👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
رفتن به کانال در Telegram
اینستاگرام✅ https://www.instagram.com/admmmj123?r =nametag پیشنهادات و انتقادات شما👇 @Ohbahlal کانال دوم👇 @ADMMMJ1234
نمایش بیشتر5 520
مشترکین
-424 ساعت
-227 روز
-9630 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+5
در 0 کانالها
اوت '26
+62
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+77
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+85
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+45
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+43
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '26
+13
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+102
در 103 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+60
در 88 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+112
در 109 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+88
در 82 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+109
در 82 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+104
در 80 کانالها
Get PRO
اوت '25
+139
در 80 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+103
در 88 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+452
در 86 کانالها
Get PRO
مه '25
+379
در 88 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+260
در 92 کانالها
Get PRO
مارس '25
+291
در 108 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+273
در 106 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+343
در 110 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+464
در 108 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+394
در 112 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+344
در 117 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+248
در 125 کانالها
Get PRO
اوت '24
+299
در 140 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+325
در 142 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+310
در 140 کانالها
Get PRO
مه '24
+554
در 163 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+505
در 177 کانالها
Get PRO
مارس '24
+590
در 177 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+506
در 213 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+779
در 175 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+657
در 143 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+449
در 133 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+371
در 113 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+310
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+443
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+353
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+375
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+345
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+246
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+212
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+273
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+295
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+278
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+286
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+311
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+252
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+271
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+362
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+329
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+382
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+399
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+348
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+189
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+227
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+193
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+143
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+273
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+231
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+124
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+290
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | +3 |
پستهای کانال
#نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_15
سعید که دلش پر از اضطراب و امید بود، وارد خانه شد و وقتی دید احسان، عمر و محمد در هال نشستهاند، قلبش کمی آرام گرفت. در نگاه آنها چیزی جز محبت و نگرانی نبود. به آنها سلام کرد و در کنارشان نشست. چشمانش پر از اشک بود، اما دلش دیگر سنگینی نمیکرد. میخواست از آنها کمک بگیرد، از برادرانش که راه را پیدا کرده بودند، راهی که مدتها گم کرده بود.
سعید با صدای لرزان شروع کرد:
بچهها، من توبه کردم... از ته دل توبه کردم. دیگه نمیخوام مثل قبل زندگی کنم. میخوام طبق دستورات اسلام زندگی کنم. اما میترسم، میترسم که خدا منو نبخشه...
در این لحظه، همه به او نگاهکردند. احسان با لبخندی پر از آرامش و مهربانی به او نزدیک شد و گفت:
سعید جان، نگران نباش. خدا غفاره، توبه پذیره. الله عزوجل صد برابر مهربانتر از مادره. تو با دل پاک توبه کردی و هیچ توبهای نزد خدا رد نمیشه.
محمد و عمر نیز با چشمانی پر از محبت به او نگاه میکردند و در دلشان لبریز از خوشحالی بود . سعید را در آغوش گرفتند. سعید نمیدانست چطور این همه محبت را جبران کند، انگار برای اولین بار در زندگیاش حس میکرد که در دنیای دیگری است، دنیایی از نور و رحمت.
احسان پس از لحظاتی سکوت، آیاتی از قرآن را تلاوت کرد که درباره غفار بودن و توبه پذیر بودن خداوند بود:
إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
بیشک خداوند همه گناهان را میبخشد، اوست بسیار آمرزنده و مهربان.
و ادامه داد:
وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
و به سوی خداوند توبه کنید ای اهل ایمان، باشد که رستگار شوید.
این آیات در دل سعید همچون نوشدارویی بود که در دلش جاری شد و از این آیات و کلمات، احساس آرامش به قلبش نشست. احساس میکرد در این لحظهها، دلش به خدا نزدیکتر از همیشه است.
احسان سپس از داستانهایی گفت که از بزرگان دین شنیده بود، از مردان و زنان بزرگی که توبه کرده و به سمت خدا بازگشته اند. او به سعید گفت که نگران نباشد، چرا که خداوند توبهکنندگان را دوست دارد و کسانی که از گناهانشان پشیمان میشوند، در آغوش رحمت خداوند خواهند بود.
