𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 858
المشتركون
-124 ساعات
-87 أيام
-5730 أيام
أرشيف المشاركات
2 854
زندگی من پارچهای بود که بعضی از قسمتهای ان سوخته، برخی نخکش شده و قسمتیاش را موش جویده بود.
2 854
اگر یک بار خودت رو توی سکوت خونه و تاریکی اتاقت که از دیوارها بالا میره و حواست رو از ترق تروق وسایل خونه میگیره پیدا کنی، دیگه هیچوقت شبها نخواهی خوابید.
2 854
ستاره ها زیبان اما زیبا ترین حالتشان در نورانی تر بودنشان نیست.
من دوبار ستاره هارا در زیبا ترین حالت ممکن دیدم؛ یکبار وقتی که داشتم میمردم و بار دیگر وقتی یکی از انها مرا از مرگ نجات داد.
2 854
#part537
دوباره همون کار رو مخ رو با چشمهاش کرد.
قبلا از این حرکتش خوشم میومد و بنظرم جذاب یا لوند بود، اما حالا فقط باعث میشد اعصابم خورد بشه.
عسل_نمیدونستم انقدر برات مهم و با ارزش بوده.
_از نظر با ارزش بودن نگفتم.
از نظر چهارچوب ادمها گفتم، ولی مثل اینکه مال تو فقط دوتا چوب داره.
عسل_جدا؟
پس چهارچوب و این چیزا هم میدونی چیه؟
شونهم رو بالا انداختم و سیگارم رو توی زیرسیگاری خاموش کردم.
عسل_احساس میکنم اینکه همهچیز رو به گذشته ربط میدی دلیل خاصی داره.
دنبال چیزی هستی؟
بگو تا کمکت کنم.
_دنبال چی میتونم باشم؟
عسل اونقدری باهوش بود که بتونه ذهنم رو بخونه و همین باعث میشد بخوام مدام باهاش درگیر بشم.
عسل_یعنی انتظار داشتی باور کنم فقط برای حرف زدن راجب راز من رو کشوندی اینجا درحالی که پشت گوشی هم میتونستی همین چیزارو بهم بگی.
_توهم میتونستی خیلی راحت پشت تلفن اینهارو بپرسی، اما به جاش ترجیح دادی بیای اینجا و من رو ببینی.
سرش رو کج کرد و درحالی که با نی شیکش ور میرفت گفت؛
_زیاد اینجا دوستی ندارم.
بدم نمیومد بیام یکم وقتم رو با دیدن تو تلف کنم.
_تا اونجایی که یادمه دور تو همیشه پر بود.
عسل_ادمایی که دورت رو پر میکنن دوستهات نیستن.
مثلا راز هیچوقت دوستت بوده؟
_چرا که نه؟
لبخند کمرنگی زد و گفت؛
_شما اصلا با هم کنار نمیومدید.
اونهمه مشکل باهم دارید، کلی زیراب همو زدید و همیشه با هم درگیر بودید.
_کی گفته دوستها باید همیشه با هم خوب باشن و هوای هم رو داشته باشن؟
اونجوری بیش از حد حوصله سر بر نمیشه؟
عسل_از نظر تو که مغزت سر جاش نیست اره حوصله سر بره.
_خب فقط نظر من توی این زمینه مهمه.
چیزی نگفت و توی چشمهام زل زد.
نمیدونم یه زمانی از چی این دختر خوشم میومد.
زیبا بود، اما دوست داشتنی نه.
مثل یه زهر بنفش رنگ توی شیشه کریستالی میموند.
...
غزل؛
ساعت نزدیک ده شب بود که صدای ضربات محکم به در خونه بلند شد و به معنای واقعی کلمه زهره ترکمون کرد.
همونطور که انتظار داشتیم همون مرد کچل بود.
از اونجایی که گوشی به خاطر مار بازی های پی در پی من شارژ خالی کرده و خاموش شده بود مجبور شده بودن اینجوری بیان سراغمون.
اونطوری که گفتن مثل اینکه افرادی که قرار بوده از مرز زمینی ردمون کنن رو دستگیر کرده بود و حالا مجبور بودیم از طریق مرز ابی اول به اذربایجان بریم و بعد یه خاکی به سرمون بریزیم.
با اینکه حرفشون تقریبا غیر قابل هضم بود و از اینجا تا رسیدن به استارا تقریبا پنج ساعت فاصله بود و کارمون سخت تر میشد چاره دیگهای نداشتیم.
یعنی من که از این چیزها سر در نمیوردم ولی اراز بعد از چند ثانیه فکر کردن ناچارا موافقت کرد و قرار شد که تا یکساعت دیگه حرکت کنیم.
استرس دوباره اومد سراغم.
اگر جای اراز هرکس دیگهای اینجا بود کنترل خودم رو از دست میدادم و دیوانه میشدم.
با اینکه اونهم چندان مصمم و خونسرد بنظر نمیرسید، اما حداقل وجودش باعث میشد که از هیچ اتفاقی نترسم و خیالم راحت باشه که کنارمه.
دلم میخواست اونهم چنین حسی راجب من میداشت.
هوا به شدت سرد بود و اسمون قهوهای تیره یا نارنجی به نظر میرسید.
دو تیکه لباسی که روی هم پوشیده بودم هم نمیتونست درست گرمم کنه و نفسم به خاطر سرما کمی گرفته بود.
تمام روستا توی تاریکی مطلق فرو رفته بود و هر از گاهی صدای زوزه سگها و شغالها توی کل محوطه اکو میشد.
حتی جیرجیرکها هم توی این توفان خفه خون گرفته بودن و صدایی ازشون خارج نمیشد.
قرار بود با ماشین شخصی تا نزدیکی اب بریم و بعد از اون با یه کشتی کوچیک رد شیم.
مسیر طولانی نبود، اما ریسک خیلی زیادی داشت.
اگر توی کشتی میگرفتنمون دستگیر میشدیم و قسمت راحت ماجرا رسیدن به مرز بود چون خیلی راحت میتونستیم خودمون رو توریست معرفی کنیم و مثل اینکه ویزا و پاسپورت هم داشتیم.
البته که من هیچوقت یادم نمیومد ویزا یا پاسپورت داشته باشم اما خب مثل اینکه این مشکل از قبل حل شده بود.
بعد از جمع کردن وسایل از خونه خارج و سوار ماشین شدیم.
وضعیت جالبی نبود.
گرسنه بودم و تازه قرار بود شام بخوریم که توی چنین شرایط مسخرهای قرار گرفتیم.
جاده تاریک با وجود یه مرد گنده کچل و زن نه چندان زیبایی که برای اینکه بیشتر شبیه به یک خانواده به نظر برسیم جلو نشسته بود خیلی ترسناک تر از دستگیری توسط پلیس بهنظر میرسید.
اگر من وجود نداشتم و اراز رو توی چنین شرایط نابه سامانی قرار نداده بودم احتمالا خیلی راحت با هواپیما به ترکیه میرفت و همچین دردسرهایی رو تجربه نمیکرد.
از خودم به خاطر نابود کردن زندگیش متنفر بودم.
از اون گذشته هنوز به خاطر ظهر احساس بدی داشتم.
انگار همه چیز نصفه و نیمه، ناقص و شکننده بود.
علاوه بر هوای سرد و بوی نامطبوع ماشین و جاده خلوت چیزی بود که بیشتر از همه اینها ازارم میداد.
اینکه احتمالا هیچوقت قرار نبود جواب من هم دوستت دارم رو از اراز بشنوم.
2 854
#part536
اهنگ پاپ ارومی درحال پخش شدن بود و صدای همهمه محدود ادمهای توی سالن روی اعصابم میرفت.
بلاخره تونستم عسل رو یه گوشه کنار پنجره پیدا کنم.
رفتم سمتش و بدون اینکه چیزی بگم روی صندلی روبه روش نشستم که سرش رو از توی گوشیش که احتمالا هم قیمت یکی از کلیههاش بود بیرون کشید.
اول من سلام کردم چون میدونستم اگر منتظر بمونم هیچوقت اولین کلمه رو نمیگه.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_دیگه کم کم داشتم خسته میشدم، خواستم برم.
_توی همین پنج دقیقه خسته شدی؟
عسل_من حتی دودقیقه هم برای کسی صبر نمیکنم.
_پس من خیلی خاصم.
لبش رو کج کرد و نگاهی به منوی جلوی دستش انداخت.
شال توری ای دور گردنش بود و یه پیرهن کوتاه سفید تنش بود.
نگاهم رو به ناخنهای بلندش دوختم و به این فکر کردم که دقیقا چی باید بگم.
عسل_انتظار داشتم تینا هم باهات بیاد.
_یادم نمیاد گفته باشم با تینا میام.
عسل_پس امیدوارم ناراحت نشه.
_اهمیت نمیده که بخواد ناراحت بشه.
دوست نداشتم بگم بهش مربوط نیست.
با اینکه باهم نبودیم نمیخواستم عسل فکر کنه من پیچوندمش و بخواد به حالش ترحم کنه.
میدونستم که یه جایی یه طعنهای بهش خواهد زد.
عسل_پس بلاخره به این نتیجه رسید که اهمیت دادن به تو اشتباه ترین کار دنیاست.
_نتیجه ای که ادم های اطراف تو همیشه بهش میرسن.
نگاه جدی ای بهم انداخت و گفت؛
_چی میخواستی بگی؟
_فکر میکردم تو میخواستی چیزی به من بگی.
عسل_ببخشید؟ تو به من زنگ زدی.
_چون قبلش تو پیام داده بودی.
عسل_کار مهمی نداشتم.
به اراز که زنگ میزنم گوشیش خاموشه.
گفتم حتما شمارش رو عوض کرده.
میخواستم شمارش رو ازت بگیرم ولی الان اینجام.
