𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 843
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
2 842
Repost from N/a
➢ پر از فرم برای آشنایی 💦
➢ همین الان بیا فرم پر کن 👍🏻 و دنیای اسام رو تجربه کن 🕯💖
BLOOD MOON
BLOOD MOON
🏳🌈 ثبت علایق ✅ فتیش ✅ گرایش ✅
❒ میتونی سن پارتنرتو مشخص کنی ❣
⚠️ عجله کن لینک ممکنه هر لحظه باطل بشه 🚀
📌 مستر، میسترس، ساب، مامی… همه اینجا هستن 🔥
BLOOD MOON
BLOOD MOON
2 842
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب قرمز دور مچها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨
2 842
عشق نه از ان ادمهای شجاع است و نه انان که بلدند برایش بجنگند.
عشق همیشه قسمت حرامزاده ای میشود که اگر بمیرد، نجاستش از روی زمین دیر تر از مواد رادیواکتیو پاک میشود.
2 842
شاید تو و دیگران در تمام زندگی خیال کنن که غمم متعلق به تو بود و نکته مشمئز کننده همینجاست که اگر اینگونه باشد من میبایست خودم را اتیش بزنم و غذای شغال شوم.
غم دلیل زندگی و انسانیت ادمیست و هیچکس اجازه ندارد از حد خود عبور کند و این احساس مقدس را به حرامزادهای مثل تو نسبت دهد.
برای بازندهای مثل تو حتی یک نخ سیگار گلمال شده و فکر کردن به روزهایی که بودی هم زیادیست.
2 842
Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب صورتی دور رانها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دستها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"مامان چک میکنه چقدر خوب بودی"🥰👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
عکسای کلوزآپ از گرههای ظریف💓💓✨
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
توله کوچولو آه میکشه، منتظر بوسه🩸🧨
2 842
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 842
Repost from N/a
گـپ پارتنـریـابـی^ ᗷᕲSᘻ 🎀ᒪᘜᗷᖶ ^
✨فقط انرژی مثبت و درک متقابل
🧸 بیا تا باهم بخندیم، بازی کنیم، حرف بزنیم
💖𝕊𝕆𝔽𝕋 𝕙𝕖𝕒𝕣𝕥𝕤 𝔾𝔼ℕ𝕋𝕃𝔼 𝕣𝕦𝕝𝕖𝕤💖
https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8
➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / /
🌷 بیا "خودت باش"،"بینقاب"،"بیقضاوت"
☁️ ℝ𝕦𝕝𝕖 & ℝ𝕦𝕚𝕟:«𝕃𝕚𝕥𝕥𝕝𝕖 ℍ𝕖𝕒𝕧𝕖𝕟».🌸
https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8
➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / /
☁️جایی برای دلای کوچولو و ذهنای خسته
🌸 𝕊𝕠𝕗𝕥×𝕊𝕒𝕗𝕖×𝕊𝕨𝕖𝕖𝕥🩰
https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8
➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / /
💞 هـمـــه * خـــوش * اومـــدیـــن 💞
2 842
من ادم غمگین و ناراحتی نیستم، من فقط به همه چیز فکر میکنم.
چیزهایی که فکر کردن به انها ممکن است فقط مخصوص به ادمهای به مو رسیده باشد.
اصلا فکر میکنم درد از همین تلقین و بررسی است که شکل میگیرد و کل ذهن ادم را میبلعد.
2 842
چطور میشود کسی انقدر دور باشد و با اینحال مدام اورا حس کنی و کسی انقدر نزدیک باشد و با این حال حتی صدای فریادهایت را هم نشوند؟
2 842
هرکسی دردی درون خود مخفی کرده که به ان تعلق دارد و من نمیدانم که چیزی که حمل میکنم واقعا درد من است یا فقط بهم تحمیل شده تا احساس واقعی بودن داشته باشم.
2 842
Repost from N/a
♠️ دنیـاـی BDSM و رولپلـی واقعـی 🕸
🔥 دنیـاـی رولهـا، گرایـشها و مـرزهاـی واقعـی
🎧 ویـسکال آزاد
✦ 🎮 گیـم نایـت
✦ 💬 چـت 24 ساعته
✦ 💞 پارتنـریـابـی
🚩 ورود همـه گرایـشها و نقـشها آزاد
https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8
➤♯ / / / / / / JOİN / / / / / / /
2 842
#part449
اهورا؛
از شهر خارج شده بودیم و به نظر میرسید که نصف کمتر مسیر رو طی کرده باشیم.