احسان به او گفت :
انشاءالله گناهانت بخشیده شده. خداوند همیشه درهای بخشش و رحمت خودشو رو به روی بندگانش باز نگه میداره. تو به راستی با دل پاک توبه کردی، و ان شاءالله ، الله از تو راضی است.
پس از این گفتگو، آنها از سعید خواستند که در کلاسهای حوزه ثبتنام کند و بیشتر در مسیر یادگیری و آگاهی از دین گام بردارد. سعید که اکنون احساس میکرد که هیچچیز نمیتواند او را از مسیر خداوند دور کند، با اشتیاق درخواست کرد که در کلاسهای روانخوانی قرآن و آموزش احکام شرکت کند.
در کلاسها، بیشتر بچهها کوچکتر از او بودند، و سعید که با ۲۰ سال سن در میان آنها حضور داشت، کمی خجالت کشید. اما احسان با لبخندی پر از محبت به او گفت:
هیچ اشکالی نداره، سعید. مهم این نیست که چند سال داری. مهم اینه که تو امروز در مسیر درست قرار گرفتی. خداوند تو رو قرین رحمت خود قرار داده، و این بزرگترین نعمت است. هیچ چیز در این دنیا مهمتر از این نیست.
احسان با همان لبخند ادامه داد:
رسول الله ﷺ فرمودند: «بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگران بیاموزد.»
این سخنان احسان دل سعید را پر از امید و انگیزه کرد. او تصمیم گرفت با همه وجود قرآن را یاد بگیرد و زندگیاش را بر اساس دستورات دینی تنظیم کند. شاید سالها از این مسیر دور بود، اما حالا میدانست که فرصتی دوباره برای بازگشت به سوی خداوند به او داده شده است.
از آن لحظه، سعید در کلاسهای قرآن و احکام حضور پیدا میکرد. اگرچه ابتدا برایش سخت بود، اما هر روز بیشتر از دیروز در قرآن غرق میشد و دلش آرامش بیشتری پیدا میکرد. او حالا دیگر به دنیای نورانی اسلام و قرآن پیوسته بود و میدانست که این تنها آغاز یک سفر جدید است.
#ادامه_دارد
| 2 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_14
سعید که پس از سالها از گناهان و خطاهایش در خود توبهای عمیق حس میکرد، دیگر به خود جرات داده بود تا در خلوتش با خداوند حرف بزند. زمانی که در دل شب در سجده بود، احساس کرد که الله به او میگوید:
بیا ای بنده من، تو با من هستی، تو بخشیده شدی! هرچند گناهکار بودی، هرچند که خطاکار بودی، تو مرا خواندی و من تو را در آغوش گرفتم.
این حس، حس بخشش از سوی خالق به دل سعید آرامش داد. دلی که سالها از خدا دور بود، حالا داشت به او نزدیک میشد. آرامشی عجیب در دلش نشست، گویی دیگر بار گناهانش بر دوشش سنگینی نمیکند. در دلش خدا را شکر میکرد، برای اینکه او را از آن منجلاب گناهان نجات داد.
صبح، صدای اذان را شنید، صدایی که برای او هم آشنا و هم غریب بود. بدون اینکه به محمد، احسان، و عمر چیزی بگوید، آرام از خانه بیرون رفت و قدم به سوی مسجد گذاشت. در آنجا، نماز صبح را با دل و جان خواند و بعد از نماز، به مناجات با خدا ادامه داد. دلش گویی در این لحظه از خوشبختی، میخواست از دنیا بیخبر باشد، غرق در عبادت شد .
اما در خانه، وقتی که محمد، احسان و عمر برای نماز صبح بیدار شدند، متوجه شدند که سعید در خانه نیست. نگران و مضطرب شدند و نماز خود را در خانه خواندند. بعد از نماز، به دنبال او گشتند. در کوچهها، در هر گوشهای از محله، به جستجوی سعید پرداختند. در یکی از کوچهها، یکی از طلاب حوزه به نام زبیر آنها را دید و از حالشان جویا شد.
