𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 828
Підписники
-324 години
-17 днів
-4330 день
Архів дописів
2 828
#part207
_پسندیدی؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت؛
_باید اتاق خوابشو ببینم.
ابروهام پرید بالا و حس هیجان زیر پوستم دوید.
مثل اینکه بعد از چندماه بلاخره داشت شل میکرد و این باعث میشد حس خوبی بهم دست بده.
یعنی میشد این فاصله لعنتی تموم شه؟
واقعا دیگه داشت خستم میکرد.
خیلی دلتنگ بودم، خیلی..
خیره بهم ادامه داد؛
_البته از اون خونه قبلیت بهتره.
اون انگار بوی ملیکارو میداد.
خندیدم و رفتم سمت میز و ظرف های اش رو از روش برداشتم.
_صبحونه خوردی یا برات اش بیارم؟
رستا_نه ناهار خوردم.
ظرفارو گذاشتم توی ظرفشویی و رفتم و کنارش روی مبل نشستم.
رستا_میخوام برم حموم.
خونه خودمون وقت نکردم برم.
ابروهام پرید بالا و گفتم؛
_خبریه؟
جایی میخوای بری؟
رستا_نه.
اومدم اینجا دیگه..
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
یعنی چون میخواست بیاد پیش من تیپ زده بود؟
رستا_حولت کجاست؟
از روی مبل بلند شدم و گفتم؛
_بیا تا بهت بدم.
رفتم سمت اتاق خواب و حوله رو از توی کمد در اوردم و برگشتم طرفش.
توی چهارچوب در ایستاده بود و داشت اتاق رو نگاه میکرد.
رستا_چقدر اینجا خوبه.
_تو کلا از مکان های کوچیک خوشت میاد انگار.
چیه بابا، شبیه لونه مرغه.
رستا_اونقدراهم کوچیک نیست.
دستش رو دراز کرد تا حوله رو ازم بگیره که دستمو کشیدم عقب.
به چشمام خیره شد و سرشو به معنای چیه تکون داد.
زل زدم توی چشمای مشکیش و بعد نگاهم رفت سمت لباش.
_منم بیام؟
خیلی سریع گفت؛
_نه.
با اینکه همه امیدام نا امید شد ولی کم نیوردم.
شاید داشت ناز میکرد..
رفتم نزدیکش و چسبوندمش به دیوار که بدون حرف زل زد بهم.
حالا لبخند کمرنگی گوشه لبای بیرنگش بود و با چشمای منتظر زل زده بود بهم.
حس میکردم که از قبل یکم ظریف تر شده.
صورتش هم نسبت به قبل لاغر تر شده بود و رنگش سفید بود.
دستمو کشیدم روی پهلوش و سرمو کردم توی گردنش که سرشو کج کرد و نفس عمیقی کشید.
2 828
#part206
_این فرق داره اسکل.
دایان_چه فرقی داره!؟
_رستا دوست دخترمه.
خندید و گفت؛
_سامیار هم دوست پسرمه.
_خب حالا واسه ما ادم شده دوست پسرم دوست پسرم میکنه.
معلوم نیست چیکار کرده که نمیخواد تعریف کنه.
نوچی کرد و لبخند گشادی روی لبش نشست.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_میگی یا برم به ماریا بگم به شوهرش دادی؟
خندید و گفت؛
_ندادم بابا.
به من میخوره به اون نیم وجب بچه بدم؟
_منم همینو میگفتم.
ولی خب در اخر دیدی که برعکس شد.
با حالت متفکری نگاهم کرد و گفت؛
_خب موضوع تو فرق میکنه، اگه مفعول نباشی ارضا نمیشی.
ولی من بدون مفعول بودن هم میتونم ارضا بشم..
صورتمو جمع کردم.
_هوم.
تنهایی فکر کردی یا کسی کمکت کرد؟
لبخندی زد و چیزی نگفت.