_میتونستی پشت تلفن شمارش رو ازم بگیری.
عسل_تو خواستی بیایم بیرون.
_تو هم نه نگفتی.
لبخند مصنوعی ای زد و دکمه مشکی رنگ کنار میز رو فشرد.
پسر قد بلند و هیکلی ای با موهای خیلی کوتاه اومد سمتمون و بعد از اینکه نگاه عمیقی به عسل انداخت سفارش هارو گرفت.
پوزخندی زدم که از چشمهاش دور نموند و با نگاهی خیره جوابم رو داد و رفت.
عسل درحالی که بهش نگاه میکرد با بی تفاوتی گفت؛
_خبری از اراز داری؟
_شمارش رو عوض کرده.
عسل_کلا پیداش نیست.
_علاوه بر اینکه شمارش رو عوض کرده از ایران رفته.
عسل_چی؟
کی رفت؟
کجا رفت؟
_فکر کنم ترکیه.
دقیق خبر ندارم.
عسل_خیلی عجیبه.
اگر راهم به ترکیه خورد بهش سر میزنم.
برای اینکه نزارم بیشتر از این با راحت سفر کردن به خارج از ایران کلاس بزاره و بزنم توی ذوقش گفتم؛
_فکر نکنم دوست دخترش خوشش بیاد از اینکه اونجا بهش سر بزنی.
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت؛
_دوست دخترش؟
_اره.
باهم رفتن.
همون دختره که اونشب با من اومده بود.
عسل_غزل؟
به صندلیم تکیه دادم.
_چقدر خوب اسمش رو یادت مونده!
عسل_اون دوست دختر ارازه!؟
سرم رو تکون دادم که با ابروهای بالا رفته و دهن نیمه باز بهم خیره شد.
عسل_همیشه سلیقه افتضاحش رو توی انتخاب پارتنر ستایش میکردم.
فکر نمیکردم بتونه کسی بدتر از سارینا پیدا کنه، ولی مثل اینکه دست کم گرفته بودمش.
_چون تورو انتخاب نکرده بد سلیقهست؟
به چشمام زل زد و با اعتماد به نفسی که نمیدونم از کجا نشات میگرفت گفت؛
_کسی من رو انتخاب نمیکنه، من بقیه رو انتخاب میکنم.
_پس چقدر بدتر شد که تو انتخابش کردی و اون نه.
عسل_اره، خیلی ناراحت کننده بود.
ولی برای تو که بد نشد.
_فرقی به حال من میکرد؟
شونش رو بالا انداخت و لبخندی زد.
عسل_اره.
البته چه بخوای قبول کنی چه نکنی، من و راز فقط دوست بودیم و اون وسط تنها کسی که انتخاب نشد تو بودی.
_من خواستم انتخابم کنی!؟
عسل_تو بخوای؟
در حدی نیستی که حتی بخوای درخواستش کنی.
_اره، هنوز اونقدرا نزده به سرم.
لبخند دندون نمایی زد و بعد از گرفتن سفارشش از ویتر تشکر کرد.
فنجونم رو سمت خودم کشیدم و سیگاری روشن کردم.
عسل_حرف زدن راجب گذشته بسه.
چیکارا میکنی؟
_همون کارهای همیشگی.
عسل_هنوز تو کار خلافی؟
_اره.
عسل_گفته بودم هیچوقت عوض نمیشی.
_توبه گرگ مرگه.
ابروهاش رو بالا انداخت و درحالی که چشماش کمی بازتر شد و بعد بلافاصله به همون حالت خمار برگشت گفت؛
_قطعا.
فکر میکردم غزل دوست دختر توعه.
_اراز به دخترایی که من باهاشون میپلکم ارادت خاصی داره.
هیچکس نمیتونه بهش نزدیک شه مگه اینکه یکی دوشب با من بوده باشه.
انگار متوجه کنایهم شد چون اصلا به خودش نگرفت و بلافاصله گفت؛
_بعید میدونم تو با سارینا خوابیده باشی.
_منظورم سارینا نبود.
کمی از شیکش خورد و درحالی که با دستمال لبش رو پاک میکرد گفت؛
_تو همیشه یه بوسه ساده رو خوابیدن تعبیر میکنی؟
_برای بعضیا بوسه چیزه سادهایه، برای بعضیا هم خیلی چیزاست.
2 854
#part535
اهورا؛
احساس جالبی نداشتم.
زندگیم حالا حتی از 16 سالگیم هم یکنواخت تر و احمقانه تر به نظر میرسید.
خیال میکردم که به هیچکس و هیچ کجا تعلق ندارم و کوچیکترین نقطهای نبود که من رو به زندگی خودم متصل کنه.
غم من از این نبود که غزل و اراز فرار کردن.
حتی به خاطر کات نه چندان مهمم با تینا هم نبود.
حس خاصی هم به نگرانی و استرس ارشیا نداشتم.
و مشکل دقیقا اینجا بود که دغدغه مضطرب کنندهای وجود نداشت تا خودم رو درگیرش کنم.
زندگی من از خیلی جهات دیگه با هیچکس گره نخورده بود و انگار هیچ ربطی به هیچکدوم از ادمهای اطرافم نداشتم.
مثل یه باد نظاره گر میموندم که هیچ کاری به جز وزیدن نداره.
کاش من هم مثل ارشیا یه خواهر قاتل داشتم.
یا مثل اراز یه دوست دختر روانی که حتی نمیشه بهش اعتماد کرد.
شاید هم مثل تینا یه ادم عوضی ترکم کرده بود و یا مثل غزل تحت تعقیب پلیس بودم و یا شاید هم مثل یکی از مشتری های زن بابام داشتم زنگ در رو از جا میکندم.
انگار همه ادمها دلیلی برای سر و کله زدن و تلاش کردن داشتن، همه غیر از من.
از اینکه تمام عمرم توی داستان بقیه کرکتر فرعی بودم و داستانی برای خودم وجود نداشت حالم به هم میخورد.
شاید به همین دلیل بود که سر و کلم همه جا پیدا میشد و اتیش ها همه از گور من بلند میشدن.
از اونجایی که متاسفانه هیچ داستان هیجان انگیزی وجود نداشت و یه ادم بازنده و به درد نخور بودم شاید بهتر بود مثل مرد پشت در دنبال همخوابه بگردم.
گوشیم رو از روی مبل برداشتم و به شماره یکی از همکارهای صاحب خونه خیره شدم.
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد موبایلم رو گوشه ای انداختم.
اونقدر ها هم بدبخت نبودم که برای ارضا کردن نیازی که فعلا درونم وجود نداشت با یه غریبه که قبل از من با هزار نفر دیگه بوده بخوابم.
صدای کوبیده شدن در دیگه داشت مغزم رو سوراخ میکرد.
ایفون رو از برق کشیده بودم تا شاید بیخیال بشه اما انگار سیریش تر از این حرفها بود.
فکر کنم هیچکس تا به حال انقدر برای اون زن به درد نخور وقت نگذاشته و منتظر نمونده!
کفشهام رو پوشیدم و به سمت حیاط رفتم و در رو باز کردم.
برعکس انتظارم یه دختر لاغر و رنگ و رو پریده پشت در بود که نمیتونستم هیچ جوره به اون زن هرزه ربطش بدم.
_چی میخوای؟
چشمهای خمارش رو بهم دوخت و با صدای گرفتهای گفت؛
_کتامین.
_ندارم.
از این چرت و پرتها هم نمیفروشم.
دختر_به خدا از طرف پلیس نیستم.
زیاد هم نمیخوام.
هرچی داری بده.
پولمم نقده.
پوزخندی زدم.
چقدر اعتماد بنفسش بالا بود که فکر میکرد میتونه برام خطرناک باشه یا شبیه پلیسهاست.
_هیچی ندارم.
و بعد وقتی یاد غزل که چندشب پیش تقریبا توی همین وضعیت اومده بود اینجا افتادم.
رولی که پیچیده بودم تا خودم بکشم رو دستش دادم و بدون گرفتن پول در رو بستم.
به هرحال چت بودن فقط وضعیت رو بدتر میکرد و خوشحال بودم که از شرش راحت شدم.
وارد خونه که شدم یاد میس کال چندروز پیش عسل افتادم.
قطعا به خاطر خودم زنگ نزده بود و تماسش یه ربطی به اراز داشت.
اما میتونستم به بهونه اراز ببینمش.
حالا که کسی که دنبالش میگشت رفته بود، من میتونستم کسی باشم که کنارشه.
حتی به اشتباه.
فقط نیاز داشتم ادمهای جدیدی وارد زندگیم کنم.
لازم بود یکم سر خودم رو گرم کنم.
برعکس انتظارم وقتی بهش زنگ زدم خیلی سریع جواب داد.
با اینکه سرسنگین حرف میزد اما به نظر نمیرسید دنبال بهونه باشه تا تماس رو قطع کنه.
وقتی از اراز پرسید تلاش کردم بتونم یه دیدار حضوری باهاش فیکس کنم و نه نگفت.
به نظر نمیرسید زیاد دنبال خبر خاصی باشه، انگار بیشتر حوصلش سر رفته بود و صرفا فقط میخواست سراغش رو بگیره.
شاید هم مثل من فقط دنبال گذروندن وقتش بود.
تماس رو که قطع کردم از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود.
نکنه فکر میکرد من همچنان ازش خوشم میاد و دنبال اینم که مخش رو بزنم؟
از اونجایی که نمیخواستم اینطوری راجبم فکر کنه سعی کردم زیاد مشتاق بنظر نرسم و لباس ساده ای پوشیدم.
بیخیال درست کردن موهام شدم و کمی وقت تلف کردم تا خیلی زود نرسم.