آن ها از زبیر پرسیدند که آیا سعید را این اطراف دیده است یا نه؟
زبیر با چهرهای آرام و مهربان به آنها گفت:
آها! سعید از صبح تو مسجد هست، و فقط در حال گریه کردنه. هرچقدر من ازش پرسیدم چی شده، جواب نداد. مولوی هم گفته که اون به تنهایی نیاز داره و بهتره که ما دوروبرش نریم، بذاریم با خودش و خدا خلوت کنه.
همگی متعجب شدند. دلهایشان پر از نگرانی و خوشحالی بود، چرا که سعید را در حال تغییر میدیدند. میخواستند به سوی مسجد بروند، اما احسان با نگاهی مهربان و دلی آرام به آنها گفت:
بچهها، بذارید تنها باشه، او نیاز داره به این تنهایی. حتما خودش میاد. بهتره به خونه برگردیم.
همه با حرفهای احسان موافقت کردند و به سوی خانه برگشتند.
سعید اما در مسجد، با دل آرام و سبکتر از همیشه، در نماز و مناجاتش غرق بود. نمیدانست که آیا خداوند او را بخشیده است یا نه، اما از ته دل دعا میکرد. دعا میکرد که گناهانش بخشیده شود و در قبالش هرچقدر که خدا بخواهد، به او سختی بدهد، او هیچ اعتراضی نخواهد کرد. تنها چیزی که میخواست، بازگشت به سوی خداوند و پاک شدن از گناهانش بود.
چند ساعت بعد، بعد از خواندن نماز ظهر در مسجد، سعید به سوی خانه بازگشت. دلش پر از امید بود، امید به بخشش و رحمت خداوند. او میدانست که خداوند توبهپذیر است، و برای هر بندهای که در راه توبه قدم بگذارد، درهای رحمتش همیشه باز است.
«و صد بار اگر توبه شکستی، باز آی.»
#ادامه_دارد | 63 |
| 3 | از اینکه به خاطر همسرتان، به مادرتان بیاحترامی کنید، خودداری کنید.
و از اینکه به خاطر مادرتان، به همسرتان ظلم کنید، خودداری کنید.
مادر حق دارد و همسر نیز حق دارد.
پس به هر کس که حق دارد، حقش را بدهید... 🌸 | 395 |
| 4 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_13
سعید مدام در افکار خود غرق بود. او میدانست که اگر آن روز به اصرارهای رضا و مهدی گوش داده و با آنها در یک ماشین مینشست، شاید او هم اکنون مرده بود . با خود گفت: اگر من هم در آن ماشین بودم، چه جوابی به پروردگار میدادم؟ آیا برای نماز وقت نداشتم؟ یا چرا تا حالا حتی یک بار هم قرآن را ختم نکردم؟
و یادش آمد که چطور در برابر ناموس خود عصبانی میشد، پس با کدام اجازه به ناموس دیگران تعرض کرده و مزاحمشان میشد؟ سر چه موضوعات بیاهمیتی سر مادرش داد زده و حق فرزندی را ادا نکرد؟ او به شدت گیج بود و نمیدانست اگر همراه آن دو در ماشین بود چه جوابی میداد. آیا میتوانستم به پیامبر ﷺ بگویم که من از امت تو هستم؟
نیمه شب بود و سعید تنها در اتاقش نشسته بود، ذهنش پر از سوالات و احساسات عمیق بود . بعد از مدتی، اشکهایش بیوقفه جاری شدند. او دیگر نمیتوانست اشکهایش را کنترل کند. در دلش یک حس غم و پشیمانی بزرگ بود. او به گناهکار بودن خود پی برده بود. و با خود میگفت:
من یک گناهکارم، خدا، و از گناه کردن خسته شدم...
او میخواست توبه کند، میخواست بازگردد به سوی پروردگارش. نمیدانست که بخشیده میشود یا نه، اما به شدت مشتاق بود که به راه درست بازگردد. او فکر میکرد که این زنده بودن، یعنی فرصتی دوباره، فرصتی برای زندگی سالم طبق دستورات اسلام. یک فرصت دوباره برای نجات.