دوست نداشتم دخالت کنم اما واقعا دلم میخواست راجب جزئیات رابطشون بیشتر بدونم.
نه اینکه خبر نداشته باشم معمولا پسرای همجنسگرا چیکار میکنن، اتفاقا همه چیز رو از حفظ بودم.
اما میخواستم ببینم خودشون تا کجا پیش رفتن.
واسم یجورایی جذاب بود رابطشون.
_خوردی واسش؟
خیلی سریع و جدی گفت؛
_نه.
خندم گرفت.
دایان اصلا ادم دروغگویی نبود و وقت هاییم که میخواست دروغ بگه نمیتونست.
یجوری گفت نه که از صد تا اره تایید کننده تر بود.
_چرا دروغ میگی خب؟
مگه چیه؟
افت داره واست؟
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
خندیدم و گفتم؛
_کاش بودم موقع ساک زدن میدیدمت.
خیلی خنده دار میشی حتما.
دایان با اونهمه ادعاش واسه یکی دیگه ساک میزنه.
اونم کی، سامیار.
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_میگم نزدم!
_بگو جون سامیار.
چپ چپ نگاهم کرد و از روی مبل بلند شد.
زدم زیر خنده و پهن شدم روی مبل.
دایان_زهرمار.
دوست داری منم همچین سوالایی ازت بپرسم؟
بی توجه به حرفش گفتم؛
_دول چه مزه ایه؟
پوفی کشید و رفت سمت در خونه.
بلاخره یبار دیدم که دایان از یه چیزی خجالت بکشه.
نقطه صعفش رو گیر اورده بودم، از این به بعد همیشه اذیتش میکردم..
اما خب یکم ناراحت شده بودم که داشت میرفت، بعد از یک هفته شلوغ و پر کار نیاز داشتم یکم استراحت کنم و وقتم رو با یه نفر بگذرونم.
هرچند که ترجیح میدادم اون یه نفر رستا باشه، اما حالا که نمیتونست بیاد مجبور بودم به دایان راضی بشم.
البته که از حرف زدن با دایان خیلی لذت میبردم و بهترین دوستم بود.
رفت سمت در و خواست بازش کنه که گفتم؛
_حالا نمیخواد فرار کنی، دیگه ازت نمیپرسم.
لبخند خبیثی زدم و ادامه دادم؛
_جواب همه سوالامو گرفتم.
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_نه فرار نمیکنم.
یکم کار دارم.
میخوام برم پیش ماریا یکم باهاش حرف بزنم بلکه شاید دست از سر سامیار برداشت.
شایدم رفتم با باباش حرف زدم.
_شدی مثل این زنای اولی که دنبال اینن که صیغه شوهرشونو زمین بزنن.
سرشو به معنای تاسف تکون داد و چیزی نگفت.
بعد از کمی مکث گفت؛
_خدافظ.
درو باز کرد که با رستا روبه رو شدیم که پشت در ایستاده بود و قفس لنی دستش بود.
ابروهام پرید بالا و لبخندی روی لبم نشست.
حالا از دیدنش خیلی خوشحال شده بودم.
_سلام.
نیم نگاهی به دایان انداخت و جوابم رو داد.
دایان_مثل اینکه به موقع تصمیم به رفتن گرفتم.
رستا_باید نذری بدم به مناسبت این وقت شناسیت.
دایان که انگار اصلا حوصله بحث نداشت چیزی نگفت و بعد از پوشیدن کفشاش و خدافظی سوار اسانسور شد.
درو بیشتر باز کردم و قفسو ازش گرفتم که خم شد تا کفشاش رو در بیاره.
میتونستم از این فاصله بوی عطرش رو حس کنم.
زیر سوییشرت مشکیش یه دورس بافت خاکستری پوشیده بود و شلوارش که یکم براش بزرگ و بلند بود تا بوت های مشکیش تا شده و چروک خورده بود.