هودی سنگ شور خاکستریم رو روی تیشرت سفیدم پوشیدم و بعد از برداشتن کلید موتور و قفل کردن در از خونه خارج شدم.
نزدیک غروب بود و هوا کم کم گرگ و میش میشد.
احساس عجیبی داشتم.
انگار نقشهای اخر رو توی یه سریال درحال اتمام بازی میکردم و همه چیز حالت تراژدی و دراماتیک داشت.
صدای اذانی که از مسجد سر کوچه پخش میشد توی خیابون های خلوت میپیچید و احساس تنهایی و ناراحتی بهم میداد.
بلاخره سوار موتور شدم و حرکت کردم.
همونطور که میخواستم با ده دقیقه تاخیر رسیدم.
میدونستم که عسل ان تایمه و همیشه سر وقت میرسه.
همیشه از این موقعیت سواستفاده میکردم تا روی اعصابش برم.
وارد کافه شدم و نگاهم رو به اطرافم دوختم.
همه جا با رنگهای سبز و قهوه ای و پیچک و درخت های فیک دیزاین شده بود.
2 854
#part534
چند ثانیه مکث کردم و بعد خیلی سریع و فروش کردم تو که چشماش کمی بسته شد و لای نفسهاش اه کوتاهی کشید.
چندبار پلک زدم تا مطمئن بشم که خواب نمیبینم.
درحالی که به چشمهای خمارش نگاه میکردم خم شدم روش.
دهنش نیمه باز بود و پشت سر هم نفس میکشید.
لب پایینش رو خیلی طولانی اما نرم بوسیدم و زبونم رو توی دهنش کردم.
انگشتم رو خم کردم و توی سوراخش رو مالیدم که ناله دیگهای کرد و محکمتر لبهام رو بوسید.
دستش روی بازوم نشست که انگشتم رو محکمتر فشار دادم توش.
با شصتم اروم کلیتوریسش رو مالیدم و پام رو از روی دست دیگش برداشتم.
توی سوراخش داغ داغ بود و بدنش اروم میلرزید.
انگشت دومم رو خیس کردم و تلاش کردم هولش بدم تو.
علیرغم این که مشخص بود دردش گرفته هیچ مقاومتی نکرد و فقط لبهاش رو محکم تر به هم فشرد.
انگشتم دومم رو به سختی فرو بردم تو که لرزش بدنش بیشتر شد.
اروم انگشتام رو توش جلو عقب کردم و دوباره لبم رو روی لبهاش گذاشتم و وقتی که متوجه شدم خیس تر شده و دیگه دردش نمیاد محکمتر کارم رو ادامه دادم.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دستش رو روی دستم گذاشت و سعی کرد از سرعت دستم کم کنه اما اهمیتی بهش ندادم.
حالا فقط من میبوسیدمش و اون فقط نفس نفس میزد و کاری نمیکرد.
حرکاتم رو تند تر کردم و خواستم انگشت سومم هم ببرم تو که نالهای کرد و بدنش لرزید.
ازم جدا شد و چشمهاش رو بست و درحالی که بازوم رو فشارداد تا متوقف بشم پاهاش رو بست.
بدون حرف بهش نگاه کردم و با اینکه هنوز انگشتام توش بود دیگه کاری نکردم.
شکمش تند تند بالا و پایین میشد و بدنش همچنان کمی میلرزید.
میتونستم به خوبی رگهای دستش رو ببینم.
زیر شکمش و رونهاش از شدت خیسی برق میزد و میتونستم نبض توی سوراخش رو به خوبی حس کنم.
به سختی اب دهنش رو قورت داد و چشمهاش رو باز کرد و بهم خیره شد.
همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاده بود و غیر قابل باور بود که خیال میکردم دارم خواب میبینم.
به لبهاش نگاه کردم که خودش رو بالا کشید و اروم بوسیدم.
خم شدم سمتش که دستش دوباره لای پام نشست.
پام رو باز تر کردم و خودم رو به دستش فشردم.
ضربه ارومی به کصم زد و لبم رو گاز گرفت.
هنوز انگشتام رو از توش خارج نکرده بودم و همچنان میتونستم داغی بیش از حدش رو حس کنم.
به قدری خیس بودم که لازم به مالیدن نبود.
انگشتش رو بهم فشرد و هولش داد تو.
_فاک.
لبخندی زد و درحالی که با چشمای خمار و سرخش به لبهام نگاه میکرد بدون مکث و هیچ گونه ملایمت انگشت دومش رو هم کرد تو که نتونستم تحمل کنم و افتادم روی بدنش.
درحالی که بدون حرکت انگشتهاش رو توم فشار میداد اروم گوشم رو مک زد و با صدای گرفته گفت؛
_شاید تو منو بکنی،
ولی من تورو میگام.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که داشتم از شدت درد پاره میشدم خودم رو بیشتر به انگشتاش فشردم و درحالی که تلاش میکردم جیغ نزنم خندیدم.
_به گاییدن نرسید.
سی ثانیهای ارضا شدی.
انگار از حرفم خوشش نیومد چون انگشتاش رو بیشتر فرو کرد توم و با دست ازادش کمرم رو گرفت و به خودش فشار داد.
چشمهام از شدت درد و لذت خیس شد و دیگه نتونستم باز نگهشون دارم.
زیر گردنم رو لیس زد که با صدای گرفته نالیدم؛
_دوتا انگشت واسه تو زیاده.
واسه من کمه.
صدام به قدری خش داشت که خودم هم به زور فهمیدم چی گفتم.
انگشتام رو اروم از توش بیرون کشیدم و دستش رو از روی کمرم برداشتم و به سمت باسنم بردم.
میدونستم که تحملش رو ندارم اما دست خودم نبود.
اگر سوراخ سومی هم داشتم دلم میخواست اون رو هم پر کنه.
به قدری بهش نیاز داشتم و میخواستمش که فقط اینطوری میتونستم قسمت کمی از نیازم رو پر کنم.
دوست داشتم همینجا بمیرم.
از اون گذشته چند شب گذشته بدتر از این هم سرم اومده بود.
چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد.
_اذیت نمیشی؟
سرم رو توی گردنش بردم و گفتم؛
_میخوام اذیت بشم.
میخواستم.
از خودم عصبانی بودم.
وقتی بهش گفتم دوستت دارم و جوابم رو نداد.
وقتی بهش گفتم دوستت دارم و نگفت من هم همینطور.
از خودم عصبانی شده بودم.
باید بلای بدتری سرم میومد تا بتونم حماقتم رو فراموش کنم.
انگشتش رو اروم توم عقب جلو کرد.
دیگه دردم نمیومد.
انقدر معطل کرده بود که خیس تر شده بودم.
انگشت سومش رو خیس کرد و به سوراخ باسنم فشرد.
دندونام رو به هم فشردم.
دردش غیر قابل تحمل بود.
هنوز حتی سر انگشتش هم نرفته بود توم که نالهای کردم و بدنم لرزید.
درحالی که نفس نفس میزدم به طور کامل افتادم روش.
احساس میکردم که مثل یه پر سبک و بی وزنم.
مثل یه روح بدون جسم.
چقدر مردن حس خوبی داشت..
2 854
#part533
بعد از اینکه شلوارم رو در اورد پام رو لای پاش بردم و کمی بهش فشردم که چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
با اینکه دوست داشتم شورتش رو دربیارم اما اینکارو نکردم.
به جاش فقط کشیدمش سمت خودم و درحالی که نفس نفس میزدم لبش رو لیس زدم.
دستش رو که کنار سرم بود گرفتم و اروم بردمش توی شورتم.
به چشمهای خمارش که حالا با تعجب و شوک زده نگاهم میکردن خیره شدم.
نگاهش رو ازم گرفت و به دستش دوخت.
بعد از چند ثانیه دوباره بهم خیره شد و خیلی سریع خم شد روم و لبام رو بوسید.
تابه حال چنین حسی نداشتم.
هیچوقت علاقه نداشتم که کسی بیش از حد لمسم کنه.
اینطور نبود که کلا نخوام هیچوقت کسی اینکارو بکنه، فقط پارتنرهای قبلیم این حس رو بهم نمیدادن که اجازه بدم لمسم کنن.
اما غزل انگار فرق داشت.
از همون اول بدم نمیومد چنین کاری بکنه.
هرچند که همیشه جلوی خواستهم رو گرفته بودم.
لبش رو مک زدم و کمرش رو به خودم فشردم تا بیشتر بهم بچسبه و بتونم بهتر حسش کنم.
با حس کردن داغی انگشتاش لای پام نفس عمیقی کشیدم و پام رو کمی باز کردم.
انگشتاش رو خیلی اروم روش مالید و سرش رو توی گردنم برد و گوشم رو لیس زد.
میتونستم لیز خوردن انگشتاش روی بدنم رو به خاطر خیسی بیش از حدم حس کنم.
زیر دلم احساس قلقلک میکردم.
زبونش رو اروم توی گوشم فرو برد که چشمام رو به هم فشردم و کمی عقب رفتم.
لذت غیر قابل تحملی داشت.
کمی ازم فاصله گرفت و دستش رو از توی شورتم خارج کرد.
درحالی که بدون حرف نگاهم میکرد دستش رو به سمت دهنش برد و انگشت خیسش رو اروم لیس زد.
چشماش خمار خمار بود و این حرکتش رو انقدر اروم انجام داد که چند ثانیه طول کشید.
لبخند کوچیکی گوشه لبش بود و انقدر با ولع اینکارو میکرد که انگار داشت بستنی یا یهچیز خیلی خوشمزه میخورد.
دوباره دستهاش رو دوطرف سرم گذاشت و خم شد روم و بعد از بوسیدن گردنم پایین تر رفت و شکمم رو لیس زد.
شورتم رو اروم از تنم خارج کرد که چشمام رو بستم.