تنها چیزی که میتوانست او را آرام کند، حرف زدن با پروردگارش بود. بنابراین آرام و بیصدا بلند شد، وضو گرفت و به اتاقش بازگشت. دلی پر از گناه و پر از نادانی داشت. به آرامی گفت: اللهاکبر و نماز بندگی خواند. نمازی که برای اولین بار با تمام قلبش خواند.
سورههای زیادی حفظ نبود، اما با همان سورههایی که حفظ بود، و با دل پر از توبه و پشیمانی نماز خواند، آرامش به دلش آمد. در نماز گریه کرد. اشکهایش بیوقفه از چشمانش جاری میشد. و در آخرین سجده، سرش را بلند نکرد. آنقدر گریه کرد که صورتش پر از اشک شد و جانمازش نیز خیس از اشکهایش گردید.
او پشیمان بود. با تمام وجود از خدا طلب بخشش میکرد. در دلش فریاد میزد که:
— یا رَب، من برگشتم. ببخشایم! من فقط از تو میخواهم که مرا ببخشی. من دیگر از گناهانم بیزارم!
او با قلبی پر از گناه به سوی پروردگارش بازگشته بود. آرام و بیصدا سر بلند کرد، و تا صبح با خدا حرف میزد، گویی تمام وجودش نیاز به بخشش و رحمت الهی احتیاج داشت. در دلش تنها یک خواسته داشت:
خدا، مرا ببخش و مرا به راه راست هدایت کن.
#ادامه_دارد | 441 |
| 5 | خدایا، عمرم در حال گذر است؛
پس مسیرش را درست کن و گامهایم را استوار و درست قرار بده. 🤍🌿 | 478 |
| 6 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_12
سعید به محمد گفت:
— «چرا عمر و احسان رفتند؟ این چند مدت که خاله مشهده ، اونها هم اینجا میموندن و فقط تایم کلاسهاشون میرفتن حوزه.»
محمد با آرامش سری تکان داد و گفت:
— «اشکالی نداره، سعید. ان شاءالله هر روز میریم مسجد، میبینشون.»
سعید با خود فکر میکرد اگر احسان و عمر اینجا بودند، مثل هر روز برایش از صحابه و سیرت پیامبر ﷺ میگفتند یا شاید هم بازیهای زیبایی که احسان همیشه پیشنهاد میکرد را انجام میدادند. احسان همیشه لبخند بر لبانشان میآورد و این لبخند، حتی به دل تاریکترین روزهای سعید، روشنی میبخشید.
اما محمد از بچگی ساکت بود و زیاد حرف نمیزد. عمر هم همیشه با احسان در بحثهای دینی مشغول بود. در این مدت کوتاه خودشان را در دل سعید جا کرده بودند.
محمد دیگر نمیدانست برای سعید چه کاری انجام دهد. او و عمر و احسان امتحاناتشان نزدیک بود و عمر و احسان نمیتوانستند باز به خانه محمد بیایند. از طرفی هم، سعید فقط نماز عشاء، آن هم با درخواست محمد، در بعضی از روزها با او میرفت و باز هم از فضای معنوی دور شده بود. محمد بعضی اوقات خود را مقصر میدانست که چرا نمیتوانست کاری برای سعید بکند. تنها چیزی که آن سه میتوانستند انجام دهند، دعای هدایت برای سعید بود.
---
سعید باز هم گرفتار رفیقبازی و خوشگذرانی شده بود با اینکه رابطه اش با مهدی و رضا به مشکل خورده بود و با اینکه دلش با انجام آن کارها نبود، اما روز و شب خود را اینگونه میگذراند و حتی به مادرش هم دیر به دیر سر میزد. تا اینکه روز سرنوشتساز فرا رسید. تقریبا دو یا سه هفته بعد از رفتن احسان و عمر از خانه محمد، سعید با دوستان خود قصد داشت به روستا برود. به رغم اینکه رابطهاش با رضا و مهدی کمی بر هم خورده بود و آنها همیشه از او میپرسیدند چرا اینگونه است، و وقتی این سوال را می پرسیدند سعید از آنها دوری میکرد و به آنها فرصت نمیداد تا در این باره از او سوال بپرسند.
