشغول بود. در این مدت کوتاه خودشان را در دل سعید جا کرده بودند.
محمد دیگر نمیدانست برای سعید چه کاری انجام دهد. او و عمر و احسان امتحاناتشان نزدیک بود و عمر و احسان نمیتوانستند باز به خانه محمد بیایند. از طرفی هم، سعید فقط نماز عشاء، آن هم با درخواست محمد، در بعضی از روزها با او میرفت و باز هم از فضای معنوی دور شده بود. محمد بعضی اوقات خود را مقصر میدانست که چرا نمیتوانست کاری برای سعید بکند. تنها چیزی که آن سه میتوانستند انجام دهند، دعای هدایت برای سعید بود.
---
سعید باز هم گرفتار رفیقبازی و خوشگذرانی شده بود با اینکه رابطه اش با مهدی و رضا به مشکل خورده بود و با اینکه دلش با انجام آن کارها نبود، اما روز و شب خود را اینگونه میگذراند و حتی به مادرش هم دیر به دیر سر میزد. تا اینکه روز سرنوشتساز فرا رسید. تقریبا دو یا سه هفته بعد از رفتن احسان و عمر از خانه محمد، سعید با دوستان خود قصد داشت به روستا برود. به رغم اینکه رابطهاش با رضا و مهدی کمی بر هم خورده بود و آنها همیشه از او میپرسیدند چرا اینگونه است، و وقتی این سوال را می پرسیدند سعید از آنها دوری میکرد و به آنها فرصت نمیداد تا در این باره از او سوال بپرسند.
آن روز هم، علیرغم میلش، در ماشین سینا و علی و مهرداد نشست و به اصرارهای مهدی و رضا توجه نکرد که میگفتند باید با آنها در یک ماشین باشد. حرکت کردند و در راه برای خود کورس گذاشتند و مسابقه میدادند. این مسابقه در جادهای کوهستانی بود که ناگهان ماشین رضا و مهدی چپ کرد و بعد از چند چرخش، به درهای افتاد.
سعید که این واقعه را دید، از شدت شوک نمیدانست چه کند. تنها نگاهش به دره بود و اشک از چشمانش جاری میشد. او اصلاً نمیدانست که مهرداد و بقیه بچهها کی به پلیس و آمبولانس زنگ زدند، و حالا نیروی پلیس و کادر بیمارستان در آنجا بودند. سعید فقط چشمانش را به سمت آنها دوخته بود. هیچ صدایی نمیشنید و ذهنش در پی رضا و مهدی بود که دیگر زنده نبودند.
مهرداد که وضعیت سعید را دید، خواست به مادرش زنگ بزند، اما به خواست خود سعید، به محمد زنگ زدند.
حالت روحی سعید بسیار بحرانی بود. او شاهد مرگ دو تن از دوستان خود بود. شاید مهرداد و سینا و علی فقط چند ماه بود که با آنها دوست بودند، اما برای سعید، مرگ رضا و مهدی سخت و طاقتفرسا بود. هرچند آن دوستان ناباب بودند، اما سعید همچنان در شک و افسوس فرو رفته بود. او نمیتوانست باور کند که پایان آن ها اینگونه باشد
با گذشت چند روز، سعید هیچ حرفی نمیزد. او حتی گریه هم نمیکرد. گویا شکی عظیم به او وارد شده بود که تمام جهان اطرافش برایش بیمعنی شده بود. همه نگرانش بودند. احسان و عمر و محمد حتی امتحانات خود را ندادند و بخاطر سعید دوباره به خانه محمد آمدند.
محمد با تلاشهای فراوان، مادر سعید را قانع کرد که حتما تلاش خواهد کرد تا حال سعید خوب شود. از او خواست به خانه برود و به او قول داد تا حتما با او تماس بگیرد و اورا از حال سعید باخبر سازد مادر سعید بالاخره موافقت کرد و به خانهاش رفت.