هیچکس حرفی نمیزد و انگار هیچکدوممون نمیتونستیم همدیگه رو تحمل کنیم.
هنوز با تینا توی بحث و دعوا بودم و حسابی داشت میرفت روی اعصابم.
مدام تلاش میکرد من رو مقصر موضوعی کنه که تقصیرم نبود و وادارم کنه که عوض بشم و رفتارم رو بهتر کنم تا اینکه راضی بشه من رو ببخشه.
داستان همینجا بود که نمیخواستم من رو ببخشه و همه چیز درست شه، من دقیقا میخواستم همه چیزهایی که بینمون بود تموم شه و همدیگه رو نبینیم.
تینا دختر خوبی بود، خوشگل بود، خوش اخلاق بود، بهترین شرایط و خانواده رو داشت و مطمئنا هیچوقت بهتر از اون نمیتونستم پیدا کنم.
اما من توی این بازه از زندگیم دنبال این جور چیزها نبودم.
شرایط من فرق داشت.
به قول خودش معتاد بودم و از صبح تا شب فقط یه مواد و دراگ فکر میکردم.
نه کار داشتم و نه کارنامه درخشانی که به واسطش بتونم کار خوب و اینده داری پیدا کنم.
حتی حوصله رابطه متعهد رو هم نداشتم.
پر از نفرت و حس انتقام بودم و تنها چیزی که میدیدم زمین زدن کسانی بود که این شرایط رو برام ساخته بودن.
حالا هم اینجا با اراز و ارشیا گیر افتاده بودم و واقعا تحمل کردنشون از دستم خارج بود.
از بعد اون اتفاق اصلا نمیخواستم چشمم به ارشیا بیوفته و حالا مجبورم تا چند ساعت تحملش کنم.
اراز بلاخره بعد از چند دقیقه توی یه پمپ بنزین ایستاد و درحالی که ماشین رو خاموش میکرد و پیاده میشد گفت؛
_جام بنزین بزن من برم دستشویی.
سرم رو تکون دادم و کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
بدون اینکه به ارشیا نگاه کنم به سمت انتهای ماشین رفتم و بعد از وارد کردن کارت سوخت و زدن رمز نازل بنزین رو برداشتم.
در باک رو باز کردم و نازل رو توش فرو بردم و نگاهم رو به صفحه دوختم.
بلاخره بعد از رسیدن به عدد مد نظرم از توی باک خارجش کردم و برگشتم که دیدم ارشیا درحالی که دست به سینه نشسته با اخم بهم نگاه میکنه.
توجهی نکردم و بعد از حساب کردن دوباره در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.
همچنان میتونستم سنگینی نگاهش رو از توی اینه حس کنم، داشت کلافم میکرد!
مدام اتفاق اونشب بهم یاداوری میشد و معذب و عصبیم میکرد.
عصبانیتم به خاطر اینکه از اون حرکت بدم اومده بود نبود.
عصبی بودم چون دلم نمیخواست این اتفاق با اون بیوفته و برام یه جور اتو محسوب بشه.
احساس امینتم رو ازم میگرفت.
_تا وقتی انقدر نگاهم کنی اجازه نمیدی گندی که زدی رو فراموش کنم.
ارشیا_کدوم گندم؟
منظورت وقتیه که بهم کمیکال دادی و بیهوش شدم و صبح بیدار شدم دیدم جفتم روی مبل خوابیدی؟
_اره منظورم همونه.
مشخص بود که داره خودش رو میزنه به اون راه و تلاش میکنه تقصیرات رو گردن من بندازه که البته با بد کسی طرف شده بود.
همین روزا بود که بزنم توی پرش و حسابی حالش رو بگیرم.
فقط منتظر بودم صدرا دستگیر شه و خونش رو بگردن.
اونوقت بود که دیگه نمیتونست برام شاخ بازی دربیاره.
میتونست الان هرچقدر که میخواد نمایش قدرت بده.
ارشیا_منم نمیخوام بزارم فراموشش کنی.
چون حرکت عادیای نیست که به این زودیا بخوای از یاد ببریش.
پاکت سیگارم رو از توی جیبم خارج کردم که به خاطر اوردم توی پمپ بنزین هستیم و نمیتونم سیگار بکشم.
کمی برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
از چشماش چیزی مشخص نبود.