خیلی وقت بود ندیده بودم همچین تیپی بزنه و اخیرا چیزای ساده ای میپوشید.
تعجب کرده بودم و حالا کمی هیجان زده شده بودم.
کفشاشو که در اورد سرشو بلند کرد و اومد توی خونه.
درو پشت سرش بست که رفتم سمتش و بغلش کردم.
لباساش به خاطر اینکه از بیرون اومده بود سرد بودن اما میتونستم گرمای بدنش رو از همین فاصله هم احساس کنم.
نفس عمیقی کشیدم و توی بغلم فشردمش.
انگار سالها بود که ندیده بودمش.
هنوزم مثل روز اول پر از حس های نو و تازه بود..
مخصوصا حالا که از هم انقدر دور شده بودیم، حس میکردم به روزهای گذشته برگشتیم و دوباره داریم با هم اشنا میشیم و قراره کم کم رابطمون محکمتر بشه..
چه روزای قشنگی بودن، وقتی که فقط از هم خوشمون میومد و هیچکدوممون به روی خودش نمیورد اما از رفتارامون کاملا پیدا بود..
اون زودتر از من کشید عقب و رفت سمت مبل و نشست روش.
نفس عمیق و صدا داری کشید و با ابروهای توی هم گفت؛
_چقدر اینجا گرمه.
قفس لنی رو گذاشتم روی زمین و رفتم سمت در تراس و بازش کردم.
چون تازه اومده بودم اینجا و زیاد رشت نبودم رستا فرصت نکرده بود بیاد خونم و برای اولین بار بود که اینجارو میدید.
اطرافشو با دقت نگاه کرد و سوییشرتش رو از تنش در اورد.
2 828
#part205
دایان_زیاد حرف بزنی خودت هم میبرم.
چیزی نگفتم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
هوا امروز کاملا افتابی بود، با این اوصاف سرمای عجیبی داشت.
از روی مبل بلند شدم و رفتم در بالکن رو بستم که دایان گفت؛
_دو هفته دیگه جلسه دوم دادگاهه.
_خوبه، تو همیشه میتونی روزایی که سامیار دادگاه داره به کارهات رسیدگی کنی.
خیره نگاهم کرد و گفت؛
_منظورت چیه؟
پرده هارو کشیدم و رفتم سمت بخاری.
_یعنی هرکاری بکن غیر از رفتن به دادگاه.
دایان_من احضار نشدم.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
داشتم به این فکر میکردم که حتما چه حس بدی داره کسی که دوستش داری بیوفته زندان.
کنجکاوانه دایان رو نگاه کردم و گفتم؛
_تو چه حسی به سامیار داری؟
نفس عمیقی کشید و بهم خیره شد.
نور توی چشمای قهوه ایش میزد و روشن تر جلوشون میداد.
موهاش حالا طلایی بنظر میرسیدن و میتونستم برقشون رو ببینم.
چون رنگ تیشرتش تیره بود غبار ها و ذره هایی که روش نشسته بودن دیده میشد.
نور که به صورتش میخورد میتونستم موهای روی صورتش رو که بنظر میومد کمی از اخرین باری که زده بودشون گذشته باشه رو ببینم.
در کل هیچوقت دایان رو با چیزی به اسم ریش یا سیبیل ندیده بودم.
و واقعا هم درستش همین بود، حیف چهرش بود که با پشم خرابش کنه.
این حالت سافت بودن چهرش با اخلاق و هیکلش تناقض عجیبی داشت.
صداش رو صاف کرد و اب دهنش رو قورت داد که برجستگی گلوش بالا پایین شد.
بخاری رو زیاد کردم و رفتم روی مبل نشستم و بهش خیره شدم.
به فرش نگاه کرد و دستشو کرد توی موهاش.
_داداش به خودش که نمیخوای اعتراف کنی..
چقدر طولش میدی.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت؛
_من احساسات عجیبی دارم..