متوجه شدم که کمی پایین تر رفت و خودش رو لای پام کشید.
میتونستم داغی نفس هاش رو به خوبی حس کنم.
لای پام رو اروم بوسید که لبهام رو به هم فشردم و کمرم رو کمی بلند کردم.
زبونش که روش نشست برای اینکه صدام بلند نشه لبم رو گاز گرفتم و و نفس عمیقی کشیدم.
...
غزل؛
نگاهی به چشمهای بستش انداختم و و لبم رو گاز گرفتم.
از شدت هیجان و استرس دستهام میلرزید.
قلبم به شدت میزد و حس و حال عجیبی داشتم.
تا همین چند دقیقه پیش انقدر ناراحت بودم که میتونستم تا ساعتها بشینم و گریه کنم و حالا داشتم چیکار میکردم.
حتی توی خوابم هم چنین لحظهای رو نمیدیدم.
انقدر همه چیز اینجور مواقع یک طرفه بود که همیشه خیال میکردم اگر شلوارش رو دربیارم مثل کارتونها هیچ چیزی اون زیر نیست.
حالا که داشتم میدیدمش همه چیز غیر قابل باور به نظر میرسید.
نمیتونستم چشم ازش بردارم.
درحالی که به چشمای بستش زل زده بودم سرم رو خم کردم و لای پاش رو اروم بوسیدم.
از شدت اشتیاق نفسم میلرزید.
به حدی داغ بود که حس کردم لبم سوخت.
نگاهم رو از صورتش گرفتم و نزدیک تر رفتم و زبونم رو روی سوراخش کشیدم و درحالی که تلاش میکردم فشارش بدم مکش زدم.
ناله کوتاهی کرد و دستش رو روی دستم که روی پهلوش قرار داشت گذاشت.
با اینکه به سختی نفس میکشیدم به کارم ادامه دادم و هرچندثانیه یبار برای لحظهای کمی عقبتر میرفتم و بعد دوباره با شدت بیشتری کارم رو ادامه میدادم.
بلاخره بعد از چند ثانیه به قدری خیس شده بود که زبونم روش لیز میخورد.
بنظر میرسید که نمیتونه لذتش رو تحمل کنه چون مدام کمرش رو بالا میبرد و یا کمی پاهاش رو میبست.
مشخص بود که خودش رو کنترل میکنه تا اه نکشه و ناله نکنه و این رو میشد از نفس های عمیق و صدا دارش به خوبی متوجه شد.
کمی خودش رو بالا برد و دستم رو به سمت خودش کشید که از لای پاش خارج شدم و بالا رفتم و لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.
دستش روی زیر نیمتنهم برد و روی سینم گذاشت.
درحالی که میبوسیدم شورتم رو از پام خارج کرد و اروم لای پام رو مالید.
نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم و اجازه داشتم تا چه حد پیش برم.
از سمت دیگهای حالم به خاطر لمسش بد شده بود و نمیتونستم بدنم رو ثابت نگه دارم و به کارم ادامه بدم.
خودم رو کمی عقب کشیدم و زانوم رو روی دستش گذاشتم تا نتونه کاری کنه.
حواسم بود که بیش از حد بهش فشار نیارم تا دردش نیاد.
دستم رو دوباره لای پاش بردم و اروم مالیدمش که چشمهاش رو بشت و لبهاش رو به هم فشرد.
دوست داشتم توی این حالت فقط نگاهش بکنم و چهرهش رو به خاطر بسپرم.
لبهاش به خاطر فشار دندوناش کمی ملتهب شده بود و مدام مکشون میزد تا صدای نالهش بلند نشه.
کمی بهش نزدیک تر شدم و لبش رو اروم بوسیدم و انگشت فاکم رو که حالا خیس خیس شده بود به سوراخش فشردم.
چشمهاش رو باز کرد و درحالی که نفس نفس میزد بهم خیره شد.
2 854
#part532
کمی بهم نزدیک تر شد و سرش رو بلند کرد.
غزل_هیچوقت هیچ کاری نکردی که بخوام همچین حسی داشته باشم.
هیچوقت حرفش نشد.
_هیچوقت همچین کاری نکردم؟
اگر هیچوقت همچین کارایی نکردم الان اینجا چیکار میکنیم؟
اصلا الان هیچی.
بقیه مسائل چی؟
پریشب چی؟
شبای قبلش.
حالا چشمهاش کمی سرخ بود و خیلی عمیق نفس میکشید.
غزل_پریشب؟
بیشتر از اینکه دوست دخترت باشم حس کردم از کنار چهارراه سوارم کردی اوردیم خونه.
باید منتظر وایمیستادم تا بهم پولمو بدی و برم.
هیچ فرقی باهاش نداشت.
شبای قبلش هم همینطور.
چیزی نبوده که تو یا من با کس دیگهای انجامش نداده باشیم.
هیچ فرقی نداشت.
_نداشت؟
حرفهاش داشت حالم رو از خودم به هم میزد.
اما من هم حق داشتم.
من فقط نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
من فقط نمیتونستم درکش کنم.
غزل کارهایی کرده بود که عذر موجهی نداشتن.
هرکاری که عشقش میکشید انجام میداد و در اکثر اوقات هیچ حد و مرزی برای خودش قائل نبود.
غزل_مهم این نیست که بقیه چی فکر میکردن.
مهم اینکه خودت چه فکری میکنی.
تو حتی برات مهم نیست که من و رفیقت چیکار میکردیم.
_برام مهم نیست؟
غزل_خودت میگفتی به من ربطی نداره.
_ولی مهم بود.
اگر نبود الان راجب اون شب نمیپرسیدم.
غزل_چرا برات مهمه؟
چشمهاش کمی برق میزد.
_میخوام بدونم.
سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت.
غزل_واقعا میخوای بدونی؟
ترسیدم.
ترسیدم که بخواد اسم اهورا رو ببره.
_اره.
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
چشمهای سرخ و خیسش رو از نظر گذروندم.
دوست نداشتم توی این حالت ببینمش.
نمیدونم چند ثانیه طول کشید اما بلاخره گفت؛
_یادم نمیاد که اون حرف رو زده باشم.
اما اگر هم زده باشم حتی یک درصد هم فکر نمیکردم تو اهورا باشی.
مطمئنم که اون لحظه میدونستم خودتی.
برای لحظهای احساس کردم که خون توی رگهام منجمد شد.
اب دهنم رو به سختی قورت دادم.
اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.
_یعنی اهورارو دوست نداری؟
غزل_چی باعث شده فکر کنی اون رو دوست دارم؟
اگر دوستش داشتم الان اینجا نبودم.
اگر دوستش داشتم هیچوقت اجازه نمیدادم اینطوری باهام رفتار کنی.
نمیدونستم چی باید بگم.
نمیدونستم باید با این جواب چیکار کنم.
باید کجا بزارمش، یا انتظار داشته باشم چه چیزی رو بینمون تغییر بده.
من از خودم مطمئن نبودم.
از حقیقت بودن حرفش مطمئن نبودم.
تا الان بارها بهم دروغ گفته بود.
اگر حرف الانش هم دروغ بود چی؟
اگر فقط نمیخواست من حقیقت رو بدونم چی؟
اگر من هم جای اون بودم صد درصد نمیخواستم کسی حقیقت رو بفهمه.
مخصوصا غزل.
حالا نسبت به قبل تند تر نفس میکشید.
با اینکه حس میکردم شاید دروغ بگه اما نمیتونستم نگاهش رو نادیده بگیرم.
"چشمها هیچوقت دروغ نمیگن"
لبش کمی لرزید و اب دهنش رو قورت داد.
غزل_نمیخوای چیزی بگی؟
حرفش باعث شد به خودم بیام.
_من..
نمیدونم..
باید چی بگم.
غزل_نمیدونی باید چی بگی؟
حرفم هیچ فرقی به حالت نداره؟
نفس عمیقی کشیدم.
تاحالا شنیدن این جمله از هیچکس چنین حسی بهم نداده بود.
از اینکه جوابی بهش بدم و دهنم رو باز کنم میترسیدم.
نگاهم رو از چشمهای خیسش گرفتم و به لبهاش دوختم.
کمی بهش نزدیک تر شدم و با صدای گرفته گفتم؛
_یه بار دیگه بگو.
غزل_چیو؟
حمقاتم رو؟
چشمام رو بستم.
_یه بار دیگه بگو.
غزل_دوستت دارم.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
حالا اشکهاش روی گونهش ریخته بود و خیلی عمیق نفس میکشید.
نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و قبل از اینکه بخواد لیز خوردن اشکم رو ببینه جلو رفتم و لبم رو روی لب هاش گذاشتم.
احساس خیلی عجیبی داشتم.
از همیشه عجیبتر.
انگار حالا با خیال راحت تری میتونستم ببوسمش.
دستم رو دور کمرش گذاشتم که دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و لبم رو مک زد.
میتونستم طعم شور اشک رو روی لباش حس کنم.
درحالی که میبوسیدم تند تند نفس میکشید و حتی برای یک ثانیه هم عقب نمیرفت.
ازش جدا شدم و دستش رو گرفتم و به سمت رخت خواب بردم.
دراز کشیدم روی تشک و کشیدمش سمت خودم که دستاش رو دوطرف سرم گذاشت و دوباره لباش روی لب هام نشست.
دستم رو از زیر لباسش روی کمرش گذاشتم و به خودم فشردمش.
حالا من هم نفس نفس میردم.
زیپ سوییشرتش رو کشیدم و از تنش خارجش کردم.
دستم رو زیر تیشرتش بردم و روی شکمش گذاشتم.
کمی عقب کشیدم و بهش خیره شدم تا مطمئن بشم مشکلی با این موضوع نداره.
