uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 699
Підписники
+124 години
-97 днів
-3930 днів
Архів дописів
ادمیزاد باید احمق باشد که فکر کند روزی کسی می‌اید و اورا نجات میدهد.

مهم نیست در طول روز چه کارهایی انجام میدهی یا چقدر با خودت کلنجار میروی که فراموش کنی واقعا در چه منجلابی فرو میروی و میلیون‌ها نفر همراهت بدون کوچکترین راه نجاتی دست و پا میزنند. شب بلاخره خودت را جایی تنها گیر می‌اوری و به جای تمام لحظات روز که تلاش کردی تحمل کنی و کم نیاوری اشک میریزی.

دفتر خاطرات عزیزم، در یک سالی که گذشت خیلی کم پیش امد که خورشید واقعا طلوع کند، روز واقعا نورانی و شب ارام باشد. من و همه هموطنانم خیلی کم از ته دل احساس خوشبختی و امیدواری کردیم. تا مدت زیادی از خدا شاکی و با او قهر بودم. حتی تا همین لحظه تقریبا کمتر از یکبار احساس کردم که واقعا وجود دارد و درحال انجام وظیفه‌‌ است. میدانی، خیلی زور است برای بندگانی که تمام تلاششان را میکنند که به هر قیمتی شده زندگی کنند و طاقت بیاورند تا این اندازه کم کاری کنی. بهتر است که خدا خواب باشد، چرا که اگر بیدار است و عمدا کاری نمیکند خیلی زشت میشود. بچه تر که بودم خیال میکردم که در بزرگسالی جهان را فتح خواهم کرد. شاید دانشمند میشدم، شاید نقاش و شاید نویسنده، اما حالا انگار واقعا هیچکس نیستم. تا دوماه پیش هرشب را با گریه میخوابیدم. نمیدانن که تا ده سال دیگر ایا ان روزهای منحوس دی ماه را از یاد خواهم برد یا نه. احتمالا چیزهایی که در ان روزها دیدیم و شنیدیم و گذراندیم هبچگاه از ذهنمان پاک نشود و چه بیچاره‌ایم که در هفت دقیقه پایانی زندگی بازهم ان لحظات را خواهیم دید. این روزها هیچکس در خیابان نمیخندد، هیچکس راجب ارزوها و هدف‌هایش صحبت نمیکند زیرا خواسته یا ناخواسته همه انها به تاراج رفته‌اند. دیگر هیچکس به خوشبختی این و ان حسادت نمیکند، زیرا تقریبا هیچکس خوشبخت نیست. خوشا انان که در اوج امیدواری چشم بستند، برای ازادی جان دادند و این روزهای تلخ و منحوس را ندیدند. "به یاد جاویدنامان دی‌ماه 404"

سخت ترین چیز دنیا تحمل کردن‌است. اینکه از چیزی خسته باشی و همچنان ادامه دهی، با این وجود که بدانی وضعیت حتی با ادامه دادنت بهتر نخواهد شد. اینکه چیزی برایت وجود نداشته باشد اما نتوانی عادت به بودنت در مسیری را ترک کنی، اینکه فکر کنی شاید مسیرت خرابه باشد اما حداقل ان را میشناسی.

ادمیزاد بدون شک یک معادله‌ست. هرچیزی که دریافت کند میتواند در خروجی او تاثیر داشته باشد. متاسفم که حالا میفهمم نباید به تو عشق میدادم، خروجی‌ات را به چیزی غیر قابل تحمل و وقیح تبدیل کرده‌ام.

بیچاره‌ام. بیچاره و ناراحتم چرا که میدانم تمام مردمم همین حال را دارند. اگر به تمام ارزوها و خواسته‌هایم میرسیدم باز هم همین حال را داشتم. درد من دردی جمعی‌ست، دردی که ارزش سوگواری دارد.

متاسفانه تو همان قدری به دردم میخوری که سینه شکافته شده و قلب تکه تکه شده‌ات میخورد. با هردویتان نمیدانم که باید چه کرد.

ادمیزاد عاشق میشود تا کمتر به تنفر تعفن‌امیزی که نسبت به خود دارد فکر کند.

جوین شید چنلم توی سروش @eldread

جنگ رسما شروع شد، مراقب خودتون باشید🤍

این چندوقت که هنوز رمان جدید شروع نشده و مونارک تموم شده بیشتر فعالیت‌هام اینجاست🥡

پایان ستم نزدیک است❤️‍🩹

نطفه جانان پاک، گشته اسیران خاک.

بزن باران که در چشم یاران، جهان تاریک و دنیا واژگون است.

Kooh.mp32.65 MB

4_5935966478942606286.mp36.41 MB

انگار زندگی عشقی یک طرفه به من دارد، انگار که مرا بوسیده و کنار گذاشته.

انقدر از وجود خود فاصله گرفته‌ام که دیگر احساسات کسالت بار و حزن روزمره را حساس نمیکنم. چیزی در من مرده که میبایست میبود تا مرا به حداقل ترین ویژگی ادمیزادی گره میزد. همه‌چیز به طوری پوچ و بغرنج است که احساس میکنم شاید دچار زندگی نباتی شده‌ام. بی انکه در جایی ریشه دوانده و سبز شده باشم.

من فصل دو مونارک رو تا چند پارت نوشتم، گفتم اگر درخواست زیاد باشه ادامش بدم. با وجود مردن غزل دوست دارید فصل دو مونارک رو بنویسم؟
Anonymous voting