ابروهامو انداختم بالا و روی پاهام خم شدم.
دایان_میدونی، تا حالا این حس رو به هیچکس نداشتم..
خندیدم و گفتم؛
_برو خودتو خر کن بچه.
معلوم نیست تاحالا به چند نفر اینو گفته..
بدون اینکه تغییری توی حالت چهرش ایجاد بشه باهمون اخم های توی هم نگاهم کرد و خیلی جدی گفت؛
_سوال پرسیدی، دارم جوابتو میدم.
اگه دوست نداری بدونی الکی زحمت نکشم!
_باشه بابا قهر نکن حالا.
نفس عمیقی کشید و دستاشو به هم گره زد.
دایان_خودتم میدونی، تاحالا هیچکسو دوست نداشتم.
یعنی با هرکسی هم که بودم فقط بهش جاذبه جنسی داشتم، نه عاطفی.
_یعنی سامیارو دوست داری؟
دایان_نمیدونم اسمش چیه..
گیج شدم.
فقط میدونم که انگار فرق داره.
میدونی، تو خالی نیست.
دوست دارم درونشو کشف کنم، باهاش حرف بزنم.
یا چمیدونم، حتی مسخره ترین کاراهم باهاش جالبه..
از وقتی که افتاده زندان حالم خیلی بده.
انگار یه چیزی کمه.
جاش تو نمایشگاه خیلی خالیه.
به کانتر که نگاه میکنم ارزو میکنم کاش مثل روزای گذشته اونجا میایستاد.
هنوز دستخطش روی چندتا از دفترا مونده.
انگار بوی خودشو میدن.
کوسن رو برداشتم و پرت کردم طرفش که با اخم نگاهم کرد.
دایان_چه مرگته؟
_جا سامیار خالیه بعد جای من خالی نیست؟
دست خط منم بو منو میده دیگه، بو عن که نمیده.
به چیزایی که نوشته بودم نگاه میکنی افسوس نمیخوری؟
رو میز مدیریت من نشستن چه حسی داره؟
لبشو با زبونش تر کرد و نوچی کرد.
دایان_خودتم میدونی فرق داره..
چیزی نگفتم و اداشو در اوردم.
دایان_بنظرت عاشق شدم؟
بی توجه به سوالش گفتم؛
_دایان، یکم عجیب نیست؟
خم شد سمت جلو و با صدای نکرهش گفت؛
_چی؟
_چمیدونم، اصلا تو با پسرا چیکار داشتی..
موهامو که حالا کمی بلند شده بودن و دیگه کچل نبودن زدم بالا و ادامه دادم؛
_فکر نمیکردم اصلا از پسرا خوشت بیاد، خودتم تاحالا نگفته بودی.
اونموقع که میگفتی میخوام مخ سامیارو بزنم فکر میکردم مسخره میکنی.
اخماش بیشتر توی هم گره خورد و گفت؛
_نمیدونم.
من فکر میکردم کلا از هیچکس خوشم نمیاد.
لبمو به معنای نمیدونم چپ کردم که یهو چیزی به ذهنم رسید.
_ولله عظیم یو ار گی.
دایان_چی؟
_تو تاحالا هیچ دختریو دوست داشتی؟
دایان_نه.
_خوشتم نیومده ازشون؟
شونشو انداخت بالا که خیلی سریع گفتم؛
_تو گیی.
چیزی نگفت و به زمین خیره شد.
_فکر کنم فقط از پسرا خوشت میومد، اره؟
دایان_در حدی نبود که بخوام حسی بهشون داشته باشم.
سامیار هم اولیشه..
_یادته اون اوایل مسخرم میکردی که از دخترا خوشم میاد؟
دایان_اه یادم ننداز.
_خوبه منم حالا مسخرت کنم؟
خاک بر سرت کنن.
خندید و چیزی نگفت.