احسان سعی می کرد سعید را بخنداند، اما بیفایده بود. او دوستان چندین سالهاش را جلوی چشمانش از دست داده بود. این غم و شوک بزرگ برای سعید مانند تیر خلاص بود.
#ادامه_دارد | 668 |
| 9 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_11
محمد در مسجد ماند و احسان و عمر درباره نبی کریم ﷺ به سعید میگفتند، از مهربانیهایش، از خودگذشتگیهایش، گریه و زاریهایش برای امت. صحبتهایشان چنان دلانگیز و پر از معنویت بود که سعید شیدای آن مرد بزرگ شد. او تا کنون فقط نام رسول الله ﷺ را در کتابهای مدرسه دیده بود و حالا با لطف برادران بزرگوارش، کمکم درباره زندگی و سیرت آن پیامبر بزرگوار چیزهایی میآموخت.
سعید که تا دیروز هیچ شناختی از پیامبر نداشت، حالا مشتاق شده بود که کل زندگی آن مرد بزرگ ﷺ را بداند. دلش میخواست به احسان بگوید که چه در دل دارد، اما باز هم چیزی جلویش را میگرفت. شاید غرور، شاید ترس، شاید یک حس غریب که نمیتوانست به راحتی خود را به آنها نزدیک کند.
یک هفته از این ماجراها گذشت تا اینکه مهدی و رضا به او پیام دادند که امشب خودشان میآیند دنبال او. آدرس را فرستاد و به احسان گفت که امشب با دوستانش میرود. احسان خیلی رک به او گفت:
— «اونا رفیقان ناباب هستند و تو باید از رفتن با اونا پرهیز کنی.»
سعید اما با کلافگی و لجاجت جواب داد:
— «امشب حتما میرم و دوست ندارم که در رفت و آمدم دخالت کنید.»
محمد هم که دیگر نمیدانست برای سعید چه کاری انجام دهد، تنها به خدا توکل کرد. شب شد و مهدی و رضا به دنبال سعید آمدند. او هم بدون هیچ درنگی با آنها همراه شد.
رضا با لبخندی پهن گفت:
— «آقا سعید! پارسال دوست، امسال آشنا! بالاخره چشم ما به دیدن جمالت روشن شد!»
سعید با شرم گفت:
— «شرمنده داداش، موقعیتش پیش نیومد بیام خب.»
مهدی با خنده گفت:
— «اشکالی نداره! امشب جبران همه شبها رو میکنیم، خوش میگذره!»
و باز هم آن شب مثل هر شب به خوشگذرانیهای همیشگیشان آغاز شد. اما اینبار یک چیزی در دل سعید تکان میخورد. چیزی او را منع میکرد از انجام این کارها، ولی برای اینکه آبرویش در برابر دوستانش نرود، باز هم آن کارها را انجام داد. تا پاسی از شب مشغول قلیان و قمار شدند و باز هم هنگام اذان صبح به خانه برگشت.
اما وقتی به خانه وارد شد، با صحنهای مواجه شد که هیچ وقت فراموش نمیکند. عمر و احسان را دید که با چمدان در دست ایستادهاند و آماده رفتن بودند. با تعجب به آنها خیره شد.
احسان با لبخندی غمگین گفت:
— «مرخصی و رخصت ما دیگه تموم شد، باید برگردیم حوزه. ما همونجاییم تو مسجد. اگه دوست داشتی، اونجا به دیدنمون بیا.»
سعید دلش تکانی خورد. فقط به آنها نگاه کرد و حس عجیبی در دلش شکل گرفت. به همدیگر زل زدند و همدیگر را بغل کردند و به سوی مسجد روانه شدند. اما سعید نتوانست همراهیشان کند. پشیمان بود که چرا دیشب از این جمع رفته بود. آنها همیشه برایش دلگرمی بودند و میدانست که جای واقعیاش کنار آنها در مسجد است، اما غرور و دنیای گناهی که در آن غرق شده بود، مانع رفتن او به سوی حقیقت میشد.