_الان داری باهام لاس میزنی؟
ابروهای پرپشت و مرتبش رو توی هم کشید و گفت؛
_نه، مگه شما گی ها اینجوری با تهدید لاس میزنید؟
_اره.
یه جورایی.
ولی تو کلمه کونت رو پاره میکنم اگر کسی از این موضوع با خبر بشه رو لاس حساب نکن، فکر کن یه تهدیده که اگر پاش برسه خیلی بدجور عملیش میکنم.
لبهاش رو کمی به هم فشرد و طولی نکشید که دندونهاش و برق خاکستری ارتودنسیش مشخص شد.
داشت پوزخند میزد.
ارشیا_بنظرم که بیشتر یه نوع لاس بود تا تهدید.
_خوشت میاد کونت پاره شه!؟
کمی جلو اومد و به ارومی گفت؛
_خوشم میاد فکر کنی زورشو داری کونمو پاره کنی.
عقب کشیدنم مصادف شد با باز شدن در ماشین از جانب اراز.
وقتی برگشتم سمتش ابروهاش کمی بالا پریده بود و بنظر متعجب میومد.
حق هم داشت، از زاویه دید اون اصلا توی موقعیت مناسبی نبودیم.
اگر یه وقت دیگه بود قطعا راجب این موضوع بهم تیکه مینداخت، اما حالا بنظر میرسید انقدر درگیر غزل باشه که کوچیکترین توجهی به من و کارهام نکنه.
در رو بست و گفت؛
_بنزین زدی؟
_اره.
و نگاهم رو بیرون ماشین دوختم تا ببینم کسی پشت سرمون توی جایگاه نباشه.
اراز_از این مرده پرسیدم گفت یه قسمت مسیر رو اشتباه اومدیم.
توجهی به حرفش نکردم و از توی اینه به ارشیا خیره شدم.
بنظر میرسید توی فکر باشه و از طرفی کاملا مشخص بود که ناراحت و نگرانه.
چطور میتونست وقتی که خواهرش گم شده بود راجب چنین موضوعی صحبت کنه؟
شاید واقعا قصد بدی راجبش داشت.
2 842
#part448
اب دهنم رو به سختی قورت دادم و تصمیم گرفتم جوابش رو ندم.
انگار از ازار دادنم لذت میبرد و دقیقا با این حرفا میخواست اذیتم کنه.
دیگه توانایی جنگیدن نداشتم.
خسته تر از اونی بودم که بخوام مقاومت کنم.
توی باتلاقی بودم که هرچقدر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم.
_چرا وقتی انقدر ازم متنفری که بتونی این بلاهارو سرم بیاری 19 سال توی خونت نگهم داشتی؟
یعنی..
به چشماش نگاه کردم و اب دهنم رو قورت دادم.
عاجز تر از اون بودم که بخوام داد بزنم یا ری اکشن تهاجمی ای نشون بدم.
_من اگر بتونم چنین کارهایی با کسی بکنم باید تا حد مرگ ازش متنفر باشم.
و کسی که ازش متنفر باشم رو نمیتونم حتی یک دقیقه تحمل کنم، چه برسه به این همه سال.
چیزی نگفت و درحالی که از روی صندلی بلند میشد به سمت در رفت.
حرکتی نکردم.
انقدر ضعیف و بی انرژی بودم که حتی اگر یه قمه بزرگ داشتم هم نتونم بهش اسیب بزنم و فرار کنم.
بلاخره بعد از باز کردن در از اتاقک خارج شد و دوباره قفل و زنجیرش کرد.
بغضم رو قورت دادم و به سینی غذا خیره شدم.
شکمم از شدت گشنگی درد میکرد و بدنم میلرزید.
پوفی کشیدم و سینی رو کمی جلو کشیدم.
...
اراز؛
در ماشین باز شد و ارشیا روی صندلی عقب نشست.
ارشیا_از زن بابام پرسیدم اونم ادرس رو درست و حسابی نداشت.
گفت که بریم اونجا از خود مردم بپرسیم بهمون میگن که کجا باید بریم.
سرم رو تکون دادم و نگاهی به لوکیشن انداختم.
روستا فاصله زیادی از شهر نداشت و اگر الان حرکت میکردیم تا دو ساعت دیگه میرسیدیم.
اهورا_بنظرم این کارتون وقت تلف کردنه.
هردومون برگشتیم و نگاهش کردیم.
اهورا_باید به پلیس میگفتید که به کی مضنونیند و اونوقت خودشون پیداش میکردن.