دوست نداشتم دوباره اون حس بهش دست بده بنابر این کمی نیم خیز شدم و دورسم رو از تنم خارج کردم.
بدون حرف داشت نگاهم میکرد و نفس نفس میزد.
دوست نداشتم فکر کنه که همه چیز فقط از سمت خودشه.
دوباره کشیدمش سمت خودم و دستم رو زیر کش شلوارش بردم و از توی پاش درش اوردم.
هیچ کاری انجام نمیداد و بدون حرف فقط نگاهم میکرد.
چشمهاش هنوز هم خیس بود.
اب دهنم رو قورت دادم و دستش رو گرفتم و روی زیپ شلوارم گذاشتم.
بدون حرف نگاهم کرد و درحالی که تند تند نفس میکشید دکمه و زیپ رو باز کرد و کمی پایین کشیدش.
2 854
#part531
غزل_حسودیم شده بود که فقط تو حق خرابکاری داری.
گفتم منم یکم خرابکاری کنم بی حساب شیم.
_اگر یکی دیگه به جای من برمیداشت چی؟
غزل_فعلا که تو برداشتی.
اگرم کس دیگهای برمیداشت میگفتم بیاد من رو از دست تو نجات بده.
_از دست من؟
شونش رو بالا انداخت و لبخندی زد.
بدون اینکه مقدمه چینی کنم خیلی سریع گفتم؛
_اونشب..
و بعد بلافاصله پشیمون شدم.
سرش رو کج کرد و گفت؛
_کدوم شب؟
نگاهم رو به چشمهای قهوهای رنگش دوختم و نفس عمیقی کشیدم.
برای دونستن جواب سوالم اماده نبودم.
_اونشب که رفته بودی خونه اهورا..
چیزی نگفت و منتظر نگاهم کرد.
_وقتی داشتیم برمیگشتیم یه چیزی گفتی.
اخمهاش رو توی هم کشید و گفت؛
_مگه خواب نبودم؟
این رو گفت از سر جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه اومد.
_چرا.
وقتی خواستم بلندت کنم که بریم بالا اون حرف رو زدی.
از توی پارچ توی لیوان اب ریخت و درحالی که میخوردش بهم خیره شد.
ابروهاش کمی توی هم بود.
غزل_چی گفتم؟
_گفتی دوستت دارم.
ابروهاش بالا پرید و بدون حرف نگاهم کرد.
احساس کردم از شنیدن حرفم کمی ترسید.
اب دهنش رو قورت داد و لیوان رو روی اپن گذاشت و بهش خیره شد.
من هم مثل اون از مطرح شدن این بحث اصلا خوشحال نبودم.
از جوابی که قرار بود بهم بده میترسیدم.
نفس عمیقی کشید و بهم نگاه کرد.
غزل_خب؟
_با من بودی یا اهورا؟
غزل_مگه اهورا هم اونجا بود؟
_نه.
دستم رو روی اپن گذاشتم و روی زمین ایستادم.
_داشتی میگفتی نازم کن.
گفتم من نازت نکردم.
و گفتی چرا توی خونه کردی.
سرش رو پایین انداخت که ادامه دادم؛
_فکر کنم من رو با اهورا اشتباه گرفته بودی.
غزل_اره.
اون داشت اینکارو میکرد.
ولی من فکر نکردم که تو اونی.
فکر کردم اون تویی.
نمیدونم.
_واسه همین میپرسم.
توی ماشین فکر کردی من اهورام که اون حرف رو زدی؟
سرش رو بالا اورد و به چشمهام زل زد.
غزل_من یادم نمیاد همچین چیزی رو!
_ولی میتونی بفهمی که با کی بودی.
غزل_نه نمیتونم بفهمم چون نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکردم.
مثل اینکه از چند نفر بدت بیاد و وقتی مستی به یکیشون بگی ازت بدم میاد.
خب وقتی ندونی اون لحظه به چی فکر میکردی که بعدا نمیدونی به کدومشون و چرا اون حرف رو زدی.
پوزخندی زدم.
_احمقانست.
مگه چند نفر رو دوست داری که الان نمیدونی اون لحظه با کی بودی!؟
غزل_نمیدونم یه سه چهارتایی میشن.
_اون دونفر بعدی کین؟
خندید و گفت؛
_حتما دونفر اولی خودت و اهورا رو حساب کردی؟
نمیدونستم باید چی بگم.
بحثم رو به یه جای خیلی احمقانه کشیده بود و واقعا داشت اعصابم رو خورد میکرد.
چرا فکر میکردم درست و حسابی جوابم رو میده؟
هیچوقت همچین چیزی نگفته بود و قطعا دوست نداشت بفهمم قضیه از چه قراره.
غزل_متاسفم ولی تو جز اون چهار نفری که عاشقشونم نیستی.
_پس با اهورا بودی.
اخماش رو توی هم کشید و خواست بره سمت در خونه که دستم رو به یخچال گرفتم.
حالا نمیتونست رد بشه.
غزل_نه با اون هم نبودم.
اون چهار نفر رو نمیشناسی.
_جوابم رو درست بده.
بحث رو نپیچون.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_اصلا چرا برات مهمه که بدونی؟
خودت گفتی این چیزا بهت ربطی نداره و برات مهم نیست.
_بهم ربط داره!
غزل_جدی؟
اونوقت چرا؟
حالا صورتش توی فاصله چند سانتیم قرار داشت و زل زده بود توی چشمهام.
این نزدیک بودنش بهم توی این شرایط و مطرح بودن این بحث مسخره احساس عجیبی داشت.
اونقدر بهم نزدیک بود که اگر کمی جلوتر میرفتم میتونستم ببوسمش و اونقدر ازم دور بود که ندونم چه حسی بهم داره.
حالا بازدمش به صورتم میخورد و حالم رو بدتر میکرد.
اینکه بدونم بدون اینکه حسی بهم داشته باشه اون اتفاقات افتاده حال به هم زن بود.
اینکه بتونه بدون هیچ احساس و علاقه ای با من باشه و اجازه بده هرکاری که میخوام باهاش بکنم.
اینکه اگر من این اجازه رو دارم قطعا خیلی های دیگه هم میتونن داشته باشن و بزاره هرکسی که دلش خواست بهش دست بزنه.
باعث میشد که از اینکه باعث شدم الان توی این وضعیت باشیم از خودم متنفر بشم.
اما گوشهای از ذهنم به اینکه هیچ حسی بهم نداشته باشه باور نداشتم.
اون اتفاقات، تموم اون شب ها.
نمیتونست الکی و فقط به خاطر خوش گذرونی باشه.
مثل همین پریشب که مطمئن بودم اصلا بهش خوش نگذشته بود و از یه جایی به بعد فقط داشت تحمل میکرد.
دوست نداشت ادامه پیدا کنه اما بهم نمیگفت.
همین عصبیم کرده بود.
اینکه برخلاف خواستهش اجازه میداد کارهایی که دوست نداره رو انجام بدم.
اینکه براش مهم نبود که کی چه بلایی سرش میاره.
ای کاش من تنها کسی بودم که میتونست اینکارارو بکنه.
تنها کسی که دربرابرش خلع سلاح بود.
_یکم فکر کنی جواب این سوالت رو میفهمی.
غزل_خیلی فکر کردم و نفهمیدم.
_بقیه فکر میکردن دوست دخترمی.
حتما چیزی بوده که باعث شده این فکرو بکنن.
اخماش باز شد و اب دهنش رو قورت داد.
حالا بیشتر از اینکه عصبی باشه ناراحت بنظر میرسید.
غزل_ولی من هیچوقت حس نکردم که دوستدخترت باشم.
2 854
#part530
میخواستم باهاش صحبت کنم و ازش بپرسم که چرا اون شب اون حرف رو زد و با کی بوده.
واقعا لازم داشتم بدونم.
درسته که توی این موقعیت کمکی به بهتر شدن شرایط نمیکرد، اما حداقل باعث میشد که من انقدر دو به شک نباشم و بتونم بهتر روی همهچیز تمرکز کنم.
نیاز داشتم برای ارامش ذهن خودم هم که شده حقیقت رو بدونم.
توی همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن توی جیبم بلند شد.
انقدر غیر منتظره بود که برای لحظهای وحشت کردم.
خیلی سریع از توی جیبم خارجش کردم و نگاهم رو به شماره ناشناس دوختم.
به خیال اینکه همون مرد کچل که خودش رو فرهادی معرفی کرده بود باشه تماس رو وصل کردم.
_الو؟
صدای اشنای دخترونه ای از پشت خط اینو گفت.
_شما؟
_همونیم که در رو روش قفل کردی و رفتی.
_غزل!؟
چطور بهم زنگ زدی؟
مگه گوشیت رو اوردی با خودت؟
غزل_نه این یکی دیگست.
از زیر فرش پیداش کردم.
این شماره هم تنها شمارهای بود که توش سیو شده بود.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_اگه من جواب نمیدادم و یکی دیگه بود میخواستی چیکار کنی؟
برامون دردسر درست میشد!
غزل_خب میگفتم اشتباه گرفتم و قط میکردم.
اصلا انتظار نداشتم که تو جواب بدی.
پس همین الانم قط میکنم.
این رو گفت و صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید.
اخمام رو توی هم کشیدم و سیگارم رو گوشه ای انداختم و از روی کنده درختی که روش نشسته بودم بلند شدم.
اصلا حواسم به گذر ساعت نبود.
نگاهی به اطرافم کردم تا راه رو پیدا کنم.
هنوز زیاد دور نشده بودم که پیرمردی اخمو سر راهم سبز شد.
فقط همین رو کم داشتیم.
نگاه عجیب و غریبی به سر تا پام انداخت و به ترکی چیزی گفت که متوجه نشدم.