آن روز هم، علیرغم میلش، در ماشین سینا و علی و مهرداد نشست و به اصرارهای مهدی و رضا توجه نکرد که میگفتند باید با آنها در یک ماشین باشد. حرکت کردند و در راه برای خود کورس گذاشتند و مسابقه میدادند. این مسابقه در جادهای کوهستانی بود که ناگهان ماشین رضا و مهدی چپ کرد و بعد از چند چرخش، به درهای افتاد.
سعید که این واقعه را دید، از شدت شوک نمیدانست چه کند. تنها نگاهش به دره بود و اشک از چشمانش جاری میشد. او اصلاً نمیدانست که مهرداد و بقیه بچهها کی به پلیس و آمبولانس زنگ زدند، و حالا نیروی پلیس و کادر بیمارستان در آنجا بودند. سعید فقط چشمانش را به سمت آنها دوخته بود. هیچ صدایی نمیشنید و ذهنش در پی رضا و مهدی بود که دیگر زنده نبودند.
مهرداد که وضعیت سعید را دید، خواست به مادرش زنگ بزند، اما به خواست خود سعید، به محمد زنگ زدند.
حالت روحی سعید بسیار بحرانی بود. او شاهد مرگ دو تن از دوستان خود بود. شاید مهرداد و سینا و علی فقط چند ماه بود که با آنها دوست بودند، اما برای سعید، مرگ رضا و مهدی سخت و طاقتفرسا بود. هرچند آن دوستان ناباب بودند، اما سعید همچنان در شک و افسوس فرو رفته بود. او نمیتوانست باور کند که پایان آن ها اینگونه باشد
با گذشت چند روز، سعید هیچ حرفی نمیزد. او حتی گریه هم نمیکرد. گویا شکی عظیم به او وارد شده بود که تمام جهان اطرافش برایش بیمعنی شده بود. همه نگرانش بودند. احسان و عمر و محمد حتی امتحانات خود را ندادند و بخاطر سعید دوباره به خانه محمد آمدند.
محمد با تلاشهای فراوان، مادر سعید را قانع کرد که حتما تلاش خواهد کرد تا حال سعید خوب شود. از او خواست به خانه برود و به او قول داد تا حتما با او تماس بگیرد و اورا از حال سعید باخبر سازد مادر سعید بالاخره موافقت کرد و به خانهاش رفت.
احسان سعی می کرد سعید را بخنداند، اما بیفایده بود. او دوستان چندین سالهاش را جلوی چشمانش از دست داده بود. این غم و شوک بزرگ برای سعید مانند تیر خلاص بود.
#ادامه_دارد | 544 |
| 7 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_11
محمد در مسجد ماند و احسان و عمر درباره نبی کریم ﷺ به سعید میگفتند، از مهربانیهایش، از خودگذشتگیهایش، گریه و زاریهایش برای امت. صحبتهایشان چنان دلانگیز و پر از معنویت بود که سعید شیدای آن مرد بزرگ شد. او تا کنون فقط نام رسول الله ﷺ را در کتابهای مدرسه دیده بود و حالا با لطف برادران بزرگوارش، کمکم درباره زندگی و سیرت آن پیامبر بزرگوار چیزهایی میآموخت.
سعید که تا دیروز هیچ شناختی از پیامبر نداشت، حالا مشتاق شده بود که کل زندگی آن مرد بزرگ ﷺ را بداند. دلش میخواست به احسان بگوید که چه در دل دارد، اما باز هم چیزی جلویش را میگرفت. شاید غرور، شاید ترس، شاید یک حس غریب که نمیتوانست به راحتی خود را به آنها نزدیک کند.
یک هفته از این ماجراها گذشت تا اینکه مهدی و رضا به او پیام دادند که امشب خودشان میآیند دنبال او. آدرس را فرستاد و به احسان گفت که امشب با دوستانش میرود. احسان خیلی رک به او گفت:
— «اونا رفیقان ناباب هستند و تو باید از رفتن با اونا پرهیز کنی.»