حتی شاید غزل دست بابات نباشه و الکی اینهمه راه تا اونجا بریم.
_اینکه ماهم بگردیم خیلی بهتر از اینکه بشینیم توی خونه ببینیم پلیس چیکار میخواد بکنه.
بعدم طرف سرپرست قانونیشه قطعا حتی اگر غزل پیشش باشه خیلی راحت میتونه خودش رو از قضیه بکشه کنار.
اهورا_اگر یه بچه هفت هشت ساله بود بله، ولی اگر پیداش کنن خودش قطعا میگه که از شرایطش راضی نیست و چمیدونم ازش سوءاستفاده میشه یا هرچی؟
انگار اعصاب ارشیا با این حرف خورد شد چون با لحنی عبوس گفت؛
_میشه نظرات ارزشمندتونو واسه خودتون نگه دارید؟
به اندازه کافی دیر شده همین الانشم به شب میخوریم.
سرم رو تکون دادم و ماشین رو روشن کردم.
مثل اینکه اوردن اهورا با خودمون ایده خوبی نبود.
اخرش نفهمیدم این دوتا دقیقا چه کاری باهم دارن.
زیاد نگذشته بود که بلاخره اهورا سکوت چندین دقیقهای رو شکست و گفت؛
_میگم تو یهویی از کجا پیدات شد؟
ارشیا_یعنی چی؟
اهورا_چمیدونم.
یهو مشخص شد تو داداش غزلی و خودتون هم این رو نمیدونستید.
یعنی خب دختره خونه بابات زندگی میکرده، چطور اینهمه سال ندیدیش و نفهمیدی کیه؟
اصلا چرا خودت پیش بابات نمیموندی؟
ارشیا_چون کسی نمیدونه من پسرشم.
یه جورایی جلوی بقیه گردنم نمیگیره و به همه میگه من مردم.
اسمم هم اسم اصلیم نیست.
اهورا_چرا؟
ارشیا_نمیدونم.
شاید به همین خاطر که نمیخواست رو به رو بشیم و همدیگه رو ببینیم.
اهورا_خب سوال اینجاست که چرا نمیخواست همدیگه رو ببینید؟
یعنی خب اینکه بخواید بفهمید که خواهر برادرید در خونه کسی کنتور نمیندازه.
ارشیا_بابام از غزل متنفره.
شاید به این خاطر که بچه شوهر دوم مامانمه.
شاید میخواسته که انتقام باباشو اینجوری ازش بگیره.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_کاملا مشخصه.
نمیخوام توهین کنم ولی بابات یه روانی مریض جنسیه که اگر تو توی خونش زندگی میکردی نمیتونست هرموقع دلش خواست خواهرتو اذیت کنه.
انگار حرفم نابه جا بود چون هم اهورا و هم ارشیا سکوت کردن و چیزی نگفتن.
اهورا نمیخواست جو رو از چیزی که بود سنگین تر کنه و ارشیا به نظر میرسید دوباره به اون رگ غیرت احمقانش برخورده چون اخماش رو توی هم کشید و لب هاش رو به هم فشرد.
واقعا عصبی بودم و دوست داشتم یه جوری خشمم رو تخلیه کنم.
ارشیا بهترین گزینه برای اینکار بود چون همه این اتیشا از گور خودش بلند میشد.
هنوز به خاطر اون حرکتش توی کوچه حالم ازش به هم میخورد.
دید خوبی بهش نداشتم، به هرحال از تخم و ترکه همون مرتیکه مریض بود و بعید نبود که مثل خودش باشه.
2 842
#part447
انگار توی یه لوپ خارج از زمان و مکان گیر کرده بودم و هیچ راهی برای فرار نداشتم.
امیدوار بودم که حداقل ارشیا و اراز متوجه ناپدید شدنم بشن و دنبالم بگردن.
اخرین باری که کنار اراز بودم خیلی مسخره رفتار کردم به طوری که احتمال داشت فکر کنه به خواسته خودم فرار کردم و خبری ازم نیست.
البته قطعا نمیزاشتن حتی به انتخاب خودم برای مدت طولانی گم و گور بشم و دیر یا زود دنبالم میگشتن.
گذشته از اون میدونستن که من جایی برای مخفی شدن جز کنار خودشون ندارم.
قطعا میفهمیدن که یه کاسهای زیر نیمکاسهست.
پوفی کشیدم و بغضم رو قورت دادم.
از مردن نمیترسیدم.
من جوری زندگی کردم که مردن جز ارزوهام باشه.