بنظر میرسید سوالی پرسیده باشه.
شالم رو سرم کردم و گفتم؛
_ترکی متوجه نمیشم.
اخماش بیشتر توی هم فرو رفت و گفت؛
_اینجا چیکار میکنی؟
_راه میرم.
پیرمرد_کی هستی؟
_نمیشناسید.
پیرمرد_من همه رو اینجا میشناسم.
_خیلی خوبه.
انگار اصلا ازم خوشش نیومده بود.
پیرمرد_کجا زندگی میکنی؟
_خونه پایین تپه.
پیرمرد_اونجا کسی زندگی نمیکنه.
_اجارش کردیم برای چند شب.
پیرمرد_چند نفرید؟
برای اینکه فکر نکنن دختر مجرد توی خونست و طوری رفتار نکنن که انگار اسمون به زمین اومده گفتم؛
_من و خواهرم.
و توی دلم خداروشکر کردم که غزل خواهرم نیست.
واقعا افتضاح میشد!
پیرمرد بعد از چندتا سوال جواب دیگه در حالی که مشخص بود حسابی بهم سوء ظن داره رفت و منم خیلی سریع به سمت خونه رفتم.
خداروشکر زیر تپه خونههای زیادی قرار داشت و نمیتونست به این راحتیا پیدامون کنه و امارمون رو دربیاره.
البته از اون جایی که گفته بود همه رو توی روستا میشناسه نمیشد زیاد مطمئن بود.
اشتباه کردم که از خونه خارج شدم.
فرهادی گفته بود اصلا بیرون نیایم.
ترکها معمولا از غریبهها خوششون نمیاد و مخصوصا اهالی توی روستا خوششون نمیاد شخص جدیدی وارد بشه.
احتمالا تا الان کلی گند زده بودم.
به هرسختی ای بود از تپه پایین رفتم.
در خونه رو باز کردم و خیلی سریع واردش شدم و بعد از بستنش دوباره قفلش کردم.
از اشپزخونه گذشتم که نگاهم به غزل خورد.
روی رخت خواب نشسته بود و با گوشی توی دستش بازی میکرد.
سرش رو بالا اورد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.
غزل_انتظار داشتم رفته باشی هیزم جمع کنی.
_اره میخوام یه حمام مستر درست کنم اینجا ولی وسایلش گیرم نیومد.
غزل_جای حمام مستر یه اتیش روشن کن یخ زدیم.
_اره الان اتیش روشن میکنم وسط خونه.
اخماش رو توی هم کشید و با کلافگی گوشی رو یه گوشه پرت کرد.
غزل_باختم.
مارم حسابی بزرگ شده بود.
اخمام رو توی هم کشیدم و خم شدم و گوشی روی زمین رو برداشتم و خاموشش کردم.
_دیگه به این دست نزن.
پوزخندی زد و درحالی که به دیوار تکیه میداد گفت؛
_چرا؟
میترسی زنگ بزنم به اهورا؟
_نه اتفاقا اگر بهش زنگ بزنی بیاد اینجا سه تایی توی این خراب شده باشیم خیلی بیشتر خوش میگذره.
لبخندی زد و با کنایه گفت؛
_موافقم!
چیزی نگفتم و کاپشنم رو از تنم در اوردم و گوشه ای انداختم و بعد به سمت اشپزخونه رفتم تا اگر خدا خواست بتونم چای درست کنم.
غزل_نگرد، هیچی نیست.
_کاش چای میخریدم.
غزل_اینکه بخوای بکاریش و منتظر بمونی تا در بیاد خیلی منطقی تر از اینکه توی این خراب شده مغازه یا سوپری پیدا کنی.
چیزی نگفتم و به سمت اپن رفتم و روش نشستم.
هنوز ذهنم درگیر سوالی که میخواستم بپرسم بود.
نمیدونستم چطور باید بحثش رو پیش بکشم.
غزل_کجا رفته بودی؟
بهش نگاه کردم.
هودی ابی رنگی به تن داشت و موهاش رو پشت سرش بسته بود.
نمیدونستم باید از اینکه انقدر زود به خالت عادی برگشته بود خوشحال باشم یا ناراحت.
دوست نداشتم توی اون وضعیت بد ببینمش اما این بیخیالیش نسبت به همه چیز کمی میترسوندم.
_رفتم یه دوری این اطراف بزنم.
غزل_مگه اون یارو کچله نگفت از خونه بیرون نرید همسایه ها نبیننتون؟
_یارو کچله چیزای دیگه ای هم گفت.
مثلا این که به کسی زنگ نزنید.
2 854
#part529
_اره تو که راست میگی.
شونهش رو بالا انداخت و سیگاری با کبریت روشن کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به اسمون خیره شدم.
جایی که مطمئن بودم هیچکس از توش بهمون نگاه نمیکنه و حواسش بهمون نیست.
حداقل برای غزل که همیشه همینطور بوده.
نمیتونستم چشمام رو ببندم و خیال کنم که همهچیز قراره درست پیش بره.
بعد از این همه بی عدالتی و اتفاق بد، مطمئنا خدا اون رو یادش رفته بود.
مطمئن بودم که هرکاری برای ازارش انجام میده..
...
اراز؛
نگاهم رو به گوشی توی دستم انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
هنوز توی رخت خواب بودم.
افتاب دوساعتی میشد که در اومده بود و میتونستی از فاصله دور صدای خروسها رو بشنوی.
غزل پشت به من خوابیده بود و اروم و مرتب نفس میکشید.
دیشب بعد از خوردن شام خیلی سریع خوابید.
میدونستم که قرص میخوره و به همون دلیله که همش خماره و خوابش میاد.
دوست نداشتم اینطوری بشه، اما کاری هم از دستم برنمیومد و فعلا نمیتونستم حرفی بهش بزنم.
اما قضیه همینطوری نمیموند.
به محض رسیدن به ترکیه و ثابت شدن وضعیتمون درستش میکردم.
یعنی امیدوار بودم که بتونم درستش کنم.
خیلی سخت بود که نمیدونستم وضعیت چطوره و ایا پلیسها چیزی فهمیدن یا همهچیز هنوز عادیه.
از سمتی هم اینکه تماس بگیرم تا مطلع بشم ممکن بود به ضررمون تموم شه.
بهترین کار فعلا این بود که مخفی بمونیم و منتظر باشیم تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره و به وقتش بریم.
گوشی رو کنار گذاشتم و به غزل خیره شدم.
احساس عجیبی بود.
اینکه میدونستم یه قاتله و چقدر میتونه برام خطرناک باشه و با این وجود بودن باهاش رو به تنهایی رفتن ترجیح میدادم.
اینکه تا چندماه پیش ازش بدم میومد و حتی ادم هم حسابش نمیکردم و توی این چندوقت اخیر بلایی سرم اورده بود که توی تموم عمرم مثلش رو هم ندیده بودم.
چیزی شبیه جادو شدن بود.
انگار مگسی باشم که بی اختیار و ناخواسته به سمت نوری جذب میشه.
نوری که میتونه بسوزونتش و جونش رو ازش بگیره.
نمیدونم چرا اما انگار این ریسک به تموم ارامشهایی که تا قبل از وجودش تجربه کرده بودم میارزید.
از سر جام بلند شدم و بعد از اماده شدن قفل در رو باز کردم و نگاهم رو به تصویر جلوی روم دوختم.
قسمت زیادی از زمین روبه روم با برف پوشیده شده و هوا به حدی سرد بود که حس کردم تموم بدنم سر شد.
از اونجایی که هوای اهواز هیچوقت به این حد سرد نمیشد و تاحالا برف نیومده بود لباس مناسبی برای این هوا نیورده بودم پس ناچارا زیپ کاپشنمو تا اخر بستم و شالم رو دور گردنم محکم کردم.
در رو بستم و بعد از کمی فکر قفلش کردم.
احتمالا غزل تا چندساعت اینده بیدار نمیشد و بهتر بود که جاش امن باشه.
احتمالا اگر بیدار میشد درک میکرد که چرا اینکارو کردم.
به زحمت از روی برفها گذشتم.
چون زیاد نبودن و فقط سطح روی علفهای کف زمین رو پوشونده بودن احتمال لیز خوردن بالا میرفت.
نمیدونستم چرا اومدم بیرون اما به گمونم حق یه هوا خوری و فکر کردن چند دقیقهای رو داشتم.
تلاش کردم مسیر رو توی ذهنم حفظ کنم چون اگر خونه رو گم میکردم هیچکس نمیتونست کمکم کنه.
ما اینجا بیگانه محسوب میشدیم.
احتمالا اهالی این روستا زیاد از افراد غریبه خوششون نمیومد چون تقریبا نزدیک مرز بودیم و ادمهای جدید به دلایل جالبی اینجا نمیومدن.
ما هم قطعا یکی از همونها بودیم و تا حد امکان نباید از خونه بیرون میومدیم.
فعلا که کسی این اطراف دیده نمیشد و من هم تلاش کردم به سمت مرکز روستا نرم و فقط توی قسمتهای حاشیهایش چرخ بزنم.
داشتم فکر میکردم که اگر از مرز رد شدیم باید چیکار کنم.
ایا قرار بود مدت زیادی با غزل زندگی کنم یا بعد از چندوقت راهمون از هم جدا میشد؟
قطعا نمیتونستم انتظار داشته باشم که تا اخر عمر باهم زندگی کنیم و اصلا دلیلی نبود که بخوام اینطور فکر کنم.
شاید از کسی خوشش میومد و وارد رابطه میشد؟
فکر کردن به این موضوع با وجود حرفی که اون شب وقتی نیمه هوشیار بود توی ماشین بهم زد خنده دار بود.