_راستی شنیدم قراره یه چیزایی رو برام تعریف کنی؟
دایان_چیو؟
لبخند خبیثی زدم و گفتم؛
_مثلا با سامیار چیکارا میکنید؟
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_چیکار میخوایم بکنیم؟
کار خاصی نمیکنیم.
خندیدم و گفتم؛
_دروغ نگو به من.
تنها میشین چیکار میکنین؟
تاحالا شب پیشت نمونده؟
دایان_چی؟
تنها میشیم ترشی درست میکنیم.
تو هم که چند وقته گندیدی میندازیم توش.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_میگی یا برم به همه بگم گیی.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_چرا زور میگی؟
مگه من ازت میپرسم تو و رستا چیکار میکنید.
2 828
من فاحشهام.
فاحشهای که با خیال تو و غم و دردت همخواب شده.
تمام درختان و نیمکت های خالی شهر با خلوت کردن با او خاطره دارند و اشک چشمانش بالشت هر خانه ای را خیس میکند.
قدم به هرجایی که تو درونش نیستی گذاشته و اخر روزی با مزار و کرم و ملخ میارامد و با تو نه.
2 828
تکه هایی از یک کل بی ما٬گمشده میان آنها
همان غم های تیره درانتهای نوربودند؛
نه من و نه تو نتوانستیم تیرگی نورراازشفافیت غم جداکنیم
و ماشدیم تلفیقی ازروشنایی و غم.
2 828
وقتی یه اهنگیو که قبلا برات فرستادم دوباره میفرستم نگو این تکراریه، به این فکر کن که به اندازه چندین بار اون اهنگ باهات حرف دارم.
2 828
#part204
دایان_چقدر من بیچارم.
صورتمو جمع کردم و بهش خیره شدم.
_اه اه اه مرتیکه نره خر چی چرت و پرت میگی واسه خودت.
یه نگاه به وضعیت زندگی مردم بنداز بعد به خودت بگو بیچاره.
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_درحال حاضر هیچکس به اندازه من بدبخت نیست.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_چرا؟
چه مرگته؟
دایان_سامیار بچه رو میخواد.
زدم زیر خنده که قاشق از دستم ول شد و افتاد زمین.
درحالی که میخندیدم خم شدم و برش داشتم که صدای عصبی دایان رو شنیدم.
دایان_مسیح دیگه داری عصبیم میکنی، حواست باشه..
قاشق رو انداختم توی ظرفشویی و یه دستمال پارچه ای برداشتم تا اش های روی زمین رو پاک کنم.
از اشپزخونه رفتم بیرون و مشغول پاک کردن اش شدم.
_خب به تو چه.
دایان_به من چه؟
تو رستا بره از یکی حامله بشه و گیر بده بچه رو میخوام عصبی نمیشی؟
ناخوداگاه یاد اون بچه جن زشت و کریه افتادم و دلم گرفت.
_اولا که رستا مثل سامیار نیست.
دایان_سامیار چشه مگه؟
_چمیدونم، باید از لای دخترای مردم جمعش کرد.
با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت.
کاسه اشش رو گذاشتم جلوش و روی مبل نشستم.
دایان_فکر کنم سامیار هنوز ماریا رو دوست داره.
خیره به ساعتش گفتم؛
_شک داشتی؟
دایان_اره، ولی حالا دیگه مطمئن شدم..
_از همون اول معلوم بود.
عشق مگه الکیه که به همین زودیا فراموش بشه، گیریم اصلا فراموشش کرد، بفهمه طرف ازش حاملست دوباره برمیگرده.
با هم ازدواج میکنن تو هم این وسط سرت بی کلاه میمونه.
دایان_میگی چیکار کنم؟
کمی از اشم خوردم و بهش خیره شدم.
موهاش توی نور افتاب برق میزد و حالا اخماش توی هم بود و لباشو به هم فشار میداد.
لباس سبز رنگش خیلی بهش میومد..