اگر میدونستم که قراره بدون هیچ اتفاق دیگهای کشته شم خیالم راحت بود.
اما به همین اسونی نبود.
از کارهایی که اون مرد میتونست باهام بکنه میترسیدم.
اون مراسمهای ترسناک و حال به هم زنش که تحملشون توی این شرایط واقعا از دستم خارج بود.
تحمل اون ازار های روحی و روانی غیر قابل تحمل و چیزهای ترسناکی که مدتها توی ذهنم میموند و به روحم سوهان میکشید واقعا سخت بود.
بدتر از اونها وجود خودش بود.
نگاه های سنگین و نفرت انگیزش و لمس های گاه به گاه حال به هم زنش.
حتی ممکن بود بخواد بهم تجاوز کنه.
ای کاش هرکس دیگه ای غیر از اون اینکار رو باهام میکرد.
کاش صاحبکارم، یه پسر رهگذر و ناشناس توی خیابون یا یه پیرمرد قصاب بود اما ابوهادی نه.
من با خود شخصش مشکل داشتم.
چرا که تموم عمرم جوری باهام رفتار کرد که فکر کنم یه موجود بی ارزش و داغونم.
ابوهادی بزرگترین دشمنم بود به طوری که حتی اگر عروس دریایی گازش میگرفت و درحال مردن بود روی زخمش نمیشاشیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
دلم برای اراز تنگ شده بود و بیشتر از همیشه نیازش داشتم.
کاش چشم روی هم میزاشتم و دوباره میدیدم که کنارشم.
اون توی زندگی بیارزش من تنها دلیل برای ادامه دادن بود.
ای کاش اینجا بود و بغلم میکرد.
دستش رو توی موهام میبرد و بهم میگفت که همه اینها یه کابوسه.
یه خواب وحشتناک که از لحظه تولدم تا ثانیه های اخر زندگیم ادامه داره.
کاش میگفت که همهچیز درست میشه و این روزها میگذره.
که جهان دیگهای وجود داره که میتونم توش خوشحال باشم و به انتظارش بشینم.
شاید سالهای بعد مال هم شدیم و تونستیم زندگی کنیم.
البته که قطعا بدون اون بهشت هم نمیرفتم.
هرچند که بهشت جای من نبود.
البته که جهنم بدون ابوهادی رو به همه جا ترجیح میدادم.
حتی حاضر بودم بعد از مرگش بره بهشت و همه گناه هاش بخشوده بشه اما هیچوقت باهاش رو به رو نشم و دوباره نبینمش.
احساس کردم صدای قدمهای کسی رو روی ریگهای کف زمین شنیدم.
درست حدس زده بودم، سایه ای تیره پشت در ایستاد و بعد از صدای قل و زنجیر و باز کردن قفل در باز شد.
ابوهادی توی چهارچوب ایستاد و بعد از وارد شدنش در رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش چپوند.
حرکتی کردم و به خودم لرزیدم که فکر کرد گارد گرفتم.
پیرهنش رو کمی بالا زد که تونستم چاقوی تاشو توی جیبش رو ببینم.
انگار داشت تهدیدم میکرد که اگر دست از پا خطا کنم کشته میشم.
اب دهنم رو قورت دادم و با اخم نگاهش کردم.
از اینهمه ضعف و ناچاری متنفر بودم.
سینی توی دستش رو روی زمین گذاشت.
یه ظرف فلزی تن ماهی و یه تیکه نون توش بود.
حتی توی خود ظرف کنسرو غذا رو نیورده بود، انگار میترسید خودکشی کنم.
_ترجیح میدم بمیرم تا اینکه غذاتو بخورم.
ابوهادی_نگران نباش به مرحله مردن هم میرسی.
اگر لوس بازی در بیاری و غذا نخوری مجبور میشم به زور بکنم تو حلقت.
_چرا؟
میترسی لاغر بمونم بعد از مرگم نتونی کبابم کنی؟
پوزخندی زد و صندلی چوبی گوشه دیوار رو عقب کشید و روش نشست.
ابوهادی_با ارشیا صحبت کردی!
به چشمای سبزش زل زدم و سرم رو تکون دادم.
ابوهادی_چی بهش گفتی؟
_همه چیزو.
اینکه یه قاتل متجاوز مریض و روانی هستی.
حالش ازت به هم میخوره.
مطمئنم خجالت میکشه از اینکه پدرش تویی.
ابوهادی_همه اینا درست میشه.