اما اگر فقط یه اشتباه لفظی یا یه جمله احمقانه بهخاطر نئشگی بوده باشه چی؟
اگر من رو با اهورا اشتباه گرفته بود و میخواست اون حرف رو به اون بزنه چی؟
اگر فکر میکرد من اونم چی؟
چطور میتونست اون رو دوست داشته باشه با وجود تموم کارهایی که کرده بود؟
چطور میتونست دوستش داشته باشه وقتی یکبار به زور میخواست باهاش رابطه داشته باشه و اگر من نمیرسیدم معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد؟
ایا اصلا به زور بوده؟
میدونستم که افکارم احمقانست.
هیچکس جز تینا نمیتونست اونقدر احمق باشه که اون پسرهی خودخواه عوضی رو دوست داشته باشه؟
چطور میتونست اهورا رو بخواد و با من باشه و باهام فرار کنه؟
نمیدونستم که چه فکری توی سرش میگذره.
اما اونقدری میشناختمش که بدونم ادمی نیست که فقط به خاطر فرار کردن از قتل بخواد با من بیاد.
سیگاری از توی پاکت سیگارم خارج کردم و روشنش کردم.
2 854
#part528
دستش رو از روی دماغش برداشت و با اخم و چشمهایی که از شدت درد کمی خیس شده بود بهم زل زد.
نباید به چشمهاش نگاه میکردم مگه نه نمیتونستم تلافی گوه کاری ای که کرده بود رو سرش دربیارم.
_پلیسا خودشون گفتن که تو زنگ زدی و لومون دادی.
اهورا_فکر کردی من انقدر احمقم که زنگ بزنم جرمی که خودم هم توش دست داشتم رو لو بدم و اسمم رو هم بگم؟
کدوم احمقی وقتی زنگ میزنه کسی رو لو بده اسم و فامیلیش رو میگه تا برای خودش دشمن تراشی کنه؟
فکر میکنی انقدر احمقم؟
_تو که یه جوری خودت رو تبرئه کردی و یک درصد هم بهت شک نکردن.
تازه همین عصری مدرک جرم رو بهشون تحویل دادی و باعث شدی مطمئن بشن کار غزله.
اخماش رو توی هم کشید و گفت؛
_چاره دیگهای نداشتم.
تازه قبل از اینکه چاقو رو بهشون تحویل بدم سعی کردم اثر انگشتارو با اسید پاک کنم.
نمیدونم چطوری تونستن تشخیصش بدن.
_چرت و پرت نگو.
فقط ما چهارتا از این داستان خبر داشتیم.
دیگه کی میتونه لوش داده باشه؟
بعدم چرا همون لحظه که دستگیرمون کردن انکار نکردی؟
اهورا_انکار کردن من چیزی رو عوض نمیکرد.
توهم قانع نمیشدی.
درضمن غیر از ما ادمای صابر هم اونجا بودن.
چمیدونم حتما یکیشون نفوذی صدرا بوده و خواسته اینجوری انتقام بگیره.
چاقو رو بیشتر به گردنش فشردم و گفتم؛
_خفه شو.
اگر طرف نفوذی صدرا بود چرا باید خواهر منو لو بده؟
چه فرقی به حال ما داشت؟
اهورا_تو که زیاد با اون کار کردی.
نمیدونی جای اینکه به خود ادم بزنه به کسانی که براش مهمن میزنه؟
همچین چیزی برات اشنا نیست؟
اخمام رو توی هم کشیدم و چیزی نگفتم که هولم داد عقب.
اهورا_من اونقدرا هم عوضی نیستم که همچین کاری برعلیه غزل بکنم.
مطمئن باش برای من خیلی مهمتر از توعه.
کمی رفتم عقب و با اخم بهش نگاه کردم.
حالا موهاش کمی به هم ریخته بود و از دماغش خون میومد.
از این متنفر بودم که وقتی میزدمش ری اکشنی نشون نمیداد.
باعث میشد نتونم باهاش دعوا کنم و بلاهای بدتری سرش بیارم.
از اون گذشته حرفهاش منطقی بود.
اما هنوز هم کامل بهش اعتماد نداشتم.
نمیدونستم چه کاری درسته و چه کاری غلط.
اصلا نمیتونستم درست و حسابی از مغزم استفاده کنم.
خیلی شرایط افتضاحی داشتم.
_تو که چاقو رو بهشون تحویل ندادی.
خودشون از خونت برداشتن.
چطور وقت کردی تمیزش کنی؟
داری چرت و پرت میگی.
اهورا_فکر میکنی انقدر احمقم که همون روزی که چاقو رو برداشتم تا برامون دردسر نشه همونجوری با خون نگهش دارم توی خونه تا خیلی راحت پیداش کنن؟
همون موقع با اسید تمیزش کردم بعدم شستمش.
تازه برای اینکه اگر خونم رو گشتن نتونن پیداش کنن گذاشتمش توی وسیله ابزار تا عادی بنظر برسه.
_چرت و پرت میگی.
اهورا_مجبور نیستم چرت و پرت بگم تا قانعت کنم.
ازت نمیترسم.
اگر کار من بود میگفتم کار منه و اونوقت میفهمیدی که هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
من از بزرگترتم نمیترسم چه برسه خودت.
_ولی باید از من بیشتر از همه بترسی.
چون اگر بفهمم حرفات دروغه یک درصد هم زندت نمیزارم.
اهورا_من از مرگ نمیترسم.
اگر بکشیم دستتم میبوسم.
پوفی کشیدم و چاقو رو یه گوشه پرت کردم و روی زمین نشستم.
داشتم دیوونه میشدم.
این چندماه اخیر انقدر اتفاقات عجیب افتاده بود که چیزی نمونده بود کارم به تیمارستان بکشه.
اهورا کنارم روی زمین نشست و درحالی که دیوار قهوه ای رنگ روبه رومون نگاه میکرد پاکت سیگارشو سمتم گرفت.
با اخم نگاهش کردم و سیگاری از توی پاکت خارج کردم و بهش خیره شدم.
اهورا_اگر نظر من رو بخوای لازم نیست نگران باشی.
_همین که فکر میکنی نظرت رو میخوام یعنی باید نگران باشم.
پوزخندی زد و بی توجه به حرفم ادامه داد؛
_احتمالا تا الان از استان خارج شدن.
خوشبختانه به موقع رفتن.
تا کمتر از یک هفته دیگه از مرز رد میشن و بنظر من نمیتونن پیداشون کنن.
_از کجا انقدر مطمئنی؟
اهورا_اراز فکرش خیلی بهتر از تو کار میکنه.
مطمئنم تا جای امکان هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره.
سالهاست که دنبال رفتن اونور ابه و امکان اینکه موفق نشن خیلی کمه.
_مطمئنم عقل پلیس خیلی بیشتر از دوست تو کار میکنه.
اهورا_خب اگر اینطور فکر میکنی، بشین و منتظر باش تا دستگیر بشن.
سیگار توی دستم رو له کردم و گوشه ای انداختم.
با اینکه خیلی بهش نیاز داشتم اما دلم نمیخواست بکشمش.
_دعا کن پیداشون نکنن.
مگه نه همه چیز رو از چشم تو میبینم و تلافیش رو سر تو درمیارم.
اهورا_با دعا کردن هیچوقت هیچ چیزی حل نشده.
از اون گذشته نه من باباتو کشتم و نه من خواهرتو لو دادم.
جای فکر کردن به تلافی دنبال این باش که چطور میتونی ازادش کنی.
تو و زنش اولیای دم هستید.
اگر رضایت بدید احتمالا قاضی با توجه به دفاع از خود بودن قتل یه حبس تعزیری خیلی کم بهش بده و شاید با قید وثیقه بتونه ازاد شه.
البته اینکه قتل عمد بوده هم ممکنه مشکل ساز بشه.
به هرحال مطمئن باش اعدامش نمیکنن و نهایتا با دوسال حبس کار جمع میشه.
2 854
#part527
شرایط رو مناسب دیدم و به سمت کیفم رفتم و بسته ترامادول رو از توش خارج کردم.
یه لیوان اب از لوله پر کردم و قبل از اینکه اراز بیرون بیاد قرص رو خوردم.
سعی کردم تا وقتی که تاثیر کنه خودم رو با گشتن کابینت ها سرگرم کنم.
هیچی به جز چندتا ظرف خاک گرفته و سوسک و تار عنکبوت توشون نبود.
در یخچال قدیمی و کوچیک گوشه اشپزخونه رو باز کردم که نگاهم به یه بسته نون و چندتا کنسرو لوبیا و تن ماهی خورد.
یخچال بوی هندونه یا طالبی مونده میداد و کمی کثیف بود.
صورتم رو توی هم کشیدم و از اینکه طوری رفتار میکردم انگار نه انگار دو هفته توی یه اتاق وسط یه باغ زندانی بودم احساس رضایت کردم.
اراز از دستشویی خارج شد و درحالی که اخماش توی هم بود گفت؛
_چاه زده بالا.
_خب باهاش صحبت میکردی شاید از کارش خجالت زده میشد.
اراز_من زبون چاه توالت رو بلد نیستم اگه تو بلدی باهاش صحبت کن.
_تو که با سارینا و عسل صحبت میکردی حالیشون میشد.
از همون حرفایی که به اونا میزدی به این هم بزن.
لبخند عمیقی گوشه لبش نشست و با چشمهای خمار بهم نگاه کرد.
نگاهش چیزی رو توی وجودم تکون میداد که باعث میشد نتونم برای مدت طولانی توی چشمهاش زل بزنم.
درحالی که لبش رو تر میکرد سرش رو پایین انداخت و با لبخند گفت؛
_یعنی راجب ازدواج باهاش صحبت کنم؟
به زور خودم رو کنترل کردم تا اخم نکنم.