محمد بالاخره به خانه آمد و وقتی سعید را دید که از اتاقش بیرون آمده بود، با نگرانی از او پرسید:
— «سعید، چرا نیومدی با ما به مسجد؟»
سعید نگاهش را به زمین دوخت و چیزی نگفت. در دلش هزاران سوال و احساس متضاد در حال نبرد بودند. یکی از آنها پرسید: «چرا هنوز در این مسیر هستی؟»
در دل خود میگفت:
«یاد یار و یادگار یار
آتش است که به دل میزند، کار یار
نه در سفر نه در حضر
دل غمگین است از آثار یار!»
#ادامه_دارد | 602 |
| 10 | ماشاءالله لاحول و لاقوة الابالله😍
چه زیبا خوند❤️
🌿 الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا مُـحَـمَّـدٍ ﷺ | 564 |
| 11 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_10
احسان که میدانست سعید بیشتر از عمر و محمد به او توجه میکند، با ناراحتی گفت:
— «باشه، بروفی امان الله.»
سعید سری تکان داد و رفت. عمر و محمد از اینکه نتواسته بودند سعید را منصرف کنند ناراحت بودند. سعید تا انتهای کوچه رفت و احساس عجیبی به او دست داد. انگار در دل خود میگفت: «تو را چه به این بچه مذهبی ها؟ باید بروی پیش دوستان خودت.» اما ناگهان، ندایی در دلش پیچید که گفت: «تو در کنار آن سه نفر آرامش داری، چرا به سراغ آنها نمیروی؟»
لحظهای در دلش تردید کرد، اما در نهایت تصمیمی آنی گرفت. به رضا پیام داد که امشب نمیآید و دوباره به سوی خانه برگشت.
وقتی وارد خانه شد، همه از دیدن او تعجب کردند. سعید گفت:
— «مگه نمیخواهید بریم مسجد؟ بریم دیگه!»
همه خوشحال شدند و آماده حرکت به سوی مسجد شدند. امام مسجد قبل از نماز عشاء، سخنرانی کوتاهی کرد که تلنگری به دل سعید بود. اشکهای او یکی پس از دیگری جاری میشد. بعد از خواندن نماز عشاء، آرامشی وصفناپذیر به دلش آمد. او حالا میدانست که تنها با نماز میتواند آرامش واقعی را پیدا کند.
«اگر توکل بر خدا کنی،
خود را از هر بند رهایی یابی.»
بعد از نماز، همه به خانه برگشتند. سعید به اتاقش پناه برد و اشکهایش جاری شد. قلبش به تنگ آمده بود و برای اولین بار احساس گناه میکرد. او نمیدانست چه کند و به چه کسی حال و احوالش را بگوید. اما آن شب از ته دل گفت:
— «خدایا کمکم کن، نمیخواهم یک گناهکار باشم.»
سعید نخوابید و کل شب را بیدار بود و قبل از اذان صبح، آماده شد. در هال نشسته بود و منتظر بود تا اذان گفته شود و بچهها بیدار شوند.
وقتی اذان صبح شد، محمد و عمر و احسان بیدار شدند و وقتی دیدند سعید آماده است، متعجب شدند. سعید با خجالت گفت:
— «منتظر شما بودم که بریم مسجد.»
احسان از شدت خوشحالی میخواست پرواز کند، اما خود را کنترل کرد. همه آماده شدند و به سوی مسجد گام برداشتند. بعد از نماز، با دلهای شاد و پر از آرامش به خانه برگشتند.
#ادامه_دارد | 632 |
| 12 | ᥫ᭡🌱•
به آیات که گوش میدهم، در گلویم بغض عجیبی جاخوش میکند.