تو نگران خودت باش.
_نگران خودم نیستم.
حداقل میدونم که از گوشت و خون نجس تو نیستم.
دلم به حال داداشم میسوزه.
مطمئنم دوست داشت جای تو پسر بابای من باشه و مامانمون هیچوقت با تو اشنا نمیشد.
ابوهادی_من حداقل مثل پدرت بی غیرت نیستم که سر زنشم جلوش میبریدن جیکش در نمیومد.
خندیدم و با حرص نگاهش کردم.
_غیرت؟
غیرتم حالیته تو؟
ابوهادی_نکنه باید سر تو غیرت داشته باشم؟
چیکارمی؟
ناموسمی؟
_ناموس تو و ناموس پسرت چه فرقی میکنه؟
ابوهادی_احمقه که فکر میکنه تو ناموسشی.
اگر میدونست چه هرزهای هستی تف هم توی صورتت نمینداخت.
لبهام رو به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
نمیخواستم بغض و اشکام رو ببینه.
نمیخواستم بفهمه که خودم هم میدونم چقدر در مقابلش ضعیف و بی دفاعم و شکستنم رو ببینه.
ابوهادی_برای من ننه من غریبم بازی در نیار.
کل شهر دستمالیت کردن اونوقت اینجا ادا در میاری؟
2 842
#part446
فضای گرم و نسبتا اروم کافه استرس و اضطرابم رو کمتر کرد.
دیوارهای سبزش بهم ارامش میدادن و تنها چیزی که توی ذوق میزد درخت فیک بزرگ قهوهای رنگی بود که وسط سالن قرار داشت و اون شکوفههای بنفش چرک اویزون به شاخههای لاغر و نه چندان طبیعیش هیچ هارمونی ای با فضای کلاسیک اطراف نداشتن.
بدترین قسمتش لامپهای زرد ریسهای متصل بهش بود که مدام روشن خاموش میشدن.
انگار که یه درخت کریسمس از توی قبر در اورده و گذاشته بودن وسط سالن.
روی صندلی چوبی نشستم و درحالی که منو رو برمیداشتم برای یسرا، دوست دختر دیانا به عنوان سلام سر تکون دادم.
دلم هرچیزی میخواست غیر از قهوه و اسپرسو.
نگاهی به ساعت انداختم و ارزو کردم اهورا مثل همیشه سر وقت برسه.
هنوز 9 دقیقه دیگه به تایم قرارمون باقی مونده بود.
نفس عمیقی کشیدم و در سکوت به اهنگ حامیم که درحال پخش بود گوش دادم.
جای من وسط قلب تو بوده
قلب من خونه ی امن تو بوده
قلب تو چی میشه..
خداحافظت عشق قدیمی
خداحافظت همدم شب ها
خداحافظ ماه قشنگم
خاطراتتو میبرم همرام
مینویسمشون توی شعرام
مینویسم اسمتو رو سینم
میبرم تورو تا ته رویا
تورو باز تو رویا میبینم
مثل یه قصه کوتاه
مثل یه خواب قشنگ بود
تلخ و شیرین هر دو باهم
توی یه قاب قشنگ بود
چقدر این عشق قشنگ بود
ارامشم با شنیدن صدای یسرا به هم خورد.
یسرا_انتخاب کردی؟
سرم رو از روی میز بلند کردم و خیره به چشمهای مشکیش گفتم؛
_یه دمنوش ارامبخش.
نمیدونم هرچیزی که خودت فکر کردی بهتره.
یسرا_مشکلی با بابابونه و نعناع نداری؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم؛
_دیانا کجاست؟
یسرا_دانشگاهه، احتمالا عصری میاد.
سرم رو تکون دادم و لبخند الکی ای زدم که صدای زنگولههایی که به اویز بالای در شیشه ای متصل بود اومد و تونستم اهورا رو توی یه ژاکت چرم مشکی ببینم.
یسرا با دیدنش به سمتش رفت و سلام گرمی باهم کردن.
انگار توی نبودم وقت کرده بود حسابی دوستای جدید پیدا کنه.
بعد از چندثانیه صحبت یسرا به بار پشت کانتر برگشت و اهورا صندلی روبه روم رو کشید عقب و نشست.
اهورا_شبیه اونایی هستی که با در قابلمه زدن توی سرشون.
_توهم شبیه کسانی هستی که انگار دارن سعی میکنن بامزه و عاقل باشن اما در اصل یه معتاد دوروی دو به هم زنن که شبی که یه دختر بچشونو انداخته بهش زنگ نزدن.