_نمیدونم، زیاد روش حساب باز نکن.
رابطتونم جدی نکن.
تو که حس خاصی بهش نداری، داری؟
دایان_نه..
ندارم.
به زور جلوی خودم رو گرفتم که نخندم.
با اخم نگاهم کرد و سرشو به معنای چیه تکون داد.
_رو پیشونی من نوشته احمق؟
دایان_اره، چطور مگه؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_شاید احمق باشم، ولی نه به اندازه تو که حتی بلد نیستی دروغ بگی.
دایان_شاید چون از خانواده سروش زاده نیستم دروغگوی خوبی نشدم.
شونمو انداختم بالا و قاشقو بردم سمت دهنم.
دایان_خب حالا حس من به چه درد میخوره؟
_اگه حسی بهش نداشته باشی میتونی بدون اینکه فشار بخوری توی عروسیشون شرکت کنی.
دایان_ولی سامیار میگه دوستم داره.
_اون حرف اضافه زیاد میزنه، ندیدی میگفت بچه رو نمیخوام ولی حالا نظرش عوض شده؟
مگه نمیگفت ماریارو دوست ندارم؟
پس این رفتاراش چیه؟
دایان_واسه بچست.
به اون علاقه مند شده مگه نه خیلی وقته دیگه ماریا رو دوست نداره.
اگه دوستش داشت هیچوقت به من حتی نگاهم نمیکرد.
چیزی نگفتم و به خوردن ادامه اشم پرداختم.
نمکش یکم کم بود اما حوصله نداشتم برم بیارم.
دایان_تو چیکار کردی؟
نفس عمیقی کشیدم و ظرف رو گذاشتم روی میز.
_نپرس.
دایان_چرا؟
چیشده مگه؟
_تو هم که از دنیا بیخبری، چپ میره راست میاد میگه سامیار بعد میگه نه من حسی ندارم.
اسکل.
خندید و گفت؛
_خب حالا یه چرت و پرتی گفتم.
تو چته.
_بدبخت شدم بدبخت.
خونمو که فروختم یهو ملک کشید بالا، مصالح کشید بالا، حقوق کارگرا اضافه شد.
حالا پول کم دارم.
دایان_چقدر؟
_ماشینمو که فروختم اوکی شد تقریبا ولی خب 200 کم دارم.
دایان_دسته چکمو نیوردم.
چپ چپ نگاهش کردم.
_گمشو مگه داری به گدا پول میدی.
دایان_به گدا 200 میلیون پول میدن؟
والا گداهم گداهای قدیم.
دو تومن میدادی انقدر خوشحال میشدن که سکته میکردن.
حالا میخوای به این 200 میلیون بدی ناز هم میکنه.
لبخندی زدم و گفتم؛
_نه.
یجوری جورش میکنم، میخوام وام بگیرم.
دایان_ضامن خواستی من هستم.
_تو اصلا ادم حساب میشی که بتونی ضامن کسی باشی؟
نهایتا ببرم نشون بانک بدمت بگم اگه بهم وام ندی میدم دایان ببرتت.
2 828
#part203
مسیحا؛
اخرین ظرف رو هم اب زدم و گذاشتمش توی کابینت.
در حال حاضر چندتا ظرف بیشتر نداشتم چون هفته پیش، نصفه شب وقتی خواب بودم اب چکون با همه ظرف های توش اومد پایین و همشون شکستن.
چون اتاق نزدیک اشپزخونه بود و درو برای گرم شدن اتاق باز گذاشته بودم صداش باعث شد از خواب بپرم و زا به راه بشم.
روی اپن نسبتا کوچیک مرمری نشستم و به فضای خونه نگاه کردم.
روبه روی در خونه اشپزخونه قرار داشت که خیلی کوچیک بود و به زور توش جا میشدم.
اشپزخونه به سمت پذیرایی اپن شده بود و جلوش سالن اصلی خونه قرار داشت.