خدایا! میشود مانند پیامبر ابراهیم در لحظاتی که هیچ گمان نمیبریم، برایمان معجزه کنی؟ میشود دعاهایمان را نوازش کنی؟ میشود از شدت خوشحالی میانِ سجدههای طولانی اشک شوق بریزیمخدایا میشود دلمان را قوی کنی؟ می شود دلمان را قوی کنی تا تمام نشدن ها،نبودن ها ،تمام دل شکستن ها را تاب آوریم؟ خودت آرامش دهنده و عزت دهنده ما باش .خودت دلتنگیها که بر جانمان ریشه میکند از وجودمان پاک کن.
«🙃❤️🩹» | 589 |
| 13 |
#مےگفت:
آرزو؎ هࢪ مرده ا؎ این است که بتواند فرصت دوبارھ بخواهد و به زندگے بازگردد، برا؎حلالیت طلبیدن، برا؎ توبه کردن، برا؎ بازگرداندنِ حق دیگران،برا؎ جبران یک اشتباه، برا؎ زیاد کردن توشه؎ نیکےها و برا؎کامل کردن کاری و جبران تمام کوتاهےهایی که در حق خدا و مردم کردھ است و ما چقدر غافل و سرگردانیم وقتی هنوز در این زندگے حضوࢪ داریم و به این واقعیت هم واقف هستیم
امابا دست و زبان خود به بدیهایمان ادامه
مے دهیم🥲❤️🩹˖࣪𖧧
| 668 |
| 14 | بله، درست میفرمایید؛ خدمت به دین فقط به یک مسیر و یک شغل خاص محدود نمیشود. هر انسانی با توجه به استعداد، دانش، توانایی و جایگاهی که دارد، میتواند بخشی از این مسیر را به دوش بگیرد. یکی ممکن است پزشک باشد و با درمان بیماران خدمت کند، دیگری مهندس باشد و با تخصص خود مشکلی از مردم حل کند؛ یکی معلم باشد و نسلی آگاه و مؤمن تربیت کند و دیگری در عرصه رسانه، فناوری، اقتصاد یا هر حوزه دیگری، قدمی برای پیشرفت جامعه بردارد.
مهم این است که مسلمان فقط به دنبال موفقیت شخصی نباشد؛ بلکه از خودش بپرسد: «من با این تواناییهایی که خداوند به من داده، چه خدمتی میتوانم به دین و مردمم بکنم؟» شاید همان علمی که امروز در حال یادگیری آن هستیم، روزی وسیلهای برای گرهگشایی از کار انسانهای زیادی شود.
پس هرکس باید سنگر خودش را پیدا کند و در همان جایگاه، با نیت درست و تلاش جدی قدم بردارد. شاید خدمت بزرگی که خداوند از ما انتظار دارد، دقیقاً در همان مسیری باشد که امروز آن را ساده و معمولی میبینیم. مهم این است که تواناییهایمان را هدر ندهیم و آنها را در راهی به کار بگیریم که هم برای خودمان رشد و عزت بیاورد و هم برای دین و جامعهمان سودمند باشد | 967 |
| 15 | درمانی بر دل زارم 😔💔 | 826 |
| 16 | -
برخی تلاوتها تأثیري منحصربهفرد
بــر ـدل مـیگـذارنـد .
و این یڪـي از آنهاست :))🥲 | 903 |
| 17 | الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا مُـحَـمَّـدٍ ﷺ | 842 |
| 18 | ایشان ﷺ به ما یاد آموختند دلها را فتح کنیم، نه انسانها را. | 860 |
| 19 | نبی رحمت ﷺ رفت، اما عطرِ سنتش هنوز در جهان جاریست. | 880 |
| 20 | السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
از شما بزرگواران درخواست دعا دارم،بنده فردا کنکور دارم از شما میخواهم مرا هم در دعاهایتان یاد کنید و از الله عزوجل بخواهید آنچه را که از توانم خارج است به لطف خودش برایم آسان گرداند و این آزمون را با موفقیت پشت سر بگذارم از الله عزوجل بخواهید که این آزمون را برایم آسان کند و بهترین نتیجه را نصیبم کند🤍
التماس دعا | 989 |