سعید اما با کلافگی و لجاجت جواب داد:
— «امشب حتما میرم و دوست ندارم که در رفت و آمدم دخالت کنید.»
محمد هم که دیگر نمیدانست برای سعید چه کاری انجام دهد، تنها به خدا توکل کرد. شب شد و مهدی و رضا به دنبال سعید آمدند. او هم بدون هیچ درنگی با آنها همراه شد.
رضا با لبخندی پهن گفت:
— «آقا سعید! پارسال دوست، امسال آشنا! بالاخره چشم ما به دیدن جمالت روشن شد!»
سعید با شرم گفت:
— «شرمنده داداش، موقعیتش پیش نیومد بیام خب.»
مهدی با خنده گفت:
— «اشکالی نداره! امشب جبران همه شبها رو میکنیم، خوش میگذره!»
و باز هم آن شب مثل هر شب به خوشگذرانیهای همیشگیشان آغاز شد. اما اینبار یک چیزی در دل سعید تکان میخورد. چیزی او را منع میکرد از انجام این کارها، ولی برای اینکه آبرویش در برابر دوستانش نرود، باز هم آن کارها را انجام داد. تا پاسی از شب مشغول قلیان و قمار شدند و باز هم هنگام اذان صبح به خانه برگشت.
اما وقتی به خانه وارد شد، با صحنهای مواجه شد که هیچ وقت فراموش نمیکند. عمر و احسان را دید که با چمدان در دست ایستادهاند و آماده رفتن بودند. با تعجب به آنها خیره شد.
احسان با لبخندی غمگین گفت:
— «مرخصی و رخصت ما دیگه تموم شد، باید برگردیم حوزه. ما همونجاییم تو مسجد. اگه دوست داشتی، اونجا به دیدنمون بیا.»
سعید دلش تکانی خورد. فقط به آنها نگاه کرد و حس عجیبی در دلش شکل گرفت. به همدیگر زل زدند و همدیگر را بغل کردند و به سوی مسجد روانه شدند. اما سعید نتوانست همراهیشان کند. پشیمان بود که چرا دیشب از این جمع رفته بود. آنها همیشه برایش دلگرمی بودند و میدانست که جای واقعیاش کنار آنها در مسجد است، اما غرور و دنیای گناهی که در آن غرق شده بود، مانع رفتن او به سوی حقیقت میشد.
محمد بالاخره به خانه آمد و وقتی سعید را دید که از اتاقش بیرون آمده بود، با نگرانی از او پرسید:
— «سعید، چرا نیومدی با ما به مسجد؟»
سعید نگاهش را به زمین دوخت و چیزی نگفت. در دلش هزاران سوال و احساس متضاد در حال نبرد بودند. یکی از آنها پرسید: «چرا هنوز در این مسیر هستی؟»
در دل خود میگفت:
«یاد یار و یادگار یار
آتش است که به دل میزند، کار یار
نه در سفر نه در حضر
دل غمگین است از آثار یار!»
#ادامه_دارد | 502 |
| 8 | ماشاءالله لاحول و لاقوة الابالله😍
چه زیبا خوند❤️
🌿 الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا مُـحَـمَّـدٍ ﷺ | 520 |
| 9 | #نورُ_الهداية
نویسنده: م/شهبخش
#پارت_10
احسان که میدانست سعید بیشتر از عمر و محمد به او توجه میکند، با ناراحتی گفت:
— «باشه، بروفی امان الله.»
سعید سری تکان داد و رفت. عمر و محمد از اینکه نتواسته بودند سعید را منصرف کنند ناراحت بودند. سعید تا انتهای کوچه رفت و احساس عجیبی به او دست داد. انگار در دل خود میگفت: «تو را چه به این بچه مذهبی ها؟ باید بروی پیش دوستان خودت.» اما ناگهان، ندایی در دلش پیچید که گفت: «تو در کنار آن سه نفر آرامش داری، چرا به سراغ آنها نمیروی؟»
لحظهای در دلش تردید کرد، اما در نهایت تصمیمی آنی گرفت. به رضا پیام داد که امشب نمیآید و دوباره به سوی خانه برگشت.