یه فرش بیشتر توش ننداخته بودم و خیلی از وسایلم رو رد کرده بودم برن.
مثلا دیگه خبری از میز ناهار خوری چهار نفرم نبود و فقط یه میز کوچیک تک نفره با یه صندلی گذاشته بودم کنار اپن.
تلویزیون روی دیوار سمت در قرار داشت و جلوش رو مبل چیده بودم.
یه پنجره خیلی بزرگ هم روبه روی اپن اشپزخونه بود که با پرده پوشونده بودمش و کنارش در تراس قرار داشت.
چون خونه خیلی نورگیر بود لامپا نصف روز خاموش بودن و هیچ استفاده ای ازشون نداشتم.
تراسم با اینکه خیلی کوچیک بود اما توش دوتا صندلی گذاشته بودم و معمولا صبحونهم رو همونجا میخوردم.
از بچگی عاشق تراس بودم و هیچوقت با خونه هایی که نداشتنش کنار نیومدم.
قبل از اشپزخونه یه راهرو میخورد که میرفت سمت اتاق و حموم دستشویی.
خونه کوچیکی بود اما خب نوساز بود و میتونستم تحملش کنم.
اتاقم یکم زیادی کوچیک بود و مجبور بودم همه وسایلم رو رد کنم برن و فقط تخت و چندتا وسیله دیگه رو نگه دارم.
ساعت طرفای دو ظهر بود و از اونجایی که امروز تعطیل بود تا ساعت یک خوابیده بودم.
یه پیام دادم به رستا تا اگه تونست یه سر بیاد اینجا اما خیلی سریع گفت که نمیتونه و عصری شاید بهم سر زد.
نشستم روی مبل و از پنجره به اسمون خیره شدم.
حالم این روزا تعریفی نداشت، توی عمرم فکرم انقدر درگیر کار نبود.
ارزو میکردم که کاش حداقل یه پدر داشتم که توی کارا کمکم میکرد.
اصلا کمک نخواستیم، راهنماییم میکرد که چیکار کنم چیکار نکنم.
اونم نه، حداقل بهم انگیزه میداد.
این کارا برای منی که از اول زندگیم هدفم مشخص بود خیلی سخت بودن.
مخصوصا که من توی کار بازار خونه و این داستانا نبودم و از خیلی چیزا خبر نداشتم..
دغدغه های فکریم یه طرف، رستا هم یه سمت دیگه.
از رستایی که واسه اولین بار دیده بودمش هیچ خبری نبود.
اون دختر بیخیال و خوشحالی که هرموقع دیدمش یا داشت به حرفای بقیه میخندید یا چرت و پرت های خودش.
دیگه اون نگاه شیطنت امیز و لبخند قشنگ رو نداشت و خبری از ازادی ذهنش هم نبود.
خیلی فکر میکرد، کم حرف میزد و حتی نمیخندید و شوخی نمیکرد.
دیگه مثل قبل باهام خوش اخلاق هم نبود.
همه اینا باعث شده بود فکر کنم که این رابطه دیگه هیچوقت قرار نیست درست شه و دیگه مثل قبل دوستم نداره.
نکنه هنوز بخاطر اون فیلمم با ملیکا ازم ناراحت بود؟
پوفی کشیدم و پاکت سیگار روی میز رو برداشتم.
حالا نه روحش رو داشتم نه جسمشو.
دو، سه ماهی میشد که دستمم بهش نخورده بود.
حتی نگاهمم به اون پوست بلوری و سفید رنگ نیوفتاده بود.
دلتنگش بودم، دلتنگ گوشه به گوشه تنش.
اینکه ببینمش و نتونم لمسش کنم و بهش گره بخورم واقعا دردناک بود.
مثل اینکه تشنه باشم و سراب ببینم.