اهورا_خب تفسیرت کاملا درست بود.
پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد و گفت؛
_ماجرای غزل چیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_مگه ارشیا بهت نگفته؟
اهورا_فقط گفت خواهرشو گم کردی.
_یه جورایی.
فکر میکنم بابای ارشیا دزدیدتش ولی هیچ جوره نمیتونیم ثابت کنیم و مطمئن نیستیم.
اهورا_لازم نیست ثابت کنید، سعی کنید پیداش کنید و اونوقت میتونید برش گردونید.
_اینهمه نبوغ رو از کجات میاری تو؟
اهورا_نمیدونم واقعا، فکر کنم مادر زادیه.
و حس کردم از اسپل کلمه مادر چندشش شد.
خداروشکر هر مشکلی هم که توی زندگیم داشتم با فکر کردن به مادرم حالت تهوع نمیگرفتم.
سرم رو توی دستام گرفتم و چشمام رو بستم.
_واقعا نمیدونم چیکار کنم.
دارم دیوونه میشم.
اهورا_یواش بابا.
چه مرگته تو؟
فکر نمیکردم انقدر روت تاثیر بزاره، اونم یه دختره مثل بقیه.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم.
_فکر نمیکنم مثل بقیه باشه.
اهورا_منظورم بدتر از بقیه بود.
دخترا همشون عجیب غریبن.
چیزی نگفتم و نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.
دو و نیم ظهر.
_قراره با ارشیا بریم روستایی که مامانبزرگش زندگی میکنه.
حدس میزنیم بتونیم باباش رو اونجا پیدا کنیم.
اصلا حوصلت رو ندارم ولی اگه دوست داری میتونی بیای.
اهورا_معلومه که دوست ندارم بیام.
نگاه ناامیدی بهش انداختم که ادامه داد؛
_البته اگر یه قهوه برام بگیری شاید روش فکر کردم.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به منو دوختم.
...
غزل؛
به شدت سردم بود و لرزش بدنم اعصابم رو خورد تر میکرد.
از وقتی که بیدار شده بودم تموم تلاشم رو برای فرار کرده بودم اما هیچ راهی وجود نداشت.
در شیشه ای از فلزها و حفاظ های فلزی پوشیده شده بود و حتی اگر هم شیشه هاش رو میشکستم نمیتونستم فرار کنم.
باز کردن قفل هم کاملا غیر ممکن بنظر میرسید چرا که از پشت زنجیر شده و با قفل کتابی بسته شده بود.
پنجره ها هم از این قاعده مستثنی نبودن و حفاظ های فلزی داشتن.
تا اونجایی که متوجه شدم، انگار توی یه باغ یا دامداری بودم چون از همه جا صدای جوونور های مختلف به گوش میرسید.
تا حالا پام رو هم اینجا نزاشته بودم و دقیقا نمیدونستم که کجام.
2 842
#part445
_اون هم تو همین فازای باباته؟
ارشیا_اره.
_بنظرت ممکنه بابات غزل رو دزدیده باشه و برده باشه پیش مامانبزرگت؟
ارشیا_چرا باید همچین کاری کنه؟
_متوجه نیستی بابات از غزل برای کارای احمقانش استفاده میکرد؟
شاید دزدیدتش تا ببرنش اونجا یه بلایی سرش بیارن.
و خودم از حرفی که زده بودم وحشت کردم و مو به تنم سیخ شد.
کارهایی که اون مرد میتونست با غزل بکنه خیلی ترسناک تر از کاری بود که غریبه ها میتونستن انجام بدن.
با این حال یک موضوع بین هردوتا احتمال مشترک بود؛
تجاوز!
حتی از تصورش هم حالم بد میشد.
اخمام رو توی هم کشیدم و اب دهنم رو به زور قورت دادم.
حالم خیلی بد بود.
از وقتی که این اتفاق افتاد تا الان یک لحظه هم چشم روی هم نزاشته بودم و به لطف بیست تا اسپرسویی که خورده بودم سر پا بودم.
هنوز هم به خاطر اون مقدار از کافئین تپش قلب داشتم و استرس و اضطرابم رو صد برابر بیشتر میکرد.
همش صحنههای خیلی بد و وحشتناکی از به قتل رسیدن یا مورد تجاوز قرار گرفتنش توی ذهنم میچرخید.