وقتی وارد خانه شد، همه از دیدن او تعجب کردند. سعید گفت:
— «مگه نمیخواهید بریم مسجد؟ بریم دیگه!»
همه خوشحال شدند و آماده حرکت به سوی مسجد شدند. امام مسجد قبل از نماز عشاء، سخنرانی کوتاهی کرد که تلنگری به دل سعید بود. اشکهای او یکی پس از دیگری جاری میشد. بعد از خواندن نماز عشاء، آرامشی وصفناپذیر به دلش آمد. او حالا میدانست که تنها با نماز میتواند آرامش واقعی را پیدا کند.
«اگر توکل بر خدا کنی،
خود را از هر بند رهایی یابی.»
بعد از نماز، همه به خانه برگشتند. سعید به اتاقش پناه برد و اشکهایش جاری شد. قلبش به تنگ آمده بود و برای اولین بار احساس گناه میکرد. او نمیدانست چه کند و به چه کسی حال و احوالش را بگوید. اما آن شب از ته دل گفت:
— «خدایا کمکم کن، نمیخواهم یک گناهکار باشم.»
سعید نخوابید و کل شب را بیدار بود و قبل از اذان صبح، آماده شد. در هال نشسته بود و منتظر بود تا اذان گفته شود و بچهها بیدار شوند.
وقتی اذان صبح شد، محمد و عمر و احسان بیدار شدند و وقتی دیدند سعید آماده است، متعجب شدند. سعید با خجالت گفت:
— «منتظر شما بودم که بریم مسجد.»
احسان از شدت خوشحالی میخواست پرواز کند، اما خود را کنترل کرد. همه آماده شدند و به سوی مسجد گام برداشتند. بعد از نماز، با دلهای شاد و پر از آرامش به خانه برگشتند.
#ادامه_دارد | 509 |
| 10 | ᥫ᭡🌱•
به آیات که گوش میدهم، در گلویم بغض عجیبی جاخوش میکند.
خدایا! میشود مانند پیامبر ابراهیم در لحظاتی که هیچ گمان نمیبریم، برایمان معجزه کنی؟ میشود دعاهایمان را نوازش کنی؟ میشود از شدت خوشحالی میانِ سجدههای طولانی اشک شوق بریزیمخدایا میشود دلمان را قوی کنی؟ می شود دلمان را قوی کنی تا تمام نشدن ها،نبودن ها ،تمام دل شکستن ها را تاب آوریم؟ خودت آرامش دهنده و عزت دهنده ما باش .خودت دلتنگیها که بر جانمان ریشه میکند از وجودمان پاک کن.
«🙃❤️🩹» | 543 |
| 11 |
#مےگفت:
آرزو؎ هࢪ مرده ا؎ این است که بتواند فرصت دوبارھ بخواهد و به زندگے بازگردد، برا؎حلالیت طلبیدن، برا؎ توبه کردن، برا؎ بازگرداندنِ حق دیگران،برا؎ جبران یک اشتباه، برا؎ زیاد کردن توشه؎ نیکےها و برا؎کامل کردن کاری و جبران تمام کوتاهےهایی که در حق خدا و مردم کردھ است و ما چقدر غافل و سرگردانیم وقتی هنوز در این زندگے حضوࢪ داریم و به این واقعیت هم واقف هستیم
امابا دست و زبان خود به بدیهایمان ادامه
مے دهیم🥲❤️🩹˖࣪𖧧
| 624 |
| 12 | بله، درست میفرمایید؛ خدمت به دین فقط به یک مسیر و یک شغل خاص محدود نمیشود. هر انسانی با توجه به استعداد، دانش، توانایی و جایگاهی که دارد، میتواند بخشی از این مسیر را به دوش بگیرد. یکی ممکن است پزشک باشد و با درمان بیماران خدمت کند، دیگری مهندس باشد و با تخصص خود مشکلی از مردم حل کند؛ یکی معلم باشد و نسلی آگاه و مؤمن تربیت کند و دیگری در عرصه رسانه، فناوری، اقتصاد یا هر حوزه دیگری، قدمی برای پیشرفت جامعه بردارد.