چرا نمیزاشت بهش نزدیک شم؟
ازم بدش میومد؟
از خودش خجالت میکشید یا من؟
منی که تموم فراز و نشیب های تنش رو از حفظ بودم؟
ساعت هارو به شمردن تک تک سلول هاش گذرونده بودم و حالا همون بدن رو ازم مخفی میکرد..
شاید هم از خودش خجالت میکشید.
ولی چرا؟
مگه چه اتفاقی افتاده بود؟
چی تغییر کرده بود؟
گیریم کبود بود، مگه تا الان نباید خوب میشد؟
توی فکر بودم که صدای زنگ ایفون بلند شد.
دایان بود، درو باز کردم و رفتم توی اتاق تا یه لباس درست حسابی بپوشم.
صبح که گرمم شده بود تیشرتم رو در اورده بودم و حالا یه نیمتنه بیشتر تنم نبود.
دایان_صاحبخونه..
از اتاق رفتم بیرون و بهش خیره شدم.
_سلام.
سرشو تکون داد و پلاستیک توی دستش رو گذاشت روی اپن.
دایان_اش گرفتم.
_من تازه ناهار خوردم.
نگاهی به اطرافش کرد و نشست روی مبل.
موهاش رو که حالا کمی کوتاه تر از همیشه بود از جلوی چشمش زد کنار و گفت؛
_چی خوردی؟
_تخم مرغ.
دایان_مگه خودت خواهر مادر نداری تخم مورق هارو میخوری؟
_زیاد حرف بزنی میام تخما..
تازه متوجه شدم چی میخوام بگم.
موهامو زدم بالا و خندیدم که گفت؛
_نه ادامه بده، داشتی خوب میگفتی..
_خفه شو.
رفتم سمت اپن و در اشو برداشتم که تونستم بوشو حس کنم.
هنوز گرم بود.
نفس عمیقی کشیدم که حس خوبی بهم دست داد.
_تو الان نباید خواب باشی؟
روز تعطیله مثلا..
دایان_پیش سامیار بودم.
دوتا ظرف از توی کابینت در اوردم و با قاشق اش ریختم توشون.
_عه، ازاد شد؟
دایان_خودتو مسخره کن.
خندیدم و بهش خیره شدم.
دستاشو به هم گره زده بود و با اخم به میز نگاه میکرد.
2 828
«بالاخره، با صدای زمزمهواری گفت: فکر میکنم ممکن است آدم وحشتناکی باشم.
برای یک لحظه باورش کردم. فکر کردم میخواهد به یک جرم یا شاید یک قتل اعتراف کند. بعد متوجه شدم که همهی ما فکر میکنیم ممکن است انسان وحشتناکی باشیم. ولی تنها زمانی این را فاش میکنیم که از کسی میخواهیم دوستمان بدارد؛ شبیه نوعی لباس در آوردن است.»
میراندا جولای.
2 828
حالا بیش از هر وقت دیگری به هوای ازاد نیاز داشت.
لازم بود در شبی طوفانی روی اسفالت دراز بکشد و بگذارد تا باد تمام خون های روی تنش را خشک کند، بعدا فکری به حال کندن زخم هایش میکرد..
2 828
کاش مرا با دعاها و ارزوهایم خاک نکنند، ای کاش تمام ان هارا بسوزانند تا شاید بفهمم که هیچگاه قرار نبود عملی شوند و فقط به قصد خواب کردن من وجود داشتند.
2 828
من جاده هایی رو میشناسم که از تو بیشتر تنهایی منو دیدن، روی چمن هایی خوابیدم که بیشتر از تو پوست سردم رو لمس کردن.
باد هایی که نوازشم کردن و غذاهایی که طعمشون رو چشیدم.
دستمال هایی که اشک هام رو جای تو پاک کردن و کفشایی که به جای تو با من توی روزهای بارونی و افتابی قدم زدن.
من قبر های خالی ای رو ملاقات کردم که از تو بیشتر با من زندگی کردن.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