ترجیح میدادم همین الان بمیرم تا بخوام به افتادن اون اتفاقات فکر کنم.
ارشیا_دارم دیوونه میشم.
نگاهی بهش انداختم که دندوناش رو به هم فشرد.
ارشیا_چقدر احمق بودم که نمیفهمیدم داستان چیه.
همش تقصیر منه که حواسم بهش نبود و پیش توی احمق ولش کردم.
پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
با اینکه اعصابم رو از اونی که بود خورد تر میکرد ترجیح دادم چیزی بهش نگم تا نزنه به سرش و داد و بیداد و دیوانه بازی راه نندازه.
تحمل این یه فقره رو اصلا نداشتم.
مشخص بود که دنبال مقصر میگشت.
درصورتی که مقصر اصلی جایی اون بیرون با خیال راحت برای خودش میگشت.
_باید سعی کنی با بابات ارتباط بگیری.
خوب فکر کن ببین خونه با جای دیگهای نداره که ممکنه توش مخفی بشه؟
ارشیا_اگر اصلا کار بابام نباشه و کسی دزدیده باشتش چی؟
_پلیس به اون مورد میرسه.
ما باید احتمالات دیگه هم در نظر بگیریم.
ارشیا_باید بریم روستا.
_خیل خب.
اگر میدونی کجا باید بریم همین الان حرکت کنیم.
ارشیا_درست نمیدونم.
هیچی یادم نمیاد.
باید از عمم بپرسم.
از شنیدن کلمه عمم کمی متعجب شدم.
اما سوال اضافی نپرسیدم و گفتم؛
_بهش زنگ بزن.
ارشیا_شمارش رو ندارم.
باید برم در خونشون.
سرم رو تکون دادم که از ماشین پیاده شد و گفت؛
_ساعت پنج حرکت میکنیم.
_خیل خب.
بعد از زدن این حرف از ماشین پیاده شد و در رو نسبتا محکم روی هم کوبید.
پوفی کشیدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم.
هیچوقت توی عمرم چنین استرسی نداشتم، حتی وقتی که فهمیدم مامانم سکته مغزی کرده و تو کماست و ممکنه دیگه هیچوقت بیدار نشه.
حداقل اونموقع یک احتمال وجود داشت، اینکه دیگه هیچوقت بیدار نشه.
اما حالا..
هزاران اتفاق میتونست بیوفته که یکی از اون یکی ترسناک تر بود.
چشمام رو به هم فشردم و سعی کردم گریه نکنم.
دلم نمیخواست این اتفاق بیوفته.
فعلا وقت ابغوره گرفتن نبود.
باید تلاش خودم رو میکردم تا پیداش کنم.
توی همین فکرها بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
شماره سیو نشده بود.
از فکر اینکه نکنه غزل یا کسی مربوط به اون باشه خیلی سریع تماس رو وصل کردم که صدای دختری توی گوشم پیچید.
_الو؟
_شما؟
_واقعا ناراحت شدم.
دیگه من رو نمیشناسی؟
_نه.
_عسلم.
چقدر زود من رو یادت رفت.
پوفی کشیدم و ماشین رو روشن کردم.
_بله عسل.
چیکار داری.
عسل_خواستم اگر وقتت خالیه ببینمت.
هفته دیگه برمیگردم دبی، دوست داشتم قبل از رفتن یه سر بهت بزنم.
_به سلامتی.
عسل_خب، این یعنی چی؟
_یعنی نمیتونم.
فعلا وقتم پره کارای مهمی دارم.
شاید سری بعدی.
عسل_چه کاریه که از من مهم تره؟
_تقریبا همه کارام از تو مهمترن!
صدای خندهش توی گوشم پیچید که روی اعصابم رفت.
این اسودگی خاطر و ارامشش حالم رو به هم میزد، اون هم وقتی توی چنین موقعیت بدی بودم..
عسل_یجوری رفتار نکن انگار تقصیر منه با عشق رفیقت خوابیدی.
پوفی کشیدم که متوجه شدم کسی باهام تماس میگیره.
_پشت خطی دارم، فعلا!
و تماس رو وصل کردم.
_بله اهورا.
اهورا_خوبی؟
از ارشیا شنیدم دوست دختر جن زده و نه چندان سالمت گم شده.
_اره.
ممنونم از اظهار نظر نه چندان ارزشمندت.
اهورا_برو کوچه، دارم میام اون سمتا صحبت کنیم.
_اوکی.
نیم ساعت دیگه اونجام.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