مهم این است که مسلمان فقط به دنبال موفقیت شخصی نباشد؛ بلکه از خودش بپرسد: «من با این تواناییهایی که خداوند به من داده، چه خدمتی میتوانم به دین و مردمم بکنم؟» شاید همان علمی که امروز در حال یادگیری آن هستیم، روزی وسیلهای برای گرهگشایی از کار انسانهای زیادی شود.
پس هرکس باید سنگر خودش را پیدا کند و در همان جایگاه، با نیت درست و تلاش جدی قدم بردارد. شاید خدمت بزرگی که خداوند از ما انتظار دارد، دقیقاً در همان مسیری باشد که امروز آن را ساده و معمولی میبینیم. مهم این است که تواناییهایمان را هدر ندهیم و آنها را در راهی به کار بگیریم که هم برای خودمان رشد و عزت بیاورد و هم برای دین و جامعهمان سودمند باشد | 893 |
| 13 | درمانی بر دل زارم 😔💔 | 783 |
| 14 | -
برخی تلاوتها تأثیري منحصربهفرد
بــر ـدل مـیگـذارنـد .
و این یڪـي از آنهاست :))🥲 | 823 |
| 15 | الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا مُـحَـمَّـدٍ ﷺ | 799 |
| 16 | ایشان ﷺ به ما یاد آموختند دلها را فتح کنیم، نه انسانها را. | 814 |
| 17 | نبی رحمت ﷺ رفت، اما عطرِ سنتش هنوز در جهان جاریست. | 831 |
| 18 | السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
از شما بزرگواران درخواست دعا دارم،بنده فردا کنکور دارم از شما میخواهم مرا هم در دعاهایتان یاد کنید و از الله عزوجل بخواهید آنچه را که از توانم خارج است به لطف خودش برایم آسان گرداند و این آزمون را با موفقیت پشت سر بگذارم از الله عزوجل بخواهید که این آزمون را برایم آسان کند و بهترین نتیجه را نصیبم کند🤍
التماس دعا | 941 |
| 19 | مَا لِی کُلَّمَا قُلْتُ قَدْ صَلَحَتْ سَرِیرَتِی
وَ قَرُبَ مِنْ مَجَالِسِ التَّوَّابِینَ مَجْلِسِی،
عَرَضَتْ لِی بَلِیَّهٌ أَزَالَتْ قَدَمِی
وَ حَالَتْ بَیْنِی وَ بَیْنَ خِدْمَتِکَ
چه شد که هر چه با خود عهد کرده
و گفتم که از این پس نیکو خواهم شد
و به مجامع اهل توبه و مقام توابین نزدیک خواهم شد
حادثه اى پیش آمدکه به عهد ثابت قدم نماندم
و آن حادثه میان من و خدمتت حایل گردید
❰بعضی سؤال ها هم باعث می شوند بنشينی و فيلم زندگيت را تماشا کنی!!
هی با حسرت بزنی عقب،
هی با اشک بزنی جلو...
و مدام بگویی كه چه شد؟!💔❱ | 1 014 |
| 20 | از دنبال کردن اخبار فلسطین جز دلآزردگی و درد چه چیزی نصیبم میشود؟
به تو میگویم:
درد بکش... تا همواره احساس کنی که هنوز مسلمانی...
درد بکش... تا احساس کنی هنوز زنده ای...
درد بکش... تا احساس کنی هنوز انسان هستی...
درد بکش... تا احساس کنی بخشی از این موضوع شدهای...
درد بکش... برای برادرانت در آنجا درد بکش تا با آنها در تشویش، ظلم، درد و رنجی که تحمل میکنند شریک شوی!
درد بکش... تا در حمایت و دعا برای آنان شریک شوی...
درد بکش... تا باز نایستی!
امت به تو نیاز دارد.
- حسن الحسینی حفظه اللهl | 919 |