وقتش بود هرچه زودتر بحث اهورا رو پیش بکشم تا حالش رو بگیرم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و درحالی که ابروهام رو کمی توی هم میکشیدم گفتم؛
_تاحالا کسی رو ندیده بودم بخواد با چاه توالت ازدواج کنه!
غذای عروسیتونم از توی خودش در بیارید بخورید.
لبخندش محو شد و درحالی که سوییشرتش رو از تنش درمیورد گفت؛
_خیلی بی ادبی.
_تازه کجاشو دیدی.
چیزی نگفت و به سمت در رفت تا قفلش کنه.
تصمیم گرفتم یه چیزی برای خوردن درست کنم.
به شدت گشنم بود و باید خودم رو سرگرم میکردم تا خماریم یادم بره.
مدام ذهنم درگیر ارشیا بود.
یعنی الان چیکار میکرد؟
قطعا فهمیده بود که فرار کردیم و بهش خبر ندادیم.
حتما ازم خیلی ناراحت میشد.
...
ارشیا؛
کارهای خارج کردنم از بازداشتگاه توسط شوهرعمم تا ساعت دوازده طول کشید.
برام عجیب بود که چطور از ماجرا باخبر شده ولی خداروشکر تونست با گذاشتن وثیقه فعلا ازادم کنه.
عمم تنها عضو خانواده پدریم بود که توی این سالها باهاش در ارتباط بودم و چیزی راجب غزل نمیدونست.
همونطور که حدس میزدم خبر مرگ داداشش به هیچ عنوان ناراحتش نکرده بود و این باعث میشد برای بار هزارم به عجیب و غریب بودن خانوادم پی ببرم.
نیروهای پلیس همچنان دنبال غزل بودن و حالا دیگه مضنون ردیف اول پرونده بود.
بعد از اینکه اهورا الت قتاله رو به پاسگاه تحویل داد هیچکس دیگه حرف منو باور نکرد و مجبور شدم اعتراف کنم که من کسی رو نکشتم و دارم جرم رو گردن میگیرم.
امیدوار بودم که غزل تاحالا فرار کرده باشه، چون از اونجایی که متوجه شدم مفقود شده بود و بازپرس برای گرفتن اعتراف گفته بود که دستگیرش کردن.
از اون گذشته هرچی به خودش و اون دختره زنگ میزدم جواب نمیدادن و گوشیاشون خاموش بود.
از شوهر عمه جدا شدم و یه تاکسی گرفتم تا برم سمت خونه اهورا.
باید تقاص تموم این کاراش رو پس میداد.
اگر غزل رو میگرفتن و بلایی سرش میومد تیکه تیکش میکردم و میزاشتمش توی قبر.
خوشبختانه بابام جز من و زنش کس دیگه ای رو نداره و اگر اون پیرزن خرفت رو راضی کنم تا رضایت بده اونوقت دوتامون میتونیم بگیم که شکایتی نداریم و شاید در این صورت غزل تبرئه بشه.
بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و پشت در خونه ایستادم.
نگاهی به در کردم و دستم رو توی جیبم بردم تا از وجود چاقوم مطمئن بشم.
چندبار با مشت به در ضربه زدم و منتظر ایستادم.
طولی نکشید که در توسط کسی باز شد.
خیلی سریع در رو هول دادم و رفتم تو و یقه اهورا رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش.
انگار از حرکتم زیاد جا نخورد چون در حالی که صورتش از درد جمع شده بود گفت؛
_میدونستم میای سراغم ولی انتظار نداشتم انقدر زود ازاد شی.
نگاهم رو به چشمای خمارش دوختم و با نفرت گفتم؛
_انتظار نداشتی انقدر زود بمیری؟
دستم رو توی جیبم بردم و چاقوم رو در اوردم و کنار گردنش گذاشتم.
حالا میتونستم متوجه بشم که کمی ترسیده و این رو میشد از فرو رفتن ابروهاش توی هم فهمید.
چاقو رو به گردنش فشردم و درحالی که از شدت خشم نفس نفس میزدم گفتم؛
_چرا غزل رو لو دادی؟
چطور جرعت کردی همچین کاری بکنی؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد از زیر چشم به چاقوی روی گلوش نگاه کنه.
اب دهنش رو قورت داد و با جدیت گفت؛
_من کسی رو لو ندادم.
یقش رو ول کردم و با دست چپ مشت محکمی توی صورتش زدم که دستش رو روی دماغش گرفت و کمی خم شد.
ضربم انقدر محکم بود که دست خودم هم درد گرفت و دلم کمی به حالش سوخت.
اما خیلی سریع یاد کارش افتادم و دوباره به سمتش رفتم.
2 854
#part526
غزل؛
طرفای ساعت 8 یا 9 شب بود که به یکی از روستاهای اطراف تبریز رسیدیم.
وسط راه از کامیون پیاده شدیم تا سوار ماشینی که اومده بود دنبالمون بشیم.
از قضا راننده دقیقا مثل شخصی که قرار بود از مرز خارجمون کنه کچل و وحشتناک بود و میتونستی انعکاس تصویر خودت رو روی کلهش ببینی.
میتونستن به جای اینه اسانسور ازش استفاده کنن.
جاده به شدت تاریک و ترسناک بود و انتظار داشتم هرلحظه یه گوشه بایستن و بعد از اینکه بهمون تجاوز کردن بکشنمون.
همونطور که به این فکر میکردم که اگه این اتفاق افتاد چطور قانعشون کنم که من رو ببرن و به اراز کاری نداشته باشن وارد یه کوچه سرازیری شدیم که یک طرفش پرتگاه و پر از درخت بود و در سمت دیگهای خونههای کاهگلی درب و داغونی قرار داشت.
به زحمت نور کمی از پنجره خونهها به چشم میومد که حتی قسمت کوچیکی از بیرون پنجره رو هم روشن نمیکردن.
با اینکه مکان دلگیر و ترسناکی بود حاضر بودم تمام عمرم رو همینجا میگذروندم اما هیچوقت توی خونه ابوهادی بزرگ نمیشدم.
بلاخره ماشین جلوی درب یه خونه قدیمی و فرسوده ایستاد و شخصی که روی صندلی شاگرد نشسته بود به سمتمون برگشت.
_تا رسیدن پاسپورت و کارت ملیهای جدیدتون باید اینجا بمونید.
حداقل یکی دوروز زمان میبره تا کارها انجام شه و بتونید از مرز رد شید.
اصلا از خونه بیرون نمیرید و با هیچکس نه تماس میگیرید نه حرف میزنید.
گوشی نوکیای سادهای سمت اراز گرفت و گفت؛
_تا اونموقع از طریق این گوشی در ارتباطیم.
فقط شماره من توش سیوه و اگر جون و خارج شدنتون براتون مهمه اصلا با کس دیگهای تماس نگیرید.
حتی پدرومادرتون.
این رو که گفت پوزخندی زدم و گوشی رو ازش گرفتم.
_مار بازی هم داره؟
اراز نگاه چپی بهم انداخت و گوشی رو از دستم گرفت.
بعد از برداشتن وسایلمون ماشین حرکت کرد و ما وارد خونه شدیم.
در درب و داغونی داشت که به یه راهرو طولانی و باریک منتهی میشد و انتهای راهرو به اشپزخونه میرسید.
جلوی اشپزخونه کوچیک و باریک یه در دیگه بود که احتمالا پشتش حموم و دستشویی قرار داشت و سمت چمون یه سالن کوچیک وجود داشت که با موکت قدیمی خاکستری رنگ پوشیده شده بود.
خبری از مبل و میز یا وسیله خاصی نبود و فقط چند دست تشک و رخت خواب و یه تلویزیون قدیمی یه گوشه خونه قرار گرفته بود.
حتی از خونه ابوهادی هم غربتی و افتضاح تر بود.
_عالیه.
از همین الان دارم امکانات و رفاح مهاجرت رو حس میکنم.
اراز_انتظار که نداشتی بریم هتل پنج ستاره؟
سرم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم.
به اپن تکیه داده بود و سر تا پام رو از نظر میگذروند.
_انتظار ماه عسل رمانتیک تری رو داشتم.
بیشتر شبیه ماه عن میمونه.
ابروهاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد.
_دو سه روز باید تحمل کنیم تا کارامون انجام بشه و بتونیم از مرز رد شیم.
اگر موفق شدیم قول میدم بزارم خونه رو تو انتخاب کنی.
_و تخت خواب.
اراز_اره مال خودتو میتونی انتخاب کنی.
از این حرفش فهمیدم که قرار نیست تخت خواب دونفره داشته باشیم و با هم بخوابیم.
تو عمرم حرفی به این ناراحت کنندگی نشنیده بودم.
_خیلی لطف داری که من رو صاحب تخت خوابمون میدونی.
حس کردم که داره خودش رو کنترل میکنه تا نخنده.
مشخص بود که عمدا میخواست اذیتم کنه.
اراز_تخت خواب یه نفره تو قطعا مال خودته.
لطف محسوب نمیشه.
_یادم باشه حتما چک کنم ببینم دوتا دختر میتونن توی ترکیه باهم ازدواج کنن یا نه.
ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد.
درحالی که به سمت دستشویی میرفت گفت؛
_عالیه پس حتما دختری که قراره باهاش ازدواج کنم هم پیدا کن.
این رو گفت و رفت توی دستشویی و در رو پشت سرش بست.
درسته که برام خنده دار بود که بتونیم باهم ازدواج کنیم اما حرفش ناراحتم کرد.
شاید حداقل قبول میکرد و اجازه میداد توی رویاهام به این موضوع فکر کنم.
نگاهی به سرتا سر خونه انداختم و به این فکر کردم که حتما بحث ازدواج رو یه جوری به اهورا ربط بدم تا حساب کار دستش بیاد.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
